اولین چیزی که تیم به محض ورود به خانه متوجهش شد، چراغ چشمکزن تلفن تصویری داخل اتاق نشیمن بود.
یک نفر سعی داشت با او تماس بگیرد.
منطقاً همیشه این کارین بود که میبایست پشت خط منتظر برقراری تماس باشد، اما کارین دیگر در این دنیا نبود و همه هم از مرگش مطلع شده بودند. حلقه دوستانش آن قدر وسیع نبود که مثلاً کسی از قلم افتاده و از مرگ او مطلع نشده باشد.
جیغ تلفن تصویری اعصابش را به هم میریخت، تمام انرژیاش در طول سفر با شاتل تمام شده بود و سروکله زدن با رباتهای دستیار هم حسابی اذیتش کرده بود و همه اینها به کنار، جاذبه زمین هم واقعاً آزاردهنده بود.
دکمه دریافت تماس را زد و اپراتور خودکار، از آقای تیم گارووِی درخواست کرد منتظر برقراری تماس با آقای هاوارد راثبون سوّم بماند.
برای نگران شدن بابت این که راثبون چطور به محل زندگیاش پی برده دیر بود. به هر حال، تیم توان و حوصله جیمز باند بازی با راثبون را هم نداشت. اما از این که راثبون، حتی یک لحظه هم با خودش فکر نکرده بود که شاید تیم هنوز روی زمین است و جایی مخفی شده باشد به خودش افتخار کرد، به هر حال اینجا همان جایی بود که راثبون از او خواسته بود تا برود. مشخصاً همچنان هم او را زیر نظر داشت.
تیم همان طور در حال انتظار بود.
تماس هنوز با دفتر مرکزی راثبون، در حقیقت ایستگاه فضایی واقع در نقطه لاگرانژی[۱] زمین برقرار نشده بود. نگاهی به داخل اتاق نشیمن انداخت و بث را دید که چهارزانو روی فرش نشسته و با کتابهایش برج درست میکند. نور طلایی آفتاب بهاری که به داخل خانه میتابید صورت کوچکش را روشن کرده بود و اشعههای خورشید بین موهایش بازی میکردند. قلب تیم از دیدن زیبایی دخترک سخت فشرده شد. برای هزارمین بار به خاطرش آمد که بث چقدر به مادرش شباهت داشت.
ای کاش سیلویا میتوانست دخترک را در این سن و سال هم ببیند.
ای کاش ربات امداد لعنتی دقیقاً آن طور که باید به وظیفهاش عمل کرده بود.
تیم در مسیر ماه به زمین بارها و بارها به راهحلهای جایگزین فکر کرده بود، اما حقیقت این بود که شرایط چندان وقف مراد او نبود و گزینههای چندانی هم پیش رویش قرار نداشت که بخواهد یکی از آنها را به عنوان تصمیم نهاییاش انتخاب کند. بنابراین همانجا ایستاد و منتظر برقراری تماس ماند.
فرار کردن میتوانست نتایج بسیار بدتری برای او به ارمغان بیاورد.
تلفن تصویری صدایی کرد و او را از عالم خیال بیرون کشید.
هاوارد راثبون سوم از قاب تصویری که او را در دفتر کار مجللش نشان میداد، به او خیره مانده بود.
دفتر کار مجللی که از آنجا امپراتوری چندین میلیاردیاش را رهبری میکرد. تیم به یاد اولین باری افتاد که این اتاق را دیده بود. در آن زمان با خودش فکر کرده بود که راثبون چه هزینه هنگفتی بابت انتقال تمام آن دکوراسیون چوبی ماهونی گرانقیمت از زمین به ایستگاه فضایی پرداخت کرده تا فقط دفتر کارش شبیه به یکی از آن کشتیهای مجلل قدیمی اقیانوسپیمای سال ۱۹۲۰ باشد؟
سیلوی در آن زمان به افکارش خندیده بود.
«خیلی بیشتر از اون چیزی که حتی فکرش رو میکنی!»
«تیم، امیدوارم سفرتون با شاتل خوب بوده باشه. البته بهتر بود قبل از این که بچه رو برداری و بری، با من مشورت میکردی. یا حداقل به من خبر میدادی که قصد رفتن به زمین رو داری.»
حداقل راثبون هنوز از لفظ آدمربایی برای کاری که تیم انجام داده، استفاده نکرده بود. راثبون مرد بزرگی بود، مردی بزرگ و قدرتمند با قلبی بزرگ و لحنی قدرتمند.
قلبی بزرگ که البته از سنگ ماه ساخته شده و مشخصاً با خودش فکر کرده بود در شرایط کنونی میتواند معامله خوبی با تیم انجام بدهد و چیزهایی از او بخواهد که در حالت عادی، خواستن و قبول کردنشان از سوی تیم غیرممکن بود.
«بله، سفر خوبی بود قربان، حقیقتش قصد داشتم وقتی رسیدیم بهتون زنگ…»
راثبون وسط حرفش پرید.
«هر دو تاتون به زمان بیشتری برای کنار اومدن با این شرایط احتیاج دارید. فردا وقت کافی برای صحبت کردن در این مورد داریم. مطمئنم که از عهدهاش برمیایی و انجامش میدی، انجام دادنش منفعت خیلی زیادی برات داره.»
تیم با ناراحتی فکر کرد که این چندمین باری است که راثبون فکرش را خوانده. یا شاید هم تیم زیادی با او روراست بود و منظورش را، حتی بدون حرف زدن انتقال میداد؟ مخصوصاً وقتی بحث معادن عطارد در میان بود؟
شاید راثبون حق داشت. پولی که از این راه به او میرسید آن قدر زیاد بود که میتوانست تا آخر عمر بث، هر چیزی را که دلش میخواست و آرزو میکرد برایش فراهم کند. اما جداً پول زیادی نبود؟
«بهت اعتماد دارم تیم. آینده ما در دستهای توئه و اطمینان دارم که این کار رو برامون انجام میدی.»
حتی وقتی راثبون مشغول تعریف کردن از او بود هم یک جورهایی به نظر میرسید کلماتش بیشتر جنبه دستوری دارند تا تشویقی.
شاید برای همین بود که راثبون، مرد بسیار موفقی در زمینه کاریاش بود و تنها در طول دو دهه توانسته بود چنین امپراتوری عظیمی را در زمینه استخراج معادن عطارد به راه بیندازد.
«بله قربان.»
«تیم، من آدم منطقی هستم و دوست دارم در این زمینه خودت و با کمال میل با ما همکاری کنی. بنابراین کل قضیه رو یه بار دیگه از اول برات توضیح میدم تا جای هیچ شک و شبههای برات باقی نمونه. ما باید جلوی این قضیه رو قبل از این که دیر بشه بگیریم و لازم نیست بهت بگم اگر موفق نشیم، چه اتفاقی قراره برامون بیفته. متوجه موقعیتی که توش قرار داریم هستی؟»
تیم سرش را به نشانه تائید تکان داد. گلویش خشک شده بود و نمیتوانست حرف بزند.
«نمیتونیم اجازه بدیم اون ماشینها با خودشون فکر کنن از حقوق برابر با ما انسانها برخورداند. اگر اون از این جریان جون سالم به در ببره دیگه هیچوقت نمیتونیم جلوشون رو بگیریم.»
«حق با شماست قربان…»
«تو مرد باهوشی هستی تیم، ولی استعدادهات رو الکی هدر میدی.»
تیم با خودش فکر کرد که حرفهایش به اندازه روزی که فهمیده بود سیلویا، با دانشجوی بیپول و فقیری ازدواج کرده، گزنده نبود. یا وقتی فهمید سیلویا و تیم چشمانتظارند و به زودی بچهدار خواهد شد. اما اگر نقشش را درست بازی میکرد…
راثبون به صندلیاش تکیه زد، انگشتانش را در هم فرو کرد و به پدر نوهاش خیره ماند. پشت سر راثبون، نقشه کاملی از منظومه شمسی قرار داشت که چراغهای بسیار ریز چشمکزنی در سرتاسرش سوسو میزدند. نقشه کاملی از وسعت امپراتوری راثبون در پهنه کهکشان.
«بث تنها وارث منه…»
تیم آبدهانش را به سختی فرو داد. نبرد سختی درونش جریان داشت؛ میل شدید به تصاحب و کنترل تمام آن چراغهای چشمکزن باشکوه پشتسر راثبون. سمت دیگر نبرد که به او هشداد میداد تا بر این حرص و آز غلبه کند. نبردی سخت و سنگین، که جبههٔ میل شدید به تصاحب اموال راثبون بر میل دیگرش غلبه داشت. مخصوصاً اینجا و در این خانه.
«هنوز هم فکر میکنم بهتره این کار رو از روش بهتری انجام بدیم. مثلاً، شکست دادنش از طریق انجام یک سری آزمایشها طی یک نمایش عمومی. بالاخره در طول این آزمایشها تو موقعیتی قرار میگیره که هر عکسالعملی میتونه منجر به شکستش بشه.»
تماس با مکثی چند ثانیهاش مواجه شد. مکثی که تیم از قبل، میدانست جواب راثبون به محض برقرار شدن تماس چه خواهد بود.
«بارها و بارها سعی کردیم و هر بار شکست خوردیم. دیگه زمانی برای دستدست کردن باقی نمونده. باید به هر طریق ممکن شرش رو از سرمون کم کنیم.»
تیم با ناراحتی شانه بالا انداخت.
«تیم، این جور به قضیه نگاه کن که تو قرار نیست یک آدم واقعی رو به قتل برسونی. اون انسان نیست، استفِن بایرلی یه رباته!»
طوری کلمه ربات را تلفظ کرد که انگار بدترین و قبیحترین چیز ممکن است. آمیخته با نفرت و هراسی که تیم میدانست راثبون نسبت به رباتها احساس میکند.
«روش فکر کن پسرم. من هم باید به این قضیه فکر کنم که اگر موفق نشدی کلک اون ربات رو از سرمون بکنی، با چه عواقب سنگینی قراره روبهرو بشیم.»
لحن راثبون به رغم کلماتی که انتخاب کرده بود کاملاً تهدیدآمیز بود و این تهدید در صدایش هویدا بود. این بخش دیگری از معادلهای بود که تیم با آن مواجه بود؛ اگر پیشنهاد یا در اصل دستور راثبون را اطاعت نمیکرد، با احتمال از دست دادن بث روبهرو میشد و نمیتوانست هرگز پا به ماه یا ایستگاه فضایی بگذارد و مشخصاً روی زمین هم در امنیت نبود. جایی نبود که بتواند از دست عوامل راثبون در امان بماند و مشخصاً حقوق بخور و نمیر کار آزاد در زمینه کاوش سیارکی هم آن قدر نبود که بتواند از پس هزینه بزرگ کردن یک دختر سهساله بربیاید.
تصویر قطع شد و تیم با قلبی سنگین، به اتاق نشیمن برگشت و به دخترش که در حال بازی کردن بود خیره ماند. راثبون البته حق داشت، استفن بایرلی ربات بود و ماه پیش موفق شده بود تا به مقامی دولتی دست پیدا کند. آغازی بر پایان برتری بلامنازع بشریت.
حتی با وجود قوانین سهگانه رباتها بازهم امکان داشت شهردار بایرلی در نهایت به فکر برادرانش که در فضا مشغول انجام سختترین کارها بودند بیفتد. امکان داشت با خودش فکر کند و بعد تصمیم بگیرد که شرایط برادرانش در فضا، یعنی آنهایی که برای صنعت راثبون کار میکردند، عملاً بردگی است و از قدرتش برای به راه انداختن کارزاری برای رهایی آنها از این شرایط ناعادلانه و سخت استفاده کند، که البته فکر مسخرهای بود، اما تیم به خوبی میدانست وقتی به یک ربات قدرت کافی برای تصدی پستی انسانی داده شود، انکار کردن برخورداری از حقوق برابر با دیگر انسانها کاری عملاً دشوار خواهد بود.
البته با ربات مورد بحث همزادپنداری نمیکرد. به هر حال، فقط یک مشت ماشین هوشمند بودند و هیچکس هم نمیتوانست او را وادار کند که به چیزی غیر از این فکر کند. سالها پیش، در اثنای سال ۲۰۰۹ با یکی از آنها مراودهای طولانی داشت. اینجا، در همین خانه و درست روی زمین.
«تریملی، چون دلت بابا میخواست برات یه پاپی پیدا کردم.»
کارین گارووِی به جعبه فلزی خاکستری کنار دستش اشاره کرد.
تیمی به جعبه فلزی که درست وسط فرش اتاق نشیمن چمباتمه زده بود خیره ماند. در نگاه اول، شبیه جاروبرقی کهنهای بود که خرطومی نداشت؛ چهار زائده باریک از کنارههایش بیرون زده بود که انتهای هر کدام به مجموعهای از قلابها و چنگکهایی که شبیه به اسکلتهای مصنوعی مخصوص هالووین بودند منتهی میشد. روی سرش برجک کاسهمانند سروتهی بود که داخلش دوربین و بقیه چیزهایی که تیمی در آن لحظه نمیتوانست تشخیص بدهد قرار داشت.
به یکی از چرخهای آن چیز سیخونک زد.
کارین با لحنی مادرانه و انگار که خیالش از بابت چیزی راحت شده باشد، از تیمی خواست تا حسابی مراقبش باشد و بعد هم مشغول جمع کردن یادداشتها و لپتاپش شد و همه را داخل کیفش چپاند.
«این الان چیه؟»
«پاپی، برنامه جایگزین والدین نسخه ۱.»
«چقدر مسخره است.»
«به قیافهاش نگاه نکن، هرکاری که قراره یه پدر واقعی برات انجام بده پاپی هم میتونه انجام بده؛ توپ بیسبال پرتاب کنه و بگیره، تو نظم و ترتیب دادن به مجموعه تمبرهات کمکت کنه یا از این قبیل چیزها که پدر و پسرها با هم انجام میدن.»
«میتونه تکالیف مدرسهام رو هم انجام بده؟»
«تیمی، پاپی برنامهریزی شده تا تو زمینه ریاضیات و درسهات کمکت کنه، نه این که انجامشون بده و حتی نوارهای قصه مخصوص بچههای هشت ساله رو هم داره که شب قبل خواب برات بخونه. از همه اینها بهتر، تو خودت هم میتونی پاپی رو بهروزرسانی کنی و چیزهای مختلف روش نصب کنی.»
«بعضی وقتها دلم میخواد با یکی مرد و مردونه حرف بزنم…»
کارین با عصبانیت در کیفش را بست.
«این قدر آزاردهنده نباش… به مرور یک سری چیزها رو بهش اضافه و ازش کم میکنیم. یک سری اصلاحاتی که با هم انجام میدیم و اصلاً این طور به قضیه نگاه کن که دونفری داریم یه جور آزمایش رباتیک انجام میدیم.»
کارین همیشه سعی میکرد از هر فرصتی برای علاقمند کردن او نسبت به کارش در شرکت رباتها و مردان ماشینی آمریکا استفاده کند.
کیفش را کنار مبل روی زمین گذاشت، جلوی پسرش نیمخیز نشست و به چشمهای تیمی خیره شد. نگاهش همان برق مادرانه و لطیفی را داشت که تیمی گهگاه در نگاه کارین میدید؛ یعنی تنها زمانهایی که کارین بچهگربه یا مثلاً پروانه میدید… تیمی هم متقابلاً با لب و لوچه آویزان به مادرش خیره شد.
«میدونم سبک زندگی ما برات سخته…»
«ما هم میتونیم عین بقیه مردم زندگی کنیم، کارهایی رو بکنیم که اونها میکنن.»
«من نمیتونم تیمی… فکر کنم متوجه منظورم هستی… ببین، مگه خودت همیشه نمیگفتی که دلت بابا میخواد؟»
«دلم یه پدر واقعی میخواد نه یه ربات مسخره.»
چهره کارین جدی شد.
«فکر کنم قبلاً راجع به این که برای این جور چیزها وقت نداریم با هم صحبت کردیم. ما نمیتونیم یه مرد رو به زندگیمون راه بدیم چون وقتش رو نداریم.»
تیمی هیچوقت راجع به پدر واقعیاش چیزی نشنیده بود و تنها میدانست کارین برای بچهدار شدن از اسپرمهای اهدایی بانک اسپرم استفاده کرده بود. جایی که به زنهای علاقمند به بچهدار شدن، اسپرم رایگان اهدا میکرد، بدون این که ناچار باشند برای بچهدار شدن دردسرهای ازدواج و امثالهم را به جان بخرند.
تیمی به همه گفته بود که پدرش مدتها پیش مرده است. توضیح دادن این که پدرش مرده، خیلی سادهتر از این بود که بخواهد برای همه جریان تولدش را تعریف کند.
کارین از مردها خوشش نمیآمد و تیمی هیچوقت ندیده بود که مادرش مردی را به خانهشان بیاورد. درست بر خلاف مادر دوستش، جویی، که چند ده دوستپسر داشت و گاهی اوقات تیمی فکر میکرد که شاید وقتی بزرگ شود هم کارین به واسطه مرد بودن از او فاصله بگیرد؟
«تیمی؟»
«باشه…. قبول… ولی به هم قول داده بودی که امروز با هم بریم باغوحش.»
کارین لبش را گزید.
«ببین، میدونم امروز تعطیله، ولی پروژهای که داریم خیلی مهمه و باید زودتر تمومش کنیم.»
تیمی سرش را تکان داد.
«ولی امروز مثل هر تعطیلات دیگهای نیست… امروز…»
«میتونی با پاپی تو حیاط بازی کنی. مطمئنم که حسابی با هم خوش میگذرونید مگه نه؟ راهانداختن پاپی خیلی راحته، من قبلاً امتحانش کردم!»
تیمی نگاه دوبارهای به پاپی انداخت
«آخه چطوری قراره با این بازی کنم؟»
«اون بخشش دیگه با خودته، ببین چکار میتونی بکنی.» بعد، سریعتر از آن که تیمی بتواند صورتش را عقب بکشد، بوسهای روی گونهاش گذاشت. «من دیگه باید برم. هوابُرد آزمایشگاه بیرون منتظرمه ولی قول میدم زیاد طولش ندم و زود برگردم.»
بعد از این که کارین رفت تیمی برای مدتی مشغول تماشای تلویزیون سهبعدی شد. کارین تلویزیون را طوری برنامهریزی کرده بود تا تنها مستندهای مربوط به کاوش در منظومه شمسی و برنامههای آموزشی مربوط به نجوم و ستارهشناسی را نشان بدهد. بنابراین تیمی تلویزیون را خاموش کرد و به آرامی به سمت ربات رفت، روبهرویش ایستاد و به لنز دوربین که درون محفظه کاسهمانند بالای سرش بود خیره ماند.
«تو یه چیز احمقانهای که یه اسم احمقانه و مسخره هم داره.»
پرندهای بیرون روی شاخه میخواند. داخل خانه کاملاً سوت و کور بود، طوری که تیمی احساس تنهایی کرد، چیزی کاملاً غیرمعمول چون این اولین باری نبود که تیمی در خانه تنها مانده بود. او حالا دیگر آن قدر بزرگ شده بود که کارین بدون نگرانی در خانه به حال خودش رهایش کند و سرکارش برود. به خصوص در روزهای تعطیل که بیشتر از موعد مقرر هم در شرکت میماند. اما این حس تنهایی تیمی دلیل خوبی داشت، آن روز یک روز تعطیل عادی نبود، روز پدر بود و قرار بود که اعضای گروه پیشاهنگی که او و جویی عضو آن بودند، همراه پدرهایشان در پارک مرکزی برای یک روز پدر و پسری به صرف ناهار، دور هم جمع شوند. مشخصاً همه اعضا همراه پدرهایشان میآمدند. تمام دوستان تیمی پدری داشتند که همراهشان بیاورند حتی اگر پدر واقعیشان هم نبود و تیمی میدانست که جویی، یکی از هزاران دوستپسر مادرش را همراه خواهد آورد.
تیمی راجع به این چیزها به کارین نگفته بود چون از قبل میدانست که کاملاً بیفایده است. کارین کمترین اعتقادی به فعالیتهای صرفاً مردانه نداشت و اگر تیمی موضوع را برایش مطرح میکرد، به طور حتم میگفت که میتواند همراه او برای دورهمی پدر و پسری به پارک برود. یک جورهایی اصلاً این که در خانه همراه ربات عجیب غریب مادرش تنها باشد بهتر بود تا این که جلوی دوستانش، بابت مادرش خجالتزده شود و آبرویش برود.
چشمغرهای به ربات رفت، کاری برای انجام دادن نداشت و واقعاً انگار چارهای هم جز روشن کردن ربات برایش باقی نمانده بود.
دکمهای را که نزدیک سرش بود فشرد و چراغ قرمز کوچکی روی ربات روشن شد. بعد، لنز دوربین داخل سرش به سمت تیمی چرخید.
«سلام… من پاپی هستم، برنامه جایگزین والدین شما. من یک نمونه آزمایشی هستم.»
تیمی که انتظار چنین چیزی را نداشت چهارزانو روبهروی ربات نشست و به او خیره ماند. این اولینباری نبود که با رباتها مواجه میشد و قبلاً بارها و بارها انواع رباتها را در آزمایشگاهی که کارین در آن کار میکرد دیده بود. اما میدانست که بسیاری از مردم به استفاده از رباتها کمترین اعتمادی ندارند و اجازه نگهداری آنها را هم در نیویورک نمیدهد. رباتهایی که مادرش در آن شرکت طراحی میکرد، رباتهای بزرگی بودند که برای کارهای سنگین به فضا فرستاده میشدند. رباتهای عظیمی که هیبتشان بیننده را به وحشت میانداخت و جایشان هم اصلاً در فضا بود یعنی جایی که قرار نبود کسی از دیدنشان وحشت کند.
«خب… چکارهایی بلدی؟»
«میتونم برات راجع به حیوانات داستان تعریف کنم، یا تو جمعآوری مجموعه تمبرهات کمکت کنم. میتونم هواپیمای مدل بسازم، بیسبال بلدم و آمار پنجاه سال اخیر بازیهای بسکتبال رو هم از حفظم. میتونم بگم که کدوم بازیکن بیشترین امتیاز رو برده و کدوم یکی تو زمینه…»
تیمی از شدت حیرت زبانش بند آمده بود.
شاید واقعاً کارین بیش از آنچه که تیمی همیشه در موردش فکر میکرد میفهمید و به خوبی میدانست چه چیزی برای تیمی اهمیت دارد.
«میتونی کمک کنی که تو حیاط پشتی آتش درست کنیم و سوسیس کباب کنیم؟»
«فکر نمیکنم کارین از این که بفهمه با آتش بازی کردی خوشحال بشه.»
هیجان تیمی فروکش کرد.
«تو هم عین بقیه اون پرستارهایی.»
«تیمی، سن تو از پرستار داشتن گذشته و بزرگتر از اونی هستی که برات پرستار بگیرن. من پرستارت نیستم. من پاپیام و برنامههای جایگزین والدین هیچوقت…»
تیمی فریاد کشید.
«تو بابای من نیستی!»
«بریم بیرون بیسبال بازی کنیم؟»
تیمی دستش را داخل جیبش فرو کرد.
«باشه.»
پاپی در زمینه زدن و گرفتن توپ فوقالعاده عمل میکرد.
بازوهای فلزیاش به خوبی توپها را میگرفتند و با یک قوس عالی پرتاب میکردند. آن قدر زمانبندی مناسبی در پرتاب توپ داشت که تمام توپها دقیقاً به چوب تیمی برخورد میکردند.
پاپی در مورد بهترین روش نگه داشتن چوب برایش گفت و وقتی تیمی توپی را از دست میداد، سرش داد نمیکشید و اگر با زدن توپ، یک امتیاز عالی برای خودش میگرفت هم مثل جویی مسخرهبازی درنمیآورد و او را دست نمیانداخت.
«دوست داری از درخت بالا بریم؟»
چند ساعتی بود که پشتسر هم بازی میکردند.
«من برای بالا رفتن از درختها ساخته نشدم، اما میتونم از این پایین مراقبت باشم و حتی مسیر خوبی برای بالا رفتن بهت پیشنهاد بدم.»
تیمی چوب بیسبالش را به کناری انداخت و از درخت افرای قدیمی کنار دیوار باغ شروع به بالا رفتن کرد.
پاپی جلوتر رفت و دقیقاً زیر درخت ایستاد تا بتواند روند صعود تیمی را از همه جوانب بررسی کند.
نیمه راه شاخهها به دو مسیر تقسیم میشدند. دقیقاً جایی که او و جویی مدتها پیش شروع به ساخت قلعهای درختی برای خودشان کرده بودند. هرچند که با گرمتر شدن هوا، تصمیم بر رها کردن پروژه نجاریشان گرفتند. با این حال قلعه نصفه نیمهای که سرهم کرده بودند هنوز همانجا بود و محل مناسبی برای نشستن و استراحتی کوتاه و خیره شدن به آسمان به شمار میرفت.
روبهرویش نمای شهر تا افق و رودخانه شرقی گسترده شده بود.
نور خورشید، از میان برگهای درختان به او میتابید و نسیم ملایمی که برگهای درختان را به رقص وا میداشت درست، مانند نجوایی بود که تنها تیمی مفهوم آن را درک میکرد.
روی یکی از تختهها و زیر نور آفتاب دراز کشید
«از این بالا خیلی عجیب غریب به نظر میرسی.»
«متوجه اون لونه پرنده سمت راستت که خالیه شدی؟»
تیمی سرک کشید و از بین شاخ و برگ درخت توانست لانه پرنده رها شدهای را ببیند که بین شاخهها جاخوش کرده بود
«یه پر بهش چسبیده.»
تیمی خودش را به سمت شاخه بالا کشید و با یک دستش، پر کوچک قهوهای سفیدی که به دیواره لانه چسبیده بود را برداشت و جلوی چشمش گرفت. چشم-دوربین پاپی، روی شاخه دیگری متمرکز شده بود.
«چه نمونه خوبی. به اون نقطههای سفید روی شاخه نگاه کن، یک جور قارچ هست که در تقسیمبندی مایکوتاها قرار میگیره. هاگهای این قارچ به طور تصادفی همراه این پرنده به اینجا منتقل شدند. احتمالاً صاحب همون پری که دستت گرفتی یعنی گنجشک خانگی هاگها رو به اینجا آوردند.»
«ها؟»
«گنجشک.»
«چه خفن.»
«تا به حال حدود پنجاه هزار قارچ یا موجودات انگلزی در جهان شناسایی شدند. اما حدود صد هزار نوع دیگه شامل قارچها، کپکها، مخمرها و سایرین هم هستند که…»
تیمی چهره در هم کشید، پاپی شبیه به معلمهای مدرسه حرف میزد.
«اگر دوست داری میتونم راجع به گلسنگها هم صحبت کنم.»
«نه دوست ندارم.»
«دوست داری اسبسواری کنی؟»
«با چی قراره اسبسواری کنم؟»
«بدنه من خیلی قوی و محکم ساخته شده. میتونی سوار من بشی.»
تیمی سوار پاپی شد، دو تا از بازوهای بلند فلزیاش را گرفت و مشغول بازی دور حیاط شدند.
آن قدر جیغ و داد کرد و آن قدر از این سواری لذت برد که عملاً ربات بودن پاپی را فراموش کرد و یک جورهایی احساس میکرد که سوار اسبی واقعی شده که موقع دویدن دور حیاط یالهای زیبایش در باد تکان میخورند و آن قدر از ته گلویش جیغ کشید و انواع و اقسام صداهای عجیب غریب را برای تشویق پاپی به سریعتر دویدن درآورد که عملاً صدایش گرفت.
اسبسواری با پاپی درست مثل اسبسواریهایی بود که در مستندهای تلویزیونی دیده بود. همان مستندهایی که کارین موقع تماشای آنها با اخم به تیمی زل میزد.
وقتی هوا تاریک شد و کارین به خانه برگشت تیمی دیگر مطمئن شده بود که دوست جدیدی پیدا کرده است. دوست جدیدی که هیچوقت از بازی کردن با او خسته نمیشد، او را به هر دلیلی دعوا و شماتت نمیکرد و هیچوقت سئوالهایش را هرچقدر هم احمقانه، بیجواب نمیگذاشت.
با تمام این اوصاف داشتن پاپی کمترین شباهتی به داشتن یک پدر واقعی نداشت.
تیمی با کمک پاپی عملکرد بهتری در مدرسه داشت.
یکی از برنامهریزیهای پاپی، یاد گرفتن چیزهای جدید در کنار تیمی بود و یک جورهایی رقابتی میانشان شکل گرفته بود که عموماً پاپی برنده این مسابقه میشد. اما از آنجا که یک ربات، هرگز به واسطه موفقیتهایش احساس غرور نمیکند و یا پیروزیاش را به رخ طرف مقابل نمیکشد، تیمی چندان مشکلی با این قضیه نداشت. پاپی چهار بازوی مکانیکی قدرتمند داشت که از او در زمینه درست کردن و مونتاژ مدل سفینههای فضایی، کارت بازی و حتی شعبدهبازی با توپ یک نابغه میساخت.
هر بار که کارین به خانه برمیگشت بسته نرمافزاری جدیدی که در آزمایشگاهشان تهیه کرده بود را روی پاپی نصب میکرد و در اثنای نصب، تیمی با دقت به کارین که سر ربات را جدا و برنامه جدید را روی آن نصب میکند خیره میماند. گاهی اوقات، ابزارها و لوازم ظریفی که مادرش در طول کار به آنها احتیاج پیدا میکرد در دست میگرفت و به او در انجام تغییرات در مغز پوزیترونی ربات، کمک میکرد. عموماً بعد از هر بهروزرسانیای پاپی میتوانست کارهای بسیار بیشتری انجام بدهد؛ بانجو بازی کند، لطیفه تعریف کند و نقاشیهای ابتدایی احمقانه بکشد تا تیمی را بخنداند.
کارین به ندرت کسی را برای ناهار یا شام به خانه دعوت میکرد، حتی تیمی به سختی به خاطر داشت که هیچکدام از همکارانش در شرکت را تا به آن روز به خانه دعوت کرده باشد اما یک بار کارین، یکی از همکاران خانمش را به خانه دعوت کرد.
«آخه اصلاً کمترین شباهتی به آدم ماشینیها نداره.»
مهمان کارین، زنی بود با چهرهای مصمم و قدری خشک که روی فرش جلوی پاپی نشسته بود و به دقت، مشغول بررسی پاپی بود. پاپی به محض دیدن او درجا میخکوب شد و چرخهایش، کفپوش صیقلی و درخشان خانه را سایید و خراش انداخت.
«الزاماً نباید که همه شبیه به هم باشن. مهم اینه هیبتی براش طراحی بشه که وقفهای تو عملکردش ایجاد نکنه و بتونه از تمام قابلیتهاش به نحو احسن استفاده کنه.»
«نمیشد حالا به جای چرخ، پا داشته باشه؟»
انگشتش را داخل یکی از سوراخهایی که روی کفپوش بوجود آمده بود فرو کرد.
«از اول قرار بود این ربات از نوع کاربردی و ترابری باشه. مادرت هم فقط مغزش رو اصطلاح کرد و کاری به بدنش نداشت.»
کارین قبلاً به او گفته بود که دکتر کالوین مثل او در زمینه طراحی و تولید رباتها فعال نبود. دکتر کالوین در حقیقت روانشناس رباتها بود، حالا هر معنی عجیب غریبی که شغلش میخواسته داشته باشد.
کارین در آشپزخانه مشغول چپاندن ظرفها داخل ماشین ظرفشویی بود، کاری که به ندرت انجام میداد و اصلاً انجام دادن کارهای خانه به گروه خونیاش هم نمیخورد و جداً صحنه غریبی بود.
تیمی به دکتر کالوین اخم کرد.
«پاپی فکر میکنه که خیلی بیشتر از یه وسیله ترابری هست.»
«ولی تو اینطور فکر نمیکنی.»
«از کجا میدونی؟»
دکتر کالوین جوابی نداد. به نظر میرسید که همسن مادرش باشد و تیمی با خودش فکر کرد، نه او و نه مادرش هیچکدام حتی ذرهای به خودشان نرسیده یا آرایش نکرده بودند و به اندازه مادر جویی هم لبخند نمیزدند.
کارین با سینی شیرینی که از بیرون خریده بود داخل اتاق نشیمن شد.
«کسی دسر میخواد؟»
پاپی اولین نفری بود که جواب داد.
«تیمی نباید شیرینی بخوره، چون سهمیه قند امروزش رو دریافت کرده، من محاسبه کردم از امروز صبح که بیدار شده…»
«خفهشو بابا.»
کارین نگاهی به پاپی انداخت.
«خوب، اگر اینطور فکر میکنی…»
دکتر کالوین هنوز به پاپی خیره مانده بود.
«یکی از همین روز باهاش به مشکل میخوری.»
تیمی برای لحظهای فکر کرد که منظور دکتر کالوین او بوده، اما بعد متوجه سمت نگاه او شد که هنوز به پاپی خیره مانده بود.
«حواسم هست سوزان و تیمی هم میدونه که پاپی رو نباید بیرون ببره.»
تیمی غرولند کرد.
«من حتی حق ندارم به دوستهام راجع به پاپی چیزی بگم… وقتی جویی اومده بود تا با هم بازی کنیم مجبور شدم پاپی رو داخل کمد قایم کنم و جویی بهترین و صمیمیترین دوست منه.»
«کار خوبی کردی تیمی، اما منظور من از دردسر مواجه شدن با گروههای ضدروبات نبود، هرچند رادیکالها به اندازه کافی برای کار ما مشکلساز هستن.»
«پس منظورت از مشکل چی بود؟»
«من فکر کنم تو هنوز متوجه نشدی که مغزهای پوزیترونی این روزها قادر به انجام و یادگیری چه چیزهایی هستند…»
کارین خندید.
«سوزان، من به اندازه تو از رباتها سررشته ندارم.»
موضوع بحثشان بعد از آن به سمت دیگری کشیده شد و پاپی را فراموش کردند.
وقتی تیمی سال هشتم بود مادر جویی، تصمیم به ازدواج مجدد گرفت و پدرخوانده جویی او را برای مسافرت به ماه برد.
«کارین، چرا ما نمیتونیم بریم ماه؟»
تیمی به اسناد و مدارکی که مادرش به خانه آورده بود تا همچنان روی آنها کار کند چشمغره رفت. کارین، سرش را از روی یادداشتهایش بلند کرد و از پشت عینک به تیمی نگاهی انداخت. اخیراً و به واسطه کار زیاد ناچار به عینک زدن شده بود.
«منم دلم میخواد برم ماه، دلم میخواد برم و چالههای ماه رو از نزدیک ببینم.»
«ما از پس هزینههاش برنمیایم.»
«ولی من پول دارم، کلی پول پسانداز کردم.»
«در حال حاضر نمیتونم برای سفر به ماه وقت اختصاص بدم، سرمون تو شرکت حسابی شلوغه و من و سوزان امکان داره بالاخره بتونیم دفتر خودمون رو داشته باشیم.»
«اگه بابا داشتم…»
کارین اوراقی که در دست داشت را روی میز گذاشت و به او خیره شد.
«متأسفم که فکر میکنی تو زندگیت کمبود داری، من امیدوار بودم پاپی جای خالی پدر رو برات پر کنه…»
«انگار علاوه بر پدر، مادر هم ندارم.»
همان سال تیمی به اجبار مادرش در کلاس فوقالعاده فیزیک شرکت کرد و به این نتیجه رسید که با تمام وجود از فیزیک بیزار است. در عوض به ورزش علاقمند شد، قدش بلندتر شد و عاشق دختر موسیاه فوقالعاده خوشاندامی در مدرسهشان شد.
پاپی برایش از عملکرد هورمونهای نوجوانی گفت و این که چطور باید کنترلشان کند. خوشبختانه کارین قبلاً وظیفه مادرانه خودش را انجام داده بود و داستان معروف زنبورهای عسل و پرندهها را برایش گفته بود و این که چطور فعالیت این دو منجر به بارور شدن گلها میشود. بحث خستهکنندهای که در سایه توضیحات بیش از اندازه کارین از مسیر اصلی خودش خارج شد و عملاً آن پیام اخلاقی که باید به تیمی منتقل میکرد را منتقل نکرد.
اما پاپی در عوض برایش از رومئو و ژولیت گفت، این که در قرار اول با یک دختر چطور باید برخورد کند و این که در رابطه باید چطور پیش برود.
کارین همچنان سخت در تلاش بود تا تیمی را به علم و دانش علاقمند کند و به همین منظور، برایش یک تلسکوپ خرید و پاپی به او کمک کرد تا تلسکوپ را سرهم کند. پاپی، اسامی تمام ستارگان و سحابیها را میدانست و هر چیزی که از دریچه تلسکوپ میدیدند را برای تیمی توضیح میداد. همچنین به ایستگاه فضایی که دور مدار زمین میچرخید نیز اشاره کرد و کارین، حتی وقتی از وقت خواب تیمی گذشته بود هم مزاحم مکاشفه فضایی آن دو نشد.
تیمی در نهایت تصمیم گرفت تا به تیم شنای مدرسه ملحق شود. پاپی تمام مدت به رجزخوانیهایش گوش میکرد و وقتی هم در مسابقه باخت، با او همدردی کرد. تیمی اسمش را به تیم تغییر داد و برخلاف کارین، پاپی از آن روز به بعد دیگر هیچوقت او را تیمی صدا نکرد و همیشه با نام جدیدش او را خطاب قرار میداد. اوضاع به کام و زندگی به بهترین شکل جریان داشت.
ولی جو هنوز هم میتوانست با پدرخوانده جدیدش مرد و مردانه حرف بزند.
تیم، تلفن تصویری را روشن کرد و با دفتر شهردار استفن بایرلی تماس گرفت و بعد نهایت تلاشش را کرد تا کل قضیه را از ذهنش بیرون کند.
فراموش کرده بود که خانه کارین چقدر کوچک است.
بین اتاقها میچرخید و لیستی از چیزهایی که باید نگه میداشت و چیزهایی که باید دور ریخته میشد تهیه میکرد. چیز زیادی برای نگه داشتن نبود… مهاجرنشین محل زندگیشان کوچک بود و چندان وسعتی نداشت، اما تیم حداقل میدانست که آن بیرون جهانی وسیع و کهکشانی بیانتها وجود دارد، در حالیکه خانه کارین صرفاً جعبهای کوچک که توسط بساز بفروشهای حریص درست شده بود. زمینی که به قطعات کوچکتر تقسیم شده و خانههای کوچکی در آنها بنا شده بود و تیم بخاطر آورد، که کارین قبلاً برایش توضیح داده بود که چرا نمیتوانند به محل دیگری نقل مکان کنند، کارین باید به محل شرکت نزدیک میبود.
در آن زمان جو و خانوادهاش به خانه بزرگی در لانگآیلند نقل مکان کرده بودند. خانه جدیدشان نه تنها استخر داشت، که مجهز به زمین تنیس هم بود و جو حتی میتوانست سگی را به سرپرستی بگیرد و در خانه بزرگشان از او نگهداری کند. تیم وقتی راجع به سگ شنیده بود نفرتش از شرکت کارین حتی بیشتر هم شده بود.
بث لیاقت زندگی بهتری را داشت. تیم قرار بود با مردی که راثبون قصد جانش را داشت فردا ملاقات کند.
سلاحی که یکی از محافظان راثبون به دستش رسانده بود در جیبش سنگینی میکرد. وسیلهای که در عملکرد مغز پوزیترونی اختلال ایجاد میکرد و بنابر دلیلی که خودش هم نمیدانست، تیم سلاح را حتی موقع خواب هم همراهش به تخت میبرد.
شاید چون میدانست که قرار نیست به این راحتی از شر مخمصهای که در آن گرفتار شده، خلاص شود.
بایرلی انسان نبود و تیم باید این قضیه را هر لحظه مرتباً در ذهنش تکرار میکرد که قرار نبود دست به قتل یک انسان بزند. بایرلی صرفاً یک ربات بود و وقتی کارش با او تمام میشد، حقیقت برای همه روشن میشد. اطمینان داشت که به محض کشتنش با خشم عمومی مواجه خواهد شد و حتی به عنوان قاتل مقامی بلندمرتبه بازداشت میشود.
اما به محض این که همه چیز برملا میشد همه از او به عنوان قهرمانی یاد میکردند، که حقیقت را فاش کرده بود و از سوی مردم مورد تقدیر قرار میگرفت. تیم اطمینان داشت راثبون ترتیبی اتخاذ خواهد کرد تا پلیس اصلاً او را بازداشت نکند.
در عوض تیم چیزی را به دست میآورد که همیشه آرزویش را داشت، سهم قابل توجهی از سهام شرکت استخراج معادن عطارد.
البته این احتمال هم وجود داشت که بیرلی، تقاضای ملاقات شخصی از طرف او را اصلاً قبول نکند.
احتمال وجود وقت خالی در برنامه شلوغ شهردار بسیار اندک بود و اگر شهردار ملاقات شخصی با او را قبول نمیکرد، مشخصاً هیچ اتفاقی هم قرار نبود که در ادامه بیفتد. در این صورت میتوانست به راثبون بگوید که تلاشش را کرده و این که شهردار او را به حضور نپذیرفته، دیگر تقصیر او نبوده و کاری از دستش در این زمینه برنمیآمده.
آینده بث و او در گرو این کار بود.
یا تیم در انجام کارش موفق میشد، پولدار میشدند و تا آخر عمر با دخترش در آرامش و رفاه زندگی میکردند، یا این که موفق نمیشد و مجبور میشدند برای باقی عمرشان در خفا و در هراس از راثبون و مامورانش زندگی کنند.
وقتی هجده ساله بود کارین توصیهای به او کرد.
«باید به فکر زندگیات باشی، باید برای آیندهات برنامهریزی کنی. باید به این موضوع خیلی دقیق فکر کنی که قراره چه شغلی در آینده داشته باشی و از اون کسب درآمد کنی.»
تیم به صندلیاش تکیه زده بود و پاهایش را روی میز انداخته بود. یکی از آن روزهایی بود که تیم، حتی حوصله خودش را هم نداشت.
«نمیدونم راستش، یه چیزی که پول خوبی بشه ازش درآورد، مشخصاً رشته ورزشی چیزی.»
کارین اخم کرد.
«ورزش؟ میخوای زندگیت رو از طریق ورزش بگذرونی؟»
تمرینهای سخت شنا بدن تیم را حسابی ورزیده کرده بود و او را به یکی از پسرهای سرشناس مدرسه تبدیل کرده بود که دخترها برایش سر و دست میشکستند.
«دانشگاه هاوایی یه برنامه عالی داره که…»
«من نمیخوام بری دنبال ورزش، من میخوام رشته تحصیلی مربوط به رباتیک رو پیش بگیری چون مهاجرنشینهای فضایی فارغالتحصیلهای رباتیک رو به سرعت جذب میکنن و به افرادی مثل تو احتیاج دارن.»
«ای بابا کارین…»
پاپی وسط حرفشان پرید.
«اگر اجازه بدید وسط حرفتون بپرم و من هم نظرم رو بگم… اگر تیم وارد یکی از کالجهای آزاد هنر بشه به اندازه کافی وقت برای تصمیمگیری نهایی تا یکسال آینده رو داره.»
کارین انگشتش را جوید و به پاپی خیره ماند. تیم برای اولینبار متوجه شد که چقدر موهای مادرش خاکستریتر شده.
کارین برخلاف مادر جویی موهایش را رنگ نمیکرد.
«یعنی تو با تحصیل تیم در رشته رباتیک مخالفی؟»
«نه، من فقط این پیشنهاد رو مطرح کردم تا اگر تیم قصد داشت تحصیلات خودش رو به مقاطع عالیتر برسونه وقت کافی برای فکر کردن و تصمیم گرفتن داشته باشه.»
کارین اندکی در مورد پیشنهاد پاپی فکر کرد.
«من پول فرستادن تیم به یکی از اون دانشگاههای اون سر دنیا رو ندارم.»
«کارین تحمیل کردن این قضیه اصلاً منصفانه نیست.»
«من پول ندارم اون رو به هر دانشگاه دیگهای خارج از آمریکا بفرستم، فکر کردی من روی گنج خوابیدم؟ وضعیت تیمی طوری نیست که حتی بتونه راحت بورسیه بشه.»
«قطعاً شرایط کمک مالی موجوده که میتونیم از اون شرایط استفاده کنیم…»
«تیمی همه زندگی منه، دلم براش تنگ میشه.»
«کارین منهم تیمی رو دوستش دارم.»
کارین همان طور که به پاپی خیره مانده بود، خشکش زد.
«چی گفتی؟»
«اگر تیمی از اینجا بره دل منهم براش تنگ میشه. نبودنش من رو هم آزار میده.»
پاپی با احتیاط جواب کارین را داد و کارین برای مدتی نسبتاً طولانی در سکوت، به او خیره ماند.
«پاپی، چه احساسات دیگهای داری؟»
بر خلاف همیشه به نظر میرسید که پاپی کمترین علاقهای به جواب دادن به کارین ندارد.
«کارین جداً چه انتظار دیگهای داری وقتی که تمام مغز من رو با برنامههای ویژه کالوین-مینسکی[۲] پر کردی؟»
«ولی این قضیه هیچوقت در آزمایشگاه اثبات نشده بود، سوزان گفت…»
تیم وسط حرفشان پرید
«جریان از چه قراره؟ راجع به چی صحبت میکنین؟»
«راجع به مغز پوزیترونی حرف میزنیم… داشتم فکر میکردم که شاید پاپی…»
تیم دوباره وسط حرف کارین پرید.
«البته که پاپی زنده است. فقط نمیفهمم چرا الان داریم راجع بهش بحث میکنیم؟ فکر کردم داشتیم راجع به آینده من حرف میزدیم.»
کارین طوری به تیم خیره مانده بود که انگار سعی داشت روی اتفاقی که در فاصلهای بسیار دور در حال وقوع است، تمرکز کند.
«پاپی، تو باید همراه من به آزمایشگاه بیایی و اگر تمام این قضایا واقعاً اتفاق افتاده پس در این صورت سوزان باید بهروزرسانیهات رو به نسخه قبلی برگردونه.»
تیم با ناباوری به مادرش، که بدترین زمان ممکن را برای رسیدگی به کارهای خودش انتخاب کرده بود، خیره ماند.
«ببین، من الان باید یه تصمیم مهم تو زندگیم بگیرم.»
«در طول تحقیقاتمون در آزمایشگاه هیچوقت موفق نشدیم تا به مدرک قابل استنادی دست پیدا کنیم که یه ربات توانایی رسیدن به خودآگاهی رو داشته باشه… منظورم خودآگاهی ناشی از هوشمصنوعی پیشرفته مغز پوزیترونی که داخل رباتها کار گذاشته شده است و حدس من اینه که دلیل رسیدن پاپی به خودآگاهی این باشه که مدت زیادی هست که در یک خانواده انسانی زندگی میکنه و به عنوان عضوی از این خانواده پذیرفته شده. شاید دلیل تفاوت پاپی با بقیه رباتها همین باشه. من باید با سوزان در این مورد صحبت کنم، باید تحقیقات بیشتری انجام بدیم.»
«من دوست ندارم به آزمایشگاه برگردم.»
«پاپی چاره دیگهای نداریم، این مسئله خیلی مهمیه… منظورم اینه که…»
تیم فریاد کشید.
«بسه دیگه، حالا همه به من توجه کنید. من خودم برای زندگیم از این به بعد تصمیم میگیرم، این که کی مدرسه و دانشگاه برم و این که اصلاً دلم بخواد کجا ادامه تحصیل بدم هم به خودم مربوطه.»
کارین طوری به او نگاه میکرد که انگار به کل فراموش کرده تیم هم در اتاق است.
«خب… باشه تیمی، هر طور راحتی. اما متوجه نیستی که الان با چه موقعیت مهمی مواجهیم؟»
تیم از این که مادرش دوباره یک ربات را به او ارجحیت داده بود، سخت خشمگین بود.
دانشگاه کره ماه در ازای موافقت تیم در شرکت در تحقیقات فضایی مربوط به ورزش در محیط جاذبه صفر، کمکهزینه تحصیلی به او ارائه کرد. به این صورت تیم میتوانست از نظر مالی مستقل شود و از دست کارین آزاد شود. بنابراین بدون معطلی تمام شرایط را پذیرفت و در ماه، ثبتنام کرد.
کارین حتی روزی که قرار بود تیم با شاتل به ماه اعزام شود برای بدرقه او نیامد. تیم با ناراحتی با خودش فکر کرد حتماً پاپی و تحقیقات مربوط به او حسابی وقتش را گرفته است.
تیم تعطیلاتش را هم در ماه میگذراند. به عنوان دستیار یک ماهشناس، وظیفه نگهداری از نمونه سنگهای بدست آمده از ماه را برعهده گرفت کاری که چندان از جمع کردن آلبوم تمبر دشوارتر نبود و تیم از انجام دادنش لذت میبرد.
والدین بقیه دانشجویان مقیم ماه هر از گاهی با شاتلهای شخصی به دیدن فرزندانشان میآمدند. مردان و زنانی که لباسهای خوشدوخت به تن داشتند و با همدیگر در خصوص آخرین تغییرات دنیای سیاست، تئاتر و لزوم حفظ و صیانت از ارزشها و سنتهای بشری در عصر ماشینها صحبت میکردند. این که صرفاً انسان برای دست پیدا کردن و بهرهبرداری از فضا به کمک رباتها محتاج بود دلیل بر این نمیشد که زندگی ساده انسانی به سبک نیاکانشان را رها کنند. دوستانش از اهمیت حفظ این سنت انسانی، یعنی حفظ بنیان خانواده و ادامه فعالیتهای فیزیکی میگفتند و تیم به درستی منظورشان را درک میکرد. کاری که مادرش در شرکت رباتهای آمریکا انجام میداد کاری بسیار خطرناک بود. محض رضای خدا، آخر آدم ماشینی؟ یعنی مادرش این قدر عقل نداشت که بفهمد هوشمندکردن ماشینها میتوانست آینده نسل بشر را به طور جدی به خطر بیندازد؟
روباتها به عنوان خدمتکار آفریده شده بودند و وظیفه آنها خدمت کردن به انسان بود. اگر انسان این مهم را فراموش میکرد، طولی نمیکشید که با رباتهای تولید خودش به مشکل برمیخورد و همین قضیه، باعث افزایش نفرت و بیزاری بیشتر تیم از کارین شد. طوری که هیچگاه کارین را به ماه دعوت نکرد.
اما زیباترین و خیرهکنندهترین شخص در این جمع، سیلویا راثبون، دختر کارآفرین سنتی فضایی بنام بود. دختری با روحیهای کاملاً متفاوت نسبت به پدرش و با تفاوتی خیرهکننده نسبت به کارین.
سیلویا نماینده و دارنده تمام چیزهایی بود که تیم همواره احساس میکرد در زندگی کم دارد؛ پول کافی، خانوادهای بزرگ متشکل از عمهها و عموها و پسرعموها، پدری که برای دخترش از هیچ چیزی کم نگذاشته و او را عملاً نازپرورده بار آورده بود. سیلویا، فوقالعاده زیبا بود؛ دختری شاد، زیبا، با اندامی ظریف که حرکاتش در ورزش به تندی رعد بود و در کمال تعجب و ناباوری تیم، سیلویا هم عاشق او شد.
بهار ۲۰۲۷ تیم و سیلویا در کلیسای کوچکی که از صخرههای ماه تراشیده شده بود ازدواج کردند. نقشهشان این بود که ازدواجشان را تا زمانی که تیم مدرکش را در رشته زمینشناسی که به تازگی به آن تغییر رشته داده بود بگیرد، مخفی نگاه دارند، تا سیلویا هم زمان کافی برای راضی کردن پدرش داشته باشد. ازدواج دختر مردی بسیار ثروتمند با پسری که آه در بساط نداشت اما نقشهشان با به دنیا آمدن بث در همان سال به هم خورد و ناچار شدند که موضوع را، طی نامهای به والدینشان اطلاع بدهند و منتظر جواب آنها بمانند.
کارین به طور کلی فراموش کرد که جواب نامهشان را بدهد و تنها در فکس ماهانهای که عموماً برای تیم ارسال میکرد اشاره مختصری به تولد بث کرد.
وکیل راثبون اما از طرف پدر سیلویا به هردو آنها اطلاع داد که سیلویا، به طور کامل از ارث محروم شده و تنها در صورتی دوباره حقالارث به او تعلق میگیرد که از تیم، وصله ناجور خاندان راثبون، جدا شود.
اداره کردن زندگی با حقوق بخور و نمیر دانشجویی کاری فوقالعاده دشوار بود اما با کم و زیاد زندگیشان میساختند و عصرها، وقتی تیم به خانه برمیگشت، همسر و دخترش در بخش مسکونی مهاجرنشین ماه انتظارش را میکشیدند.
سیلویا، باغ کوچک آبکِشتی[۳] داشت که در آن ذرت و گوجهفرنگی برای تغذیه و گل داوودی برای روحیهشان میکاشت، چیزی که خودش اعتقاد داشت و تیم، برای اولینبار در طول عمرش از زندگی که داشت لذت میبرد. دخترش میتوانست یک خانواده واقعی داشته باشد؛ حقی طبیعی که از او دریغ شده بود اما استرس نداشتن پول کافی اندک اندک این حس خوب را از او گرفت.
یک سال بعد و زمانی که تیم، همراه سایر رفقای زمینشناسش در فضا مشغول سفر تحقیقاتی به امید کسب درآمد بیشتر بودند، زباله فضایی به دلیلی کاملاً مجهول به پوسته بیرونی سکونتگاه محل زندگی او برخورد کرد، سوراخ به وجود آمده در پوسته بیرونی هوا را به سرعت بیرون کشید و قفل خودکار برای گسترش بیشتر فاجعه در سطح مهاجرنشین به کار افتاد و منطقه مسکونی آنها را در قفل امنیتی قرار داد. رباتهای امدادگر به موقع برای نجات سیلویا نرسیدند.
بث در آن زمان در مهد کودک، دور از منطقه خطر در سلامت کامل بود.
صورتحساب دفع بقایای سیلویا زمانی به دست تیم رسید که تازه از شوک حادثه خارج شده و مشغول عزاداری برای همسر و زندگی از دست رفتهاش بود. صورتحساب را یک ربات در خانه به او تحویل داد.
زندگی او به طور کامل دگرگون شده بود؛ تیم، بچهای که بدون پدر و توسط مادرش بزرگ شده بود حالا باید هم نقش پدر و هم مادر را برای فرزندش ایفا میکرد. در ناامیدی مطلق و افسردگی کامل و درست در این زمان بود که دو اتفاق نسبتاً مهم در زندگیاش رخ داد.
در اوج ناامیدی و افسردگی بود که راثبون سوم، برای گرفتن حضانت نوهاش سررسید و آن قدر برای گرفتن بث عجله داشت که حتی حاضر بود بابتش با تیم معامله کند و اتفاق دوم دکتر سوزان کالوین بود، که طی فکسی به او اطلاع داد که مادرش، پس از دورهای طولانی به دلیل بیماری فوت کرده و خانه کوچکی که در نیویورک داشتند حالا به او رسیده است. تیم هیچوقت احساس نزدیکی خاصی به کارین نداشت اما فکر کردن به این که مادرش دیگر در این دنیا نیست، اندیشه دردناکی بود.
تیم علاقهای به پذیرفتن پیشنهاد راثبون نداشت. هرچند که میزان پول پیشنهادی واقعاً وسوسهبرانگیز بود. در عین حال، تیم نمیتوانست تا ابد بث را از پدربزرگش دور نگه دارد. بنابراین تنها راهی که جلوی پایش بود را انتخاب کرد. اولین شاتلی که به زمین میرفت را کرایه کرد و همراه دخترش به خانهای که در آن بزرگ شده بود نقل مکان کرد.
تیم مشغول مرتب کردن آت و آشغالهای دوران کودکیاش شد.
لوازم ارزشمند چندانی در خانه نبود که ارزش پرداخت هزینه گزاف انتقالشان تا مهاجرنشین را بدهد. کارین هیچوقت زن خانهداری نبود تا چیزهای ارزشمند یا خاص در خانه جمع کند.
تیم مجموعهای از کتابهای دوران پیشاهنگیاش که در دوران کودکی مانند گنجینهای نفیس از آنها نگهداری میکرد را برای بردن بستهبندی کرد. مجموعه تمبرهای قدیمی و تلسکوپی که پاپی در سرهم کردنش کمک کرده بود.
وقتی کارتن کتابها را در اتاق نشیمن میگذاشت، ناگهان چیزی روی زمین توجهش را به خود جلب کرد.
خطوطی که در طول مرور زمان قدری نرمتر شده بودند و وقتی گرد و خاک را کنار زد، با علائم خراش چیزی روی زمین مواجه شد. صحنه لیز خوردن و ترمز گرفتن پاپی روی زمین، وقتی صبح زود برای تحویل گرفتن نامهها دم در میرفت جلوی چشمش زنده شد.
همه چیز طوری برایش زنده شد که انگار همان لحظه قدم به راهرو گذاشته و تمام آن کاغذهای تبلیغاتی، اعلامیههای درخواست کمک مالی از خیرین برای نیل به اهداف ارزشمند و به خاطر آورد که کارین هربار با دیدن درخواست حمایت مالی از سوی نهادهای ضدروبات چقدر عصبانی میشد. تمام آن آت و آشغالهای درجه دو که بر اساس قوانین شهری اجازه ارسال توسط فکس را نداشتند.
یکی از وظایف روزانه پاپی دستهبندی تمام این آت و آشغالها بود، کارین همیشه میگفت که پاپی ناجی او در این شرایط است وگرنه حتماً از شدت عصبانیت بابت این چیزها سکته میکرد.
تیم روی زمین نشست و به خراشهای روی زمین خیره ماند. به نظر میرسید که کفپوش، بتازگی ترمیم شده و تمام آن خط و خشهایی که تیم از دوران کودکی به خاطر داشت ناپدید شده بودند. انگار وقتی پسرش خانه را ترک کرده بود کارین هم نهایت تلاشش را برای ترمیم زخمهای برجای مانده بکار برده بود. اما رد خط و خشهای پاپی روی زمین تازه به نظر میرسید. انگار که این خطوط، بعد از ترمیم کفپوش بوجود آمده باشند. تیم به آرامی از روی زمین بلند شد.
فکری که پس از دیدن خطوط روی زمین به ذهنش خطور کرده بود قدری آزارش میداد.
تیم در این خانه احساس راحتی نمیکرد. از این که خاطرات کودکیاش را شخم بزند احساس خوبی نداشت.
یکی از هزاران کارت تبلیغاتی مربوط به مشاورین املاک که روی زمین پیدا کرده بود را برداشت و با تلفن تصویری با آنها تماس گرفت. دیگر وقتش بود که برای همیشه گذشته را فراموش کند. اما قبل از این که حتی فرصت شماره گرفتن را پیدا کند با صدای زنگ تلفن تصویری از جا پرید. لحظهای درنگ کرد. یعنی راثبون بود که دوباره زنگ زده بود؟
تماس را پذیرفت. مرد خوشچهرهای روی صفحه نمایش ظاهر شد که صدایی دلنشین و به دقت شبیهسازی شده داشت.
«تیم گارووِی؟ من استفن بایرلی هستم.»
تیم به تتهپته افتاد.
«شهردار… من… خب من از ملاقات شما خیلی خوشوقتم.»
«منشی من پیغامت رو بهم رسوند و خیلی خوشحال میشم که بتونیم با هم صحبت کنیم، فقط متأسفانه برنامه فردای من کاملاً پره و امکان ملاقاتت رو برای فردا ندارم.»
قلب تیم از جا پرید.
شانس با او یار بود و از قرار معلوم، مجبور نبود دست به این کار بزند. اما از این که این قدر بابت نجات پیدا کردن از این ماموریت خوشحال بود حتی برای خودش هم قدری عجیب مینمود.
«اصلاً مشکلی نیست جناب شهردار، حتی فکرش رو هم نکنید اصلاً موضوع مهمی نبود. وقت برای ملاقات زیاده.»
بایرلی لبخند زد.
«تیم، فکر کنم ما یک دوست مشترک داریم راستی. اشکالی نداره تیم صدات کنم؟»
«نه اصلاً مشکلی نیست.»
انتظار این که این مرد این قدر گرم و صمیمی با او حرف بزند را نداشت. آخر چطور امکان داشت حتی فکر آسیب زدن به چنین چیزی را حتی به ذهن راه داد؟
«مادرت دستیار دکتر سوزان کالوین بود، درسته؟ دکتر کالوین یکی از مورد اعتمادترین دوستان من هست.»
انگار سطلی از آب یخ روی تیم ریخته باشند، یک جورهایی البته انتظارش را داشت.
«جداً؟ درسته… همین طوره که شما فرمودید.»
به هر حال، بایرلی هم یک ربات بود.
درست در همین لحظه بود که حس کرد چیزی آستیش لباسش را میکشد، به پایین نگاه کرد و بث را دید که سعی داشت توجه پدرش را به خود جلب کند. دستش را دور بث حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید و با خودش فکر کرد چقدر احمق بوده که برای لحظهای با خودش فکر کرده میتواند از شر سرنوشتی که برایش رقم خورده فرار کند.
حسی که تیم در آن لحظه داشت درست مانند حس انسان اولیهای بود که در غاری تاریک، به تنها نقطه امیدش یعنی آتش دلخوش کرده بود، عامل نوری که او را از خطر و تاریکی حفظ میکرد.
«درسته که فردا برنامهام حسابی پره، اما میتونم برای یه دویدن کوتاه تو پارک مرکزی وقت پیدا کنم. راستی تیم، تو ورزش میکنی؟ شنیدم قبلاً ورزش میکردی… اگر بتونی فردا ساعت شش صبح تو پارک مرکزی به من ملحق بشی و البته، امیدوارم که شش صبح برات خیلی زود نباشه. من آدم سحرخیزی هستم پس در اون صورت میتونیم باهم صحبت کنیم.»
سحرخیز! تیم با خودش فکر کرد آخر تو که اصلاً نمیخوابی.
تیم چاره دیگری نداشت. یا باید جان بایرلی را میگرفت، اگر البته میشد لفظ جان را به زندگی یک ربات اطلاق کرد، یا جان خودش را از دست میداد.
بایرلی با این تماس، حکم مرگ خودش را امضا کرده بود.
«حتماً جناب شهردار، خیلی هم خوشحال میشم.»
«استیو، میتونی استیو صدام کنی.»
تیم بدون این که چیزی بگوید سرش را تکان داد و بایرلی تماس را قطع کرد. سلاحی که قرار بود با آن شر ربات را از سر جامعه کم کند در جیبش سنگینی میکرد.
دلش به هم میپیچید و بدنش از شدت اضطراب سفت شده بود و نشانههای شروع سردرد را در پس سرش احساس میکرد. کاری که باید را انجام میداد، بخاطر بث باید این کار را به نحو احسن انجام میداد ولی تا آن زمان، کل قضیه را فراموش کرد و به جمع کردن لوازم خانه مشغول شد.
«بابا اون چیه؟»
دخترش به دری منتهی به اتاقک زیرشیروانی اشاره کرد. روی صورتش گرد و خاک نشسته بود و مانند عروسک کوکی دنبالش از این طرف خانه به آنطرف خانه میرفت.
«چیز خاصی نیست عزیزم، یه انباری برای نگهداری لوازم اضافهست.»
به محض این که این کلمات از دهانش خارج شد متوجه چیزی شد. جای هیچ شکی نبود که اتاقک زیرشیروانی، دقیقاً همان جایی بود که او آنجا جا خوش کرده بود.
«ببینم… میخوام ببینم.»
برآورده کردن هر چیزی که بث میخواست تنها چیزی بود که ذهنش را از ماجرا فردا دور نگه میداشت. بنابراین دکمه روی دیوار را زد، در منتهی به اتاق زیرشیروانی باز شد، پلکان چوبی از آن پایین آمد و درست جلوی پایشان به زمین رسید. تیم قدم روی اولین پله گذاشت و دخترش هم به تقلید پدر همان کار را کرد و هر دو، شروع به بالا رفتن از پلکان کردند. بالا رفتن از پله بعد از مدتها ماهنشینی عجیب بود و تیم به آن عادت نداشت، بث با خوشحالی سروصدا میکرد و پدرش را به بالا رفتن تشویق میکرد، انگار که پدرش اسبی یا رباتی چیزی باشد.
هوا اتاق سرد و نمور بود و بوی لباسهای بید زده و کتابهای کپک زده میداد. عنکبوتها، تمام اسباب و اثاثیه انبار شده را زیر پتوی نرم و نازکی از تارهایش پنهان کرده بودند و تیم با احتیاط در میانشان حرکت میکرد و به دقت حواسش بود که تار عنکبوتها به صورت دخترش برخورد نکنند.
بث پیش از پدرش او را دید و با انگشت کوچک تپلش به او اشاره کرد.
«بابا ببین، بچه.»
روبات زیر یکی از تیرهای اصلی سقف نشسته بود. خاموش و ساکت و تنها لایه نازکی از گرد و غبار روی بدنش را پوشانده بود. حتی بعد از گذشت این همه سال، هنوز هم برای تیم دشوار بود که در مواجهه با ربات، احساساتش را کنترل کند و تمام آن خاطرات کودکی پیش چشمش دوباره زنده نشود؛ وقتی در حیاط با هم بیسبال بازی میکردند، تمام آن پروژههای علمی آزمایشگاهی که با هم به سرانجام رسانده بودند، آلبوم تمبری که با هم جمعآوری کرده بودند، تمام سؤالهای خصوصی که تیم نتوانسته بود از مادرش بپرسد و از پاپی در موردشان پرسیده بود.
فقط یک نگاه به پاپی کافی بود که تمام خاطرات مانند آوار روی سرش خراب شود.
خاطرات زندگی گذشته، خاطراتی دردناک و تیم احساس کرد که دوباره هشت ساله شده و امروز، دوباره روز پدر بود، اولین روز مواجهه او با پاپی.
اما آخر پاپی اصلاً اینجا چکار میکرد؟
آخرین چیزی که تیم راجع به او بخاطر داشت این بود که کارین او را به شرکت برگردانده بود.
پاپی افتخار کارین و سندی بر موفقیت کارین در حوزه علم رباتیک بود، تاجی طلایی و نقطه اوج موفقیت او در شرکتشان.
اما انگار تیم صرفاً تصور کرده بود که کارین پاپی را برای همیشه به شرکت برگردانده و خراشهای روی زمین، سند محکمی بر اثبات این قضیه بود.
اما چرا قبل از مردنش پاپی را اینجا و در اتاق زیرشیروانی به حال خودش رها کرده بود؟
بث با هیجان از بغل پدرش پایین پرید.
«بریم بازی.»
همان طور که ورجه وورجه میکرد و بالا و پایین میپرید ابری از گرد و غبار خاکستری دور بدن کوچکش میرقصید. عطسه میکرد، میخندید و از شدت هیجان جای جدید روی پاهایش بند نبود. تیم به جلو خم شد و به این منبع انرژی سرزنده که مشغول اکتشاف در اتاق خاک گرفته بود خیره ماند؛ باز هم آن حس عشق آمیخته به درماندگی بر او غلبه کرد. چطور تیم میتوانست هم مادر و هم پدر این کاشف کوچک باشد؟ فسقلی پرانرژی که برای کشف جهان جدیدی که با آن مواجه شده، این قدر هیجان داشت؟ چطور میتوانست بث را از زشتیهای جهان بیرون، که رباتهایش امکان شهردار شدن پیدا میکردند و انسانهایی مانند راثبون، قصد جان همان رباتها را میکردند، محافظت کند؟
دست کوچک بث ربات را لمس کرد و تیم به خودش آمد. تنها دلیلی که کارین میتوانست برای برنگرداندن ربات به آزمایشگاه داشته باشد این بود که پاپی برای کارین اهمیت داشت و صرفاً جایگاهی به عنوان ماشین یا موضوع تحقیقاتی را برایش ایفا نمیکرد.
درست لحظهای که تیم قصد داشت بث را دوباره بغل کند و از جلوی پاپی کنار بکشد، چراغ سرخ روی سر ربات چشمکی زد و پاپی روشن شد. صدایش ضعیف به نظر میرسد، اما هنوز همان پاپی سالها پیش بود که تیم بخاطر داشت.
«سلام، من پاپی هستم، برنامه جایگزین والدین، دوست داری با هم بازی کنیم؟»
بث طوری به پاپی نگاه میکرد که انگار هر لحظه امکان دارد بزند زیر گریه.
تیم از این که پاپی هنوز زنده بود و امکان حرف زدن داشت حیرت نکرد. کنار دخترش روی زمین نشست و دستش را دور بث انداخت.
اینجا، در این اتاق زیرشیروانی خاک گرفته و نمور و برای اولینبار در طول عمرش، تیم بالاخره احساس کرد که به نوعی کارین را درک میکند. کارین وقتی فهمیده بود که چیزی به پایان عمرش نمانده، تصمیم گرفته بود تا ربات را اینجا پنهان کند. کارین قصد تحویل دادن پاپی را نداشت. قصد هم نداشت بگذارد دست این ضدروباتها به پاپی برسد. اما این کارش چی چیزی را اثبات میکرد؟
برای یک لحظه تیم دوباره احساس کرد زیر خروارها خاطره و احساس دوران کودکیاش غرق میشود، زمانی که هشت ساله بود، آن روز خاص که پاپی قدم به زندگیاش گذاشت، روز پدر.
شاید کارین همانقدر که به پاپی اهمیت میداد به تیم هم اهمیت میداد؟
یعنی تیم این قدر کمبود محبت داشت؟
آخر تعریف کردن عشق به معنی وسیع کلمه که ممکن نبود، اما مشخصاً عشق در خانواده به معنی همکاری و به اشتراک گذاشتن لحظات در بازی، پرورش و مراقبت از همدیگر اطلاق میشد. خانواده صرفاً گروهی بودند که در همه موارد همکار و همیار هم بودند و به یکدیگر اهمیت میدادند. حالا اگر یکی از اعضای این گروه ربات بود چه؟
چه فرقی میکرد؟
بث با تردید به پاپی خیره مانده بود.
«سلام پاپی، تو چی هستی؟»
یعنی تیم میتوانست آن قدر که کارین به او اهمیت داده و از او مراقبت کرده بود، از بث مراقبت کند؟
مطمئنا تیم تمام تلاشش را برای آسایش بث به کار میبست اما نمیتوانست زندگیاش را بر پایه نفرت و خشونت بنا کند.
خیر و نیکی هیچگاه از دل شر و بدی بوجود نیامده بود و پاپی، مدتها پیش، این واقعیت را برای او اثبات کرده بود.
تیم نمیتوانست سر قرارش با بایرلی در پارک حاضر شود.
راثبون به طور حتم دنبالشان میآمد و به طور قطع و یقین دیگر نمیتوانستند به خانهشان در ماه برگردند، زندگی روی زمین هم به همان مقدار برایشان سخت میشد.
زندگی برای زمینشناسی که زندگیاش از تحقیق و جستجو روی سیارکها سپری میشد قطعاً سخت بود، اما تیم چاره دیگری نداشت. چه راه دیگری برای یک خانواده شامل پدر، دختر و رباتشان وجود داشت؟ «عزیزم این پاپیبزرگته.»
֎
[۱] نقاط لاگرانژ (Lagrange point) پنج نقطه در فضا هستند که در آنها گرانش دو جرم بزرگ (مثل زمین و خورشید) به گونهای متعادل میشود که یک جسم کوچکتر (مثل ماهواره) میتواند در همان نقطه نسبت به دو جرم دیگر باقی بماند. این نقاط برای کاهش مصرف سوخت در مأموریتهای فضایی بسیار مفیدند. ویکیپدیا
[۲] برای کالوین-مینکس رجوع کنید به ماروین مینسکی و دکتر سوزان کالوین.
[۳] Hydroponic یا آبکِشت شیوه کشت گیاه بدون خاک است. در این نوع از کشت، متخصصان نیازهای غذایی گیاه را اندازهگیری و به جای استفاده از خاک برای تغذیه گیاه، با استفاده از آب حاوی عناصر ریزمغذی و درشت مغذی گیاه را زنده نگه میدارند. ویکیپدیا