چیزهایی به شکل کلّه - لوییس کارلوس باراگان - حمید هاشمی کهندانی

چیزهایی به شکل کلّه

این داستان مستقیماً از زبان اسپانیایی به فارسی برگردانده شده است.

تصویر همراه داستان توسط نویسندهٔ داستان به طور اختصاصی برای «فضای استعاره» خلق شده است.


یک روز متوجه شدم در گوشه‌های حمام، در کنج کاشی‌های کپک‌زده و در زوایای تاریک آن، چیزهایی در آمده‌اند که با پاک‌کننده‌های معمولی به‌راحتی پاک نمی‌شوند. ماه‌ها در آن حمام کم‌نور و بی‌پنجره دوش گرفته بودم، ولی هیچ‌وقت چنین چیز عجیبی ندیده بودم که آن‌قدر هم سریع رشد کند. از دور که نگاه می‌کردم، مثل توپ‌های کوچک بودند، مثل ‌مشتی کلّهٔ قارچی ظریف، ولی وقتی از نزدیک نگاه کردم متوجه شدم قارچ نیستند. احساس ‌کردم چیز عجیب‌تری است که، نمی‌دانم چرا، ولی نگاه کردن به آن برایم ترس‌آور است. دیگر هر وقت به حمام می‌رفتم دمپایی می‌پوشیدم تا چیزی به پایم نچسبد و تعداد زیادی ضدعفونی‌کننده و ضدکپک و پاک‌کننده سطوح خریدم تا حمام را تمیز کنم. هر هفته بدون استثنا روز شنبه شلوارکی به پا می‌کردم و چمباتمه بر زمین، با دستکش، سعی می‌کردم حمام را تمیز کنم. با استفاده از مسواک کوچکی تمام گوشه‌های حمام را ساییدم و با تمام توان سعی کردم لایه لزجی را که در جرز کاشی‌ها رشد می‌کرد و به اطراف شاخه می‌دواند و رد خون و رگ‌وریشه در آن پیدا بود بزدایم.

در یکی از هفته ها کارم آن‌قدر زیاد شد که نمی‌توانستم از کامپیوتر فاصله بگیرم و حتی فرصت نمی‌کردم برای خودم صبحانه آماده کنم. آن هفته نتوانستم حمام را بشویم. در محل کارم، یکی از همکارانم دچار مشکل خانوادگی شده بود و از من خواستند به جای او شیفت اضافی بمانم و در بخش پشتیبانی به سوالات مشتریان پاسخ بدهم. در طول هفته وقتی برای نظافت حمام نداشتم، ولی هر روز وقتی به حمام می‌رفتم، با این که نور زیادی در حمام نبود و نمی‌توانستم همه جا را به خوبی ببینم، با تنفر به آن کنج ترسناک نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم باید زمانی را اختصاص بدهم و آن لکه زرد را پاک کنم.

شنبه هفته بعد دوباره شلوارکی پوشیدم و کاردکی به دست گرفتم و پاک‌کننده‌ها را آوردم و بر زمین زانو زدم. ماده تمیزکننده را روی لکه زرد پاشیدم، ولی وقتی از نزدیک به آن نگاه کردم با حیرت دیدم خوشه‌های زردرنگ کروی شکلی دارد که به شکل کندو رشد کرده‌اند و هیئت هندسی عجیبی دارد، انگار دسته‌ای انگور گندیده پرهیب مبهمی بر سطح لکه سایه‌انداخته‌اند. تا حدی هم به چشمم آشنا می‌رسید. چراغ‌قوه گوشیم را آوردم تا از نزدیک با دقت آن را نگاه کنم؛ متوجه شدم این قارچ‌ها حباب‌های کوچک کله‌های انسان است که از ماده‌ای اسفنجی درست شده‌اند، کله‌هایی که گونه و بینی کوچک و چشم‌هایی به‌اندازه بادام‌زمینی دارند و با پلک‌های بسته در حال رشدند. در مدتی که از تمیز کردن حمام غافل شده بودم، صورت‌های کک‌مکی‌شان پف کرده بود و انگار بی‌حرکت بر سر ساقه کوچک سفیدی قد می‌کشید. کاردکم را به آرامی به یکی از صورت‌ها زدم و لب‌هایش را باز کردم و متوجه شدم دندان هم دارد. حالم به هم خورد و در مقعدم حس عجیبی کردم، همان حسی که هر وقت با چیز مهیب یا چندش‌آوری مواجه می‌شوم به سراغم می‌آید، مثل وقت‌هایی که انسان ناقص‌الخلقه‌ای می‌بینم، یا در ارتفاع زیادی قرار می‌گیرم، یا چشمم به زخم گشوده‌ای می‌افتد.

با عجله به آشپزخانه رفتم تا چاقویی بردارم و یکی از سرهای کوچک را برش بدهم تا بتوانم بهتر نگاهش کنم. چاقو را برداشتم و به حمام آمدم. به دقت سرها را با چاقو لمس کردم. دوباره حالم به هم خورد؛ بافت چسبناک و ناپایداری داشت و بسیار لطیف بود. اگر پا رویشان می‌گذاشتم، همه در دم له می‌شدند. سرها را با چاقو تکان دادم و به ماده تردی که گوش‌ها و پلک‌هایشان را در کمال ظرافت شکل داده بود نگاه کردم. سعی کردم احتیاط کنم؛ می‌ترسیدم بترکند و چیزی به صورتم بپاشد یا ذرات زهراگینی از خود آزاد کنند. سعی کردم با موبایل از آنها عکس بگیرم، ولی عکس‌هایشان همه تار و بیش از حد تیره می‌شدند. دلم می‌خواست می‌توانستم این موضوع را برای کسی تعریف کنم، ولی با همه هم‌قطارانم دعوا کرده بودم و در این شهر جز همکارانم که آنها هم دوستم نبودند، هیچ‌کس را نمی‌شناختم. نوعی از زندگی برای خودم درست کرده بودم که بیشتر اوقات خودم را در خانه اسیر می‌کردم تا از فشار روانی ناشی از ضرورت برقراری ارتباط با دیگران معاف باشم.

با خواندن سرگذشت راهبان صدر مسیحیت در امپراتوری بیزانس دیده بودم که در بیابان‌ها و صومعه‌های کوهستان سرگردان می‌گشتند و در عزلت خود مشتاقانه می‌کوشیدند رد خدا را در سکوت پیدا کنند. به همین جهت من هم در گوشه‌نشینی خود، حال شعفی پیدا کرده بودم.

کله‌های قارچی لعنتی بدجوری چندش‌آور بودند و در عین حال رقتی در دلم ایجاد می‌کردند؛ مثل سر انسان بودند، مثل سرهای نوزادان چاق و کوچکی که در کنار هم رشد کرده‌اند. بعضی از آنها مثل دوقلوهای به‌هم‌چسبیده به هم جوش خورده بودند، صورت‌هایشان به هم مماس بود و با لب‌های نیمه‌باز انگار داشتند در آرامش چرت می‌زدند. انگار روح داشتند و در کمال لطافت نفس می‌کشیدند. به سرم زد گردن یکی از قارچ‌ها را ببرم و کله‌اش را از حمام بیرون ببرم و زیر نور امتحانش کنم، ولی همان لحظه احساس کردم اگر این کار را بکنم مرتکب قتل می‌شوم و کارم به زندان می‌کشد. مگر موجود زنده‌ای را فقط به خاطر این که کوچک و تو‌در‌تو است می‌توان کُشت؟ ولی باز به این فکر کردم که این موجود چیزی جز تکه قارچی که کف حمام رشد می‌کند نیست.

تیغه چاقو را محکم در دست گرفتم و یکی از کله‌های کچل را بریدم، همان‌طور که تکه‌ای کره را می‌برند یا با قاشق آووکادو برمی‌دارند. کله نوزاد کوچک را روی بشقاب کوچکی گذاشتم و به کنار پنجره بردم و در روشنایی روز نگاه کردم. دلم می‌خواست با دو انگشت شستم گونه‌های آن صورت کودکانه فرشته‌گون را بفشارم تا ببینم از دهانش چه بیرون می‌آید، مثل وقتی که با دقت و سرعت زیادی جوشی را می‌ترکانیم تا درد کمتری داشته باشد. ولی بعد فکر کردم بهتر است با چاقو سرش را از وسط نصف کنم، مثل حبه انگوری که دو نفر آدم گرسنه بین خود تقسیم می‌کنند. داخل کله پر از شیره سیاه غلیظی بود که با مشتی دانه لزج سبز، از میانش به دل بشقاب ریخت. حالم آن‌قدر به هم خورد که خودم را عقب کشیدم و چند دور در اطراف اتاق پذیرایی قدم زدم تا بالا نیاورم.


کله‌ای را که بریده بودم زیر آفتاب گذاشتم تا خشک شود. حداقل مطمئن شدم که استخوان ندارد؛ داخلش چیزی نبود جز توده گوشتی سیاه‌رنگی پر از دانه‌های کوچک که بوی غذای تخمیرشده و عرق تن می‌داد. احساس می‌کردم مرتکب قتل شده‌ام و باید آماده شوم و خودم را به پلیس معرفی کنم. در عین حال به خودم گفتم نه، نه، لازم نیست این کار را بکنم؛ این‌ها چیزی نیست جز تعدادی قارچ که در رخنه بازِ کاشی‌های کف حمام رشد کرده است. همان لحظه شتافتم تا اطلاعاتم را درباره قارچ‌ها بیشتر کنم. هرچه توانستم در باب گلسنگ‌ها و جلبک‌ها و خزه‌ها جست‌وجو کردم، ولی چیزی پیدا نکردم که بگوید موجود زنده‌ای با هزاران سر آدمیزاد جایی رشد کرده است. تا ساعت دو صبح بیدار نشستم و تمام شاخه‌ها و سرده‌های قارچ‌ها را از بر کردم.

وقتی خوابیدم، خواب دیدم کله کوچکی که دونیمش کرده‌ام روبه‌رویم نشسته است. در خواب هنوز سالم بود و به‌اندازه یک خربزه بزرگ شده بود، روی تخته گوشت‌خردکنی آشپزخانه لم داده بود و آرام به من چشم دوخته بود و براندازم می‌کرد، به اطراف دید می‌گرداند تا جهانم را وارسی کند. من به موهای کم‌پشتش که مثل کودکان بود دست می‌کشیدم و نوازشش می‌کردم؛ احساس می‌کردم دوستش دارم. کمی بعد زمزمه نامفهومی کرد. خم شدم تا بشنوم چه می‌خواهد بگوید؛ داشت به نجوای نرمی اسمم را بر زبان می‌برد.


آن روز دیگر حمام را تمیز نکردم. روز دوشنبه وقتی به حمام رفتم، بی‌آنکه بخواهم، تمام وقت چشمم به صدها برآمدگی کوچکی بود که وقتی آب گرم روی آنها می‌ریختم بزرگ‌تر می‌شدند. نفهمیدم چطور خودم را شستم. می‌ترسیدم به آنها نزدیک شوم و دوباره چهره‌های ترد و ناقص و تنفربرانگیزشان را ببینم که گونه‌های شل و افتاده‌شان به این سو و آن سو می‌جنبیدند. تا شب از فکر آن چهره‌های کوچک بیرون نیامدم. افکار مزاحمی به ذهنم می‌ریخت و نمی‌گذاشت به کارم برسم. مشتریان در باب خدماتی که خریداری کرده بودند سؤال می‌کردند و وقتی می‌خواستم به آنها پاسخ بدهم، هر بار خلسه گذرایی بر ذهنم می‌نشست و اختیار عمل از دستم می‌رفت. تمام وقت فکرم پیش آن ساختار هندسی ظریف بود که از دور مثل مشتی سفیدک و کپک به نظر می‌رسید.

روز چهارشنبه متوجه شدم خوشه قارچی که در حمام روییده بزرگ‌تر شده است و از درزهای مرطوب کاشی‌ها، شاخه‌های دونده و غنچه‌های کروی‌شکلی در رگ‌های سفیدش تنیده و به سمت کاسه توالت آمده است. جوانه‌های جدیدش چون لکه‌ای بر کناره‌های سرامیک کاسه نشسته بود؛ انگار کسی خاویار زرد به سنگ توالت مالیده بود. دلم برنمی‌داشت آنجا ادرار کنم، با این حال چاره‌ای نبود؛ جریان ادرارم را مستقیم به سوی آن چهره‌های کوچک نشانه رفتم. جریان آب لب‌هایشان را جنباند و حتی حالتی از دندان و زبان ریز هم در دهانشان پیدا شد.

در باقی روزهای هفته، چهره‌ها شب به شب بیشتر به خوابم می‌آمدند و در میانه صحنه‌هایی که هیچ ربطی به آنها نداشت ظاهر می‌شدند. ابتدا سایه ‌تاری بودند، ولی بعد تمام ذهنم را اشغال می‌کردند؛ انگار بو می‌کشیدند و شناور پیش می‌آمدند و بر تمام من حاکم می‌شدند.

شنبه هفته بعد دوباره بر کف حمام چمباتمه زدم و با موبایلم بر روی آنها نور‌انداختم. کله‌های گرد قارچی حمام داشتند در مسیر عمودی رشد می‌کردند و ساقه‌هایشان ضخیم‌تر می‌شد. از آن روز تصمیم گرفتم دیگر حمام را تمیز نکنم و کارگر نظافتچی به خانه نیاورم؛ فقط با شگفتی آنها را تماشا می‌کردم. می‌خواستم رشدشان را از نزدیک رصد کنم و ببینم چه می‌شود اگر رهایشان کنم تا رشد کنند و هر آنچه را که می‌خواهند، از خود نشان بدهند. شاید چیزی از دلشان بیرون می‌آمد. با خود فکر کردم چه ‌اندوهناک و هراس‌آور است که نمی‌توانم آنچه را که دیده‌ام به کسی بگویم و چقدر عجیب است که این نوع از قارچ در تمام رده‌بندی‌هایی که در ویکی‌پدیا می‌بینم وجود ندارد. شاید گونه جدیدی از قارچ است که با خراب شدن نیروگاه‌های هسته‌ای زیپاکیرا به وجود آمده است. هرچه بود، پا به وجود گذاشته بود و داشت در حمام بی‌نور و پنجره خانه من با تب و تاب رشد می‌کرد، انگار که در شهد بارورساز دهشتناکی قل‌قل می‌کرد و قوام می‌آمد.

کله کوچکی که هفته گذشته بریده بودم، به مرور خشک شد و پوسته‌ای سیاه و توخالی با خطوط نامشخص از آن به جای ماند. دانه‌هایش به گردی خاکستری تبدیل شد.


خوشه قارچ، ظرف تنها یکی‌دو هفته در تمام کاشی‌های حمام پخش شد و لکه‌ای از آبی فیروزه‌ای و قرمز تند بر گچ دیوار نشاند، با جرقه‌هایی از زرد مات و سرخابی. مثل نقاشی‌های کارلوس جاکانامیخوی، کف حمام رنگین‌کمانی از اَلوان به رفتار آمده بود و شاخه‌هایی مثل زائده‌های سلول‌های عصبی از دیوار تا سقف کشیده شده بود و پوسته ستبری از شاخه‌وارهای درهم‌پیچیده و درهم‌بافته ساخته بود. الگوی هندسی پیازک‌های زنده‌ای که می‌دیدم هر لحظه جانم را از هراس می‌آکند. احساس می‌کردم این جوانه‌های شکفته بچه‌های منند. آنها که قدیمی‌تر بودند به‌اندازه خربزه بزرگ شده بودند و همچنان داشتند رشد می‌کردند. قبل‌تر این‌ها همه در من ایجاد انزجار می‌کردند، ولی دیگر چیزی در من تغییر کرده بود؛ از آنها بدم نمی‌آمد. دیگر در حمام دمپایی به پا نمی‌کردم و حتی کله‌های قارچی را می‌نواختم. حس روشنی به مرور در وجودم شکل گرفت.

احساس می‌کردم وقتی می‌خوابم این قارچ‌ها می‌توانند ذهنم را بخوانند و در خاطراتم جا خشک کنند و چون صاحبخانه‌ای در ذهنم قدم بزنند. تصویری از کله بزرگی که بالای شهر شناور است گاه‌وبیگاه در ذهنم می‌نشست و احساس می‌کردم چهره یکی از دوستان قدیمم را دارد. وقتی مستقیم نگاهم می‌کرد، چشمان درخشانش با ژرف‌ترین لایه‌های فکر و مغزم گره می‌خورد. زخم‌هایی که به روحم خورده بود به تشنج می‌افتاد، انگار که سخت‌پوستان و هزارپایانی در برابر این کله بزرگ سجده می‌کنند.

حس شفاف و عجیبی داشتم که اصلاً به ظاهر آن کله نمی‌خورد و پشت پوست آن نهفته بود. ساختار آن کله در واقع در خلأ امتداد داشت و انگار افکارم به مثابه صور فلکی و‌اندیشه‌های پراکنده و بی‌هدف و بی‌معنایم چون کهکشانی کامل بر آن طرح می‌شد.


یک روز این هیئت وارد وجودم شد، جا پای محکمی برای خود باز کرد. هر وقت چشم‌هایم را می‌بستم انگار شکلش پشت پلک‌هایم قد علم می‌کرد و تکثیر می‌شد. چهره‌ها در خواب‌هایم با طعنه لبخند می‌زدند و اشکال چندوجهی و متوازی‌السطوح و ستاره‌گون زردرنگِ چرخانی می‌ساختند. در هر وضعیتی که بودم فرقی نمی‌کرد؛ پلک بزنم یا روی سنگ توالت بنشینم، یا چشمانم را از صفحه کامپیوتر استراحت بدهم. قارچ‌ها بلافاصله مثل مشتی حباب جنبنده بسته ‌به ‌دسته‌ای برابر چشمم آشکار می‌شدند.

پس از مدتی چهره‌ها از حالت نامعلومِ نوزادگون بیرون آمدند و شکل آدم‌هایی را که می‌شناختم به خود گرفتند. اولین بار که دیدمشان، مشتی از دوستان دوران مدرسه‌ام بودند که چهره‌شان از میان قارچ‌ها شکفته می‌شد. نیم‌ساعتی مات و مبهوت در برابر آنها ماندم. خطوط چهره‌ها شکل گرفته بود و در میان آنها نسخه‌های کچلی از گینا تاتیانا سگورا و سانتیاگو ویلامارین می‌دیدم. انگار تصویر دوستانی بود که در کلاس اول ابتدایی داشتم و سرطان گرفته بودند. یکی دیگر از آن کله‌های کوچک به مادربزرگم و دیگری به خاله استلا تبدیل شد. برخی از سرها به محض این که به بلوغ می‌رسیدند از هم می‌پاشیدند. یکی از کله‌ها حالت چهره پدرم را به خود گرفت، ولی با همان سرعتی که شکل گرفت، از هم گسیخت و تکه‌تکه شد و گوشت سیاه و لزج درونش مثل ماده مذاب از زخمی در کنار بینی و چشم گندیده‌اش بیرون ریخت.

مثل دیوانه‌ها دنبال توضیح علمی برای این وضعیت می‌گشتم. باید می‌فهمیدم این قارچ‌ها از کجا آمده‌اند و چطور می‌توانند چهره کسانی که در خاطرات من نشسته‌اند را با این دقت ترسیم کنند؛ همان بینی‌ها، همان چروک پوست، البته با چشمانی بسته و کمی بدریخته‌تر از واقعیت و پر از دانه‌های متورمی که داخلشان بود. مثل کیسه‌هایی بودند که ماده‌ای کف‌مانند داخلشان را پر کرده است. وقتی به آنها دست می‌زدم به طرز وحشتناکی نرم بودند. هرچه در اینترنت جست‌وجو کردم، تلاشم بی‌نتیجه بود و تنها توضیحی که به ذهنم رسید این بود که این قارچ‌ها نوعی سلول عصبی تکامل‌یافته هستند که در تمام این مدت در چرخه تولید مثل خود روان من را با تمام جزئیاتش کافته‌اند و در ژرفای غار مغزم جا خوش کرده‌اند و اکنون به لوب گیجگاهی‌ام رسیده‌اند که پردازش چهره‌ها در آن انجام می‌شود و می‌توانند چهره‌ها را بازسازی کنند، در حالی که نمی‌دانند این چهره‌ها چیست و خود نمی‌دانند که چه می‌کنند.


دیگر اکنون هر روز که شیفت گفت‌وگو با مشتری‌هایم تمام می‌شد، می‌توانستم از تنهایی خودم به چیزی فرار کنم؛ می‌توانستم با این چهره‌های آشنا که در سرزمینی دور بودند حرف بزنم، آنها را ببینم و از حضورشان آرام بگیرم. چهره‌ها بر آلت نعوظی سوار بودند که ضخیم بود و رگ‌های آبیِ متورم و دانه‌دانه داشت. برایشان داستان زن خشمگینی را تعریف می‌کردم که تلفن جدیدی خریده بود و فکر می‌کرد خراب است، اما واقعیت این بود که بلد نبود آن را روشن کند. با تعریف این ماجراها می‌خندیدم، مدت‌ها بود این‌طور شاد نشده بودم.

روزی چهره خواهرم، که دوازده سال پیش از دنیا رفته بود، در میان قارچ‌ها ظاهر شد. لبخند ملایمی داشت و با شادی آشکاری در میان حباب‌های کَک‌ومَکی دیده می‌شد. از هجمه احساس بغضم گرفت. نتوانستم وسوسه لمس پوست قارچی او و زمزمه نامش را از خود دور کنم. گفتم: «ساندرا…»

دهانش حرکتی نکرد؛ چشمانش هم. این حباب‌های قارچی مغز نداشتند، فقط کیسه‌هایی پُرزدار و پُر از دانه بودند. چهره‌ای کک‌مکی و جسمی اسفنجی بود که مغز و عضله نداشت؛ فقط مشتی رشته درهم‌تنیده و خاکستری زیر چانه‌شان بود، مثل آسک‌های نازک زیر کلاهک همه قارچ‌های جهان. چهره خواهرم‌اندازه یک کدو‌تنبل شده بود و چنان عجیب تراش خورده بود که انگار واقعاً زنده است.

سرِ خواهرم را در دست گرفتم و یاد مرگش افتادم. به خاطر او بود که از همه‌چیز فرار کردم و خودم را همیشه به جاهای دورافتاده رساندم و هیچ‌وقت نتوانستم کسی را دوست بدارم و سر از کشورهایی درآوردم که زبانشان را نمی‌فهمیدم. وقتی بچه بودیم، به من می‌گفت: «تو زشت و احمقی.» شاید از سر کودکی بود، اما من هرگز از زیر بار این حرف بیرون نیامدم. بیخود و بی‌جهت به کله‌ام مشت می‌زد و می‌گفت از همه آدم‌های دنیا زشت‌ترم. نوجوان که شدم، جلوی اعضای خانواده و دوستان و پدر و مادرم، به موهای بدنم و زیر بغلم و سبیلم و‌اندازه بینی‌ام می‌خندید. می‌گفت من یک میمون عقب‌مانده‌ام، یک اورانگوتان عجیب. همیشه مرا نادیده می‌گرفت، هیچ‌وقت حشمتی برای من قائل نبود.

وقتی سی سالم شد هم از زیر بار آن رفتارها بیرون نیامدم. نمی‌توانستم جلوی کسی لباس عوض کنم. زبانم لکنت داشت. نمی‌خواستم هیچ‌کس مرا ببیند.

چند روز پیش از مرگش با هم دعوای سختی کردیم. می‌دانستم اصلاً زمان خوبی نیست، اما به او گفتم که زندگی‌ام را خراب کرده، گفتم به خاطر اوست که از همه می‌ترسم. هر ناسزایی که بلد بودم بر سرش فریاد زدم. همان شب دوباره سکته کرد. به همین جهت همیشه احساس می‌کردم به‌طور غیرمستقیم مسئول مرگ او هستم. دوستش داشتم و فکر می‌کنم او هم دوستم داشت، ولی حتماً به شیوه‌ای محبتش را نشان می‌داد که من هیچ وقت نتوانستم درک کنم.

کله‌های قارچی وقتی بالغ شدند، بسیار بزرگ‌تر از سرِ انسان شدند؛ بعضی از آن‌ها حتی از توپ پیلاتس هم بزرگ‌تر بودند. آن‌قدر سنگین شدند که ساقه‌هایشان خم شد و از درِ حمام بیرون زدند و گونه‌هایشان بر کفِ راهرو فشرده شد. به خاطر کمبود جا، یکی بر دیگری انباشته شدند و دیواری ساختند که ورودی حمام را مسدود می‌کرد. قارچی که طرحِ چهره خواهرم را داشت، بنفش شد؛ قارچی که چهره خوانیتا، بهترین دوستم را بر خود داشت و بر ساقه‌ای پیچ‌خورده ایستاده بود قهوه‌ای تیره شد. بعضی قارچ‌ها در مسیر بلوغ دندان‌هایشان را از دست می‌دادند و برخی کله‌ها چاق می‌شدند و طرحِ چشمان باز با مردمک‌های بزرگ و لبخندهای پهن بر آنها می‌نشست.

از آن‌ها می‌ترسیدم و مراقبشان بودم. به آن‌ها آب می‌دادم و نظافتشان می‌کردم. می‌ترسیدم از دستم بروند. احساس می‌کردم باغبان شده‌ام؛ هرسشان می‌کردم و پوست‌های مرده‌ای را که هر هفته موقع رشد می‌ریختند جدا می‌کردم. هر روز برایشان تعریف می‌کردم که سرِ کارم چه گذشته است. هر حرفی که می‌خواستم، می‌توانستم بزنم. قضاوتم نمی‌کردند. به آن‌ها می‌گفتم: «نمی‌دانم چرا این‌قدر می‌ترسم ترسم از تنهایی را اعتراف کنم.» خواهرم با چشمی نیمه‌باز از کفِ زمین نگاهم می‌کرد. «من در خانه یاد گرفتم باید تنها باشم و به هیچ‌کس نیاز ندارم. و درست به همین دلیل… نمی‌دانم این تنهایی را باید با چه واژه‌ای توصیف کنم.» خواهرم، با همان حالت بادکرده و شبیه بادکنک، در جای خودش بود. «امروز می‌خواهم بگویم که دلم برایت تنگ شده است. دلم خیلی برایت تنگ شده است. قبلاً نمی‌دانستم چطور باید این حرف را بگویم، اما حالا که اینجایی، همه‌چیز برایم روشن و معنی‌دار شده است. آخرین باری که با هم صحبت کردیم، خیلی با تو بد حرف زدم. الآن می‌خواهم ازت عذرخواهی کنم… مرا می‌بخشی؟»

چندین جلسه به همین ترتیب درد دل کردم. قارچی که طرح کله خواهرم بر آن بود، چند بار روشن و درخشان در خوابم آمد. انگار با مغز کندویی شکل آن قارچ، ارتباط احساسی برقرار کرده بودم. دیگر از خانه بیرون نرفتم، حمام نکردم و صورتم را نتراشیدم. به پرسش‌های مشتریان جویای خدمات پاسخ ندادم و کارم را از دست دادم. موبایلم را شارژ نکردم. به جای همه این‌ها، ساعت‌ها صورت کبود عزیزانم را در آغوش می‌گرفتم. چیزهایی را که می‌خواستم از داخل خانه سفارش می‌دادم. نمی‌دانم چه مدت با خوردن نودل فوری و کنسرو زنده بودم. فقط هر روز کامپیوترم را به راه می‌انداختم تا درباره ارتباط حسی از راه دور با کله‌های قارچی اطلاعات به دست بیاورم. پس از کمی، فهمیدم چند مقاله در هفته گذشته منتشر شده است که می‌گوید اینجا و آنجا در شهر، جوانه‌های قارچی مثل آنچه در خانه من رشد کرده بود دیده شده است. یکی از زیست‌شناسان، که خود نیز چنین تجربه‌ای داشت، کشف کرده بود که این حباب‌ها تیره‌ای از قارچ‌های پف‌دار و توپی بزرگ هستند که از ماه گذشته شروع به رشد کرده‌اند. یکی دیگر از مقاله‌هایی که چند روز قبل منتشر شده بود، می‌گفت این جوانه‌ها از مسیر لوله‌کشی شهر به هم متصل شده‌اند و نمونه‌برداری‌های نقاط مختلف نشان می‌دهد دی‌ان‌ای قارچ‌های حبابی با هم یکی است. ابتدا فکر می‌کردند که این قارچ‌ها اعضای یک مجموعه‌اند، ولی بعد معلوم شد جزئی از یک کلیت واحدند؛ اجزای بدن یک موجود زنده عظیم که در زمان انتشار مقاله بیش از سیصد کیلومتر مربع وسعت داشت و در واقع یکی از بزرگ‌ترین اشکال حیاتی جهان بود.

تجربه همزیستی با قارچ‌های حبابی عنصر مشترکی داشت: افرادی که در خانه خود جوانه دیده بودند، به مرور احساس می‌کردند ارتباطی صمیمی و عمیقی با آن دارند. در یکی از فروم‌های اینترنتی، زنی نوشته بود احساس می‌کند قارچ حبابی شکل او شبیه چهره مسیح است. برخی دیگر می‌گفتند چهره اجداد یا فوتبالیست‌های مورد علاقه خود را در آن‌ها می‌بینند. همه در خانه خود رفتارهای دیوانه‌واری در پیش گرفته بودند؛ ذهنشان روزبه‌روز بیشتر مشغول خوشه کله‌های پف‌کرده می‌شد. بسیاری شغلشان را از دست داده بودند و مثل عزلت‌نشینان پریشان و غافل، پای قارچ‌های خود ایستاده بودند.

حضور قارچ‌ها در فضای روانی خانه به مرور پررنگ‌تر شد. در تمام گوشه‌وکنار آپارتمانم جای گرفتند و مثل موجی تمام کشوها و قفسه‌ها را پر کردند. به منافذ پوست من هم وارد شدند و وادارم کردند بر زمین بمانم و کله بادکرده عزیزانم را در آغوش بگیرم، هیچ کاری جز تماشا کردن و لرزیدن نکنم. بوی شدید میوه‌های گندیده از آن‌ها می‌آمد. احساس می‌کردم می‌توان این فرایند را روند دردناکی در نظر گرفت که تمام کثافت‌هایی را که خواهرم به خورد من داده است درمان می‌کند. می‌توان آن را سفری خاموش دانست برای رسیدن به اعماق و پیدا کردن شکلی، کلمه‌ای، عملی که بتواند درد مرا تعریف کند. هر وقت چشم‌هایم را می‌بستم کله عظیم ساندرا را می‌دیدم. توده‌ای می‌دیدم که چندین کیلومتر قد داشت و بر فراز محله در حاشیه شهر شناور بود و چشمان درخشانش مرا در میان کوچه‌ها جستجو می‌کرد. هر وقت می‌خوابیدم می‌دیدم که دنبالم می‌گردد و پیدایم می‌کند. بی آن که من بخواهم، از چشمانش پرتویی به چشمانم می‌تابید و به ذهنم متصل می‌شد و به روانم تجاوز می‌کرد. من هم صورت‌های فلکی ذهنش را می‌دیدم؛ پهنه عظیمی بود که فرسنگ‌ها فراخی داشت. می‌دانستم که دیوی است، خدایی ‌است که با تک‌چشمش در سکوت به من خیره می‌نگرد. هر بار که محو تماشای صورت‌های فلکی‌اش می‌شدم، ضربه‌های نفرت و شادی بر من وارد می‌شد. احساس می‌کردم تندباد شعف در بدنم شاخه‌شاخه می‌شود و عضلاتم را در هم می‌پیچد. بر اثر موجی از لذت که بر من حاکم می‌شد، آبم در شلوارم می‌آمد و جایی برای خاطراتم باز می‌شد؛ خاطرات روشن و دردناکی از آنچه ساندرا بود و از آنچه ساندرا می‌کرد. بی‌دلیل می‌گریستم و دست آخر عضلاتم شل می‌شد و خشم بر من هجوم می‌آورد. گاهی نمی‌توانستم از فریاد زدن و ناسزا گفتن به او دست بکشم. از این سو به آن سو می‌رفتم، سراپا عرق کرده و نیمه‌برهنه، دندان بر هم می‌ساییدم.

دیگر شمار روزها از دستم بیرون شده بود. مسواک نمی‌زدم، نمی‌توانستم بخوابم؛ در شلوارم ادرار و مدفوع می‌کردم و قهقهه سر می‌دادم. در اوج تجربهٔ این ارتباط عاطفی، عضلات بدنم تاب نمی‌آورد و قارچ با صدای فرشته‌گون هراس‌آوری مستقیماً در ذهنم با من حرف می‌زد. می‌گفت که او هم مجبور شده است رنج بکشد و دلیل رفتارهای آزارنده‌اش با من این بوده که مادرمان او را تنبیه می‌کرد و با او بدرفتاری می‌کرد و نادیده‌اش می‌گرفت. پس از این افشاگری، گریه کردم و فهمیدم که درد در میان ما دست‌به‌دست می‌شود، مثل حشره‌ای که در مغزهایمان تخم می‌گذارد. چند شب با خودم جنگیدم و متوجه شدم سرسختانه خودم را در این تصور اسیر کرده بودم که تمام بدبختی‌های من تقصیر ساندرا است. خودم این داستان را برای خودم روایت می‌کردم و به آن چسبیده بودم. به این داستان علاقه داشتم چون کمکم می‌کرد خودم را قربانی بدانم و توجیه کنم. ولی اکنون می‌دانستم که می‌توانم رهایش کنم. قارچ‌ها مثل مرشدی روحانی در این روند نظارت داشتند و مراقب من بودند. تمام سرهایی که در راهرو تلمبار شده بودند با چشمان کاملاً باز نگاه خیره خود را به قلبم دوخته بودند.


مدتی بود از چهره‌ها بوی دلنشینی پخش می‌شد. روی توده‌ای از کله‌های قارچی دراز کشیده بودم. با صدایشان بیدار شدم. اول فکر کردم کسی پا به خانه گذاشته است، ولی بعد فهمیدم همان صدای فرشته‌گونی است که مدتی است در سرم می‌پیچد. شاید به لطف همان ارتباط ذهنی توانسته بودند نشانه‌های زبان انسان را بیاموزند و به کار ببرند. نمی‌دانم چه بود، ولی احساس می‌کردم قارچ‌ها صدای خودم را تقلید می‌کنند و از من می‌خواهند آنها را بخورم: «ما را بخور، ما را بخور، ما را باز کن و بخور.»

با چاقوی آشپزخانه صورت چاق ساندرا را باز کردم. تیغه تیز را در سکوت از پیشانی‌اش تا چانه کشیدم و صورتش را نصف کردم. از توده سیاه درونش مثل آش آلوده‌ای دانه‌های رسیده بیرون افتاد. نصف کله خواهرم را برداشتم و تمام صورتم را در بخش گود آن فرو بردم. دهانم را از عصاره سیاهی که در آن بود پر کردم. بافت چسبناک درونش را حس کردم. گوشت بی‌مزه‌ای بود، مثل قارچی که لایه شفافی از لعاب بر آن پوشیده باشند، مثل دسری آن را نرم‌نرمک چشیدم.


به محض این که آن را می‌جوم و فرو می‌دهم، ذهنم روشن می‌شود. حضور پررنگ ذهن قارچ کم‌کم محو می‌شود. داده‌های قارچ در درون وجود من امانت می‌مانند و با مدفوع من به جاهای دیگر می‌رسند و آنجا دوباره رشد می‌کنند و توجه انسان دیگری را به خود جلب می‌کنند و او را مجبور می‌کنند گوشت رسیده‌شان را بخورد تا دوباره دانه‌هایش را با هدف درمان رایگان کس دیگری، جای دیگری پخش کند. این انگل زیبا طوری تحول یافته است که ذهن انسان را بخواند و دلش را از آنِ خود کند و این گونه در میان ما زنده می‌ماند. من شفیره‌ای در بافت تارهای ظریف جسم ترد این قارچ هستم. در‌ اندام بارور و آشکارِ تودۀ به‌هم‌پیوسته قارچ، دیگر احساس می‌کنم کامل شده‌ام. شادم. بالاخره پس از مرگ خواهرم با او آشتی کرده‌ام. حالا می‌توانم از خانه پا بیرون بگذارم و شغل تازه‌ای پیدا کنم، با آدم‌های جدیدی آشنا شوم و بی‌احساس خجالت لباس‌هایم را از تن در بیاورم و از طرد شدن نترسم. قارچ‌های روان‌درمانگر پیش از این که در حمام خشک شوند، نشانم دادند چه پیوند پیچیده‌ای با محیط زندگی‌شان دارند. همه چیز را از آنها شنیدم و بعد رفتند و گچ‌های ترک‌خورده، کاشی‌های شکسته و ویرانه‌ای از گذشته پشت سر خود برایم باقی گذاشتند.

֎


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.