مردگان در اوج قدرت مهارناپذیرشان کارن آزبورن امیر سپهرام

مردگان در اوج قدرت مهارناپذیرشان

این داستان در سال ۲۰۲۰ نامزد جوایز نبیولا و استرجن شده است.

مراسم ترحیم تقریباً تمام شده که فرمانده مرده منفجر می‌شود.

گل‌های سرخ به ترکش بدل می‌شوند. کلیسای جامع در آتش گم می‌شود. من غرق خونم. استخوان فرو رفته توی دیوار کنار سرم، دستم، دهان بازم و زوزه‌ای که می‌کشم. پشت اتاقی ایستاده‌ام که جای کودک گناه‌خوار است و به خاطر همین است که همه می‌میرند و من زنده می‌مانم.

سابق بر این دختری بودم. الآن یک «صد» هستم. مرده‌ها به نجوا بیدارم می‌کنند و در خلال رؤیا کنارم می‌مانند. قدیمی‌ترین‌هاشان نام خود را فراموش کرده‌اند، ولی خشم و حسادتشان را نه. جدیدترها چنان غوغایی در مغزم به راه انداخته‌اند که گویی زنده‌اند: مَدِلونِ سراپا خون، پایرِ رسواساز، اَبسولونِ تشنهٔ قدرت‌؛ همگی فرماندهان این خانهٔ درهم‌شکسته و زیبای فضاگَردند.

سرنوشتم همیشه همین بوده: این که جام گناه را بنوشم و گناهان فرماندهان را در تنم نگه دارم تا در سفرمان به سمت فردوس به مردم آسیبی نزنند. اکنون می‌توانم آن قدر در این کلیسای جامع، زیر ستارگان چرخان بایستم که پاهایم از توان بیفتند، یا آن قدر نیایش کنم تا گلویم شرحه‌شرح شود، اما حقیقت تغییری نمی‌کند. فرمانده باید بی‌گناه باشد. باید اخترناو نسل‌بَرمان را با اطمینان هدایت کند، با ذهنی تنظیم شده برای حقیقت اخلاقی. فرمانده جدیدمان، بِثِن، عهده‌دار مسئولیت صد هزار نفری است که درون این اخترناو نفس می‌کشند و آن‌هایی که بعدتر خواهند آمد. یک نفر باید گناه خانوادهٔ او را گردن بگیرد، وگرنه مردگان به راه می‌افتند و دنیای شتابانمان را می‌شکافند و به دل سیاهی خلاء می‌فرستند. یک نفر باید خود را نرم‌نرمک تکان دهد و به خواب ببرد و با مشتی گره کرده آب دهانشان را بلیسد، تا بثن بتواند رهبری کند.

آن یک نفر منم.

بمب‌گذاری از این قرار است: غرق خونم. تکه‌های خیس گوشت بهم چسبیده. خاطرات خودم از این دهشت بدتر از هر چیزی خواهد بود که ابسولون نشانم می‌دهد. صورتم و دست‌هایم و موهایم را پاک می‌کنم، اما خون همه جا را گرفته. گلبرگ‌های گل سرخ، رشته‌رشته و سوزان، زیر پایم ریخته. مطمئن نیستم این‌ها دست‌هایم باشند. دارم جیغ می‌زنم. مطمئن نیستم صدای خودم باشد. نگاهی به دوروبر می‌اندازم و دنبال پدرم می‌گردم.

نمی‌توانم پیدایش کنم.

در روزهای پس از بمب‌گذاری، شایعات بر بخش درجه سه ناو حکم‌فرماست. آن‌هایی که از حادثه جان به در برده‌اند، میگساری می‌کنند تا خاطراتشان را بکشند. پلیس «درجه یک» زیر و روی خوابگاه درجه سه را، که محل زندگی من هم هست، بازرسی می‌کند؛ تشک تخت‌خواب‌ها را پشت‌ورو می‌کند و کارگران را بیخ دیوار می‌چیند. شورش، آدم‌کشی و ارعاب آشکار: تا کنون چنین شناعتی درون اخترناوی که «خانه» می‌خوانیمش، پیش نیامده بود. هیچ گاه قیامی علیه رأفت تابناک درجه یک به وقوع نپیوسته بود. وقتی فرمانده ناومان فقط حقیقت چیزهای زیبا را می‌بیند، اصلاَ چرا باید چنین چیزی پیش می‌آمد؟

شگفت‌زده‌ایم. اما، اینجا، در درجه سه، کار چندانی از دستمان برنمی‌آید. پس فقط می‌خوریم. حرف می‌زنیم. می‌خوابیم. در تیم‌های آبکِشت و نگهداری کار می‌کنیم. ریش‌سفیدان بامروتند و حتی می‌گذارند سر کارم در تیم کف‌سابی برگردم، البته تا وقتی که گناهان درون جریان خونم به مغزم راه پیدا کنند و دیگر نتوانم کنترل گفتار و رفتارم را به دست بگیرم. دهانم را باز می‌کنم که بهشان هشدار بدهم: نباید به فرماندهان اعتماد کنید، قبلاً هم طغیان‌‌هایی بوده، مرگ بسیاری رقم خورده و خودم شاهد بوده‌ام که کودکانی از هوابند به بیرون پرتاب شده‌اند…

… اما ابسولون دهانم را، به جای حقیقت، با فحاشی می‌بندد و مَدِلون کاری می‌کند وسط وقت کاری به خودم بشاشم. ریش‌سفیدان بهم می‌گویند که با این حرف‌ها بچه‌ها را می‌ترسانم و از خوابگاه عمومی بیرونم می‌کنند. سعی می‌کنم حقیقت درون خونم را روی کاغذ بیاورم تا دیگران بدانند واقعاً چه می‌گذرد، اما پایر انگشتانش را درون انگشتانم می‌لغزاند و آن چه روی کاغذ می‌آورم تنها نقاشی جانورانی شکم‌پُر با گلویی دریده و دسته‌های گل سرخ پرپر است. وادارم می‌کند همان‌ها را هم پاره‌پاره کنم و بخورم.

افراد درجه سه که می‌دانند حقیقت دارد مغاک عمیقی در سرم می‌کَند. پس چرا فرار می‌کنند؟ چرا به حرفم گوش نمی‌کنند؟

چرا، با این که خودشان نمی‌توانند حقیقت را تاب بیاورند، فکر می‌کنند من می‌توانم؟

خواب این روز را می‌بینم. بمب‌گذاری.

همیشه خواب همین روز را می‌بینم.

«مِی.»

از شکم متصدی متبرکات[۱] خون می‌رود، اما با وجود درد، به وظایفش واقف است؛ می‌داند چه باید بکند. پیش از این هم با من مهربان بود. دستم را می‌گیرد، غرق خون است، و مرا می‌کشاند کنار محراب ویران شده، زیر خیمهٔ پنجره‌دار، زیر ستارگان رگه‌رگه شده. در جایی از بخشی از مغزم که جیغ نمی‌کشد می‌دانم چه باید بکنم. او متصدی متبرکات است و اینجا مجلس ترحیم است و من آخرین گناه‌خوارم.

می‌دانم که آخرینم، چون جسد متلاشی و خون‌آلودی که ازم می‌خواهد از رویش رد شوم متعلق به پدرم بوده است.

پدرم نمی‌خواست من به دنیا بیایم. می‌خواست این چرخه بریده شود. نمی‌خواست ببیند فرزندش همان دهشتی را می‌چشد که خودش تجربه کرده بود. به دنیا آمدنم اشتباه بود. با این حال، دوستم داشت و پیش از آن که بمیرد بهم یاد دارد چطور «چشم گناه» را روی پیشانی‌ام بکشم – پلک سرخ، عنبیهٔ سفید و مرکز سیاه – و در سایهٔ رأفت درجه سه و در کنار دوستان سابق مدرسه که وقتی جیره‌ام را در دامنم می‌گذارند نگاهشان را برمی‌گردانند، زندگی کنم. همان‌هایی که در گوشم نجوا می‌کنند همه چیز عوض شده. مادرم دیگر نمی‌گذارد ببینمت. پدرم می‌ترسد بلایی سرمان بیاوری.

من هم از کارهایی که ممکن است بکنم خوف می‌کنم.

بعد از جستجوی کامل درجه سه، اوضاع آرام می‌شود. پلیس از من هم سؤال‌هایی می‌کند؛ نکند فرماندهانِ مرده چیزی دیده باشند که از چشم من پنهان مانده باشد. بهشان می‌گویم: نمی‌دانم چه کسی بمب را ترکانده. حتی نمی‌دانم چه کسی چنین توانی داشته.

وقتی جرئتش را پیدا می‌کنم چیزی بهشان بگویم، ابسولون از ساکت کردنم لذت می‌برد. کلمات روی زبانم حس خرده‌شیشه دارند. شورش دیگری را بارها و بارها نشانم می‌دهد – طوری که نمی‌توانم چشم برگردانم، طوری که در خونم خودم می‌لولم – و از واکنشم حظ می‌کند. می‌داند نمی‌توانم تحملش کنم. نشانم می‌دهد چطور در نمازخانهٔ نورآکندهٔ درجه سه که نور غریبی از پنجرهٔ زمردینش روی سیارهٔ زیبای زیرینش تابیده، به هفت مرد و زن شلیک می‌کند. نشانم می‌دهد چطور همان اتفاق می‌تواند برای من هم بیفتد. اگر نمی‌دانستم هنوز به فردوس نرسیده‌ایم، گمان می‌کردم خودش آنجاست.

گفتگوی پایانی صحنه همیشه همان است. ابسولون به پاسبان ردهٔ دو می‌گوید «جایی برای اجساد پیدا کن،» و او هم با فکی به‌ هم فشرده سری تکان می‌دهد و به اتاق متبرکات اشاره می‌کند.

برای تحمل‌پذیر کردن شکنجهٔ ابسولون، یاد گرفته‌ام که روی جزئیات نمازخانه پس‌زمینهٔه تمرکز کنم: پنجرهٔ مشجر زیبا؛ ایستگاهی بین راهی در دنیای فراسوی پنجره. پنجره به چشم من، دوقلوی کوچک‌تر پنجرهٔ کلیسای جامع است؛ سبز زمردینی که رگه‌های نیلی تالابی لابه‌لایش تافته و هنرآفرینی هنرمندی فراموش شده از فردوس آینده‌مان است. دنیای زیرینش شاداب و سرسبز است. فراسویش، چشم گناه را می‌بینم که، در زاویه‌ای که تنها از درجه سه دیده می‌شود، بر سینهٔ اخترناو نقش بسته است.

پنجره برایم آشناست.

سعی می‌کنم به دیگران چیزی از آنچه آن عصرگاه حین مراسم اتفاق افتاد بگویم، ولی ابسولون چاقویی توی سرم می‌چرخاند و دردش چنان است که کلمات مثل یاوه‌ای نامفهوم از دهانم بیرون می‌آیند. دیگران فقط سری تکان می‌دهند و سینی را می‌برند تا جای دیگری غذا بخورند.

معلوم است که گوش نمی‌کنند. بوی پیاز و عرق و روغن و گه می‌دهم. نامطبوعم. تلوتلوخوران خودم را می‌کشانم و با صداهای توی سرم می‌جنگم. تا مدتی گمان می‌کنم دیوانه‌ام، تا این که یادم می‌آید پنجره را کجا دیده‌ام.

خانوادهٔ فرمانده پایر مرده است.  کلمات برازنده و رداهای طلایی‌شان از بمب نجاتشان نمی‌دهند: از این که شکمشان دریده شود، پوستشان جزغاله شود و چشم‌هاشان از حدقه درآید. تنها بازمانده جوان‌ترینشان، بثن، است. دخترکی هم‌سن و سال من، با مویی مشکی، دستانی باریک و پوستی به روشنی بدنهٔ ناومان. به زانو افتاده. ردایش آتش گرفته ولی گویی حواسش نیست.

«جام فضیلت» را در دست چپش نگه داشته و «جام گناه» را در دست راستش. یک جوری نگذاشته متبرکات درونشان بریزد. نانوبات‌ها را می‌بینم که درون مایع سیاه توی جام‌ها وول می‌خورند؛ خاطرات خوش برای او و گناهان برای من.

به هم زل می‌زنیم. به گمانم قصد انجامش را ندارد. خودم که قطعاً چنین قصدی ندارم.

متصدی متبرکات التماس می‌کند «باید بنوشی.»

بثن دست آرام‌گرفته‌اش را سمت او می‌گیرد و می‌نوشد. چه کار دیگری می‌تواند بکند؟تنها فرزند بازماندهٔ پایر است. الان او فرمانده شده است.

در پرصداترین گوشهٔ درجه سه و نزدیک محفظه‌ای که موتورها می‌نالند و می‌گردند و جیغ می‌کشند یک انبار هست. رییس تیم کف‌سابی وسایل شکستهٔ تمیزکاری و مواد شیمیایی اضافه برای شستشوی عرشه را آنجا می‌گذارد. طی این چند سال اخیر وقت زیادی را برای انبار کردن جعبه‌های خاکستری بزرگ آنجا گذرانده‌ام. چند دقیقه طول می‌کشد تا از بین برج‌های بلند جعبه‌ها بگذرم و به شیشهٔ سبز تیره برسم و چند دقیقهٔ دیگر تا پشتهٔ جعبه‌های جلوی پنجره را کنار بزنم تا بالاخره با رؤیای ابسولون رودررو شوم و برای اولین بار حقیقت را به چشم ببینم.

پنجره با لُنگ چندده‌ساله‌ای که با اهمال رویش کشیده و پایینش باز مانده کفن‌پوش شده است. شیشهٔ مشجر زمخت را با انگشتان چرکم لمس می‌کنم و دنبال زبانی افشاگرم که بدنه‌ای تعمیرشده را فاش کند: پرچ‌ها، درزگیرهای خودکار، سرمایی نابهنگام. زیر لنگ خبری از درز در بدنه نیست؛ تنها تاریکی فلز خاکستری زمخت آن سو، که پنجره را چنان پوشانده که هیچ‌گاه هیچ نور غریبه‌ای دیگر بر آن نتابد.

لنگ را کنار می‌زنم. پنجره درست همان طور است که از خاطرهٔ خون‌آلود ابسولون به یاد می‌آورم: تفسیر یک هنرمند از سبز و نیلی و حیاتی که در انتظار مؤمنان است. پنجرهٔ نمازخانه‌ای مشابه آن که در بخش درجه دوست.

درجه یک کلیسای جامع را دارد و درجه دو کلیسایی کوچک. در درجه سه اما، نیایش ما کار است.

اما اینجا یک نمازخانه بوده است.

جایی متعلق به خودمان.

شهودم دوباره تیره می‌شود و خون‌آلود؛ ابسولون دوباره اعدام را نشانم می‌دهد. دیگر می‌دانم هدفش این است که با هراس پوچش جلوی تحقیقاتم را بگیرد، اما آن قدر این خاطره را دیده‌ام که دیگر می‌توانم به جای ترسیدن، از آن برای تحقیقاتم استفاده کنم. ابسولون توی ذهنم دوباره شورشگران را می‌کشد و به گماشته‌اش می‌گوید جسدها را پنهان کند و مرد به متبرکات اشاره می‌کند.

متبرکات.

چند صندلی خاک‌گرفته را کنار می‌زنم و دستم را روی زاویهٔ تیز بین دیوار و عرشه می‌کشم. می‌دانم مسیر درستی را پیش گرفته‌ام، چون مدلون نفسم را می‌گیرد و آن قدر با انگشتان نگهش می‌دارد که چشمم سیاهی می‌رود. پنجه به دو طرف سرم می‌فشارم تا درد را متوقف کنم. دارم از هوش می‌روم. تاریکی که گوشهٔ چشمانم را فرا می‌گیرد، دری را که دنبالش می‌گشتم پیدا می‌کنم؛ یک دریچهٔ مربع توی دیوار، درست مثل همان که در کلیسای جامع هست.

هیچ کدام از مرده‌ها دوست ندارند از آن تو بروم.

پس، تو می‌روم.

اتفاقی که می‌افتد از این قرار است:

قدمت سنت گناه‌خواری کم و بیش برمی‌گردد به خاطراتمان از سوختن سرزمین مادری‌مان. وقتی فرمانده‌ای می‌میرد، خونش را می‌کشند و نانوبات‌هایی را که از زمان تصدی فرماندهی در تنش می‌گشتند و خاطراتش را مثل قطرات آبی که از برگ‌های بخش آب‌کِشت جمع می‌کنند، از آن می‌زدایند.

فرماندهان این را می‌دانند. گناه‌خواران هم می‌دانند. اما مردم عادی نه. فرماندهان نمی‌گذارند به مردم بگویم. حقیقت در مهملاتی که به زبان می‌رانم جاری است. اما خوب که فکر کنی، حرفم منطقی به نظر نمی‌رسد؟ نمی‌شود که از مردم انتظار داشته باشی که همهٔ عمرشان را توی این قوطی حلبی زندگی کنند و رؤیا نبافند یا آرزو نکنند یا نترکند یا نخواهند حقیقت را بدانند یا چیزی بیش از آنچه دارند نخواهند. راهکار ساده است: اگر بدانی رهبران با حسن نیت حکم می‌رانند و از خیرخواهی‌شان مطمئن باشی، آسان‌تر به سرسپردگی بی‌صدایت تن می‌دهی.

درست لحظهٔ پس از انفجار، با خون صدها نفری که از تارهای مویم و شانه‌هایم می‌چکد و روی لب‌هایم و توی چشمانم نشسته و با جام گناهی که پیش رویم گرفته‌ام، با پدری مرده، من هم درست مثل دوستانم در درجه سه‌ام. من هم در سرکوب خودم هم‌دستم و بسیار دهشت‌زده‌تر از گذشته.

و هنوز باور دارم که همهٔ این‌ها ضروری‌اند.

وارد اتاق متبرکات شدن مانند عقب رفتن در زمان است. هوا مانده و گردآلود است و مزهٔ غبار و کپک می‌دهد. چشمم که به تاریکی عادت می‌کند، در باریکه‌نوری که از انبار می‌تابد، شکل‌ها پیش چشمم نمایان می‌شوند: کابینت‌ها و کمدها و کشوهای بسته که همگی از چوب دنیای زادگاه ساخته شده‌اند. به دنبال ردای طلایی خانوادهٔ فرمانده کشوها را می‌جورم، اما تنها لباس‌های فضانوردی سبزی را پیدا می‌کنم که چنان پوسیده‌اند که به محض لمس از هم می‌پاشند. لباس‌های فضانوردی سبز، آن مقدس‌ترین رداهای باستانی، به همان سبکی که گمان می‌کردیم دیرزمانی است از دست رفته‌اند. دنبال جام‌هایی می‌گردم که به کار تبرک و گناه‌خواری می‌آیند، اما چیزی در کشوها نمی‌یابم.

سمت کابینت‌ها که می‌روم پایم به کپه‌ای استخوان گیر می‌کند.

ابسولون به من می‌خندد. حرام‌زاده.

استخوان‌ها درهم برهم و شلخته روی هم ریخته‌اند. انگار بدن‌هایی را که زمانی بهشان تعلق داشتند عجولانه روی هم ریخته بوده‌اند. هفت تا جمجمه است که هر کدام سوراخ گردی وسط پیشانی دارد. شستم را روی کوچک‌ترینشان می‌مالم و یکی از ارواح ارشد – یکی از بی‌نام‌ها، از زمانی بی‌نام – تجسم می‌کند جمجمهٔ من چه شکلی می‌شد اگر آن بلا سرش می‌آمد.

انگشتانم به‌ناگاه بی‌حس می‌شوند و جمجمه را رها می‌کنم. وقتی می‌روم دوباره برش دارم، چیز جدیدی می‌بینم.

زیر شبکهٔ دندهٔ اسکلت‌ها یک عکس افتاده است.

فقط در مدرسه است که چند عکس دیده‌ام. این یکی قدیمی است؛ رنگ‌باخته، غرق غبار، به زحمت مرئی. استخوان‌ها را با کمال احترام کنار می‌زنم – چون احترام به این شورشی‌های خیلی وقت پیش مرده مدلون را به‌شدت خشمگین می‌کند – و برش می‌دارم. عکس گروهی هفت‌نفره در لباس فضایی سبز در ناوبری «خانه» است، که با لبخندی سرخوشانه که گویی به ستارگان خوشامد می‌گویند، کنار پنجره‌ای گسترده و رو به چشم‌انداز سیارهٔ سبزی که به اندازهٔ خوابی تب‌آلود آشناست ایستاده و دست هم را گرفته‌اند. چهرهٔ هر هفت نفرشان را می‌شناسم. چهرهٔ این هفت نفر را بارها دیده‌ام که توسط فرمانده ابسولون کشته می‌شوند و حالا استخوان‌هاشان زیر پایم ریخته است.

بالای عکس خطوطی ناخوانا چهارگوشه است که می‌دانم «کلمه‌»اند. می‌دانم چون کلمات نوشته شده را در کتب ادعیه‌ای اهالی درجه یک در کلیسای جامعشان می‌خوانند دیده‌ام.

دنیای توی عکس «فردوس» است.

می‌دانم فردوس است، چون درست مثل همان نقش هنرمندانه‌ای است که در مدرسه نشانمان داده‌اند. می‌دانم فردوس است، چون ابسولون نعره می‌زند. چون مدلون نفسم را بریده است. چون سوزن در چشمانم است و تنم می‌سوزد.چون پایر شهامتم را توی دستان مرده‌اش گرفته است. ولی هنوز می‌توانم فکر کنم. سعی می‌کنند حقیقت را از من پنهان کنند، اما مثل هر حقیقت دیگری، این هم درون سر من است و به هر زبانی حرف می‌زند و چون طلوع بلندآواز است: ما پیشتر در فردوس بوده‌ایم.

ما پیشتر در فردوس بوده‌ایم و رهایش کرده‌ایم.

دوستانم هر چقدر که بخواهند می‌توانند با من بحث کنند، اما این مدرک دهانشان را می‌بندد.

پاره‌اش کن. ابسولون فریاد می‌زند. پاره‌اش کن و بخورش…

عکس را برمی‌دارم و پا به فرار می‌گذارم.

در کلیسای جامع، بعد از انفجار بمب، بثن جام فضیلت را زمین می‌گذارد و جام گناه را به دست متصدی متبرکات می‌دهد. نگاهش را سمت من می‌چرخاند. می‌خواهد چیزی بگوید، اما نمی‌تواند. فضیلت‌ها درون سرش تکثیر می‌شوند.

متصدی متبرکات لرزش عصبی‌ام را می‌بیند و آب دهانش را می‌بلعد. سیب آدمش می‌جنبد. آیا گمان می‌کند به او حمله می‌کنم و جام گناه را به خوردش می‌دهم؟

باید این کار را بکنم؟

می‌گوید «مجبوری. آخرین نفر خاندانت هستی.»

می‌گویم «یکی دیگر را انتخاب کن. من نمی‌خواهم.»

متصدی متبرکات چنان جام گناهان را به لبم می‌کوبد که لبم کبود می‌شود. انگار گناه بیشتری لازم دارم. انگار همین الآن، در این کلیسای جامع درهم‌شکستهٔ خونین گناه به حد کافی نیست. طعم خون پدرم را می‌چشم؛ تارین چون هراس، تیز چون فلز. نانوبات‌هایی که جامعه‌مان را حفظ می‌کنند روی لب‌هایم کزکز می‌کنند. عق می‌زنم. وقتی بخورمش، دیگر کسی نمی‌تواند به من دست بزند، وگرنه خونم گناهانم را بهشان منتقل می‌کند.

جواب می‌دهد «پدرت مرده. کسی اهمیت نمی‌دهد تو چه می‌خواهی.»

باید بنوشمش. چاره‌ای ندارم. من آخرین گناه‌خوارم.

بالاخره، بی آن که عکس را پاره کنم، خودم را به درجه سه می‌رسانم. همهٔ افراد اینجا را می‌شناسم؛ همهٔ چهره‌ها را، همهٔ روح‌ها را، همهٔ آنچه را که پیش از گناه‌خوار شدن در موردم می‌گفته‌اند می‌دانم و خیلی از چیزهایی را که بعد از آن گفته‌اند. قباحت روی زبانم است و مهملات لای دندان‌هایم گیر کرده، ولی همه‌شان آن قدر به این صحنه عادت کرده‌اند که تنها معدودی سربرمی‌دارند.

تیم سابق کف‌سابی‌ام کنار در نشسته است. قاشق را به ضربه‌ای از دست چپ رییسم پرت می‌کنم و عکس را روی پایش می‌گذارم. سوپ روی صورتش می‌پاشد و خشمگین بلند می‌شود. توجه کلّ سالن جلب می‌شود و صدها نفر گردن می‌کشند که ببیند چطور گناه‌خواری به حق گناه‌خواری‌اش می‌رسد.

می‌گویم «نگاه کن،» و به عکس اشاره می‌کنم. چیز بیشتری نمی‌توانم بگویم. ابسولون روی خرخره‌ام نشسته است.

برای لحظه‌ای می‌ترسم، اما حقیقت را همان طور می‌بیند که من می‌بینم؛ خیره می‌شود و بعد آرام تکان می‌خورد و عکس را برمی‌دارد و ساکت و مصمم به آن زل می‌زند. اشک گوشهٔ چشمش حلقه می‌زند.

زمزمه‌کنان می‌گوید «امکان ندارد. فرماندهان نمی‌توانند دروغ بگویند. نمی‌تواند دروغ بگویند. فقط از خیر آگاهند.»

به‌زحمت می‌گویم «آگاه بودن از خیر به این معنی نیست که قادر به شرّ نیستند.» حس می‌کنم از لای شیشه‌ای تاریک حرف می‌زنم، از سیاهی آن سوی هوابند.

پنج ثانیهٔ طولانی خیره می‌ماند و بعد سرش را بالا می‌آورد و به جمعیت نگاه می‌کند. می‌رود سمت میزی که معلم مدرسه نشسته است. او تنها کسی بین ماست که در درجه دو به دنیا آمده و سواد خواندن دارد. عکس را به دستش می‌دهد. معلم زیرلبی می‌خواند و انگشتش را روی کلماتی که بالای عکس نوشته شده و صورت‌های براق و افراد خندانی که نشان عتیق «خانه» را به سینه دارند می‌کشد.

معلمم به آرامی صحبت می‌کند. سالن چنان ساکت است که جز همهمهٔ موتورها و ضربان قلبت صدای دیگری نمی‌شنوی. «بر-نا-مه یا-د-بود ور-ود فین-یکس به فر-دو-س…»

فریاد از هر سوی سالن بلند می‌شود.

می‌گویند گناه‌خواران جدید از اولین لحظهٔ اولین تماس گناه با زبانشان دیوانه می‌شوند.

پیش از بمب‌گذاری هم می‌دانستم حقیقت ندارد. پدرم شب‌ها بغلم می‌کرد و آرام تکانم می‌داد و چیزهای دهشتناکی در گوشم می‌خواند، اما لمس دستش همیشه محبت‌آمیز بود و اشک‌هایش همیشه گرم و واقعی. می‌دانستم حقیقت چیست. او فقط ظاهرش دیوانه می‌نمود. دیگران از کارهایش می‌گفتند و من از قلبش. اکنون که می‌توانم از ابسولون و مدلون و پایر و دیگران حرف بزنم، می‌دانم که از همه‌شان قوی‌تر بوده است.

در کلیسای جامع و در محاصرهٔ آن همه مرگ، با خودم عهد کردم قوی‌تر از او باشم.

پلیس بلافاصله سرمی‌رسد. همیشه بخش ناوبری را می‌پایند که آشوبی رخ ندهد. پلیس به‌زور مرا از دست رییسم و معلمم و دوستانم بیرون می‌کشد و به سمت کلیسای جامع هل می‌دهد. همگی دستکش پوشیده‌اند. معلوم است که دستکش می‌پوشند. همیشه دستکش می‌پوشند. از لمس کردنم واهمه دارند.

اسلحه پر کمرشان است؛ از همان‌هایی که ابسولون از آن برای ساختن استخوان‌های شورشیان توی حافظه‌ام به کار برده است. نمی‌دانم می‌خواهند سوراخی هم در پیشانی من بکارند و توی اتاق متبرکات پرتم کنند یا نه. ازشان می‌پرسم چه کار بدی کرده‌ام. می‌خواهم بهشان بگویم من که شورشی نیستم. من فقط یک عکس پیدا کردم که معنایش را هم نمی‌دانم.

ولی چیزی که می‌شنوند فقط دادوبیداد است.

در کلیسای جامع را باز می‌کنند و من از بوی مرگ کهنه عق می‌زنم. تیم کف‌سابی کار پاک کردن خون از کف‌پوش را پیش برده‌، اما هنوز لکه‌های خون باقی است. چوب خانگی جاهایی از دیوار که آتش زبانه کشیده سوخته مانده است.

فرمانده بثن، در فضای ویران‌شده‌ای که تابوت پدرش را گذاشته‌اند، روی صندلی مخملی بزرگی نشسته و انگشتانش به حلقه‌های تیتانیومی آراسته و لابه‌لای موهایش گل‌های سرخی از آب‌کشت درجه سه بافته است. در ردای پدرش شناور است. هنوز برای چثهٔ کوچکش اندازه‌اش نکرده‌اند. نور ستاره‌ای که از پنجرهٔ زمردین عظیم پشت سرش می‌تابد باعث می‌شود کمتر از آنچه به یاد می‌آورم ظاهری انسانی داشته باشد.

یکی از زنان پلیس پیش می‌رود و عکس را در دامان بثن می‌گذارد. در مدتی که بثن به عکس زل زده و کلمات را می‌خواند و چشمانش از جزئیاتی‌اش را می‌کاود، اتاق در سکوتی نومیدانه فرو رفته است.

دستانش می‌لرزد.

بالاخره، درست زمانی که گمان می‌کنم دیگر نمی‌توانم تحمل کنم، عکس را کنار و دست‌هایش را مرتب روی دامانش می‌گذارد. «نمی‌دانستم بالاخره کی به اینجا می‌رسی. پدرم می‌گفت همه‌شان بالاخره می‌آیند. نه، زانو نزن.»

وقتی می‌خواهم جواب بدهم، تنها صداهای مهملی را پشت گلویم می‌شنوم. درد پشت چشمانم چنان است که تقریباً چیزی نمی‌بینم.

بثن خشمگین می‌گوید «ساکت باش پدربزرگ! بگذار گناه‌خوارم حرف بزند.»

چشمانم را به چشمانش می‌دوزم.

«چیز زیادی نمی‌دانم. بعضی از چیزهایی را که می‌دانم نمی‌توانم درک کنم، ولی به نظرم درست می‌آیند… اما، می‌دانی، این واقعهٔ کلیسای جامع به نظرم درست نیست. این که آن همه آدم مرده‌اند. حالا هم این عکس. برای چه اینجا آمده‌ای؟» لب‌هایش در نور اخترتاب زمردین شده‌ است. دستان لرزانش را زیر ردایش می‌برد تا نبینمشان. ولی دیگر دیر شده است.

«به خاطر ابسولون و آدم‌هایی که کشته.»

بثن پلک می‌زند. «کسی را نکشته. اگه کشته بود، می‌دانستم.»

«او…» انگشتان ابسولون به گلویم چنگ می‌اندازند و می‌پیچانندش، طوری که از شدت ضربه‌اش نمی‌توانم حرف بزنم.

بثن داد می‌زند «پدربزرگ!»

حس رهایی هجوم می‌آورد و کلمات مثل برون‌ریز دریچه‌ای باز شده سرازیر می‌شوند. می‌گویم «می‌توانم استخوانشان را نشانت بدهم. همه‌شان را کشته. صاف توی سرشان شلیک کرده و توی اتاق متبرکات گذاشته و ورودی‌اش به درجه سه را هم به روی ستارگان بسته. ولی تو این را نمی‌دانی. معلوم است که نمی‌دانی

بثن از روی صندلی بلند می‌شود. نور اخترتاب روی گوشواره‌هایش می‌افتد. ردایش انبوهی از صداست؛ تلق‌تلوق و خش‌خش و دلنگ‌دلنگ آهن روی آهن و روی ابریشم. قلبم به قفسهٔ سینه‌ام می‌کوبد. عضلاتم درد می‌کند.

بثن می‌گوید «گناه‌خوار من. تو یک قتل عام می‌بینی و من یک پیروزی. با این حال، من… من فقط این را می‌دانم که یک پیروزی بوده. از این بابت خوشحالم. حس می‌کنم… هجوم قدرت و حتمیّت لزوم انجامش را حس می‌کنم، نه آنچه را که انجام شده. حالم به هم می‌خورد از این که نمی‌دانم و فقط باید حدس بزنم…»

دلم آشوب می‌شود. چطور جرئت می‌کند؟ «من گناه‌خوارت هستم، نه اعتراف‌گیرت.»

بثن نگاهش را از من برمی‌گرداند.

بهم گفته بود زانو نزنم، ولی توی سینه‌ام، «صد» فریاد می‌زد که به بثن و ارواحی که توی سرش هستند احترامی را ادا کنم که سزاوارش نیستند. سر باز می‌زنم. اینجا زانو نمی‌زنم، نه جایی که خون پدرم ریخته، نه جایی که مرده، نه در برابر کسی که کشته شدنش را خیر می‌داند. این فکر ابسولون را می‌انگیزد تا به شش‌هایم، به گلویم، به رگ‌هایم حمله کند و مرا به لرزه بیندازد و به فریاد وادارد. ولی می‌جنگم. حس می‌کنم کف زمین مغناطیسی است و کلّ «صد» به من می‌گویند زانو بزنم، بیفتم. دست آخر، بدنم خیانت می‌کند و در زاویهٔ چنان ناجوری زانو می‌زنم که درد دادم را درمی‌آورد.

بثن، تند و مهربانانه و با دستانی چنگ زده به بالاتنهٔ طلایی ردایش، می‌گوید «متأسفم. می‌دانی الان می‌گویند چه به تو بگویم؟ که این – که تو روی زمین باشی و بالای سرت – راه و رسم درست دنیای ماست. ازم می‌پرسند آیا می‌خواهم ناومان تکه‌تکه شود. دلت یک جنگ داخلی می‌خواهد؟ می‌خواهم توی کلیسای جامع خون ریخته شود؟ مگر نمی‌خواهم بچه‌هایم در فردوس آرام بگیرند؟ حرف‌هایشان گوشم را کر می‌کند.»

دست از مبارزه برمی‌دارم و ابسولون لرزان روی زمین رهایم می‌کند.

«حرفشان را باور می‌کنی؟»

«نمی‌دانم.»

می‌پرسم «سعی کرده‌ای باهاشان حرف بزنی؟»

بثن می‌گوید «من… بهشان می‌گویم تا همین جایش هم خون زیادی در کلیسای جامع ریخته شده.»

صدایم می‌لرزد. حرف زدن سخت است. «عکس را که خودت دیدی. هر دومان می‌دانیم قبلاً فردوس را پس زده‌ایم. دیگر درجه سه هم خبردار شده. فکر می‌کنی نمی‌آیند سروقتت؟»

صدایش بی‌رمق است. «اگر ابسولون تصمیم گرفته ما را از فردوس دور کند، حتماً دلیل خوبی برایش داشته.»

حالم خوب نیست. به لکه‌های خون نگاه می‌کنم و به کلیسای داغون شده و نور زمردین ستارهٔ نو، که همه جا را غرق رنگ سبز کرده است. صدای بثن در ذهنم طنین می‌اندازد: پدرم می‌گفت همه‌شان بالاخره می‌آیند. آیا پدرم هم همین صحبت را با فرمانده پایر داشته و پدرش با فرمانده کارِلون و همین طور تا اِدرایم و ابسولون و ارواح بی‌نامی که دست از جیغ کشیدن برنمی‌دارند؟ به همین دلیل است که هر قدمی که برداشته از روی استیصال بوده؟

به‌زحمت می‌گویم «ازش خواستند قدرتش را واگذار کند.»

بثن سرش را به نفی تکان داد. «ولی او خودش فرمانده بود.»

خیره می‌مانم. پیچ و تاب می‌خورم. «نه نبود. روی سیاره نبود.»

«باید آنجا را ترک می‌کرد. به خاطر شورش درجه سه که ما را توی ناو نگه داشت…»

«چرا باید شورش می‌کردیم؟ ما که هیچ آرزویی جز فردوس نداریم.»

بثن دور محراب قدم می‌زند و زنگوله‌های کفشش دلنگ‌دلنگ می‌کنند. دوباره می‌گوید «حتماً دلیلی داشته. ابسولون از کارش مطمئن است. کاملاً مطمئن است که کسی غیر از او نمی‌توانسته از خانه مراقبت کند. الان هم بهم می‌گوید که کسی بهتر از من نمی‌تواند از عهده‌اش برآید…»

بلند می‌شوم و می‌نشینم. خشم بیشتر از انگشتان ابسولون گلویم را می‌فشارد. «همه‌مان را اینجا به بردگی گرفته، چون نمی‌خواسته قدرتش را از دست بدهد. به خاطر وجدان لکه‌دارش. فرمانده، به ستاره قسم که تو هم مثل اویی.»

ابسولون توی سرم می‌خندد.

می‌خندد.

می‌خندد.

الان دیگر حرف زدن حس مرگ می‌دهد، اما نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم. هیچ موجود مرده‌ای نمی‌تواند جلویم را بگیرد. من نمی‌توانم بمب بسازم. کلمات تنها چیزی است که دارم. «می‌دانی بثن، در جایگاه تو بودن فوق‌العاده است.  هیچ‌وقت به خودت شک نمی‌کنی. حتی برای یک ثانیه. وجدانت پاک است. تو مرتکب چه گناهانی خواهی شد؟ با دانستن این که بچه‌های من هستند که گناهت را بشوریند، تو چند نفر را خواهی کشت؟ و این که هیچ‌وقت کاری را که کرده‌ای به خاطر نخواهی آورد. این که فقط کافی است از من بخواهی قورتش بدهم. بی‌صبرانه منتظرشی، نه؟»

بثن به نقطه‌ای که پدرم زانو زده بود زل می‌شود.

دستانش می‌لرزد.

آخرین خاطرهٔ بمب‌گذاری.

این یکی مال من است. دیگر تعدادشان آن قدر کم است که تک‌تکشان ارزشمندند.

توی کلیسای جامعیم. داریم می‌خوانیم. چند ثانیه قبل از انفجار است. متصدیان متبرکات پدرم را سمت محراب مشایعت می‌کنند تا جام گناه فرمانده مرده را بنوشد. الان چهارده سال است که گناه‌خوار است. چیزی از زمانی که دیوانه‌وار مهملات به زبان می‌آورد و خودش را ابسولون می‌خواند، و مدلون و ادرایم و کارلون.

معلوم است که کسی که بمب را ساخته پدرم بوده. معلوم است که توانش را داشته. شاید من هم، بعد از این که سال‌ها کثافتشان را شنیدم، توانش را داشته باشم.

چهارده سال دست و پا زدن در میان گناهان و بعد از نوشیدن و فرو دادن آن همه تنفر، تا این که تنها راهکاری را که از عهده‌اش برمی‌آیی پیدا کنی. فکر می‌کند همه‌شان را می‌کشد. که کشتنشان کاری است که این چرخه را متوقف می‌کند. آن قدر به فرماندهان گوش داده که راه دیگری نمی‌بیند.

برمی‌گردد و به من لبخند می‌زند. چیز براق و گردی در دست است. با تکان لب‌هایش می‌گوید «به خاطر تو، مِی.»

بعد: آتش.

باید راه دیگری باشد. ولی مگر چارهٔ دیگر هم داشت.

بثن می‌گوید «من نمی‌خواهم کسی را بکشم. نمی‌فهمی چه می‌گویمم؟ نمی‌فهمی چقدر تنهام؟»

آیا فرمانده طلایی با تمام قدرت مرگ و زندگیِ در اختیارش، دست نیاز به سمت گناه‌خواری دراز می‌کند که یک هفته است حمام نرفته و از او می‌خواهد حس تنهایی‌اش را درک کند؟ این حیرتی است که در پیشگاهش حرام نخواهم کرد.

با سرفه می‌گویم «تو هم صد هستی، درست مثل من. یعنی هیچ‌وقت تنها نیستی.»

بثن با حرکت دورانی دستش مرده‌های توی کلیسا را نشان می‌دهد. مردگان در اوج قدرت مهارناپذیرشان: در هوا، توی خون، توی خونش.

«بهم می‌گویند همهٔ این‌ها ارزش کرسی قدرت را دارد. مرده‌ها. تصمیم‌ها. سفر دور و درازی که پایانی نخواهد داشت. اما این عکس و این کلیسا و همهٔ این مرده‌ها این را توجیه می‌کند؟ من که نمی‌فهمم. باید حقیقت را بفهمم. ولی ابسولون و دیگران نمی‌گذارند برگردم، نمی‌گذارند به سمت فردوس برگردم و من نمی‌دانم چرا.» با ردایش ورمی‌رود و بغضش می‌ترکد. اشک سرازیر می‌شود.

در آن لحظه دخترکی بیش نیست.

موش درجه سهٔ درونم، همانی که با گرسنگی دست و پنجه نرم می‌کند، همان که از سوراخ توی دیوار بیرون را می‌پاید، که آرزوی زندگی بهتری دارد. اوست که حرف می‌زند.

به نجوا می‌گویم «پدرم باید همه چیز را نشانت می‌داد. ولی من هم می‌توانم

«چطور؟»

مچ دستم را پیش می‌برم.

نفسم در نمی‌آید.

بثن نگاه بی‌روحی به دست پیشکشی‌ام می‌اندازد، کنارم چمباتمه می‌نشیند و سرتاپایم را ورانداز می‌کند. عرق روی پیشانی‌ام. خاطرات زیر پوستم. ابسولون و دیگران متلفت می‌شوند چه قصدی دارم و ذهنم را به دریای خروشانی از بدترین چیزهایی که تا به حال نشانم داده‌اند بدل می‌کنند. خونی را می‌بینم که از پیشانی شورشی‌ها می‌پاشد. مادرم را در حال مرگ. بمب‌گذاری کلیسا. دو دختر را در سرمای سیاه بیرون از ناو که دهانشان دنبال هوایی است که نیست و چشم‌هاشان مثل انگوری لای منگنه می‌ترکد.

با خشم فریاد می‌زنم فردوس را نشانم دهید. این کار را می‌کنند. فردوس را نشانم می‌دهند: دریاهایی بلورین و بادی که برگ درختان آبی‌رنگ را به خش‌خش می‌اندازد. و دانش این که برایش هیچ جایی بهتر از اینجا نیست. که باید طلا و سلام نظامی و بهترین غذاها و قدرت را رها کند. حسادت به جانم می‌افتد. غضب. خشمی آزمندانه. اگر رهنمودهای پدرانه‌ام نبود، موش‌های درجه سه چه می‌کردند؟

می‌گوید اگر نتوانم متقاعدت کنم، می‌بَرمت. قدرت چندانی نداری.

دیگر کنترلی روی تنفسم ندارم. روی انگشتانم.

توی دل و روده‌ام است. توی مغزم.

نمی‌توانم جلوی تاریکی را بگیرم.

نفس‌بریده می‌گویم «فرمانده، خواهش می‌کنم.»

«همه چیز را می‌بینم؟» با گذاشتن دستش رو پیشانی عرق‌نشسته‌ام خودش را تثبیت می‌کند و چشم گناهی را که همین امروز روی پیشانی‌ام کشیده‌ام پاک می‌کند. «حقیقت را می‌بینم؟»

برای یک لحظه گمان می‌کنم می‌خواهد به صورتم سیلی بزند.

به‌زحمت می‌گویم «یک چاقو بیاور.» نفسم می‌برد. «همین طور هم جام‌ها را. من حقیقت تو را می‌نوشم و تو حقیقت مرا.»

سکوت ضجه می‌زند.

«کاری را که می‌گوید انجام بدهید.» طوری با فریاد به پلیس‌های پشت سرش فرمان می‌دهد که انگار همهٔ زندگی‌اش را دستشان می‌دهد. انگار هزار سال است این کار را می‌کرده. وقتی با عجله پراکنده می‌شوند و ترس شانه‌هایشان را می‌فشرد، برمی‌گردد سمت من، دستش را می‌لغزاند زیر بازویم و کمکم می‌کند بایستم.

می‌گوید «نشانم بده.»

بعد تنش پیچ و تاب می‌خورد.

این اولین خاطره‌ای است که با هم شریک می‌شویم.

پیش از این که به عقد من درآید، چشم گناه سرخ و سیاهی روی پیشانی‌ام می‌کشم و به او هم نشان می‌دهم چطور این کار را بکند. غرق در نور سبز زمردین و گل‌های سرخ توی موهایش در راهروی میانی کلیسا به سمت محراب گام برمی‌دارد. از جام هم می‌نوشیم و پیمان می‌بندیم تا زمان مرگ کنار هم باشیم. گرچه این ازدواجی سیاسی برای حفظ صلح است، ولی چشمانش سیاه و تنش گرم و هر بار لبخند می‌زند، لبخندش درخشان و تازه است.

اگر بخواهیم در برابر «صد»، تاب بیاوریم، به توان هر دومان نیاز داریم؛ در برابر این مردگان مهارناپذیر، این صداهایی که نفرت باستانی‌شان را چنان بلند نجوا می‌کنند که می‌توانیم در دنیای واقعی‌مان، که آنان تعلقی به آن ندارند، بشنویم. وقتی زیر ستارگانی که ردشان در فضا کشیده می‌شود دستم را می‌گیرد، ناومان دور می‌زند و به سمت فردوس برمی‌گردد.

وقتی بمیریم، «خانه» را – فین‌یکس، که باستانی‌ها چنین صدایش می‌کردند، که ممکن است دیکته‌اش را اشتباه نوشته باشم، چون هنوز در کار سوادآموزی‌ام – به کس دیگری واگذار می‌کنیم؛ کسی که هرگز صدای ابسولون را نمی‌شنود. دیگر زمانشان سر آمده است. من و بثن کاری می‌کنیم که زمان از آن آیندگان باشد.

دیگر انتخاب با خودشان است: چطور زندگی کنند، چطور گناه کنند، کجا بروند.

֎


[۱] متصدی نگهداری لباس و وسایل متبرکه در کلیسا. ویکیپدیا


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.