
امیر سپهرام (Amir Sepahram)

امیر سپهرام بنیانگذار، مدیر و مترجم سایت فضای استعاره است. او بیشتر به ترجمهٔ داستانهای کوتاه در حوزه گمانهزن پرداخته، اما گاهی هم دست مرتکب تألیف شده است! او مدتی مترجم و گرداننده بخش انگلیسی «آکادمی فانتزی» بوده و به خاطر این لوح یادبود «فرد مؤثر ادبیات علمی-تخیلی و فانتزی در سال ۱۳۸۷» برای تلاش در زمینهٔ ترجمهٔ آثار علمیتخیلی و فانتزی از فارسی به زبان انگلیسی را دریافت کرده است. سپهرام چند دوره هم جزو هیئت داوران مسابقه داستاننویسی گمانهزن بوده است.
امیر سپهرام داستانها و مقالاتی هم در نشریات برخط هم دیگر (از جمله دیستوپین و اوسان) منتشر کرده است. او علاوه بر فعالیتهای برخط، چند کتاب در حوزهٔ ارتباط فناوری و جامعه را به فارسی برگردانده و به مجموعه داستان کوتاه جادوگر و شیطان لاپلاس و داستانهای دیگر و را ترجمه و منتشر کرده است.
آثار در فضای استعاره (73)
نمیدانم دیگر چه قدر زمان برایم مانده.
هر لحظه ممکن است این داستان به پایان برسد، روی جملهای ناتمام بمیرد و روی نیمهای از یک واژه معلق بماند. آنگاه باید نقطهٔ پایان این داستان غریب را خودت بگذاری.
در جهان پیشین، دو صانع بودند، استادانی بیبدیل در هنر کیهانزایی، و نبود چیزی که نتوانند بسازند و مدام در مسئلهٔ چگونگی کشف آنچه ساختنی است تعمق میکردند.
تمامش تقصیر دندانپزشکم بود که دندانم را با فلز پر کرد. دختر دکهدار روزنامهفروشی که بهش لبخند زدم گمان کرد روباتم. وقتی توی مترو لای روزنامه را باز کردم متوجه قضیه شدم.
آیا تن زیستیِ فیزیکی ماست که به ما هویت وجودی معنادار میبخشد یا اگر در نسخهای شبیهسازی از جهان هم باشیم، همین حس موجودیت و انسانیت را خواهیم داشت؟
از یک دیدگاه، علمی تخیلی صرفاً آنچه را که میتوان به خوبی در یک مقالهٔ فلسفیِ استدلالی بیان کرد قابلفهمتر میکند.
از دیدگاهی دیگر، روایتپردازی علمی تخیلی بهخودیِ خود دارای ارزش فلسفی است.
این مقاله به معرفی آثار برجستهٔ علمیتخیلی با درونمایههای فلسفی میپردازد.
رومئو در دخمهای به هوش میآید و خود را در برابر جسد ژولیت میبیند. اما در این بازیِ شرکتهای همسانهسازی و رباتسازی، هیچچیز آنطور که به نظر میرسد نیست.
رایلی جلوی گوی نشسته است و به نوری که با ظرافت میتپد نگاه میکند. حس میکند بخش دورافتادهای از جهان است، یک موجودیت ناهمخوان با دیگران بسیار.
در روز غضب الهی، آسمان میشکافد و خدا و فرشتگان به زمین بازمیگردند؛ زمینی خالی و متروک و غبارآلود. اما رازی در دل سنگها پنهان است.
سحرگاهان خمیازه میکشد و خورشید پدیدار میشود، بیرحم و رخشان، تا زنجیرهایمان را پیش چشم بگذارد. هم ماهتاب رفته و هم تفکرات. اکنون دیگر غریزه است، غریزه و مبارزۀ خالص.
در دل سفری بیپایان در اعماق فضا، دختری دچار نفرینی کهن است؛ گناه مردگان در خونش میجوشد و او را به سوی حقیقتی ممنوعه و خطرناک میکشاند.
آیا خونهات کوچک شده، یا خودت بزرگتر شدهای؟
در درهای که از زمان «واقعهٔ انزوا» از جهان جدا شده، روزنامهای محلی روزی ششبار چاپ میشود و هر نامهای که به سردبیر میرسد گرهی بر گره در واقعیت میافکند.
جهان از داستانها ساخته شده، نه از اتمها، و انسان همواره تلاش کرده لحظهٔ زودگذر و ماورایی امر متعالی و والا را درک کند آن را در قالب داستان به تصویر بکشد. این موضوع به نبردی میان دو روایت اسطورهای تبدیل شده که هر دو مدعی نشان دادن واقعیتِ ورای از واقعیتند.












