اوایل دههٔ شصت بود که آمدند و ریلهای قطار را از جا کندند. من آن موقع نهایتاً سه یا چهار سالم بود. نتیجه این که جز لندن مقصدی باقی نمیماند و شهر کوچک محل زندگی من هم شده بود آخر خط.
اولین خاطرهای که درست یادم میآید از هجدهماهگیام است: مادرم رفته بود بیمارستان خواهرم را به دنیا بیاورد و مادربزرگم دست من را گرفته بود و از یک پل عبور میکردیم. او من را توی بغلش بلند کرد تا بتوانم قطاری را که از زیر پل عبور میگذشت ببینم که عین اژدهایی آتشین دود میکرد و هنهنکنان به پیش میرفت.
چند سال بعد، آخرین قطارهای بخار هم بساطشان جمع شد و شبکهٔ ریل قطار هم که شهر را به شهر و روستا را به روستا وصل میکرد، برچیده شد.
نمیدانستم قرار است قطارها را کلاً جمع کنند. هفت سالم که شد دیگر قطاری در کار نبود.
خانهٔ ما قدیمی بود و در حاشیهٔ شهر. زمینهای روبهرویمان خالی و بایر بودند. عادت داشتم از حصار خودم را بالا بکشم و بروم توی سایهٔ بوتهها بخوابم کف زمین و برای خودم کتاب بخوانم. اگر هوس ماجراجویی به سرم میزد، میرفتم اکتشاف، دوروبر عمارت متروکهای که پشت زمینهای بایر بود. همانجا یک برکهٔ سنگچین پر از علف هرز بود که پل چوبی کمارتفاعی رویش قرار داشت. هرگز طی ماجراجوییهایم در آن باغ و بیشه به باغبان یا سرایداری برنخورده بودم و حتی یک بار هم به سرم نزد سعی کنم وارد عمارت متروکه شوم. اولاً چون دنبال دردسر نمیگشتم و ثانیاً چون از صمیم قلب ایمان داشتم که هر خانهٔ متروکهای در تصرف ارواح است.
نه که خرافاتی باشم، در واقع به وجود هر چیز شوم و ترسناک باور داشتم. بخشی از باور کودکانهام این بود که شب قلمروی ارواح و ساحرههاست که همگی موجوداتی حریصند و با لباسهای شوم سیاهرنگشان به پرواز در میآیند.
متضاد آن، یعنی روز، امن بود. نور خورشید همیشه نویدبخش امنیتی شکستناپذیر بود.
*
یک عادت مناسکطوری که داشتم این بود: روز آخر ترم تابستانی که میشد، موقع برگشتن از مدرسه به خانه، کفش و جورابهایم را درمیآوردم و توی دست میگرفتم و توی جادهٔ سنگفرش خاکی با پاهای صورتیِ نرم و نازک راه میرفتم. در تعطیلات تابستانه امکان نداشت کفش به پا کنم، مگر تحت فشار. تا شروع دوبارهٔ ترم در سپتامبر در لذت رهایی از پاپوش غرق میشدم.
هفت سالم که بود گذرگاه جنگلی را پیدا کردم. تابستان بود. هوا گُرگرفته بود و روشن. من هم آن روز از خانه حسابی دور شده بودم.
داشتم اکتشاف میکردم. از عمارت گذشتم که حالا پنجرههایش را تختهمیخ کرده و پردههایش را کشیده بودند. از زمینهای اطراف عمارت عبور کردم و بعد وارد بیشهای ناآشنا شدم. سکندریخوران از مسیری پرشیب گذشتم و رسیدم به گذرگاهی سایهدار که برایم تازگی داشت و درختها چنان آن را در بر گرفته بودند و نوری که از لابهلای برگها به رنگ طلایی و زرد در میآمد چنان کیفیتی داشت که فکر کردم قدم به سرزمین پریان گذاشتهام.
جریان آب کوچکی پر از میگوهای کوچک شفاف، درست به موازات گذرگاه در جریان بود. دست کردم توی آب و چندتا را بیرون کشیدم و تماشا کردم که چطور روی نوک انگشتانم تقلا میکنند و به خودشان میپیچند. بعد آنها را برگرداندم توی آب.
توی گذرگاه پیش رفتم. مستقیم بود و علفها و بوتهها سطحش را تسخیر کرده بود. هرازچندگاهی چشمم میافتاد به یک جور سنگ جالب. همهشان صاف و گردالو بودند و انگار مواد مذابی بودند که سفت شده باشند. همگی به رنگهای سیاه و بنفش و قهوهای. ولی اگر میگرفتیشان جلوی نور، همهٔ رنگهای رنگینکمان را بهت نشان میدادند. به این نتیجه رسیدم که حتماً حسابی قیمتی هستند و برای همین جیبهایم را از آنها پر کردم.
*
همینطور سلانهسلانه از گذرگاه آرام سبز و طلایی عبور کردم و تمام راه هم به کسی برنخوردم.
نه گرسنه بودم و نه تشنه. فقط همینطوری با مسیر پیش میرفتم؛ مسیری مستقیم که هیچ شیبی هم نداشت. هیچ تغییری در خود مسیر پیش نیامد ولی مناظر اطراف به تدریج شروع کردند به تغییر. اولش وسط درهای داشتم راه میرفتم و حاشیههای درهٔ علفپوش به موازات در دو طرف من با شیب زیادی بالا رفته بودند. اما کمی که گذشت ارتفاع جاده آنقدری بالا رفت که بالاتر از منظرهٔ اطراف شد و همینطور که راه میرفتم، میتوانستم نوک درختها را زیر پایم ببینم و سقف خانههایی که گهگداری در دوردست پدیدار میشدند. مسیرم همان طور صاف به پیش میرفت و من همان طور بیوقفه به راه رفتن ادامه میدادم و گذرگاه مدام بالا و پایین و دره و صخره میشد؛ تا این که دست آخر در یکی از درهها به پلی رسیدم.
پل از آجر تراشخوردهٔ سرخ ساخته شده بود و طاقمانند از روی گذرگاه عبور میکرد. در حاشیهٔ پل پلههای کوچکی توی آن تراش خورده بود و بالای پلهها در نهایت به دری نردهای میرسید.
*
سر راهم از دیدن هر گونه نشانهای از دستسازههای بشری شگفتزده شده بودم. آن قدر انتظار دیدن همچون چیزی را نداشتم که یک لحظه پیش خودم فکر کردم نکند این هم مثل کوه آتشفشان یا چیزهای از این دست پدیدهای طبیعی است. قوهٔ کنجکاویام بیشتر از هر چیز دیگری باعث شد از پل بالا بروم و دست بیندازم در نردهای را باز کنم. هرچه نباشد صدها مایل راه آمده بودم (یا باورم شده بود که صدها مایل راه رفتهام) و هیچ معلوم نبود کجا هستم!
قدم گذاشتم وسط ناکجا.
سطح پل از گل پوشیده بود و هر دو سمتش مرغزار بود. مرغزار سمت من گندمزار و سمت دیگرش علفزار بود. در گِل خشکیده جای چرخهای تراکتور عظیمی افتاده بود. محض اطمینان از این سر پل به سر دیگر رفتم. خبری از شالاپوشلوپ نبود. قدمهایم کاملاً بیصدا بودند.
تا مایلها چشم میگرداندی، خبری از چیزی نبود، فقط دشت بود و ساقههای گندم و درخت.
یک ساقه گندم چیدم، دانههای شیرینش را بیرون کشیدم، بین انگشتهایم غلاف هر دانه را کندم و بعد با طمأنینه هر دانه را جویدم.
متوجه شدم گرسنهام شده است. تصمیم گرفتم برگردم و مسیر تایرخورده را به حال خودش رها کنم. وقتش بود برگردم به خانه. گم نشده بودم، چون فقط کافی بود راستم را بگیرم و توی گذرگاه آن قدر به عقب برگردم که به نزدیکی خانه برسم.
ولی زیر پل ترولی منتظرم ایستاده بود.
گفت «من ترول هستم،» بعد مکثی کرد و تو گفتی محض توضیح بیشتر اضافه کرد «فول رول دی اول رول.»
*
قدش خیلی بلند بود. سرش میسایید به آجرهای طاقی زیر پل. تقریباً شفاف بود: میتوانستم آجرها و درختها را از تویش ببینم که کدر بودند، ولی همچنان پیدا. ترول آمیزهٔ مجسم از تمام کابوسهایم بود. دندانهای بزرگ و سهمگین داشت و پنجههای تیز برنده و دستهای قدرتمند پشمالو. موهایش بلند و گوریده بود و هر دستهاش به بلندا و گرهخوردگی موهای یکی از عروسکزشتهای خواهرم و چشمهایش باباقوری بود و هر لحظه ممکن بود از حدقه بیرون بزند. لخت مادرزاد بود و آلتش از لابهلای موهای شلختهٔ شرمگاهش آویزان بود.
با صدایی که تو گفتی وزش باد بود گفت «صدایت را شنیدم جَک. صدای شالاپشلوپ قدمهایت را روی پلم شنیدم. حالا زندگانیات را میخورم.»
هفت سالم بیشتر نبود، ولی وسط روز بود و یادم نیست که ترسیده باشم. خوب است بچهها با عناصر داستانهای پریان روبهرو شوند. چون بچهها برای مقابله با چنین موجوداتی آمادهترند.
به ترول گفتم «من را نخور.» یک تیشرت قهوهای راهراه به تن داشتم و شلوار کبریتی قهوهای رنگ پایم بود. موهایم هم قهوهای بود و یکی از دندانهای جلوییام افتاده بود. داشتم سوت زدن از لای دندانهایم را یاد میگرفتم ولی هنوز خیلی کار داشت.
ترول گفت «جک، من قرار است زندگانیات را بخورم.»
توی صورت ترول خیره شدم و به دروغ گفتم «الان است که خواهر بزرگترم از راه برسد. به جای من خواهر بزرگم را بخور. خیلی از من خوشمزهتر است.»
ترول هوا را بو کشید و لبخندی به لبش نشست «تنهایی. جز تو هیچچیز و هیچکس در گذرگاه نیست.» خم شد و انگشتانش را روی من کشید. انگار که انگشتهایش پروانههایی بود که صورتم را نوازش میکرد؛ عین لمس آدم کوری بود. بعد انگشتهایش را بو کشید و کلهٔ گندهاش را تکان داد.
«خواهر بزرگتر از خودت نداری. فقط یک خواهر کوچکتر از خودت داری که امروز خانهٔ دوستش است.»
شگفتزده پرسیدم «همهٔ اینها را فقط با بو کشیدن متوجه شدی؟»
زمزمهٔ غمگینش را شنیدم که میگفت «ترولها میتوانند رنگینکمان را بو بکشند. میتوانند بوی ستارهها را احساس کنند. حتی میتوانند رویاهایی را هم که قبل از تولد تصور کردهای بو بکشند. حالا بیا جلوتر که زندگانیات را بخورم.»
به ترول گفتم «توی جیبم سنگ قیمتی دارم. این سنگها را بگیر. به من کاری نداشته باش.» سنگهای مذاب لهیده را که در گذرگاه پیدا کرده بودم نشانش دادم.
گفت «نخاله. پوکهٔ به دردنخور سوخت قطار بخار. به هیچ کار من نمیآید.»
دهانش را تا آخر باز کرد. دندانهایش تیز و بزرگ. دهانش بوی فساد برگ و فضاهای زیر چیزها را میداد. «میخورم، همین حالا.»
بدنش مجسمتر و واقعیتر میشد و دنیای اطراف تختتر و بیروحتر تا که ناپدید شد.
*
گفتم «نه، صبر کن.» پاهایم را توی گلوشلها فرو کردم. انگار داشتم خودم را تا جای ممکن قلاب میکردم به دنیای واقعی. گفتم «نه، الان زندگیام را بخوری به دردت نمیخورد. چون الان اصلاً من هنوز زندگی نکردهام. فقط هفت سالم است. کلی کتاب هست که هنوز نخواندهام. هنوز سوار هواپیما نشدهام. هنوز حتی بلد نیستم درست سوت بزنم. من را ول کن. سنم که بالاتر رفت و گندهتر و لذیذتر که شدم، پیش تو برمیگردم.»
ترول با چشمهایی به گردی و تابناکی چراغ برق خیابان بهم نگاه کرد.
دست آخر سرش را تکان داد.
گفت «پس برو و برگرد،» و یک بار دیگر لبخند زد.
برگشتم و در گذرگاه مستقیم خالی و مسکوت که زمانی ریلهای قطار را در خود جای میداد به عقب برگشتم.
کمکم شروع کردم به دویدن.
دویدم و دویدم و زیر نور سبزرنگ روز توی گذرگاه پیش رفتم و ریههایم پر و خالی میشد و آن قدر نفسم گرفت که زیر قفسهٔ سینهام تیر کشید، عین درد بخیه، و مجبور شدم پهلوهایم را بگیرم. پاکشان خودم را تا خانه رساندم.
هر چه بزرگتر شدم مرغزارها کمتر شدند. خانهها ردیف به ردیف به جایشان سر برآوردند و لابهلایشان جادههای نظیف با اسم گلها و نویسندههای متشخص کشیدند. خانهمان را (که پیر بود و مخروبه، متعلق به دوران ویکتوریا) فروختیم و خرابش کردند و به جایش و در باغهای اطرافش خانههای تازه ساختند.
از هر گوشه و کناری خانه بیرون زد.
***
یک بار لابهلای خانههایی که دو مرغزار را پوشانده بود گم شدم؛ همان دو مرغزاری که دو سمت گذرگاهی بودند که مثل کف دستم میشناختم. عمارت را هم یک شرکت ساختوساز خرید و خانههای بیشتری هم به جای آن و در زمینهای اطرافش ساختند.
تا گذرم بار دیگر به گذرگاه بخورد، هشت سال آمد و رفت و این بار تنها نبودم. کسی با من بود.
پانزده سالم بود. تا آن زمان دو سری مدرسه عوض کرده بودم. اسمش لوئیز بود، عشق اولم.
عاشقش بودم، عاشق چشمهای خاکستریاش، عاشق موهای نرم قهوهای روشنش، عاشق مدل راه رفتنش که انگار پایش به هم گیر میکرد. (عین بچهآهویی بود که تازه راه رفتن یاد گرفته باشد. شاید به نظر احمقانه برسد و من به خاطر این توصیف عذرخواهی میکنم.) سیزده سالم بود که موقع آدامس جویدن دیدمش و عین آدمی که بخواهد خودکشی کند، افتادم توی چاه عشقش.
بدی این که عاشق لوئیز بودم این بود که بهترین دوست هم بودیم و آن موقع هم هر دو برای خودمان یار داشتیم.
حتی یک بار هم بهش نگفته بودم که عاشقش هستم یا حتی بهش علاقهمندم. رفیق هم بودیم.
*
آن روز عصر خانهاش بودم و داشتیم رَتوس نورویجیکوس گوش میدادیم که اولین آلبوم استرنگلرز بود.[۱] شروع پانک از این آلبوم بود و آن زمان دنیا کلاً جای جالبتری بود: موسیقی و هر چیز دیگر توی دنیا سرشار از احتمال و امکان تازه بود. وقتش شده بود که برگردم خانه و او هم تصمیم گرفت همراهم بیاید. دست هم را گرفته بودیم، بدون هیچ منظور خاصی. رفیق بودیم فقط. افتادیم توی مسیر ده دقیقهای که به خانهٔ ما منتهی میشد.
ماه آبستن بود. جهان آغشتهٔ مهتاب و بیرنگ، اما همهچیز پیدا بود. شب گرمی بود.
به خانهٔ ما که رسیدیم دیدیم چراغهای داخل روشن است و همینطوری جلوی گاراژ ایستادیم. نرفتیم داخل. همینطوری ایستادیم کنار هم و در مورد گروه موسیقیای که داشتم راه میانداختم با هم حرف زدیم.
بعدش تصمیم گرفتیم که من او را دوباره برگردانم خانهٔ خودشان. برگشتیم سمت خانهاش.
برایم در مورد دعواهایی که با خواهر کوچکش داشت گفت، که چطوری خواهر کوچکش عطرها و لوازم آرایشش را میدزدد. لوئیز به خواهرش شک کرده بود که سکس دارد. ولی لوئیز باکره بود. یعنی هر دو بودیم.
توی معبر جلوی خانهاش ایستادیم زیر نور زرد سُدیمی خیابان و به لبهای تیره و صورتهای نزار زرد هم خیره شدیم.
به هم نیشخند زدیم.
بعد شروع کردیم به راه رفتن. همینطوری مسیرها را بیکه فکری توی سرمان باشد پیش میگرفتیم و میرفتیم. توی یکی از پروژههای ساختمانی جدید افتادیم در مسیری که میرسید به بیشه و ما هم همان مسیر را پی گرفتیم.
*
گذرگاه مستقیم و تیره بود. ولی نور خانههای دوردست مثل نور ستارهها به مسیریابیمان کمک میکرد و نور ماه جوری بود که دید کافی میداد. یک بار که حیوانی جلوی راهمان ظاهر شد و خرخر کرد، زهرهمان ترکید؛ ولی بعد که جلوتر رفتیم دیدیم گورکن است و خندهمان گرفت و همدیگر را محض دلگرمی در آغوش گرفتیم و به مسیرمان ادامه دادیم.
چرتوپرت زمزمه میکردیم و در مورد رویاهایمان به هم میگفتیم و خواستهها و فکرهایمان.
تمام مدت دلم میخواست لبهایش را ببوسم و سینههایش را لمس کنم و در آغوشم نگهش دارم.
بالاخره موقعیتش فراهم شد. یک پل آجری بود که روی مسیر کشیده شده بود و ما درست زیر پل متوقف شدیم. خودم را به او چسباندم. لبهایش به سمت لبهای من گشوده شد.
یکدفعه تمام تنش خشک و سرد شد و از حرکت واماند.
ترول گفت «سلام.»
لوئیز را رها کردم. زیر پل تاریک بود اما پرهیب ترول تاریکی را میپوشاند.
ترول گفت «منجمدش کردم. که بتوانیم با خیال راحت با هم صحبت کنیم. خب؛ بیا که زندگانیات را بخورم.»
قلبم شروع کرد توی سینه کوفتن. تمام تنم داشت میلرزید.
«نه.»
«گفتی که برمیگردی پیش من. ببینم یاد گرفتی سوت بزنی؟»
«آره.»
گفت «چه خوب. من که هیچوقت یاد نگرفتم چطور سوت بزنم.» بعد بو کشید و اضافه کرد «راضیام. بزرگ شدهای. تجربه کسب کردهای. دندانگیرتر شدهای. لقمهٔ دهان خودمی.»
لوئیز را گرفتم که عین مترسکی بیخاصیت بود و هلش دادم جلو. گفتم «من را نخور. نمیخواهم بمیرم. او را بخور. قشنگ معلوم است که از من خیلی خوشمزهتر است. تازه از من دو ماه هم بزرگتر است. به جای من او را بخور.»
ترول هیچچیزی نگفت. ساکت بود.
بو کشید. لوئیز را از سر تا پنجه بو کشید. پاهایش و شرمگاهش را و سینههایش و موهایش را بو کشید.
بعد به من نگاه کرد.
گفت «بیگناه است. تو اما نیستی. نمیخواهمش. تو را میخواهم.»
از دالان پل بیرون آمدم و به آسمان بالای سر و ماه و ستارهها نگاه کردم.
گفتم، بیشتر با خودم، «اما آخر من هنوز خیلی کارها هست که نکردهام. خب راستش… من… یعنی من… هیچوقت سکس نداشتهام. هیچوقت نرفتهام آمریکا… (مکث کردم یک لحظه و بعد ادامه دادم) اصلاً هنوز هیچکاری با زندگیام نکردهام. زندگی نکردهام.»
ترول هیچ چیزی نگفت.
«برمیگردم پیشت. قول میدهم بزرگتر که شدم برگردم پیش تو.»
ترول هیچ چیزی نگفت.
«باور کن بر میگردم. قول میدهم. دروغ ندارم که بگویم.»
لوئیز گفت «برمیگردی پیشم؟ چرا؟ مگر کجا میخواهی بروی؟»
برگشتم دیدم ترول رفته و دختری که خیال میکردم جانم برایش میرود، توی سایههای زیر پل ایستاده است.
گفتم «بیا برویم. باید برگردیم خانه.»
برگشتیم و حتی یک کلمه هم حرف نزدیم.
او با نوازندهٔ درامز گروه موسیقی پانکی که من راه انداختم وارد رابطه شد و بعدها، یعنی منظورم خیلی بعد، با یک نفر دیگر ازدواج کرد. یک بار دیگر فقط همدیگر را اتفاقی توی قطار دیدیم، آن هم بعد از این که ازدواج کرده بود و آنجا از من پرسید که آن شب را به یادم میآید یا نه.
گفتم که یادم است.
گفت «آن شب واقعاً دوستت داشتم، جک. فکر کردم میخواهی من را ببوسی. فکر کردم قرار است با هم وارد رابطه شویم. اگر ازم میخواستی که دوست دخترت شوم، دست رد به سینهات نمیزدم.»
«منتها من همچه کاری نکردم.»
گفت «نه. نکردی.» موهایش را خیلی کوتاه کرده بود. اصلاً بهش نمیآمد.
دیگر هیچوقت ندیدمش. آن خانم توی قطار با آن لبخند پلاستیکی که آن روز ملاقات کردم آن دختری نبود که یک زمانی فکر میکردم عاشقش هستم. صحبت کردن با او حالم را بد کرده بود.
به لندن نقل مکان کردم و چند سال بعد دوباره برگشتم شهر خودمان؛ ولی شهری که ترکش کرده بودم خیلی با شهری که به آن برگشته بودم فرق میکرد: نه از مرغزارها اثری بود و نه مزارع و نه آن مسیرهای سنگلاخ قدیمی و بنابراین خیلی زود دوباره نقل مکان کردم و این بار به دهکدهای تقریباً ده مایل پایینتر.
با خانوادهام جابهجا شدم. چون ازدواج کرده بودم و یک بچهٔ خردسال هم داشتیم. اسبابکشی کردیم به خانهای که یکزمانی سالهای سال پیش ایستگاه قطار بود. ریلهای قطار را کنده بودند و زوج پیری که درست روبهروی ما زندگی میکردند، از جای خالی ریل به جای کرت سبزیجات استفاده میکردند.
بزرگتر شده بودم. پیرتر شده بودم. یک روز یک تار موی خاکستری لای موهایم پیدا کردم. چند روز بعد یک نسخهٔ صوتی ضبط شده از صدای خودم دستم رسید و دیدم صدایم شده عین صدای پدرم.
محل کارم لندن بودم و کارم استعدادیابی و هنرمندیابی برای شرکتهای تولید و پخش موسیقی بود. بیشتر روزها را با قطار به لندن میرفتم و بعد از ظهرها به همین منوال برمیگشتم خانه.
مجبور بودم یک آپارتمان هم در لندن داشته باشم، چون اکثر گروههایی که میخواستم بررسیشان کنم تا نصف شب هم روی صحنه نمیرفتند؛ این یعنی خوابیدن با زنهای مختلف برایم خیلی آسان بود؛ البته اگر خودم میخواستم؛ که میخواستم.
*
پیش خودم فکر میکردم اِلِنورا (زنم که باید زودتر از این اسمش را میگفتم، ولی نگفتم) از زنهای دیگر خبر ندارد. ولی از یکی از مأموریتهای دو هفتهایام از نیویورک که برگشتم دیدم خانه خالی و سرد است.
یک نامه گذاشته بود، یادداشت هم نه، یک نامهٔ پروپیمان پانزده صفحهای که تمیز و مرتب تایپ شده بود و تکتک کلماتش عین حقیقت بود، از جمله پینوشت نامه که از این قرار بود: تو واقعاً عاشق من نیستی. هیچوقت هم نبودی.
یک کت سنگین تنم کردم و راه افتادم همینطور رفتم. حس میکردم صاعقه بهم زده. بیحس شده بودم.
برفی در کار نبود، ولی یخبندان شده بود و برگهای خشک یخزده زیر پایم قرچقرچ میشکستند. درختها مثل اسکلت مردگان به رنگ سیاه در تقابل با آسمان خاکستری زمستانی بودند.
توی پیادهرو راه افتادم. ماشینها از کنارم میگذشتند. مبدأ یا مقصدشان لندن بود. یک بار پایم به یک شاخه گیر کرد که نصفش توی کپهای از برگهای قهوهای مخفی شده بود و گرفت به پایم و پاچهام را پاره کرد و زخمی روی پایم انداخت.
به دهکدهٔ بالایی رسیدم. یک رودخانه به موازات گذرگاهی بود که هرگز توی عمرم آن را ندیده بودم و همینطوری که توی گذرگاه به پیش رفتم با چشمم رود نیمهمنجمد را دنبال میکردم که میرقصید و میسرید و میسرایید.
گذرگاه از میان مرغزارهایی میگذشت و مستقیم بود و علفگرفته.
*
یک تکهسنگ نیمهمدفون بر جاده پیدا کردم. برش داشتم و گِلش را تکاندم. یک تکهسنگ آبشده بود به رنگ ارغوان. سایهٔ هفترنگی داشت. سُراندمش توی جیب کتم و همینطوری که راه میرفتم توی مشتم فشردمش. گرمایش بهم دلگرمی میبخشید.
رودخانه حالا دیگر توی مرغزار بود و میرفت که ناپدید شود. در سکوت گام برمیداشتم.
یک ساعت راه رفته بودم که بالاخره چشمم به یک سری خانه افتاد (خانههای تازهساز کوچک مکعبی) که دو سمت جاده بالای سر من ساخته شده بودند.
تا این که بالأخره چشمم افتاد به پل آجری و فهمیدم کجا هستم: در مسیر راهآهن قدیمی بودم و حالا برای اولین بار از سمت مقابل داشتم به پل نزدیک میشدم.
بر پل یک گرافیتی کشیده بودند: BARRY LOVES SUSAN (بری عاشق سوزان است). یک گرافیتی NF هم کنارش که نماد حزب جبههٔ ملی بود که حالا تصویرش دیگر جزو جداییناپذیر چشماندازها شده بود.
زیر پل، زیر طاق آجر سرخ متوقف شدم وسط تودهٔ آشغال بستنی و چیپس و نگاه کردم که چطوری نفسم توی سرمای بعد از ظهر بخار میکند.
خون به شلوارم خشک شده بود.
ماشینها بالای سرم از پل عبور میکردند. صدای رادیو را که تا ته بلند شده بود از یکی از ماشینهای عبوری میشنیدم.
*
صدا زدم «سلام؟» ولی خجالتزده. احساس حماقت میکردم.
جوابی در کار نبود. باد بود که میوزید و آشغال چیپسها و برگها را میخزانید.
«برگشتم. گفته بودم برمیگردم. قول داده بودم.»
سکوت.
عین احمقها زدم زیر گریه، بیصدا، زیر پل، هق هق.
دستی به صورتم کشید. سرم را آوردم بالا.
ترول گفت «فکر نمیکردم برگردی.»
حالا دیگر همقد من شده بود؛ جز این اما تغییری نکرده بود. موهای گوریدهٔ بلندش همان بود که بود و برگها تویش جا مانده بودند و چشمهایش همان چشمهای ورقلمبیدهٔ غمزدهٔ بیکس.
شانه بالا انداختم. با آستین کتم چشمهایم را خشک کردم «برگشتم دیگر.»
سه تا بچه دواندوان از پل بالای سرمان گذر کردند.
ترول با صدایی وحشتزده و زیر و خجول گفت «من ترول هستم. فول رول دی اول رول.»
میلرزید به خودش.
دستم را جلو آوردم و دست عظیم پنجهتیزش را توی دستم گرفتم. به او لبخند زدم و گفتم «طوری نیست. باور کن. طوری نیست.»
ترول هم سرش را تکان داد.
*
من را انداخت روی زمین میان برگها و آشغالها و روی من خم شد. بعد سرش را آورد جلو و دهانش را باز کرد و با دندانهای تیز گندهاش زندگانی من را گاز زد و خورد.
وقتی کارش تمام شد، کمر راست کرد و تکانی به خودش داد. دست کرد توی جیب کتش و یک تکه سنگ مذاب، یک پوکهٔ نخاله بیرون کشید.
گرفت جلوی من.
گفت «این مال توست.»
نگاهش کردم که چطور بیتقلا و راحت زندگانی من را به تن کرده، تو گفتی سالهاست که زندگانی من را به تن داشته. پوکه را از دستش گرفتم. بویش کردم. بوی قطاری را میداد که از آن افتاده بود؛ قطاری که کسی چه میداند چقدر از عبورش میگذشت. پوکه را سفت توی دستهای پشمالویم گرفتم.
گفتم «ممنون.»
ترول گفت «موفق باشی.»
«آره… چه بگویم. تو هم همینطور.»
ترول با صورت خودم به من نیشخند زد.
به من پشت کرد و توی گذرگاهی که از آن آمده بودم به راه افتاد به سمت دهکده و به سمت خانهٔ خالی که آن روز صبح پشت سر گذاشته بودم و همینطور که میرفت سوت میزد.
***
از آن روز من منتظرم، مترصدم، مخفی، بخشی از پل.
از خلال سایهها مردم را تماشا میکنم که میگذرند: سگهایشان را برای پیادهروی میآورند یا که حرف میزنند و خلاصه همان کارهای انسانها را انجام میدهند. بعضی وقتها آدمها زیر پل من درنگ میکنند که بشاشند یا هم را ببوسند یا معاشقه کنند. من تماشایشان میکنم ولی حرفی نمیزنم؛ آنها هم هرگز من را نمیبینند.
فول رول دی اول رول.
همینجا خواهم ماند، توی سایههای زیر طاق آجری. به صدای شماها گوش میسپارم که چطور تِپتِپ روی پل من گام برمیدارید.
صدایتان را واضح میشنوم. اما هرگز از زیر پل بیرون نخواهم آمد.
֎
[۱] اولین آلبوم استودیویی گروه پانک راک استرنگلرز. ویکیپیدیا