بازنشر از بایگانی هفتهنامهٔ «تماشا» با حفظ قالب و رسم الخط. توضیح در بایگانی تماشا.
سال اول – شمارهٔ چهل و یکم – ۹ دیماه ۱۳۵۰
خانواده جردن، تا روزی که پسرشان دیکی ۱۲ ساله شد، هرگز از امتحان سخن نگفتند. روز تولدش بود که خانم جردن در برابر او موضوع را مطرح کرد و طرز سخن هیجانزدهٔ او سبب شد که شوهرش با عجله حرفش را قطع کند.
مرد گفت:
– ناراحت نباش، حتماً امتحانشو خوب میده. سر میز ناشتایی بودند و پسرک، با کنجکاوی سرش را از روی بشقابش بلند کرد. پسری بود با چشمان هوشیار، موهای بلوند صاف و شخصیت چابک و قاطع. نمیدانست که علت این هیجان ناگهانی چیست، اما میدانست که امروز روز تولد اوست، و بیش از هر چیز میخواست که همآهنگی برقرار باشد، در گوشهای از این آپارتمان کوچک، هدیههای بستهبندی شده در انتظار بازشدن بود، و در آشپزخانه کوچکشان چیزی گرم و شیرین، بر روی اجاق اتوماتیک داشت آماده میشد. پسرک میخواست آن روز را خوش باشد، اما چشمان اشکآلود مادر، و چهرهٔ اخمآلود پدر، حالت شاد و امیدوار بامدادی او را به هم ریخت.
پرسید
– کدوم امتحان؟
مادرش به رومیزی نگاه کرد.
– یه امتحان هوش دولتیه که از بچههای دوازده ساله میکنن. هفتهٔ دیگه باید این امتحان رو بدی. نمیخوام بابتش ناراحت باشی.
– منظورتون اینه که مثل امتحانای مدرسهس؟
مادرش، قبل از آنکه از سر میز برخیزد گفت:
– یه همچو چیزی، دیکی. برو کتابای مضحک قلمیتو ببین.
پسر برخاست و آرام به سوی آن بخش از اتاق نشیمن رفت که از شیرخوارگی به او تعلق داشت. دستی به جالبترین کتاب مضحک قلمی زد، اما با ورق زدن سریع آن، بیعلاقگی خود را نسبت به آن چهارگوشهای رنگین نشان داد. به سوی پنجره رفت و غمگنانه به بیرون، به پردهای که باران کشیده بود، نگاه کرد.
گفت
– چرا امروز باید بارون بباره؟ مگه نمیتونه فردا بباره؟
پدرش که روزنامه دولتی را در دست داشت، در نیمکت فرورفت، روزنامه را با رنجش ورق زد و گفت:
– چون باید بباره، فقط همین بارون باعث میشه که علف سبز بشه.
– چرا، بابا؟
– چون باعث میشه، فقط همین.
دیکی چینی به ابرو انداخت.
– چی باعث میشه که رنگ علف سبز…
پدرش با درشتی گفت:
– هیشکی نمیدونه.
و بعد، از اینکه حرف او را بریده بود ناراحت شد.
آن روز، مدتی بعد، هنگام جشن تولد فرا رسید. مادرش با لباس قشنگی، بستههای پرزرق و برق را آورد، پدرش نیز لبخندی به لب داشت و موهایش را جمعوجور کرده بود. پسرک مادرش را بوسید و با پدرش موقرانه دست داد. سپس کیک تولد به میان آمد و مراسم انجام گرفت. یک ساعت بعد، کنار پنجره نشسته بود و خورشید را میپایید که از میان ابرها به راهش ادامه میداد.
پسرک گفت:
– بابا خورشید چقدر از اینجا دوره؟
پدرش گفت:
– پنج هزار میل.
دیک بر سر میز ناشتایی نشست و باز هم چشمان مادرش را اشکآلود یافت. نمیتوانست رابطهٔ این اشکها را با امتحان بداند، تا آنکه پدرش بار دیگر موضوع را طرح کرد.
با خشونتی مردانه گفت:
– خب، دیکی، امروز یه کاری باید انجام بدی.
– میدونم، بابا. امیدوارم…
– چیز ناراحت کنندهای نیست. هرروز هزارها بچه تو این امتحان شرکت میکنن. دیکی، دولت میخواد بدونه که تو چقدر باهوشی. همش همینه.
پسر با دودلی گفت:
– تو مدرسه همیشه نمرهٔ خوب میگیرم.
– این فرق میکنه. این یه امتحان مخصوصیه. یه مایعی هست که بهت میدن میخوری، میفهمی؟ بعد میفرستندت تو اتاقی که یه ماشین مخصوصی هست…
دیکی گفت:
– چه جور مایعیه؟
– چیزی نیس. مزهٔ نعنا میده، فقط واسه اینه که مطمئن بشن تو جواب درست بهشون میدی. نه اینکه دولت فکر کنه که تو دروغ میگی، فقط میخواد مطمئن باشه.
چهرهٔ دیکی اندکی متحیر و اندکی هراسان مینمود. به مادرش نگاه کرد، و او کوشید که لبخندی کمرنگ در چهرهاش ایجاد کند.
مادر گفت:
– همه چیز به خوبی برگزار میشه.
پدرش تصدیق کرد:
– البته که میشه. تو پسر خوبی هستی، دیکی. از بوتهٔ آزمایش خوب در میایی، بعد با همدیگه میآییم خونه و جشن میگیریم. خب؟
دیکی گفت:
– خب.
آنان، ۱۵ دقیقه پیش از ساعت معین، وارد ساختمان آموزش دولتی شدند. از روی مرمرهای کریدوری ستوندار گذشتند، راهرویی را طی کردند وارد آسانسوری شدند که آنان را به طبقه چهارم میبرد. در جلو اتاق ۴۰۴ جوانی که روپوشی سفید به تن داشت، پشت میزی براق نشسته بود. دسته یادداشتی که به تختهای وصل بود در دست داشت، فهرست را با حرف «ج» کنترل کرد و به خانواده جردن اجازهٔ ورود داد.
اتاق آنقدر سرد و رسمی بود که به دادگاه میمانست، با نیمکتهای دراز در کنار میزهای فلزی، در اینجا پدران و فرزندان بسیاری بودند، و زنی که لبهای نازک و موهای سیاه کوتاه داشت، ورقههای کاغذ را رد میکرد.
آقای جردن، ورقه را پر کرد و به کارمند مربوطه داد.
سپس به دیکی گفت:
– زیاد طول نمیکشه. وقتی اسمتو صدا زدن، برو به اون دری که انتهای اتاقه و انتهای اتاق را با انگشت نشان داد.
بلندگویی، پنهان، خش و خش کرد و اسمی کوچک را صدا زد. دیکی پسری را دید که با اکراه از کنار پدرش برخاست و آرام به سوی در رفت.
پنج دقیقه به ۱۱ نام جردن را صدا زدند.
پدرش بیآنکه به او نگاه کند، گفت:
– خوشبخت باشی پسر. وقتی امتحان تموم شد سراغتو میگیرم.
دیکی به سوی در گام برداشت و دستگیره را چرخاند.
درون اتاق کمنور بود، و او به سختی توانست چهره پرستاری را که روپوشی خاکستری بر تن داشت، تشخیص دهد.
مرد آرام گفت:
– بشین.
چهارپایه بلندی را که در کنار میزش بود نشان داد.
– اسمت ریچارد جردنه؟
– بله آقا.
– شمارهٔ طبقهبندی تو ۱۱۵-۶۰۰س، ریچارد، اینو بخور.
یک فنجان پلاستیکی از روی میز برداشت و به دست پسر داد. مایع درون آن غلظت آبدوغ را داشت، مزهاش به طعمی نمیخورد، به همان نعنا میمانست. دیکی آن را نوشید و فنجان خالی را به مرد برگرداند.
ساکت نشست، در همان زمان که مرد سرگرم نوشتن ورقهای از کاغذ بود، چرتش گرفت. بعد پرستار به ساعتش نگاه کرد و برخاست و به فاصلهٔ چند اینچی صورت دیکی ایستاد. چیزی قلم مانند از جیب روپوشش بیرون آورد و نوری باریک به چشمان پسر تاباند.
گفت:
– خیلی خوب همراه من بیا ریچارد.
دیکی را به انتهای اتاق، آنجا که یک صندلی چوبی در برابر کامپیوتری با صفحات متعدد بود، برد. یک میکروفن روی دسته چپ صندلی قرار داشت، و هنگامی که پسر نشست، بدون اینکه احساس ناراحتی کند، سر میکروفن را در برابر دهان یافت.
– ریچارد، حالا راحت باش، چندتا سوال از تو میکنیم، و تو با دقت به آنها فکر میکنی. بعد جوابهایت را در میکروفن میگویی. بقیهٔ کار را کامپیوتر انجام میدهد.
– چشم آقا.
– حالا ترانهها میگذارم. هر وقت خواستی شروع کنی، در میکروفن بگو «آماده».
– چشم آقا.
مرد شانههای او را صمیمانه فشرد و ترکش کرد.
دیکی گفت:
– آماده.
نورهایی بر صفحات گوناگون کامپیوتر روشن شد. چرخهایی به گردش درآمد. صدایی گفت:
– دنبالهٔ این اعداد را با همین فاصلهها بگویید: یک، چهار، هفت، ده، …
آقا و خانم جردن در اتاق نشیمن بودند، نه حرف میزدند، و نه حتی فکر میکردند.
حدود ساعت چهار بود که تلفن زنگ زد. زن کوشید تا ابتدا او گوشی را بردارد، اما شوهرش چابکتر بود.
– آقای جردن؟
صدا بریده، تند، و رسمی بود. ـ
– بله، بفرمائید.
– اینجا ادارهٔ آموزش دولتیه. پسر شما ریچارد. ام. جردن، شماره ردیف ۱۱۵-۶۰۰س، آزمایش دولتی را انجام داد. متاسفانه باید به اطلاعتان برسانیم که بهرهٔ هوش او بیشتر از حد مقرر دولتی بود، مطابق مادهٔ ۸۴، تبصرهٔ ۵ از قانون جدید.
زن، که جز آنچه در حالت چهرهٔ مرد میخواند، چیزی نمیدانست، گریهکنان از اتاق بیرون رفت.
صدا ادامه داد:
میتوانید تلفنی به ما بگوئید که دوست دارید جسد به وسیلهٔ دولت دفن شود یا ترجیح میدهید که در گورستان خصوصی دفن کنید؟ نرخ تدفین دولتی ده دلار است.
֎