زیربرچسب: پادآرمان‌شهر

ناظر تصادفی قضایی - جهانگیر شهلایی

ن.ت.ق

در آینده‌ای یک‌دست و بی‌مرز، زنی از دولت متحد به شهری سرد فرستاده می‌شود تا پروندهٔ قتلی را بررسی کند، اما در پشت دیوارهای زندان حقیقتی می‌یابد که پایه‌های «عدالت جهانی» را می‌لرزاند.

اودو دو-گَزان پور فَم - مینا رحیمی

اودو دو-گَزان پور فَم

«بو کن این عطر جدیدمه، اودو دو-گَزان، اسانس چمنه.»
بوی چمن توی خیالش پیچید…
پایش را که توی کوچه گذاشت نور بی‌رمق آفتاب و بوی همیشگی دود و فاضلاب به استقبالش آمدند.

اتاقکی پر از اکسیژن مفت

اتاقکی پر از اکسیژن مفت

در تهران آینده، اکسیژن کالایی کمیاب است. زن کارگری پس از دزدیده شدن کارت سهمیه‌اش، در سرمای مرگبار برای زنده‌ماندن می‌جنگد؛ جایی که مرز درست و غلط در مه کمبود نفس محو می‌شود.

سولفور - دمیتری گلوخوفسکی

سولفور

در دل شهری صنعتی و دورافتاده در شمال روسیه، یک افسر تازه‌وارد از زنی مظنون بازجویی می‌کند. در این گفت‌وگوی نفس‌گیر و تدریجی، لایه‌هایی از زندگی او، محیط پرتنش و مرموز اطرافش، و شرایطی که ساکنان این شهر با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند، آشکار می‌شود.

حادثه در مودران

در دنیای جنگ‌زده و ماشینی مودِران، ارباب دژی جنگی با موجودی گوشتی و نامأنوس روبه‌رو می‌شود. برخوردی که تضاد عمیق میان انسانیت و سردی ماشین را آشکار می‌کند.

پاکسازی تز قاتل - ضحی کاظمی - فصل اول

پاکسازی تز قاتل

بدن بی‌جان هستی را با خود می‌بردند، عماد را به مرکز روانبانی منتقل می‌کردند و با شوک‌درمانی و تزهای جورواجور اتفاق دردناک آن شب را از روانش پاک می‌کردند. به یک هفته نمی‌‌کشید که تمام خاطراتش از هستی را فراموش می‌کرد.

سرنوشت معوّق - دونالد اِکپِکی

سرنوشت معوق

آقای یوسف رو کرد به چیندو و گفت «نمایشگرها کار روح‌خوانی رو انجام می‌دن. ارتعاش‌های رنگی هم شدت سرنوشت رو نشون می‌ده. فرآیند کارش اندازه‌گیری ظرفیت سرنوشت آدمه. بعدش، ماشین سرنوشت رو استخراج و توی مکعب‌های روح ذخیره می‌کنه.»

اندکی عصیان - جهانگیر شهلایی

اندکی عصیان

انبار تاریک راهروهای تنگ و تودرتویی داشت که یافتن مسیر را سخت می‌کرد. اما آرس کسی نبود که به راحتی تسلیم شود. بالأخره آرس پشت یک در ایستاد و بازش کرد. آنچه می‌دیدم را به واقع باور نمی‌کردم…

پرندگان ربات‌شهر - ضحی کاظمی

پرندگان ربات‌­شهر

مجلس نتوانسته بود قانونی برای منع دوچرخه‌سواری وضع کند. اما ربات‌ها، کارخانه‌های ساخت دوچرخه را بر اساس قانون عدم بهینه‌سازی مصرف، تعطیل کرده بودند تا دوچرخهٔ جدیدی وارد چرخهٔ مصرف نشود.

دهانی ندارم و باید فریاد بزنم - هارلن الیسون، امیر سپهرام، بهزاد قدیمی

دهانی ندارم و باید فریاد بزنم

جسد گوریستِر از یک پا و بی‌تکیه‌گاه از تخته صورتی آویخته بود، آویزان بالای سرمان در تالار کامپیوتر و از نسیم سرد و چربی که بی‌وقفه در غار اصلی می‌وزید نمی‌لرزید. جسد وارونه آویزان و از کف پای راست به تخته وصل بود.

آرمان‌شهر، هرهر؟

آرمان‌شهر، هرهر؟

چارلی به شدت بال می‌زند، برای همین پایین‌تر از او می‌پرم که نشانش دهم چطور می‌تواند در هوا سُر بخورد.
او یک پرنده بانمک کوچک است. به گمانم خودم هم هستم، چون در شبیه‌ساز پرنده فقط یک پرنده هست که می‌توانی باشی.

ماهی لیجیانگ - چن کیوفن

ماهی لیجیانگ

دو مشت جلوی چشمم بودند و آفتاب درخشان از پشت دست‌ها باز می‌تابید. «چپ یا راست؟» خودم را می‌بینم که انگشت کودکانه‌ام را دراز می‌کنم، مردد می‌مانم و بعد به دست چپ اشاره می‌کنم. مشت برمی‌گردد، باز می‌شود. پوچ است.