در آن روز دو جور ضربه زده شد. اولین نوع ضربهها مال کلنگهایی بود که به سنگهای طلسمشدهٔ درگاه میخوردند. گروهان دهنفری سپاهِ سرمدی هر کوبه به سنگها میآورد، فقط جرقه از تیغهٔ تیشههایشان برمیخاست؛ سنگها خرد که نه، خراش هم برنمیداشت.
مریخیها مهرهدار، خونگرم و ظاهراً پستاندار هستند. معاینهٔ سطحی آنها حاکی از سوخت و ساز پایین بدنیشان است. در معاینات، هیچ اثری از امراض واگیردار مشاهده نشده.
مردی که کفشهایش شبها بدون اجازه او بیرون میروند. او میفهمد که کفشها در حال تجربههایی هستند که خودش هرگز نداشته است. روزی، کفشها معشوقهای قرمز پیدا میکنند و مرد را با افکار فلسفی و تنهاییاش تنها میگذارند.
بات با خود اندیشید من فعال شدهام، پس هدفی دارم. من هدفی دارم، پس خدمت میکنم.
ناو گفت «بات ۹، بیاندازه مهم است که آفت به دهانهٔ بارگیری شمارهٔ چهار نرسد.»
بدن بیجان هستی را با خود میبردند، عماد را به مرکز روانبانی منتقل میکردند و با شوکدرمانی و تزهای جورواجور اتفاق دردناک آن شب را از روانش پاک میکردند. به یک هفته نمیکشید که تمام خاطراتش از هستی را فراموش میکرد.
نیش تارا گوشتاگوش باز بود و فرمانِ دستی، اهرمها، دندهها، دکمهها و پدالها را بدون نگاهکردن، خیلی سریع اداره میکرد؛ انگارنهانگار که افسر جوان کنار دستش نزدیک است خودش را خیس کند.
ساعتی گویا در اتاق نشیمن آواز خواند، تیک تاک، هفت صبح، وقت بیداری، وقت بیداری، هفت صبح! انگار بترسد که کسی خواب بماند.. خانه، صبحگاه خالی مانده است.
به کورهٔ غلطانداز انتهای سالن اشاره کردم که شبیه یخچالهای سردخانه بود. از او پرسیدم نیازی نیست کوره را از قبل روشن کند و یک قلپ از شربت خوردم. تهمزهٔ تلخی داشت.
گرستون بنا داشت خودش را به اسناگلداون وصل کند، که یک برنامهٔ «خواب آبی عمیق» بود که شرکت «ماجراجوییهای ناخودآگاه» فراهم کرده بود.
هایزنبرگ، گفته بودم؟ نگفته بودم؟ وقتی اصل عدم قطعیت را مینوشتی به چه فکر میکردی؟ کافی است سری به تهران بزنی. بله، همین تهران خودمان که شاید تو اصلاً ندانی کجای دنیا قرار دارد.
آلفرد سیمون روی کازانگا به دنیا آمده بود. کازانگا سیارهای کوچک نزدیک ستارهٔ سماک رامح بود که امورات مردمش از راه کشاورزی میگذشت. سیمون هم آنجا کمباینش را در مزارع گندم میراند
آقای یوسف رو کرد به چیندو و گفت «نمایشگرها کار روحخوانی رو انجام میدن. ارتعاشهای رنگی هم شدت سرنوشت رو نشون میده. فرآیند کارش اندازهگیری ظرفیت سرنوشت آدمه. بعدش، ماشین سرنوشت رو استخراج و توی مکعبهای روح ذخیره میکنه.»











