زیربرچسب: ارتباط

چگونه در مهمانی با دخترها حرف بزنیم - نیل گیمن - محمدرضا ایزدپناه

چطور در مهمانی با دخترها حرف بزنیم

لباسی نازک از پارچهٔ سفید و ابریشمی به تن داشت. چشمانش سبزِ کم‌رنگ بود، رنگی که حالا مرا یاد لنز‌های رنگی می‌اندازد؛ اما آن زمان سی سال پیش بود و اوضاع فرق می‌کرد.

داستان زندگی تو - تد چیانگ - پژمان حیاتی

داستان زندگی تو

می‌دانم این داستان چطور تمام می‌شود. خیلی به آن فکر می‌کنم. به این‌که چطور شروع شد هم خیلی فکر می‌کنم. همین چند سال پیش بود که سفینه‌ها در مدار زمین ظاهر شدند و تجهیزاتشان در دشت‌‌ها پدیدار شد.

وداع با ارباب هری بیتس سید محمدرضا ایزدپناه

وداع با ارباب

کلیف ساترلند بالای نردبان، بر فراز سالن موزه، ایستاده بود و به خطوط و سایه‌های روی پیکر عظیم ربات نگاه می‌کرد. نگاهی به سیل جمعیتی انداخت که از سراسر منظومهٔ شمسی آمده بودند تا گنوت و مسافر را ببینند داستان غم‌انگیزشان را بشنوند.

تونی و سوسک‌ها - فیلیپ کی. دیک - امیر سپهرام

تونی و سوسک‌ها

آفتاب زرد مایل به سرخ از پنجره‌های ضخیم کوارتزی به محفظهٔ خواب نفوذ کرد. تونی راسی خمیازه‌ای کشید، کمی تکان خورد، سپس چشمان سیاهش را باز کرد و سریع نشست. روانداز را با یک حرکت کنار زد و آرام روی کف فلزی گرم ایستاد.

پانچ - فردریک پل - فرزین سوری

پانچ

پانچ داد زد «ایول! می‌خواهم ببینم چطور به اردک‌های وحشی شلیک می‌کنید.» یک جهاز ردیابی دیجیتال بیرون کشید که از خطوط برجستهٔ طلایی‌رنگی پوشیده شده بود و از بافی خواست برایش نشانی لیتل اگ را مشخص کند.

وابی در فراسو - فیلیپ کی. دیک - امیر سپهرام

در فراسو واب آرمیده

پیترسون گفت «یه وابه. از یه بومی پنجاه سنت خریدمش. گفت حیوان خیلی غیرعادی‌ایه. بین اهالی خیلی محترمه.»
«این؟» فرانکو سیخونکی به پهلوی بزرگ واب زد. «این که یه خوکه! یه خوک گندهٔ کثیف!»

آینه‌ها و سوزه‌سنگ‌ها

جینک خشکش زد، بعد به‌آرامی از روی شانه‌اش به پشت نگاه کرد. آینه‌ها. قبلاً در موردشان شنیده بود.
هیکل در لباس صیقلی و ضدضربه‌اش چیزی را به سمتش نشانه رفته بود. یک سلاح. اشاره کرد از کیسه فاصله بگیرد.

چشم‌ها افشاگرند - فیلیپ کی. دیک - امیر سپهرام

چشم‌ها افشاگرند

توصیف به یک گونهٔ غیرانسانی با خواصی باورنکردنی اشاره داشت؛ گونه‌ای که بومی زمین نبود و خود را به شکل انسان‌های عادی جا می‌زند.
با نژادی از موجودات طرف بودم که قادر بودند بخش‌هایی از بدنشان را مطابق میلشان جدا کنند.

کفش - رابرت شکلی - مهدی بنواریی

کفش

آن که هوشمندانه لباس می‌پوشد به کفش‌ هوشمند هم نیاز دارد، …
کفش گفت «چه آشغال‌دانی‌ای!»
«می‌تونی این‌جا رو ببینی؟»
«روزنه‌هام دیودهای جاذب نور هستند.»