زیربرچسب: تنهایی

گریختن - دیود آر. بانچ - امیر سپهرام

گریختن

سحرگاهان خمیازه می‌کشد و خورشید پدیدار می‌شود، بی‌رحم و رخشان، تا زنجیرهایمان را پیش چشم بگذارد. هم ماهتاب رفته و هم تفکرات. اکنون دیگر غریزه است، غریزه و مبارزۀ خالص.

سفر دوزخی شاهزادهٔ دشت‌های شرقی بهزاد قدیمی

سفر دوزخی شاهزادهٔ دشت‌های شرقی

ای چراغ آسمان‌ِ چراغانی، ای یگانه‌ترین چراغ! ای چشم شاهد بر ماجرای من و شاهزاده‌ام، تو که همه‌چیز را دیده‌ای؛ شاهد بوده‌ای! به من بگو، آیا شاهزادهٔ شنل‌پوشم را در این خیابان دیده‌ای؟

خشت‌های گلجک - متیو کرسل - امیر سپهرام

خشت‌های گلجک

آدم‌های شهری نبودیم. پسِ پشت مرزها زندگی‌ می‌کردیم، جایی که شن‌های عقیق سلیمانی با آسمان پَرکلاغی در هم می‌آمیخت و جانوران بیابانی برای مردن می‌آمدند و حتی عفریت‌های فینتاس مییِل زهرهٔ گام گذاشتن در آن را نداشتند.

قرار است بمیرم منصوره صادقی

قرار است بمیرم

کارمند شرکتی که خدمت اصلی‌اش پاک‌سازی خاطرات بازماندگان مرگ‌های ناگوار است، پس از سال‌ها درگیری با خاطرات سوژه‌هایش، تصمیم به کناره‌گیری می‌گیرد. اما آخرین مأموریتش او را در نقش مردی از گذشتهٔ یک زن قرار می‌دهد، به طوری که مرز هویت و واقعیت برایش محو می‌شود.

انگلبرت گَرت دی جونز، امیر سپهرام

انگلبرت

انگلبرت تُف صداداری روی خاک پاخورده و برشته انداخت. «روزنامه‌نگارها و مشنگ‌ها و دانشمندهای خودسر و مأمورهای دولتی واسه مقاصد شومشون می‌افتند دنبال سرم.»

تزئینی - پی.ای. کورنل - امیر سپهرام

تزئینی

آنی رباتی انسان‌نماست که بنا است همدم صاحبش باشد. رابطه‌شان نزدیک و صمیمی است، تا این که صاحب علاقه‌اش به آنی از دست می‌دهد. آنی سعی می‌کند با یادآوری خاطرات قدیمی، احساسات گذشته را بازگرداند.

پسربچه در مقامی متروک - اریک دل کارلو - امیر سپهرام

پسربچه در مقامی متروک

لاک، پسر بچهٔ رها شده در سیاره‌ای غریب، کشتی‌رویان‌های غول‌آسا را تماشا می‌کند. او قطعه‌ای دورانداخته شده می‌یابد که الحانی موسیقایی تولید می‌کند و با کشتی ناقصی که به نظر می‌رسید او هم رها شده ارتباط برقرار می‌کند. اما جنگی ویرانگر فرا می‌رسد و کولاک و سرما و خرابی بر سر سیاره نازل می‌شود.

کفش‌ها و آدم‌ها - علی حاتم

کفش‌ها و آدم‌ها

مردی که کفش‌هایش شب‌ها بدون اجازه او بیرون می‌روند. او می‌فهمد که کفش‌ها در حال تجربه‌هایی هستند که خودش هرگز نداشته است. روزی، کفش‌ها معشوقه‌ای قرمز پیدا می‌کنند و مرد را با افکار فلسفی و تنهایی‌اش تنها می‌گذارند.

مازیرین جادوگر - جک ونس – مهدی بنواری

مازیریَن جادوگر

مازیریَن جادوگر غرق در اندیشه در باغش گام برمی‌داشت. درختانِ پربار از میوه‌های زهرآگین بر فراز سرش سایه افکنده بودند و گل‌ها به عبودیت خاکسارانه پیش پایش سر به خاک می‌ساییدند.