زیربرچسب: فلسفه
آیا خونهات کوچک شده، یا خودت بزرگتر شدهای؟
در درهای که از زمان «واقعهٔ انزوا» از جهان جدا شده، روزنامهای محلی روزی ششبار چاپ میشود و هر نامهای که به سردبیر میرسد گرهی بر گره در واقعیت میافکند.
جهان از داستانها ساخته شده، نه از اتمها، و انسان همواره تلاش کرده لحظهٔ زودگذر و ماورایی امر متعالی و والا را درک کند آن را در قالب داستان به تصویر بکشد. این موضوع به نبردی میان دو روایت اسطورهای تبدیل شده که هر دو مدعی نشان دادن واقعیتِ ورای از واقعیتند.
در دل کهکشانی که دیگر تحت سلطهٔ او نیست، در فراری بیپایان از غاصبان به سیارهای ناشناخته پناه میبرد. او که از نبردهای بیامان خسته و ناتوان شده، با وحشت درمییابد که این همان سیارهای است که زمانی بر آن حکمرانی میکرده است.
صانعی برجسته ماشینی شگفتانگیز میسازد که میتواند هر چیزی را که نامش با حرف «ن» آغاز میشود خلق کند. این قابلیت نامتعارف به چالشی میان او و صانعی دیگر میانجامد و آزمایشهایشان بر روی ماشین پیامدهایی غیرمنتظره و فراتر از حد تصور میآفریند.
من در کارِ معجزه بودم. یک عمر همین را به خودم میگفتم. ماشینهایی که میساختم معجزه میآفریدند و به عنوان پاسخی به دعای مردم در جهان پخش میکردند. با این حال، مردم مداخلاتم را به شانس نسبت میدادند.
در جهانی که هوا منبع حیات و تفکر است، دانشمندی برای کشف راز حیات و جهان زندگیاش را به خطر میاندازد و تلاش میکند آیندهٔ تمدنش را گمانهزنی و سرگذشتش را برای آیندگان ثبت کند.
رهرو فرزند دو قلمرو پیوستار است، شاهزادهای از نظم و آشوب و یاغی در برابر هر دو. وقتی عاشق زنی زمینی میشود که کلید تعادل میان این دو قلمرو است، نبردی برای نجات جان او و سرنوشت جهانش آغاز میکند.
میلبورن عینکی منحصربهفرد اختراع میکند که جنبههای پنهان واقعیت را آشکار میسازد. از دوستش میخواهد با این دستگاه آزمایش کند و ببیند آیا دختری که عاشقش شده واقعاً انسان است.
تخیل ابزار پول درآوردن نیست. هیچ جایگاهی در دایرهٔ لغات سودآوری ندارد. تخیل سلاح نیست ،گرچه همۀ سلاحها به کمک آن به وجود میآیند و استفاده یا عدم استفاده از آنها به تخیل بستگی دارد.
توصیف به یک گونهٔ غیرانسانی با خواصی باورنکردنی اشاره داشت؛ گونهای که بومی زمین نبود و خود را به شکل انسانهای عادی جا میزند.
با نژادی از موجودات طرف بودم که قادر بودند بخشهایی از بدنشان را مطابق میلشان جدا کنند.
یک گروه مخفی لحظات بیهدف زندگی افراد را میدزدد و آنها را برای هدفی بزرگ ذخیره میکند. اما آیا آنها با بازگرداندن لحظات تلف شده به ما خدمت میکنند یا هر ثانیه زندگیمان، حتی آنهایی که تلف میکنیم، حق ماست؟










