زیربرچسب: وحشت روانشناختی
بازگشت مرموز ابراهیم پس از چندین روز، شایعهٔ اسارتش به دست قوروکهای رودخانه را زنده میکند و روستا را در آستانهٔ رویارویی با سرنوشتی هولناک میگذارد.
در دل شهری صنعتی و دورافتاده در شمال روسیه، یک افسر تازهوارد از زنی مظنون بازجویی میکند. در این گفتوگوی نفسگیر و تدریجی، لایههایی از زندگی او، محیط پرتنش و مرموز اطرافش، و شرایطی که ساکنان این شهر با آن دستوپنجه نرم میکنند، آشکار میشود.
کلیف ساترلند بالای نردبان، بر فراز سالن موزه، ایستاده بود و به خطوط و سایههای روی پیکر عظیم ربات نگاه میکرد. نگاهی به سیل جمعیتی انداخت که از سراسر منظومهٔ شمسی آمده بودند تا گنوت و مسافر را ببینند داستان غمانگیزشان را بشنوند.
تنها یک بار حرف زد و کلمات از میان لبهایی یخزده در صورتی چنان سرمازده، که به عروسکی چینی میمانست، زمزمه شدند. درست زیر قله پیدایش کردم
داستانی خیالانگیز دربارهٔ کودکی، گذر زمان و مواجهه با ناشناختهها. پسری ماجراجو در دل طبیعت به مسیری برمیخورد که او را به دیداری سرنوشتساز میکشاند و پلی وهمآلود بین کودکی و بزرگسالیاش میزند.
خلق بیشماری پیرامونش را گرفت و هر کس با هرچه توانست او را آماج حمله قرار داد؛ توانایان به سنگ و ناتوانان به دشنام، که دردش کم از سنگ نبود. پس او را تا فراز تپهاش، که سطحی گسترده و هموار داشت، بردند و بر تیرکی چوبین آویختند که آتش زنند!
هر آن کس این خطوط را میخواند بداند این چند صفحه را تحت طاقتفرساترین شرایط ذهنی مینویسم. شاید بتواند به درکی ضمنی برسید از این که چرا تنها مرگ یا فراموشی دوای درد من است.
بدن بیجان هستی را با خود میبردند، عماد را به مرکز روانبانی منتقل میکردند و با شوکدرمانی و تزهای جورواجور اتفاق دردناک آن شب را از روانش پاک میکردند. به یک هفته نمیکشید که تمام خاطراتش از هستی را فراموش میکرد.
به کورهٔ غلطانداز انتهای سالن اشاره کردم که شبیه یخچالهای سردخانه بود. از او پرسیدم نیازی نیست کوره را از قبل روشن کند و یک قلپ از شربت خوردم. تهمزهٔ تلخی داشت.
جسد گوریستِر از یک پا و بیتکیهگاه از تخته صورتی آویخته بود، آویزان بالای سرمان در تالار کامپیوتر و از نسیم سرد و چربی که بیوقفه در غار اصلی میوزید نمیلرزید. جسد وارونه آویزان و از کف پای راست به تخته وصل بود.
عفریت گفت «اینجا زمان سیّال است.»
مرد به محض دیدن فهمید عفریت است. دانست، همان طور که فهمید اینجا جهنم است. هیچکدامشان نمیتوانستند چیز دیگری باشند.
امیرعلی جاده پیچاپیچ لواسان را به سرعت طی میکند تا استاد را ببیند. میگویند میتواند روحهای زخمی را التیام بدهد. در کلبهای متروک با او روبهرو میشود و حقیقتی که کشف میکند باب طبعش نیست.











