زیربرچسب: طلسم
ای چراغ آسمانِ چراغانی، ای یگانهترین چراغ! ای چشم شاهد بر ماجرای من و شاهزادهام، تو که همهچیز را دیدهای؛ شاهد بودهای! به من بگو، آیا شاهزادهٔ شنلپوشم را در این خیابان دیدهای؟
دو روز پیش ابوالجن اولتیماتوم داد که اگه شفیقه رو میخوام شرطش اینه که ناصر جنی همین فردا شلوارشو خیس کنه! قهوهای بشه که چه بهتر! وگر نه دیگه قید جندخت رو باید میزدم!
آنچه تو در این روایت از داستان میخواهی برگرفتن ثروت از اشکهای شاهدخت است و ابتیاع همهٔ سلاحهای پاتالا و بعد یورش به آماراواتی، شهر سماوی اعظم، تا همهٔ خدایان را بکشی.
در آن روز دو جور ضربه زده شد. اولین نوع ضربهها مال کلنگهایی بود که به سنگهای طلسمشدهٔ درگاه میخوردند. گروهان دهنفری سپاهِ سرمدی هر کوبه به سنگها میآورد، فقط جرقه از تیغهٔ تیشههایشان برمیخاست؛ سنگها خرد که نه، خراش هم برنمیداشت.
غرش دریا چنان عظیم و دهشتناک بود که گمان نمیکردم هیچوقت بخوابد. در اتاقک قماره ، چمباتمه زده بودم و با چشمهای گشاد شده به جنگ آسمان و دریا خیره مانده بودم.
مازیریَن جادوگر غرق در اندیشه در باغش گام برمیداشت. درختانِ پربار از میوههای زهرآگین بر فراز سرش سایه افکنده بودند و گلها به عبودیت خاکسارانه پیش پایش سر به خاک میساییدند.





