بازنشر از بایگانی هفتهنامهٔ «تماشا» با تلاش برای حفظ قالب و رسم الخط. توضیح در بایگانی تماشا.
سال اول – شماره سی و هشتم – ۱۹ آذر ۱۳۵۰
دربارهٔ مرحوم هارینگتون هانتر هالیستر باید گفت که مردی بود بسیار ثروتمند و شیفتهٔ همینگوی. در سال ۲۰۶۸ که مرد، ثروتش، دختر تازه طلاق گرفتهاش، و مجموعه آثار همینگویاش بهمن رسید.
سسیل هالیستر، دماغ ککومکیاش را چروک داد و به من گفت:
- میخوام تو که آخرین شوهر منی، صاحب همهچیز من باشی. مرحوم آقاجان شیفتهٔ تو بود.
من، که میکوشیدم صمیمانه حرف بزنم، گفتم:
- منم شیفتهٔ آقاجان بودم.
یک کاغذ لوله شدهٔ پوستی را بهدستم داد. پرسیدم:
- این چیه؟
- قبالهٔ سیارهٔ بابا. من هیچوقت اونجا نبودم، اما آقاجان خیلیچیزا راجع به اون بهم گفته. میخوام ماه عسلمون رو اونجا بگذرونیم.
- جدی میگی؟
- حتماً دلت میخواد که املاک خودتو ببینی، مگه نه؟
- فکر میکنم بد نباشه.
- فردا حرکت میکنیم.
قول سسیل مردانه بود.
فردا حرکت کردیم.
پنج میلیون میل که از مریخ رد شدیم، به طرف چپ پیچیدیم و «سیارهٔ بابا» آنجا بود - جسم کروی خاکستری رنگی زیر پای ما در فضا غوطه میخورد.
پرسیدم:
- این هیولا چیه اون پایین؟
- کمکم میفهمی. ترمزها رو بکش، همینجا میریم.
به آرامی فرود آمدیم (سسیل سفینه را مانند حرفهایها هدایت میکرد) و، هنگامی که دود موشک تمام شد، شخص چهارشانه و تنومندی را در لباس خاکی رنگ دیدم که بهسوی ما میآمد. ریشو بود، موهائی جوگندمی داشت، و چشمانی کنجکاو. تفنگ بزرگی نیز در دست داشت.
پرسید:
- شما منتقـد؟
سسیل گفت:
- نخیر، من دختر هارینگتون هالیسترم، اینم شوهر جدیدم، فیلیپ.
مرد ریشو راه باز کرد و گفت:
- خیلی خوب، پس شما رفت. من منتقد شکار کرد. اگر شما دید، به من خبر داد.
سسیل گفت:
- باشه.
و رو به من کرد:
- راه بیفت. گمونم که «پامپلونا» اونطرف کوه باشه. میتونیم با گاو نر بریم .
- این یارو مرتیکهٔ ریشوی بیتربیت کی بود؟
- بابا بود، معلومه دیگه. اینجا سیارهشه.
مرد قوی بنیهای که جلو گاوها، شانه به شانهٔ ما میدوید، دستی به شانه من کوبید و فریاد زد:
- خوشگله، نه؟
متقابلاً با صدای بلند گفتم:
- آره، خوشگله.
بعد، تندتر دویدم، تا به سسیل برسم، و گفتم:
- این یارو که نعره میکشید، کیه؟
گفت:
- بابا، منتها طبعاً یه خورده جوونتـره. چون مال سال ۱۹۲۳ شه. راسـتی، بپیچ بـریم اینور خیابون. میخوام پاریس رو ببینم.
پاریس درست در کنار پامپلونا بود، و سسیل با شادی به قدم زدن در «رودولاپه» پرداخت.
گفت:
- دوس داشتم گرترود[1] استین رو ببینم. ممکنه ناهارو با اون بخوریم.
لندهور سیبیلوئی که کمی قوز کرده بود، چنانکه گوئی با هوا میجنگید، به چپ و راست تکان میخورد و از کنار ما میگذشت. موهائی تیره داشت و پرطاقت مینمود. به سسیل گفت:
- سلام دختر.
سسیل جواب داد:
- سلام ارنی.
یارو پا کوبان دور شد.
گفتم:
- یه دقه وایسا ببینم. این یارو دیگه کی بود؟
- معلومه، بابا. منتها کسی تو پاریس «بابا» صداش نمیکنه. هنوز زوده. زمان نامناسبه.
- مگه تو چندتا بابا داری؟
سسیل ایستاد، چروکی به دماغش انداخت:
- خب، میشه حساب کرد... تا حالا بیستایی رو میدونم، اما در این زمینه خبره نیستم. این تخصص بابا بود.
- همه باباهات اینجان؟
با تأکید گفت:
- حتماً، اونـور پـاریـس، کـنـار سـن، در اوک پـارک ـ ایلینـویـز ـ پهلوی دریاچـهٔ والـون در میشـیگان – دو تاشون تـوی ایـن دو تـا محلـن. البته هر دو تاشون باباکوچولو هستن. یکیشون تو اوک پارک مشغول بازیه. یکیشون هم روی دریاچه ماهی قزلآلا میگیره.
دنبالش را گرفتم:
- یکیشونم اینجا بود - یکی هم در پامپلونا. یکی هم اونی بود که کنار سفینه دیدیمش.
گفت:
- اون آفریقائیش بود. اونوقت یکیشون هم تو نیویورکه که سینهش پشمالوئه. یه بابای دیگه هم تو اسپانیا در جنگهای داخلی شرکت داره و یکی دیگهشون در سوییس با هدلـی اسکی مـیکنـه و یه دونه دیگهاش روی گلفاستریم، در پیلاره - آقاجان یه گلف استریم خوشگل حفر کرده، حیف که من وقت دیدنشو ندارم - یه بابام هم در یه گوشهٔ ایتالیا مشغول شکاره.
بهمش کمک کردم:
- خـوسالتا دی پیاوه.
گفت:
- آره، همونجاس.
بعد، یک تار از موهای قرمز خوشرنگش را از صورتش کنار زد و گفت:
- بعد میرسیم به بابایی که در کی وسته، و اونی که در وینه. و یکی دیگه که در کانزاسسیتی داره بکس بازی میکنه. تا حالا چن تا شد؟
گفتم:
- حسابش از دستم در رفت.
سسیل گفت:
بهرحال خیلی بیشتر از اینهاس. آقاجان شیشماه تمام در کارخونهش در «دموان» شبانهروزی حتی روزهای آخر هفته، کار کرد تا همه باباها رو برسونه .
- شایـد یکیشون هـم در اطـراف رودخانـه دودل چادر زده باشه.
- حتماً. و یکی دیگهاش در تورونتو واسه «استار» کار میکنه.
ابروئی بالا انداختم:
- باید واسه آقاجان گرون تموم شده باشه.
گفت:
- از مالیات معاف بود. کارش انتفاعی نبود. چون، این سیاره، در این گوشه از فضا بیمصرف افتاده بود.
- اما ساختن پاریس دههٔ ۱۹۲۰ و خیابون های پامپلونا و میدونهای گاو بازی اسپانیا ـ و تموم قارهٔ آفریقا...
سسیل حرفم را اصلاح کرد:
- تمـوم آفریـقا رو نسـاخت. فقط منطـقهٔ مهم اطراف کلیمانجارو که فرود اومدیم.
- این باباهـا با هم قاطی نمـیشن؟ تصادف نمیکنن؟
- هرگز. هر بابایی واسه جایی مشخص درست شده و باید همونجا وایسه کاری که واسه اون ساختندش انجام بده. بابای پامپلونا دنبال گاوها میره، و بابای آفریقا دنبال منتقد شکار کردنشه.
- حتماً پدرت از چیزی مضایقه نمیکرده.
حرفم را تصدیق کرد:
- وقتی آقاجان کاری میکرد، درست میکرد. حالا بهتره بریم ناهارو با خانم استین بخوریم و بعد یه سری به ونیز بزنیم. آقاجان میگفت تو میدون «سن مارک» کارهای فوقالعادهای کردن.
بابا تنهایی توی یک کافه نزدیک «گراند کانال» نشسته بود مشروب میخورد که قایق ما از نزدیکش گذشت و او با تکان دادن دست، به سرمیزش دعوتمان کرد.
بابا به سسیل گفت:
- دخترجون، بوی خوبی میدی. بوی پوستی رو میدی که از خرت و پرت فروشهای مادرید خریدی.
سسیل، لبخندی شادمانه زد و گفت:
- ممنونم باباجون.
بابا گفت:
- تو ونیز که هستم همیشه از «گریتی» لذت میبرم و مرتب سفارش میکنم که برام میگوی تازه بیارن و پیشخدمتـی اونو بـرام مـیاره کـه بهـش اطمینان دارم. یه بطر کاپری تگری هـم میاره که وقتی میریزی تو لیوان، دیواره لیوان از سردی عرق میکنه.
برای ما شراب ریخت. گیلاسهایمان را به سلامتی یکدیگر به هم زدیم و نوشیدیم. خورشید پائین رفت و شراب خوابآلودم کرد.
وقتی بلند شدیم، سسیل رفته بود.
با بابا خداحافظی کردم و برای یافتن سسیل خارج شدم.
نه در کیوست بود، نه در گلف استریم، نه در هیچکجای اسپانیا، نه بیلینگز، نه مونتانا (که بابا داشت جراحات تصادف با ماشینش خوب میشد). عاقبت در پاریس، در ساحل چپ سن پیدایش کردم.
توضیح داد که:
- عاشق شدم. تو میتونی به زمین برگردی و منو فراموش کنی.
تکان خوردم. به عنوان چهارمین شوهرش، حس کردم که تصمیمش قطعی است.
- کیه؟
- من «اوگلیپو» صداش میکنم. این اسم عاشقانه خاصیه که روش گذاشتم. خودش شیفته اونه.
- انسان نیس، نه؟
آزرده مینمود.
گفت:
- البته که نه! من و تو تنها مردم سیاره بابائیم. ولی چه فرقی میکنه؟
- فکر میکنم که فرقی نمیکنه.
لبخندی رویایی زد. پلکهایش چین خورد.
- آسمونیه. قیافه اصیل و محکم، چشمهای مشتاق و لبهای حساسی داره... عکس خودشو داد به من. نگاه میکنی؟
عکس را نگاه کردم:
- مطمئنی که عاشقشی؟
گفت:
- مطمئنم.
گفتم:
- خیلی خوب، پس خداحافظ سسیل.
بوسهای برایم پرتاب کرد.
- خدا نگهدار فیلیپ.
یکی از بارانهای نمنم و غـدار همینگوی میباریـد، کـه به مـوشـک بـرگشـتم. سسیل را هیـچ سرزنش نکردم. یارو خوشانـدام، شجاع، بااستعداد و مشهور بود. چیزهایی که من نبودم. تا آنروز به دخترها الهام نشده بود که مرا هم «اوگلیهو» صدا کنند.
آخر، من اسکات فیتز جرالد نبودم.
֎
[1] Gertrude Steian- نویسندهٔ آمریکایی (۱۹۴۶ - ۱۸۷۴) که در پاریس درگذشت.
▼ برای کسانی که مایلند اصل داستان چاپ شده در مجلهٔ تماشا را ببینند یا بخوانند. ▼
