تصویر داستان اثر «ایرینا سامویلوفسکا» و مربوط به همین داستان از مجموعهٔ «Монету підкине кожен» بوده، از طرف ایگور عزیز برای «فضای استعاره» فرستاده شده است.
به جرئت میگویم هیچ گاه با زمان سخن نگفتهای...
...حال آن که اگر رابطهٔ خوبی با آن برقرار میکردی، هر آنچه دلخواهت بود با ساعت میکرد.
- لوییس کارول، آلیس در سرزمین عجایب
نمیدانم دیگر چه قدر زمان برایم مانده.
هر لحظه ممکن است این داستان به پایان برسد، روی جملهای ناتمام بمیرد و روی نیمهای از یک واژه معلق بماند. آنگاه باید نقطهٔ پایان این داستان غریب را خودت بگذاری. بله، تو؛ همان که خواندن این خطوط در هم پیچیده را به گردن گرفتهای، که به دست مرد مجنونی نوشته شده که دیگر نور روز را به چشم نخواهد دید. شاید حرکت بعدی عقربهٔ ساعت آخرین لحظهٔ زندگیام باشد.
اختلالها یک هفته پیش شروع شد.
شاید هم ده یازده روز پیش. دست بالا بیست روز. پیدا کردن منشأ این وضعیت شیطانی کار سختی است. ما که راوی رمان وِلز نیستیم که هر وقت بخواهیم آزادانه به اول داستان برگردیم. ما نمیتوانیم ماشین زمان زنگ زده را راه بیندازیم و گذشتهٔ لعنتی را عوض کنیم. راهی به گذشته نیست. هیچ وقت نبوده. حق انتخاب انسان یک مفهوم کامل و تغییرناپذیر است. سکهای که توی شکم مغاک انداخته شد بازیافتنی نیست.
ابتدا چیزی از اختلال در فضا به ما نگفتند. از اعوجاج زمانی. از ایرادهای یونی و مرگهای ناگهانی. مردم تنشان گر میگرفت و میمردند؛ آن هم ظرف چند دقیقه.
حتی امروزه، در دوران انقلاب دوم، بعضیها هنوز در جوامع بسته و جدا از باقی دنیای بههممتصل زندگی میکنند. بدون وب قدَر قدرتِ نامرئی و بدون حتی ابتداییترین نوع اتصال. بدون کنترل موالید و واکسن برای بیماریهای واگیردار. بدون حق انتخاب. اسمش را گذاشتهاند «آزادی». بر خلاف آنها، ما ایمنی شهروندانمان را در اولویت گذاشتیم. الان دیگر نمیدانم کداممان ابلهتریم. به هر حال، یک گروه به دست یک رژیم تمامیتخواه اداره میشود؛ به دست یک دین عهد عتیق. باقی دنیا؟ فقط اسمش «آزاد» است، ولی در واقع مردم به حال خود رها شدهاند. گردونهٔ مرگ را نمیتوان واایستاند...
بلافاصله اخطار ندادیم. یک یا دو مرگ فقط آمار است. مطمئنم موافقید که میتوان انتخاب طبیعی حسابش کرد. عجیب است، ولی تعداد کسانی که از آنفولانزا میمیرند از کسانی که در سقوط هواپیما جان میبازند بیشتر است. خودکشی بیشتر از مرگ ناشی از حادثههای شغلی اتفاق میافتد. اما به محض این که یکی از نزدیکان بالادستیها میمیرد، رویداد ابعاد ملی به خود میگیرد.
روز پنجشنبه، یازدهم سپتامبر، دختر نخست وزیر مرد.
حدود ساعت هفت بیدار شد، صورتش را شست، دندانهای کوچولوی سفیدبرفیاش را مسواک زد و صبحانهاش را خورد. به مدرسه و کلاسهای برنامهریزی شده و باشگاهش رفت. راننده سر ساعت پنج برش داشت و به رستورانی بردش که مادر و برادرش منتظرش بودند. آن میز همیشه برای مشتریان متشخص رزرو است. از آن رستورانهایی است که رومیزی سفید و گلهای واقعی و پنجرهٔ پیشین ناظر به خیابان خرشچاتیک کییف دارند.
پدرش، مردی با برنامهای به شدت پر، در یک کنفرانس انرژی جهانی شرکت داشت. درست بعد از ارائهٔ یک دانشمند استرالیایی در مورد امکانپذیری استفادهٔ گسترده از انرژی جز و مد از فاجعه خبردارش کردند. هواپیمای نخست وزیر ساعت شش به وقت محلی از زمین برخاست. یک ساعت بعد، فرودگاه پایتخت با نمنم باران از او استقبال کرد. بیست دقیقه بعد، خودروی خدمات رسمی جلوی خانهاش ایستاد. دیگر هیچ وقت نمیتوانست صورت دخترش را ببیند، چه زنده، چه مرده. بدنش خاکستر شده بود...
البته خبرش را در مطبوعات خواندهای. همان نقطهٔ بیبازگشت بود.
دستکاری در زمان؛ این کاری است که شرکت ما، کرونوس، طی بیست سال گذشته انجام میداده است. یک شرکت بینالمللی سرّی با سرمایهگذاری میلیون دلاری و یک آزمایشگاه مخفی در یک شهر ارواح. «منطقهٔ خاراگوش» محصور شده برای تحقیقات دانشمندان ایدهآل بود.[1] البته ما تنها کسانی نبودیم که مرکز تحقیقاتشان را آنجا بنا کرده بودند. کسانی هم بودند که به پروژههای ژنتیک و آزمایشهای زیستی و جدیدترین انواع انرژی جایگزین علاقمند بودند. ناگفته پیداست که پای تسلیحات هم در میان بود.
ترساندن جهانگردها کاری نداشت. بعد از دههٔ ۲۰۰۰، مقامات رسمی قصد داشتند روی رگهٔ جدیدی از جهانگردی سرمایهگذاری کنند: سفر به منطقهٔ ممنوعهٔ چرنوبیل. در واقع، هر چه که بعد از آتشسوزی آوریل ۲۰۲۰ از آن مانده بود. سال «تفریح» بیپایان. ترتیب ترابری و استخدام راهنمای تور را دادند و تابلوهایی هم کنار تقریباً همهٔ ساختمانهای نیمهمخروبه نصب کردند؛ همان کیوآر کدها لعنتی. در لْویو تابلوهای جهانگردان علامت شیر داشت، در چِرنیوستی جوجه تیغی بود و اینجا هم چوپاکابرا[2] رویش زده بودند. خنده و گناه.
برای پنهان کردن فعالیتهایمان میدانهایی مصنوعی با تشعشع بالا درست کردیم. با این که آن میدانها ابداً مرگبار نبودند، ولی شمارندهٔ گایگر جهانگردان دیوانهوار بوق میزد. برای همین هم میترسیدند نزدیکتر بیایند. به تابلوی اخطار ورود غیر مجاز و نگهبانی بیست و چهار ساعته و سیم خاردار هم نیازی نبود. آدمها، مثل همهٔ موجودات زندهٔ دیگر، به علائم صوتی واکنش بهتری نشان میدادند. سگ پاولوف نمونهٔ خوبی از این واکنش بود.
همه چیز را زیر پوشش «فوق سرّی» مخفی کردیم. راستش، از فعالیتهایمان میشد یک فیلمنامهٔ دههٔ نودی برای تلویزیون آمریکا در آورد. یک آزمایشگاه مخفی. یک شهر ارواح. آزمایشهای ناشناخته با زمان و مکان. اما در واقع، قضیه فقط و فقط پول بود. اول اختراعت را ثبت کن، بعد به جهان نشانش بده. در غیر این صورت، فکر نبوغآمیزت دزدیده و به بالاترین خریدار فروخته میشود. به رفقای چینی و آمریکاییمان در دو سوی اقیانوس. فرقی بینشان نمیبینم. اشتیاقشان برای به رخ کشیدن اسباب بازیهایشان کم از هم نداشت. آدمها عوض نمیشوند. حتی در آستانهٔ نابودی مطلق هم کسانی پیدا میشوند که بخواهند سود کسب کنند.
صبر داشته باش. عجله نکن. هنوز چند دقیقهای وقت دارم. دست کم امیدوارم داشته باشم. بگذار برگردیم به اول ماجرا. نه به اول مرگها، بلکه به اول ماجرای خودم...
در واقع، همه چیز با یک نظریه در یک دائرهالمعارف جلدسخت کودکانه با تصاویر سیاه و سفید شروع شد. آن را در تولد هفت سالگیام بهم هدیه داده بودند. بیشتر پسرها در این سن دوچرخه یا اسکیت میگرفتند. ولی من فقط میتوانستم خواب چنین چیزهایی را ببینم. خواندن را زود یاد گرفتم، در پنج سالگی. اما راه رفتن را تا به امروز یاد نگرفتهام. درست حدس زدید: این سطور را روی صندلی چرخدار مینویسم. این صندلی تنها دوست من شد و به من یاد داد صبور باشم.
آن زمان مطلبی دربارهٔ ایدهٔ عجیبی خواندم که تا سالها بعد آرامش فکریام را به هم زد. برای یک لحظه این را تصور کنید: اگر از یک جفت برادر دوقلو، که آنقدر شبیه به همند که مادرشان هم به سختی میتواند از هم تشخیصشان بدهد، یکی را به فضا بفرستیم و دیگری را روی زمین نگه داریم، در عرض بیست سال، به لحاظ ظاهری به دو فرد کاملاً متفاوت تبدیل میشوند. یک برادر، نامش را میخائیلو بگذاریم، روی زمین زندگی کاملی خواهد داشت: اضافهکاری کار میکند، مدام مینوشد، مثل دودکش سیگار دود میکند (بیش از دو پاکت در روز) و، خدا به دور، سه بار ازدواج میکند. برادر دوم، میکولا، با آرامش در کیهان پرسه میزند، ستارهها را تحسین میکند و از یک لولهٔ پلاستیکی غذای چندشآوری سق میزند و به مرور برخی از ماهیچههایش، مثل یک آدم فلج، تحلیل میروند.
وقتی «ملاقات قرن» رخ میدهد، میخائیلو شبیه یک پدربزرگ شصتسالهٔ کچل با انبوهی از بیماریها شده که در مرحلهٔ دوم چاقی است. در صورتی که میکولای فضانورد - البته پس از کمی توانبخشی روی زمین - شبیه مردی سیوپنجساله با چهرهای دلنشین، سلامت جسمانی نسبتاً خوب و پتانسیل بالا است. البته این قضیه هیچ ربطی به سبک زندگی ندارد. اینجا زمان عامل تعیینکننده است.
در فضا زمان همان طوری که روی زمین میگذرد سپری نمیشود. انگار آن بالا قدمهایش را کند میکند، درنگ میکند، عجلهای ندارد. چقدر شگفتانگیز: همهٔ خانوادهات را بردار و به فضا نقل مکان کن تا بسیار طولانیتر زندگی کنی. سفینهای پر از دانشمندان را به آنجا بفرست؛ کسانی که هرگز زمان زمینیِ کافی برای کشف دارو برای بیماریهای مرگبار ندارند. کرمهای کتاب را، که همیشه شکایت دارد که نمیتواند همهٔ کتابها را در طول عمرشان بخوانند، به فضا بفرست.
شرط میبندم الان میگویید این کار دیوانگی است! اما در هفت سالگی اینطور فکر نمیکردم. خیالبافی میکردم که «زمان فرا خواهد رسید» و من اربابش میشوم. میتوانم هفتههای خاکستری و کسالتآور را تند کنم و یک دقیقه از رفیعترین پیروزیام را تقریباً تا بینهایت کشش بدهم. حتماً فکر میکنید مجنونم. اما در واقع، چارهی دیگری نداشتم. برای بچههای روی صندلی چرخدار، روزهای سرد زمستان بسیار طولانیتر از بچههایی است که با سورتمه به این سو و آن سو میروند.
در پانزده سال اول، غرق در این فکر بودم. تکههایی از هر جور اطلاعات مرتبطی را جمع میکردم: فرضیههای علمی، تئوریهای مختلف و رسالههای شبهعلمی دربارهٔ ناهنجاریها و لغزشهای زمانی یا کرمچالهها. کوهی از کتاب و دستهدسته مجله را بازخوانی میکردم. قفسههای کتابم زیر بار بریدههای روزنامهها و مجلات خم شده بود. دیسکهای سخت کامپیوترم با میلیاردها کلمه پر شده بود، اما مهمترینشان «زمان» بود.
پانزده سال بعدی را داوطلبانه در انزوا و درون یک «سلول زندان»، که همان مرکز تحقیقاتی بود، گذراندم و دیوانهوار از خود تا سرحد فرسودگی کامل کار کشیدم. گاهی اوقات خیس از عرق و با تنی تبآلود و دردناک از خواب میپریدم. سرم گیج و دلم از گرسنگی مالش میرفت. اما همهٔ اینها در مقایسه با آنچه قرار بود در عوضش به دست بیاورم ناچیز بود. زمان. مقدسترین و تنها هدفم بود.
انسان موجودی اجتماعی است. به همین دلیل هم حتی بدترین تبهکاران هم گاهی دلشان میخواهد با کسی صحبت کنند. سر روی شانهٔ کسی بگذارند و سفرهٔ دلشان را باز کنند. من؟ هرگز. حتی برای یک ثانیه. از هر تماسی با دنیای بیرون خودداری میکردم. اسیر یک توهم شده بودم.
نمیدانم کرونوس چطور از وجودم خبردار شد، اما دیر یا زود اتفاق میافتاد.
پیشرفتهترین تجهیزات را در اختیارم گذاشتند و آزادی کامل بهم دادند. لذت میبردم، اما حتی برای یک دقیقه هم آرام نگرفتم. رییس رؤسایی که هزینهٔ دیوانهوارترین ایدههایتان میپردارند، همیشه چشم امید به یک نتیجهٔ مثبت دارند. کسی اهمیت نمیدهد چقدر نابغهاید. فقط به محصول کارتان نیاز دارند و نه هیچ چیز دیگر. بی هیچ عاطفه یا دستمریزادی. امروز ستارهای. پس بدرخش و شاد باش. چرا که فردا هیچکس تو را به یاد نخواهد آورد. جهان از چرخش باز نمیایستد. درست مثل زمان.
پول هرگز جذابیتی برایم نداشته، یا معروفیت و شهرت. یا رقابت بیپایان برای پست و مقام. اینها همه جزئیاتی هستند که در نهایت توسط فراموشی بلعیده میشوند. آیا تا به حال متوجه این واقعیت جالب شدهاید که امروزه عوام الناس وقتی میگویند «سزار» غالباً منظورشان سالاد است، نه حاکم روم باستان. یک تکه شیرینی ناپلئونی هم مهمتر از بزرگترین فرماندهٔ دورانی است که نامش را «قرن نوزدهم طولانی» گذاشتهاند.[3]
در نهایت، همه چیز در دنیای ما رنگ میبازد. حافظه مانند یک سکهٔ باستانی کمرنگ میشود. اما مأموریت من نه، هرگز. تنها هدف من، که هرگز دست از سرم بر نداشت، تسخیر زمان بود. و یک روز، سرانجام موفق شدم...
دستگاهها یک جهش را ثبت کردند؛ یک ناهنجاری.
متوجه شدم که عقربههای ساعت تکان خوردند. اعداد قرمز روی صفحههای نمایشمان دیوانهوار میجنبیدند. برای یک لحظه تمام حسگرها فعال شدند. بوق زدند. ظاهراً سوژهٔ آزمایش همچنان در اتاق بزرگش نشسته بود و با ولع غذایش را میبلعید. اما علائم حیاتیاش به شدت تغییر کرد. وزنش چند کیلوگرم بالا رفت. صورتش تپلتر شد و شکمش، گویی که یک بارداری تسریعشده را میگذراند، به طور چشمگیری گردتر شد. حتی فرصت نکردم پلک بزنم. باورتان نمیشود، اما درست همینطور، همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.
بلند گفتم «یک جهش!» به چشمانم اعتماد نمیکردم.
«یا خدا... بالاخره! یک جهش سگمصب!»
به سمت داشبورد حسگرها شتافتم و دادهها را دوباره بررسی کردم.
دستگاهها هم همان نتیجه را نشان میدادند. نتیجه یکسان بود. غیرممکن بود اشتباه باشد. با این حال، احتمال داشت سیستم، پس از روزهای متمادی کار بیوقفه، خراب شده باشد.
دوباره گفتم «یک جهش»، اما این بار به نجوا، گویی میترسیدم لحظهٔ پیروزی را فراری دهم. دستانم به شدت میلرزید و عرق به پیشانیام نشسته بود. مورمورم شد. برای یک لحظه خواستم به سرعت از صندلیام بلند شوم، با تمام سرعت به بیرون بدوم و به تمام جهان اعلام کنم که بالاخره موفق شدهام. که واقعاً به نتیجه رسیدهام و کارم جواب داده! که کاری ناممکن و نافهمیدنی را انجام دادهام. اما فقط برای یک لحظه.
سپس نگاهم به زانوهای بیحرکتم افتاد و همه چیز به همان شکلی که بود بازگشت. تقریباً همه چیز... تحقیقات وارد مرحلهی جدیدی شد؛ مرحلهای دشوارتر. ساعت دیوانهوار به پیش میتاخت، اما من دیگر عجلهای نداشتم. هدفم تقریباً در دسترسی بود.
در عرض یک سال نتایج تأیید شد. طی دو سال بعدی آزمایشهای انسانی هیچ ناهنجاری را نشان نداد. هیچ اشتباه، شکست یا پسرفتی وجود نداشت. هیچ عارضهٔ جانبی، مثل واکسنهای فعلی، وجود نداشت. راستش، واکسنها ممکن است کسی را بکشند. اما من به افراد زندگی دوباره دادم. مثل آن فیلم اندرو نیکول در اوایل دههٔ ۲۰۰۰، «سر وقت».[4]
از غرور لبریز بودم. سرم گیج میرفت. «سرگیجهٔ موفقیت» ترسناک و عجیب بود، اما این بهترین توصیف برای چنین دستاوردی بود. البته، این ابعادِ رو به رشد بود که باعث مرگ و میر شد. هیچکس هرگز نخواهد توانست تمام قربانیان را ثبت کند. آمار همیشه دروغ میگوید.
در عرض سه سال کرونوس تولید را آغاز کرد. تولید ساعت. بله، همان ساعتها.
با یک سری محدود شروع کردند، کمتر از بیست یا سی عدد.
اولین مشتریانم با بیم و امید از من میپرسیدند: «چطور کار میکند؟»
با لبخند پاسخ دادم «ساده است. آن قدر ساده که اولش متوجه نمیشوید اصلاً تغییری ایجاد کردهاید.»
مردی که روبهرویم بود با گیجی پلک زد و گفت «ببخشید؟» و بلافاصله به فکرم خطور کرد که چطور چنین احمقی مسئول ادارهٔ یک کشور کامل است؟ آن هم یک ابرقدرت. «دقیقاً چه چیزی قرار است ایجاد کنیم؟»
با خونسردی تکرار کردم «یک تغییر. سادهتر بگویم: جهشی در زمان.»
رئیسجمهور با سوءظن نگاهم کرد «شوخی میکنی؟ داری شوخی میکنی دیگر، درست است؟» سپس چهرهٔ برافروختهاش نرم و صدای خشخشی از گلویش خارج شد. مرد شکمش را چسبید و سعی کرد جلوی خندهاش را بگیرد، اما به نظرم میرسید انگار میخواست بالا بیاورد. این وضعیت حدود بیست ثانیه طول کشید.
«مگر من دلقکم؟ یعنی شبیه یکی از رییس جمهورها به نظر میآیم؟» وقتی خندهاش بند آمد و بالاخره فهمید که شوخی نیست، ادامه دادم. «اسم دستگاهمان ما کایروس است و میتواند مرزهای زمانی آدم را تغییر دهد. زمان را دستکاری میکند و وضعیت واقعی چیزها را تغییر میدهد. یعنی الان میتوانید زمان خودتان را کنترل کنید. به معنای واقعی کلمه.»
«خب، خب...» اصلاً حرفم را نمیفهمید. «منظورتان از "به معنای واقعی کلمه" چیست؟»
مجبور شدم برایش شمردهتر توضیح بدهم. «لطفاً بهم بگویید شما هم از شش هفت ساعت نشستن در هواپیما متنفرید؟»
«فرض کنیم بله... کمردرد میگیرم.»
«با کایروس، پروازتان یک دقیقه طول میکشد.»
«چطور چنین چیزی ممکن است؟» احتمالاً فکر میکرد من عقلم را از دست دادهام. «غیرممکن است!»
با دندانهایی به هم فشرده گفتم «بیشتر از همه دوست دارید چه کاری انجام دهید؟ جسارتم را ببخشید. سرگرمیتان چیست، آقای رئیسجمهور؟»
«نمیدانم چرا میخواهید این را بدانید...»
با لحنی اطمینانبخش گفتم «مسلماً برای درز دادن به مطبوعات نیست. به خاطر کارمان است.»
بدون اینکه خیلی فکر کند به چشمانم نگاه کرد و پاسخ داد «شاید باور نکنید، اما پیادهروی با سگم است. تنهایی.»
گفتم «باور میکنم. تنهایی بهای سنگینی دارد.»
در نهایت دستگاه را خرید. متقاعد کردن مردم تخصص من نبود، اما نتایج ارائه شده روی کاغذ کار خودش را کرد. همانطور که قول داده بود، قبل از برخاستن هواپیمایش با من تماس گرفت.
«پروازم دارد شروع میشود.»
پاسخ دادم «سفر خوبی داشته باشید. دو، نه، سه و نیم دقیقه دیگر صحبت خواهیم کرد.»
در طول آن شش ساعت موفق شدم نگاهی به کتاب «داشتن یا بودن؟» اریک فروم بیندازم، چند فنجان قهوه بنوشم و کمی چرت بزنم. میدانستم که تماس در سه، دو، یک ثانیهٔ دیگر برقرار میشود...
نه بار زنگ خورد. بعد قطع شد.
تلفن دوباره زنگ خورد. بدیهی است که فوراً گوشی را برنداشتم. باید منتظر میماند؛ باید میگذاشتم آرام شود.
با آرامش گفتم «سلام. پروازتان چطور بود؟»
اولش تنها صدای نفسنفس سنگین در آن سوی خط بود. صاف کردن گلو با صدای بلند. بعد بلعیدن هوا، شبیه به اولین نشانههای دشواری در بلع.
با صدایی آهسته از من پرسید «این دستگاه را به کس دیگری هم نشان دادهاید؟»
به دروغ گفتم «فقط به شما،» در حالی که میدانستم کایروس از قبل شاید به ده نفر از ثروتمندترین افراد جهان ارائه شده بود. «اما میدانید که اخبار به سرعت پخش میشود.»
«من پنج تای دیگر هم میخواهم. قبول است؟»
با خودم پوزخند زدم «حالا چه عجلهای است! هر چند، به گمانم الآن به این عجله هم ممکن باشد. ولی سه هفته دیگر خدمتتان خواهند بود.»
پاسخ داد «ممنون. روی شما حساب میکنم.» سپس با لحنی میهنپرستانه اضافه کرد «تمام کشور روی شما حساب میکند.»
سکوت کردم. این کلمات حالم را به هم میزد. تنم را به لرزه میانداخت. عباراتی این قدر احمقانهای فقط در مراسم تدفین به زبان آورده میشوند.
میگوید کشور. این «کشور» چیست؟ چه ارتباطی با من دارد؟
به جای خداحافظی، از او پرسیدم «نگفتید اسم سگتان چیست.»
رئیسجمهور پاسخ داد «آدولف. ژرمن است.»
خندهدارترین بخش این بود که کاملاً حقیقت داشت.
بعداً، واقعاً یک هفته تمام را، بر اساس استانداردهای زمان عادی، صرف پیادهروی با سگش کرد. یک هفتهٔ تمام از زندگیاش را با آن سگ لعنتی تلف کرد. یک هفته! شاید هم سرانجام موفق شده بود آنطور که میخواست زندگی کند. یک مرد معمولی، تنها با خواستههایش.
به هر حال، با کمک کایروس دیگر میتوانستید زمان خودتان را دستکاری کنید.
از نشستن در ترافیک خسته شدهاید؟ بزنید برود جلو. شش ساعت از روز کاری باقی مانده است؟ گردونه را بچرخانید. منتظر پخش قسمت بعدی سریال هستید؟ فقط دکمه را فشار دهید. در طرف دیگر ماجرا، وقتی بعد از ناهار، منشی زیپ شلوار یکی از سیاستمداران آسیایی را باز کرد، دستگاه یک «تغییر» را ثبت کرد.
حالا ما از کجا از آن «باز کردن زیپ» باخبر شدیم؟ کایروس هر آنچه را که در شعاع سه متریاش هست ردیابی و تصویری از آن ایجاد میکند. این حکم نهایی است که کاربران خودشان آن را امضا میکردند. ما هم که مثل اپل، با آن تبلیغات صوتیاش، خردهپا نیستیم. اگر قرار است بازی کنی، حکم بکوب زمین.
بعد از اینکه هزار دستگاه فروخته شد، تولید انبوه آغاز شد. سهام شرکت به اوج رسید و بنیانگذاران در پول غلت زدند. تا پایان سال، به گفتهٔ خودشان، من شایستهٔ جایزهٔ نوبل و انبوهی از جوایز دیگر بودم. اما بعدش همه چیز به فنا رفت. بعدش بود که «اختلالات زمانی» ظاهر شدند...
به طور تصادفی به یک خبر در یک روزنامهٔ زرد ناشناخته از یک کشور جهان چهارم برخوردم که توصیف میکرد چگونه یک مرد سیوپنجساله در عرض یک روز پیر شده و بعد، بدنش در عرض چند دقیقه چروکیده و بعد متلاشی شده است.
اولش فکر کردم میخواسته طول عمرش را کوتاه کند. عمداً با تنظیمات کایروس ور رفته و آن را روی حداکثر گذاشته است. تیتر جنجالی این بود «زمان میکشد.» شبکهٔ ما رشد کرده بود و «آشیانههایی برای کنترل زمان» ساخته شده بود. دهها یا صدها آشیانه. اما افراد دیوانهای هم بودند که «دکمههای» خود را برای چندین هفته باز نگه میداشتند. اینها به جای استفاده از زمان خودشان، به دلایلی، از زمان شخص دیگری را استفاده میکردند. دقایق، روزها و سالهای زندگی دیگران را میدزدیدند. هنوز هم نفهمیدهام این اتفاق چطور رخ داد، اما به شدت گند زده بودیم.
گزارشهای مربوط به مرگهای جدید، یکی پس از دیگری، سر میرسید. همه میسوختند. گاهی دهها یا صدها نفر در یک روز به خاکستر تبدیل میشدند. هیچ راهی برای پنهان کردن مرگهای انبوه در سراسر جهان وجود نداشت. دیگر مرگ در تعقیب همه بود. زمان بدون هشدار میکشت. با هر ساعت که میگذشت کشته میگرفت. وقتی که دختر نخست وزیر پیش چشمانشان متلاشی و نابود شد، فهمیدم ته خط است...
صدای فریادهای جنونآمیز بیرون دفترمان را میشنوم. بوی پلاستیک ذوبشده و لاستیکهای در حال سوختن را حس میکنم. میبینم جهان در حال مرگ است... راستش، حتی ذرهای هم به مردم اهمیت نمیدهم. بگذار بمیرند! تکتکشان. بگذار در عرض چند دقیقه پیش چشم عزیزانشان به خاکستر بدل شوند. به جهنم. حقشان است.
در این وضعیت، دلم بیشتر از همه برای خودم میسوزد. امروز اولین روزی بود که بالاخره توانستم به وضوح ببینم. من حتی یک بار هم از کایروس استفاده نکردم. نیازی نداشتم. عجب احمقی! هزاران نفر دیگر هم هیچ وقت از آن استفاده نکردند و با این حال مردند. کایروس کسانی را هم که حتی دستشان به عقربههایش نخورده بود کشت؛ دقیقه دقیقه از عمرشان را دزدید و به شخص دیگری منتقل کرد.
سر صبح به دادههای زمان خودم نگاه کردم و چیزی را میدیدم باور نمیکردم. غیرممکن بود، ناعادلانه بود. اعداد دیوانهوار سقوط کرده بودند. وقتی کایروس را روشن کردم - همان ساختهٔ دست خودم و مایهٔ نجاتم - دچار اختلال شد. کار نکرد. آبِ رفته به جوی برنمیگشت. تمام زندگیام، که وقف ساخت این «قاتل» کرده بودم، در یک لحظه ترکید و به دهانهٔ جهنم غلتید.
احساس میکنم بدنم دودش بلند شده است. از درون میسوزد. لحظهای میگذرد و تمام آنچه از من باقی میماند تودهای از خاکستر سیاه خواهد بود. بیروح و بینام. بی آن که کسی به یاد بیاوردش.
ما تا زمانی زندهایم که دیگران به یاد بیاورندمان. حتی اگر برای یک روز باشد. من هم یک مرد یکروزهام.
֎
[1] گیاه خاراگوش یا Wormwood معادل «چرنوبیل» در زبان اوکراینی است. ویکیپدیا
[2] موجودی افسانهای ساکن آمریکای جنوبی است و نامش به معنی مکندهٔ خون بز است. ویکیپدیا
[3] اشاره به ۱۲۵ سالی است که از انقلاب فرانسه به سال ۱۷۸۹ شروع و به جنگ جهانی اول به سال ۱۹۱۴ ختم شد. ویکیپیدیا
[4] فیلم In Time (محصول ۲۰۱۱) با بازی جاستین تیمبرلیک، اماندا سایفرد و کیلین مورفی. ایامدیبی
