رومئو و ربات‌ها گرت دی جونز امیر سپهرام

رومئو و ربات‌ها

چشمان رومئو با راه‌اندازی مجدد سامانه‌هایش، پلک‌زنان  باز شد؛ چیزی که اصلاً انتظارش را نداشت. پس از سر کشیدن سم از  روی نومیدی فرآیند خاموشی سراسری سامانه را فعال کرده بود. چون ژولیت مرده و در سکونی به ظاهر آرام دراز کشیده بود. نفس نمی‌کشید و شیشهٔ سم را هنوز در دستش می‌فشرد. ناتوان از ازدواج با کنت پاریس و پریشان از تبعید رومئو، به زندگی‌اش پایان داده بود. به نظر رومئو این‌ها همه غیر منطقی می‌آمد. به نظر اندروید رومئو. چرا وارث شرکت کلون‌سازی کاپولت به خاطر چنین چیزی باید خودش را بکشد؟

بلند شد و نشست. گویا استیصال حتی برای اندروید ساختهٔ شرکت سهامی مردان مکانیکی مونتاگ هم دلیل خوبی برای خودکشی نبود. پیام‌های خطا و کدهای راه‌اندازی مجدد و پیام‌های اخطار پیش چشمش ظاهر شد. خاموشی سراسری‌اش نیمه‌کاره مانده بود. ارزشمندتر از آن بود که اوراقش کنند.

حسگرهای بساوایی‌اش بهش اطلاع دادند که سردابه سرد و نمور است. سطح روشنایی پایین بود. به همین خاطر حساسیت سامانه‌های بینایی‌اش را بالا برد و ژولیت را از نظر گذراند.

عجیب بود که بدن ژولیت دیگر در وضعیت سکونی تراژیک نبود. دشنه‌ای به قلبش فرو رفته بود. دشنهٔ خود رومئو. لکهٔ خون بر جامهٔ سفیدش نشسته بود و حالت چهره‌اش حاکی از چنان تراژدی‌ای بود که روال‌های ترجمهٔ عواطف رومئو باید چند ثانیه در وضعیت میانگیر[۱] می‌ماند تا صحنه را پردازش کند.

نزدیک بود روال خاموشی سراسری را دوباره اجرا کند. گویا ژولیت اصلاً نمرده بوده. زیرروال‌های تحلیلی‌اش صحنه را ارزیابی کردند و نتیجه گرفتند که گویا ابتدا ادای مرگ در آورده ولی پس از به هوش آمدن و دیدن مرگ عاشق سینه‌چاکش، این بار واقعاً خودکشی کرده است.

رومئو واکنش خوبی به این موضوع نشان نمی‌داد. همان طور که به خبر اول سم خوردن ژولیت هم واکنش خوبی نشان نمی‌داد. احتمالاً خوی تندش صدمه شدیدی به اندروید می‌زد. رومئوی واقعی، وارث شرکت مردان مکانیکی مونتاگ، نگرانی‌ای دربارهٔ ارزش مادی اندروید نداشت. به همین دلیل بود که اندروید تلاش کرد سامانه‌اش را به کلی از کار بیندازد تا با خشم رومئوی واقعی مواجه نشود.

اما اکنون دیگر چاره‌ای نبود. اگر خبری به رومئو نمی‌رسید، خودش ردا اندرویدش را می‌زد. به هر جا که می‌رفت، مکان‌یاب درونی‌اش جایش را لو می‌داد. به پا خاست، آمادگی سامانه‌های تعادلش را وارسی کرد و شلنگ‌اندازان از سردابه بیرون زد.

*

ژولیت تنها در اتاقش بی‌تابی می‌کرد. چرا تا آن موقع خبری از کلونش نشده بود؟ نقشهٔ ساده‌ای بود: قرار بود کلون جای او را بگیرد، سم را بخورد، در سردابه منتظر رومئو بماند، به او بگوید کجا ملاقاتش کند، دزدانه به خانه برگردد و دوباره جایشان را عوض کنند.

پدرش فکر می‌کرد نقشهٔ هوشمندانه‌ای است که با پاریس معامله کند و بعد بدون بی‌آبرویی از معامله پس بکشد، منتظر عوامل خائن بماند که حرکتی بکنند و دست آخر هم زنده بودن دختر و وارثش را رو کند. بی‌خبر از آن که ژولیت – دختربچهٔ شیرین و معصومش – پیچش مختصری به نقشه‌اش افزوده است.

ژولیت از پنجره به منظرهٔ دلگیر بیرون نظر انداخت. چیزی خاصی ندید. باید خودش می‌رفت و می‌فهمید چه شده است.

با آن پدر بدگمانش، گفتنش آسان بود. هر چند، کاری هم نبود که پیشتر نکرده باشد. شلواری ساده و کتی کوتاه به بر درِ قدیِ ایوان را گشود، پایش را از روی طارمی رد کرد و آرام از پرچین پایین رفت. با کلّی مکث و سر دزدیدن و دویدن بالاخره از عمارت کاپولت بیرون رفت و به سمت سردابه پا به دو گذاشت.

درون سردابه کم‌نور و سرد بود. سایه‌ای کنار سینهٔ کلونش دیده می‌شد. نه سایه، که یک لکه. یک دشنه، و خون. خون واقعی. کلون‌ها به اندازهٔ خود انسان‌ها انسان بودند. نه مثل آن موجودات کارخانهٔ مونتاگ.

دست به گونهٔ دخترک مرده کشید و گفت «کلون بیچاره!» با گرفتن جای او در موقعیت‌هایی بی‌شماری که پدرش خطرناک می‌شمرد، خدمت شایسته‌ای به او کرده بود. نگاهی به دور و بر انداخت. یک شیشهٔ خالی سم روی زمین بود. «پس چه کسی خنجرت زده؟»

با فرض این که خود رومئو به پیام پنهانی‌اش پاسخ داده باشد، تنها شخصی که می‌توانسته آنجا باشد خود او بود. مگر این که سر قرار نیامده باشد!

«واقعاً؟» پایش را به زمین کوبید. «سر قرار نیامده؟ شرط می‌بندم به دیدار ژوزفین رفته. قسم خورده بود که هیچگاه نگاهش هم نخواهد کرد!»

مگر این که خود رومئو دشنه را در سینه نشانده باشد. نکند از اول هم نقشهٔ خانوادهٔ مونتاگ بوده؟ نکند به قصد کشتن فریبش داده باشد؟ هر کدامش که باشد، دیگر هر چه بینشان بوده تمام است. سردابه را ترک کرد و مسیر آمده را بازگشت.

*

رومئو فریاد زد «مرده؟»

اندروید رومئو گفت «بله قربان.» بازگشت به عمارت مونتاگ با پای پیاده کار دشواری بود و تا ظهر طول کشیده بود. «متأسفانه همین طور است.» اگر زیرروالی برای من‌و‌من کردن برایش کار گذاشته بودند، حتماً این کار را می‌کرد.

رومئو گفت «پس چرا پدرش اعلام کرده که دخترش زنده است؟ که مرگش به اشتباه گزارش شده؟»

«نمی‌دانم.»

«معلوم است که نمی‌دانی. چون فقط یک تکه پلاستیک بی‌مصرفی!» بعد به شدت بدلش را هل داد. «بهت می‌گویم چرا. چون خانوادهٔ کاپولت یک مشت دغلِ دسیسه‌چینند. همین. ژولیت فریبم داده و احتمالاً قصد کشتن یا سرکیسه کردنم را داشته، یا شاید فقط می‌خواسته سنگ روی یخم کند.»

«احتمالاً همین طور است.»

رومئو به تندی گفت «برایم نوشیدنی بیاور! باید ببینم چطور تلافی کنم.»

«حتماً قربان.» صحنهٔ درون سردابه در حافظه‌اش بازپخش شد. برداشتش از صحنه حاکی از دام نبود. اما او که چیزی حالیش نبود. او فقط یک اندوید بود. رفت نوشیدنی بیاورد.

֎


[۱] بافر.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.