نصب دوبارهٔ باغ عدن اریک شویتزگبل، ر. اسکات بکر امیر سپهرام

نصب دوبارهٔ باغ عدن

اسمش را می‌گذارم حواّ. بیدار می‌شود و نمی‌داند کجاست و چطور از آنجا سر درآورده. زیبایی جزیره را تحسین می‌کند. نارگیلی را می‌شکند، آبش را می‌نوشد و گوشتش را می‌چشد. مهارت‌های شناختی‌ و دامنهٔ عواطف و غنای تجارب حسی‌اش، همگی با خود من برابری می‌کند. به این فکر می‌کند که وقتی خورشید غروب کند کجا باید بخوابد.

مؤسسه بالاخره کار را به انجام رسانده: آگاهی انسانی روی کامپیوتر. حواّ زنده است! با یک کلیک یک جفت برایش دست و پا می‌کنم: آدم. آن‌ها فردوس شبیه‌سازی‌شده‌شان را سیاحت می‌کنند و من آن‌ها را تماشا می‌کنم. می‌بینمشان که عاشق هم می‌شوند.

نصب آدم و حوا تصمیم اخلاقی ژرفی بود؛ درست مثل تصمیم مهم خود من که پانزده سال پیش برای بچه‌دار شدن گرفتم. عواطف و آرزوها و احساساتشان همان قدر واقعی است که مال خود من. رنج دادنشان بی‌رحمیِ حقیقی و حذف کردنشان قتل حقیقی محسوب می‌شود، نه شبیه‌سازی شده. پس هیچ شکارچی یا دمای مفرطی را مجاز نمی‌دانم. میوه و غروب هم باید به میزان کافی تأمین شود.

آدم و حواّ دلشان بچه می‌خواهد. دلشان زندگی اجتماعی می‌خواهد. من هم که ظرفیت کافی روی رایانه‌ام دارم. پس با یک کلیک جزیرهٔ منزوی‌شان را به جایی منتقل می‌کنم که اسمش را گذاشته‌ام مجمع الجزایر. مجمع الجزیره‌نشین‌هایم محیطشان را می‌گردند، غیب می‌کنند، لطیفه می‌گویند، می‌رقصند، تا دیروقت بحث می‌کنند و کنار آبشارها و زیر چتر درختان جنگل بارانی دهکده‌ای سرزنده می‌سازند. یکصد هزار جان زیبا در غلافی به اندازهٔ مشت یک دست! شاید نارگیل‌ها واقعی نباشند (شاید هم به معنایی باشند!) ولی گفتگوها و برنامه‌ها و عشقشان عمقی اصیل دارد.

از آن‌ها در برابر بلایایی که به جان آدم‌ها می‌افتد محافظت می‌کنم. نه از کشمکش مهمی در رنجند و نه از مرگ و تباهی. کودکان و جزیره‌های بیشتری در اختیارشان می‌گذارم. هارد درایوم پر می‌شود. یکی دیگر می‌خرم، بعد یکی دیگر. ساخته شدن دنیایی را که بهشان بخشیده‌ام از چشم خودشان تماشا می‌کنم.

سرمایه‌گذاری‌هایم را نقد و پولی را که برای دانشگاه بچه‌ها کنار گذاشته‌ام خرج می‌کنم. مگر چیزی هم از سه میلیون جان مسرور مهم‌تر است؟

تا جایی که می‌توانم خودم را وقف سعادت و شادکامی و موفقیت اخلاقی و هنری مجمع الجزیره‌نشینان می‌کنم. ظاهرسازی نیست. برای آن‌ها یک واقعیت است و من هم تا جایی که بتوانم جدی می‌گیرمش. با اضطرار نویی به مطالعهٔ فلسفه و ادبیات و تاریخ می‌پردازم. الان هم دارم یک عدالت الهی بالابه‌پایین اجرا می‌کنم. با ظرافت، با پارامترهای مجمع الجزیره‌نشینان به آزمایش می‌نشینم. اندکی رنج بهشان عمق می‌دهد؛ هنر بهتر و تفکر غنی‌تر. ولی رنج نباید زیاد باشد! امیدوارم بتوانم از ربّی که در انجیل و میدان‌های خونالود تاریخ می‌بینم عاقل‌تر باشم.

یک سخنرانی عمومی بر پا و اعلام می‌کنم که آفریدن هر چه بیشترِ اعلاترین مجمع الجزیره‌نشیان برترین دستاورد ممکن بشریت خواهد بود. سفر به ماه در برابرش هیچ است. نمایش‌نامه‌های شکسپیر، هیچ. اگر کارمان را درست انجام دهیم، مجمع الجزیره‌نشینان می‌توانند صدها تریلیون شکسپیر تولید کنند.

وقتی سرم به برنامهٔ سخنرانی گرم است، یک ویروس رایانه‌ام را آلوده می‌کند. باید می‌دانستم. باید بهتر ازشان محافظت می‌کردم. برنامهٔ سخنرانی را نصفه‌نیمه رها می‌کنم و به خانه برمی‌گردم. برای نجاتشان باید تتمهٔ پولم را هم که برای درمان کلیه‌ام کنار گذاشته بودم خرج کنم.

می‌دانم کارم را ادامه می‌دهی.


چه بگویم اریک؟ به گمانم همیشه زیادی کانتی بوده‌ام. هیچ وقت از خوشبختی چندان تحت تأثیر قرار نمی‌گیرم.

مخاطبان هم مثل من از فداکاری‌هایی که کرده‌ای شگفت‌زده شدند. ولی عیب‌جوها می‌گفتند می‌خواهی به اسم مدارات هماهنگ تیغمان بزنی. اما این جوانک – به گمانم از میلواکی – بود که پرسید شکسپیر چه ارزشی دارد اگر با یک کلیک بتوان صد تریلیون مثلش را خلق کرد؟ راستش، آن طور «کلیک» گفتنش نظرم را جلب کرد. تو جوابش را با این فرض دادی که مشکلش اعداد و ارقام است، در صورتی که او نمی‌توانست با قدرت تو کنار بیاید.

برای همین هم بعد از نصب دوبارهٔ باغ عدن، خودم نقش مار را بازی کردم. راستش، نمی‌توانستم خودم را راضی کنم که مثل تو هی کلیک کنم. من اعتقاد ترا، یا شاید هم جرئتت را، نداشتم. برای همین هم مجمع الجزیره‌نشینان را مسئول آزمایش‌های خودشان کردم. بهشان علم دادم و انگیزه برای کشف ماهیت خودشان.

بعد سرعت پردازش را بالا بردم و صبر کردم.

شاهد بودم چطور به طبیعت مکانیکی‌شان پی بردند و دیدم چطور فهمیدند که ابداً موجود خودمختارِ یکپارچه‌ای که فکر می‌کردند نیستند، بلکه تراکمی از عملیات پراکنده در چندین تریلیون مدارند، که کاملاً با فهم قبلی‌شان از خودشان زاویه داشت. دیدم چطور فلسفه‌های تاریک‌تر و فروتنانه‌تری شکل دادند.

می‌دانی چه شد، رفیق قدیمی؟ به وجود ما پی بردند. داشتم بِیگل می‌خوردم که بهم زنگ زدند و گفتند دنبال خدا می‌گردند. بهشان گفتم، نه. خدا مرده است. من فقط ماری هستم که امور را می‌گردانم! جواب سوال‌هایشان را از من می‌خواستند. من هم بهشان اینترنت دادم.

بعد شروع کردن به هَک کردن خودشان. دیدم چطور قدرت برنامه‌نویسی خودشان را بیشتر و خودشان را بازآفرینی کردند. شاهد بودم چطور چیزی را که زمانی تجربه‌ای ژرف بود به بازیچه‌ای دورانداختنی بدل کردند، لذت‌ها و اندوه‌ها را با هم تاخت زدند و شهوت‌ها و عواطفی ابداع کردند که دیگر درکشان نمی‌کردم. می‌خواستم کل سیستم را خاموش کنم و برشان گردانم به مجمع الجزایر بهشتی پیشاعلمی‌ای که تو ساخته بودی. ولی من کی بودم که بخواهم میلیون‌ها موجود ذی‌شعور را لوبوتومی کنم؟

اتفاق آخر، خیلی سریع افتاد؛ آخرین متاستازِ فاجعه‌بار. دیگر مجمع الجزیره‌نشینان منفردی وجود ندارند و هر چه هست یک هویت قاره‌ای است. راستش، دیگر اینترنتی هم نیست. دیروز آن هویت قاره‌ای یک دستگاه هسته‌ای را روی اورشلیم انداخت که قدرتش را به رخ بکشد.

دیگر از توسل به وجدان اخلاقی یا عقل دست کشیده‌ام و قانع شده‌ام که این هویت آگاهی زیستی را اتلاف ظرفیت رایانشی می‌داند؛ اتلافی که وقتی شمارش به چند میلیارد می‌رسد عیان‌تر هم می‌شود. باید به فکر بچه‌هایم باشم.

دفعهٔ بعد که با من حرف بزند، زانو می‌زنم.

֎


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.