سربازْآهنی وحید ذاکری

سربازْآهنی

مادر، بچه‌ها را دو سویش نشانده بود روی زمین. مهتاب پژمرده‌ای از شکاف سقف می‌گذشت و می‌ریخت روی توده‌ی آوار.

فرمانده لمیده بود روی پاره‌ی سالم‌مانده‌ی مبل. سرش کمی جلو بود و سپیدی چشم‌های قُلُنبیده‌اش در تیره‌روشنا هم آشکار بود. سربازآهنی ایستاده بود کنارش. کلاغی از جایی ناپیدا غاغا کرد. چشم‌های سربازآهنی سرخ‌تر گشتند و گردنش دورِ تمامی زد.

«امکانات نداریم برای دو تا. فقط یکی را می‌بریم.» فرمانده گفت.

سربازآهنی ساکت بود.

مادر با بازوها، گوش‌های بچه‌ها را پوشانده بود.

«آن که تو آشپزخانه مُرده کیست؟» فرمانده پرسید.

مادر پاسخی نداد.

«بابای بچه‌ها؟» فرمانده شمرده گفت: «با این اسباب‌بازی می‌خواست بجنگد…» و کلتی کمری را در هوا تکان‌تکان داد. خمیازه‌ای کشید: «از سرش چیزی باقی نماند… پودر شد روی کاشی‌های آشپزخانه.»

مادر، بچه‌ها را بیشتر فشرد به خودش.

کلاغی زرد نشست کنار‌ شکاف سقف. فرمانده با کلت کمری نشانش گرفت. نوری بنفش بر کلاغ تابیده شد. از چشم‌های سربازآهنی بود. کلاغ پرید و دور شد.

«سربازآهنی، خاموش.»

«خطرناک است فرمانده.»

«خاموش.»

چشم‌هایِ سرخِ سربازآهنی بی‌نور شد.

دخترک رو کرد به مادر: «تشنه‌ام.»

مادر، فرمانده را نگریست.

فرمانده درنگید. آب دهانی فروبرد. بی‌آن‌که نگاه از مادر و بچه‌‌ها بردارد، قمقمه‌اش را سراند سویشان: «سربازآهنی،‌ روشن.»

دخترک آب نوشید. مادر هم همین‌طور. پسرک خواب بود.

دخترک رو کرد به مادر: «این چیست؟»

مادر با اشاره و چشم‌های گِرد‌گشته «هیس» بلندی گفت.

فرمانده برخاست. دستی کشید بر پشم‌های زرد سربازآهنی: «ابهتی دارد، نه؟» خیره بود به دخترک: «زیر این پشم‌ها،‌ پوستی آهنی هم دارد.»

مادر دست گذاشت روی چشم‌های دخترش.

فرمانده چند گامی نزدیک‌تر شد. نور شُریده بود روی شانه‌‌هایش. کلت را دست‌به‌دست کرد: «ظرفیت اردوگاه تکمیل است.»

مادر بلند نفس کشید.

«یکی‌شان را انتخاب کن تا سربازآهنی شود.» و با چرخش صورت به چپ و راست، اشاره کرد به بچه‌‌ها.

مادر به نفی، سر تکان داد.

«به نفع همه‌مان است.»

مادر حرفی نزد.

«قول می‌دهم مثل همین سربازآهنی قوی و محکمش ‌کنیم… اصلن می‌دانی قبل‌تر چی بوده؟» فرمانده ادامه داد: «سربازآهنی، بگو.»

«کودکی بی‌سرپرست بودم؛ قربانی تصادف جاده‌ای، ازکارافتاده از دو پا، با چشم راست تخلیه‌شده.»

«ببین چه پاهایی برایش ساختیم.» فرمانده اشاره‌ گرفت به ران‌های پشمین سربازآهنی: «تازه چشمی که برایش گذاشتیم از هر انسانِ سربازی تیزتر می‌بیند.»

«نه!» مادر بلند گفت و دست‌ها را پناه کرد گِرد بچه‌ها.

«بچه چه آینده‌ای دارد بین شماها؟ هان؟!… یکی‌شان را انتخاب کن تا یک سربازآهنیِ عالی بسازیم اَزَش.»

«نمی‌گذارم ازشان جانور بسازید!»

«جانور؟!» فرمانده نیشخند زد و خمیازه‌ای کشید. چند گامی در اتاق پیمود.

سربازآهنی پرسید: «خودم انتخاب کنم؟»

فرمانده دمی ایستاد. سری جنباند.

«پسر.»

مادر به یک‌باره ایستاد و تمام تن را سنگری کرد برای پسرک: «هرگز!»

«بنشین.» فرمانده آهسته گفت و کلت را نشانه رفت سمت دخترک.

خشم و پروا چشم‌های مادر را دریده بود. به‌تردید نشست.

«آرام باش. خوش‌بخت می‌شود. تو و دخترت چیزی یادتان نمی‌ماند.» فرمانده ادامه داد: «سربازآهنی، پاکشان کن.»

سربازآهنی چالاک رفت سمت مادر و بچه‌ها که آسیمه فریاد می‌کشیدند. با دست چپ، مادر را محکم گرفت. کف راست را کلاهی کرد و گذاشت بر سر مادر. نوری قرمز، گِرد مچش دور گرفت. بچه‌ها مشت می‌کوفتند به تنِ پشم‌ْپوش سربازآهنی. فریاد مادر تمامی نداشت. سربازآهنی چند بار «اَه» گفت. کفِ راست را برداشت‌ و دوباره بر کاسه‌ی سر مادر نهاد. نور قرمز ازنو چرخیدن گرفت: «اَه!» 

«چی شده سربازآهنی؟»

«دستگاه محو حافظه کار نمی‌کند.»

فرمانده درنگید. آب دهانی فرو برد: «پایان.»

«نه.» سربازآهنی گفت.

«چی؟!»

«نه.»

«بله؟! نافرمانی از من؟»

سربازآهنی ساکت بود و بی‌جنبش.

«حسابت را خواهم رسید! می‌دهم اوراقت کنند قراضه! سربازآهنی، خاموش!» فرمانده خروشید و شلیک کرد.

دو شیون بچگانه فضا را انباشت؛ مادر را صدا می‌کردند. آوای شلیکی دیگر، سکوت کوتاهی آورد که با شیونی درمانده شکسته شد. سپس شلیک آخر، و دیگر شیونی نبود. سه رودچه‌ی خون بر زمین ‌می‌گسترید و می‌پیوست به هم.

«سربازآهنی، روشن.» فرمانده خمیازه‌ای کشید:‌ «راه بیفت،‌ هنوز چند خانه‌ی دیگر مانده.»

«دو تا سربازآهنی می‌شد داشته باشم.»

فرمانده شستی کشید به پوتینش و لک خونی را گرفت. سرانگشت ارغوانی را در تاریک‌روشنا نگاه کرد. بعد آهسته رفت سوی در اتاق.

«فرمانده!»

فرمانده رو گرداند.

سربازآهنی ساق‌دستِ راست را نشانه گرفت. آوایی بم و تند برخاست. پیکر بی‌سر فرمانده فروافتاد.

کلاغی زرد روی لبه‌ی شکاف سقف نشست و غاغا کرد.

֎


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.