زیربرچسب: هویت


آثار در فضای استعاره (16)

سربازْآهنی وحید ذاکری

سربازْآهنی

مادر، بچه‌ها را دو سویش نشانده بود روی زمین. مهتاب پژمرده‌ای از شکاف سقف می‌گذشت و می‌ریخت روی توده‌ی آوار.
فرمانده لمیده بود روی پاره‌ی سالم‌مانده‌ی مبل.

چیزهایی به شکل کلّه - لوییس کارلوس باراگان - حمید هاشمی کهندانی

چیزهایی به شکل کلّه

راوی منزوی داستان با رشد قارچ‌هایی شبیه سر انسان در گوشهٔ حمامش روبه‌رو می‌شود؛ موجوداتی که خاطراتش را زنده و روانش را تسخیر می‌کنند و به پیوندی هولناک میان درمان و انگل بدل می‌شوند.

سفر دوزخی شاهزادهٔ دشت‌های شرقی بهزاد قدیمی

سفر دوزخی شاهزادهٔ دشت‌های شرقی

ای چراغ آسمان‌ِ چراغانی، ای یگانه‌ترین چراغ! ای چشم شاهد بر ماجرای من و شاهزاده‌ام، تو که همه‌چیز را دیده‌ای؛ شاهد بوده‌ای! به من بگو، آیا شاهزادهٔ شنل‌پوشم را در این خیابان دیده‌ای؟

آدمک - سوزان سانتاگ - مهدی مرعشی

آدمک

از آنجایی که دیگر طاقتم طاق شده، تصمیم گرفته‌ام تا کاری کنم و اوضاع را تغییر بدهم. برای همین از انواع گوشت، مو، ناخن، و غیره و غیرهٔ پلاستیکی ژاپنی آدمک بدلی‌ای ساخته‌ام.

بازدم - تد چیانگ - امیر سپهرام

بازدم

در جهانی که هوا منبع حیات و تفکر است، دانشمندی برای کشف راز حیات و جهان زندگی‌اش را به خطر می‌اندازد و تلاش می‌کند آیندهٔ تمدنش را گمانه‌زنی و سرگذشتش را برای آیندگان ثبت کند.

صدایش جانوری است وحشی و تیزپا - نیتان ساسنیک - امیر سپهرام

صدایش جانوری است وحشی و تیزپا

جانور دندان نشان می‌دهد و چنگال در خاک فرو می‌برد و می‌غرد. بریت پا سفت می‌کند و به صدایش چشم می‌دوزد و به سختی نفس می‌کشد و از چانه‌اش خون می‌رود. خشمگین است، بیش از هر زمان دیگری در سراسر زندگی‌اش.

تزئینی - پی.ای. کورنل - امیر سپهرام

تزئینی

آنی رباتی انسان‌نماست که بنا است همدم صاحبش باشد. رابطه‌شان نزدیک و صمیمی است، تا این که صاحب علاقه‌اش به آنی از دست می‌دهد. آنی سعی می‌کند با یادآوری خاطرات قدیمی، احساسات گذشته را بازگرداند.

ناظران - تئودور استرِجن - امیر سپهرام

شاهدان

میلبورن عینکی منحصربه‌فرد اختراع می‌کند که جنبه‌های پنهان واقعیت را آشکار می‌سازد. از دوستش می‌خواهد با این دستگاه آزمایش کند و ببیند آیا دختری که عاشقش شده واقعاً انسان است.

کفش‌ها و آدم‌ها - علی حاتم

کفش‌ها و آدم‌ها

مردی که کفش‌هایش شب‌ها بدون اجازه او بیرون می‌روند. او می‌فهمد که کفش‌ها در حال تجربه‌هایی هستند که خودش هرگز نداشته است. روزی، کفش‌ها معشوقه‌ای قرمز پیدا می‌کنند و مرد را با افکار فلسفی و تنهایی‌اش تنها می‌گذارند.

لوپ سفید - اویس دلبری

لوپ سفید

در پستی میان دو کوه، آنجا که رویای شبش با زوزهٔ گرگ‌ها مشتبه می‌شد، اردوگاه سیرک برپا شده بود.
روزهای آخری بود که در آن اردوگاه چادر زده بودیم. آنچه اعضای سیرک در کولهٔ عمرشان داشتند، فقط تصویری از گذشته بود، نه رویایی از آینده.

چرا باید به لپ‌تاپ خود استیکر بزنیم - مهدی بنواری

چرا باید به لپ‌تاپ خود استیکر بزنیم

روی تصویر تمرکز کردی. پیرزن پوستی سفید و شفاف داشت و کوتاه قد بود و لباسی محلی به تن داشت. نفهمیدی لباس مال کجا بود، فقط این قدر فهمیدی که لباس محلی جایی است و سرتاپا سیاه.

پولاریس - اچ.پی. لاوکرافت - مهدی بنواری

پولاریس

زیر روشنی محو هلال ماه رو به محاق، برای نخستین بار شهر را دیدم که خاموش و خواب‌آلوده بر فلاتی غریب، گسترده میان دو قلهٔ نامکشوف، لمیده بود. حصارها و بروجش، ارکان، قُبه‌ها و سنگ‌فرش‌هایش را از مرمری رنگ‌پریده و مخوف برآورده بودند.