مضمون: زمان
آثار در فضای استعاره (4)
نمیدانم دیگر چه قدر زمان برایم مانده.
هر لحظه ممکن است این داستان به پایان برسد، روی جملهای ناتمام بمیرد و روی نیمهای از یک واژه معلق بماند. آنگاه باید نقطهٔ پایان این داستان غریب را خودت بگذاری.
یک گروه مخفی لحظات بیهدف زندگی افراد را میدزدد و آنها را برای هدفی بزرگ ذخیره میکند. اما آیا آنها با بازگرداندن لحظات تلف شده به ما خدمت میکنند یا هر ثانیه زندگیمان، حتی آنهایی که تلف میکنیم، حق ماست؟
ما بالانشینانیم. بالانشینانیم ما. آویزان از اِمپایر استِیتی که سیمان و سنگ آهکش فرومیریزد. به پایین به طنابها و قرقرههایی نگاه میکنیم که بین ساختمانها کشیده شدهاند. گیاهان سبز و باغچههایی را میپاییم که روی پشت بامهای بلندِ بلند میرویند.
دو مشت جلوی چشمم بودند و آفتاب درخشان از پشت دستها باز میتابید. «چپ یا راست؟» خودم را میبینم که انگشت کودکانهام را دراز میکنم، مردد میمانم و بعد به دست چپ اشاره میکنم. مشت برمیگردد، باز میشود. پوچ است.




