بازنشر از بایگانی هفتهنامهٔ «تماشا» با تلاش برای حفظ قالب و رسم الخط. توضیح در بایگانی تماشا.
تماشا - سال اول - شمارهٔ سی و نهم - ۲۵ آذرماه ۱۳۵۰
ساعت ۱:۵۰ به وقت گرینویچ، در روز اول دسامبر ۱۹۷۵، زنگ تمام تلفنهای جهان به صدا درآمد. دویست و پنجاه میلیون نفر با ناراحتی یا نگرانی، گوشیهای تلفن را برداشتند و چند ثانیهای به آن گوش دادند. آنها که نیمهشب از خواب پریده بودند، پنداشتند که دوستی دورافتاده از شبکهٔ تلفنی ماهوارهای، که از روز پیش با هیاهوی بسیار به کار افتاده بود درصدد گفتگو با آنهاست. اما صدائی از گوشی نمیآمد، جز صداهائی که بعضیها آن را هیاهوی امواج دریائی دانستند، و بعضیهای دیگر صدای نوسان سیمهای چنگ در برخورد با طوفان. و خیلیهای دیگر نیز بودند که در آن لحظه صدای رازآمیز کودکانهای شنیدند - صدائی چون صدای تپیدن خون در رگ، که به کمک صدفی وارونه، بر گوش بشنوند. این صدا هر چه بود، بیش از ۲۰ ثانیه دوام نداشت، و پس از آن جای خود را به صدای عادی تلفن داد.
غالب مشترکان تلفن در جهان، با دلخوری گفتند: «اشتباه گرفتهاید.» و گوشی را گذاشتند. بعضیها کوشیدند که توضیحی بخواهند، اما خط مشغول بود. در عرض چند ساعت، همه این ماجرا را از یاد بردند جز آنها که وظیفهشان حکم میکرد که به دنبال این جور چیزها باشند.
در مرکز تحقیق ادارهٔ پست، تمام صبح آن روز بحث در این باره ادامه داشت. ادامهٔ بحث، بدون آنکه از گرمی بیفتد، به وقت ناهار کشید و مهندسان گرسنه به رستوران کوچک کنار جاده هجوم بردند.
ویلی اسمیت، مسئول بخش الکترونیک، گفت:
- من هنوز فکر میکنم که همزمان با شروع کار سیستم ماهوارهای، یک موج معمولی در آن افتاده.
ژول رینر، طراح فضائی، که از شدت خستگی خمیازه میکشید، گفت:
- حتماً عیب از ماهواره بوده، اما چرا اینقدر دیر؟ شروع کار ماهواره در ساعت دوازده بود، اما این بلا در ساعت دو بعد از نیمه شب به سر مشترکین ما آمد.
باب آندروز، برنامهریز کامپیوتر، پرسید:
- دکتر، تو چه فکر میکنی؟ از صبح تا حالا ساکت نشستهای. حتما در این مورد نظری داری.
دکتر جان ویلیامز، رئیس بخش علوم ریاضی، نگاهی موشکافانه کرد و گفت:
- بله، دارم، اما آنرا جدی نمیگیرید.
- اشکالی ندارد، حتی اگر از آن افسانههای علمی هم که با اسم مستعار مینویسی، احمقانهتر باشد، باز ممکن است سر نخی به دست ما بدهد.
ویلیامز سرخ شد، اما نه زیاد. همه داستانهای او را میشناختند و از نوشتن آنها شرمنده نبود. از این گذشته، داستانهایش کتاب هم شده بود. (و با آنکه قیمتش پنج شیلینگ بود، هنوز دویست نسخهای از آنرا داشت.)
او، که با رومیزی ور میرفت، گفت:
- خیلی خوب. این موضوعی است که از چهار سال پیش ذهن مرا مشغول کرده. شما هیچوقت متوجه شباهت بین مرکز تلفن خودکار و مغز انسان شدهاید؟
یکی از شنوندگان ریشخندش زد:
- مگر میشود که متوجه نبود؟ این یک فکر بر میگردد به زمان گراهام بل.
با ناراحتی نگاهی به چراغ مهتابی بالای میز کرد، که در این روز مهآلود زمستانی نورش لازم مینمود.
- ممکن است، من هیچ مدعی مالکیت آن نیستم. اما میخواهم بگویم حالا دیگر وقتش است که آنرا جدی بگیریم. چه به روز این چراغها آمده است؟ درست پنج دقیقه است که نورشان میلرزد.
- برای چراغها ناراحت نشو. شاید «مازی» یادش رفته است پول برقش را بدهد. بهتر است دنبال تئوری خودت را بگیری.
- زیاد هم تئوری نیست. واقعیت سادهای است. ما میدانیم که مغز انسان سیستمی است از کلید - یاختههای عصبی - که رابطهٔ دقیق و بینقص آنها را اعصاب در دست دارد. مرکز تلفن خودکار نیز سیستمی است از کلید - سلکتورها و غیره - که رابطهٔ آنها را سیم برقرار میکند.
اسمیت گفت:
- فرض میکنیم اینطور باشد، اما این شباهت، کمک زیادی به تو نمیکند. مگر نه اینکه تعداد یاختههای مغز در حدود پانزده میلیارد است؟ این تعداد یاخته با تعداد سوئیچهای مرکز تلفن خودکار اصلاً قابل مقایسه نیست.
پاسخ ویلیام را صدای گوشخراش هواپیمای جتی که در ارتفاع کم پرواز میکرد برید و او ناچار شد تا پایان گرفتن ارتعاش رستوران صبر کند. آندروز غرغرکنان گفت:
- تا حالا ندیده بودم اینقدر پائین پرواز کنند. فکر میکردم خلاف مقررات است.
- همینطور هم هست ولی ناراحت نباش، مرکز کنترل فرودگاه لندن توقیفش میکنند.
رینر گفت:
- شک دارم. همین فرودگاه لندن بود که هواپیمای کنکورد کوتاهپرواز را آورد. با این وصف نشنیده بودم اینقدر پائین حرکت کنند. خوشحالم که طبقهٔ بالا نبودم.
اسمیت پرسید:
- بالاخره میخواهیم به بحثمان ادامه بدهیم یا نه؟
ویلیامز بدون ناراحتی ادامه داد:
- تو در مورد آن پانزده میلیارد یاختهٔ عصبی مغز درست میگوئی، و نکتهٔ اصلی هم همین است. پانزده میلیارد، عدد بزرگی به نظر میرسد، اما این طور نیست. در سالهای دههٔ ۱۹۶۰، تعداد کل کلیدهای مراکز تلفن خودکار جهان بیش از پانزده میلیارد بود. اما حالا تعداد این کلیدها پنج برابر بیشتر شده است.
رینر بسیار آرام گفت:
- متوجهم، و به این ترتیب حالا دیگر ظرفیت ارتباطش پر شده، بخصوص که ماهواره هم به آن وصل شده و در خدمت تلفن درآمده.
- عیناً همینطور است.
لحظهای ساکت شدند و جز صدای آژیری که از دوردست میآمد، صدائی به گوش نمیرسید.
اسمیت گفت:
- بگذار موضوع را روشنتر کنیم. منظورت اینست که سیستم تلفن جهانی اکنون به صورت یک مغز غولآسا در آمده؟
- این تعبیر کمی ناقص است، بهتر است آنرا مغزی بشرآسا بنامیم. من ترجیح میدهم که اندازهٔ آنرا اعجابآور تصور کنم.
ویلیامز، دستهایش را روی میز قرار داد، آنها را جدا از هم مشت کرد، و ادامه داد:
- ما دو قطعه اورانیوم ۲۳۵ داریم، تا هنگامی که آنها را جدا از هم نگاه داریم هیچ اتفاقی نمیافتد. اما وقتی آنها را با هم یکی کنیم، (این حرکت را با دستهایش نشان داد) چیزی که خواهیم داشت، با یک قطعهٔ بزرگتر اورانیوم فرقی ندارد. در این صورت حفرهای خواهیم داشت که این سر تا آن سرش نیم مایل فاصله دارد.
- شبکههای تلفنی ما هم همینطورند، تا امروز به صورت دستگاههای مستقلی بودهاند. اما حالا آمدهایم با پیوستن آنها بر یکدیگر، ناگهان با چیزی اعجابآور روبرو شدهایم.
اسمیت پرسید:
- این چیز اعجابآور چیست؟
- اگر بخواهیم نام مناسبی به آن بدهیم، بد نیست بگوییم: «آگاهی اعجابآور».
رینر گفت:
- یعنی مخزنی عظیم از آگاهی. خوب، این چه ربطی به ارگانهای حسی دارد؟
- آها، این شبکه از تمام اطلاعاتی که رادیوها و تلویزیونهای روی زمین پخش میکنند، تغذیه میکند. آنچه اینها به شبکهٔ تلفنی میدهند قابل تأمل است. آنوقت نوبت به اطلاعات اندوخته شده در کامپیوترها میرسد، این شبکه به آنها نیز دسترسی دارد - همچنین است وضعیت آن با کتابخانههای الکترونیک، سیستمهای رادیابی رادار، و کارخانههای اتوماتیک. با این ترتیب ارگانهای حسی کافی در اختیار خواهد داشت. ما نخواهیم توانست تصویری را که این شبکه از جهان خواهد داشت مجسم کنیم. اما اینرا میتوانم بگویم که تفکرش بسیار غنیتر از تفکر ماست.
رینر گفت:
- همهٔ این حرفها قبول. چون یک موضوع سرگرمکننده است. حالا این شبکه عظیم، جز تفکر چه کاری از دستش برمیآید؟ چون دست و پا ندارد، جائی نمیتواند برود.
- چه نیازی به سفر دارد؟ همیشه در همهجا هست! تمام ابزارهای برقی روی کرۀ زمین به منزلهٔ دست و پای آنست.
آندروز به میان حرف او پرید:
- حالا تازه من دارم علت تأخیر را میفهمم. بارگیری آن در ساعت دوازده شب بود، اما تولدش در ساعت یک و پنجاه دقیقه صبح انجام گرفت. صدائی که همه ما را بیدار کرد، فریاد او پس از تولد بود.
این برداشت طنزآمیز وی مورد توجه واقع نشد و کسی لبخندی نزد. لرزش آزاردهندهٔ نور چراغهای بالای سر هنوز ادامه داشت و هر لحظه بیشتر میشد. بعد «جیم اسمال»، کارمند قسمت نیرو، با سرو صدای همیشگیاش در رستوران را باز کرد و وارد شد، خندهکنان، کاغذی را که در دست داشت در برابر دیدگان همکارانش تکان داد و گفت:
- بچهها، اینجا را نگاه کنید، من ثروتمند شدم. تاحالا هیچ دیده بودید ترازنامهٔ حساببانکی اینطور باشد؟
دکتر ویلیامز کاغذ را گرفت، نگاهی به ستونهای ارقام آن کرد و بلند خواند:
- ۹۹۹،۹۹۹،۸۹۷،۸۷ پوند اعتبار.
و در میان بهت و حیرت عمومی، ادامه داد:
- چیز غیر عادیئی نیست. معنی این ماجرا اینست که کامپیوتر اشتباه کوچکی کرده، از وقتی که بانکها سیستم دهدهی را اعمال میکنند گاهی از این اشتباهات رخ میدهد.
جیم گفت:
- میفهمم، میفهمم، اما بگذار یک خرده کیفور باشم. میخواهم این ورقه را قاب بگیرم - اصلاً چه میشود که من به اتکای این ورقه، یک چک چند میلیونی بکشم؟ اگر چنین چکی برگردد میتوانم بانک را تحت تعقیب قرار دهم؟
رینر پاسخ داد:
- نه به این راحتی. شرط میبندم که بانک از سالها پیش به فکر چنین روزی بوده و در یک جای آن صورت حساب، جملهای نوشته که از خودش سلب مسئولیت بکند. بهرحال - این صورت را چه وقت گرفتی؟
- درست سر ظهر، مستقیماً به اداره آوردند. این بود که زنم شانس دیدن آنرا پیدا نکرد.
- هوم، به این ترتیب، این محصول امروز صبح کامپیوتر است. حتماً بعد از نیمه شب بود…
- چه میگویی؟ منظورت چیست؟
کسی پاسخش نداد.
ویلی اسمیت پرسید:
- اینجا کسی هست که از سیستم بانکداری اتوماتیک اطلاعی داشته باشد؟ نحوهٔ ارتباط این سیستمها با یکدیگر چگونه است؟
باب آندروز گفت:
- مثل همهٔ ارتباطهای دیگر، طرز کارشان مثل هم است. در تمام دنیا کامپیوترها با هم گفتگو میکنند. جان، این نکته به درد تو میخورد. اگر ناراحتی جدیئی در پیش باشد، این یکی از مواردی است که شروع ناراحتیها را اعلام میکند. البته، بجز ناراحتی سیستم تلفنی که خودش مسئلهایست.
رینر گفت:
- به سؤالی که پیش از آمدن جیم مطرح کرده بودم کسی جواب نداد، این «ابرمغز» عملا چه خواهد کرد؟ رفتارش دوستانه خواهد بود، یا خصمانه و یا بی تفاوت؟ اصولا تشخیص خواهد داد که ما وجود داریم؟ یا فقط علامتهای الکترونیک را واقعیت خواهد دانست؟
ویلیامز قیافهای جدی و مطمئن گرفت و گفت:
- میبینم که کمکم دارید حرف مرا باور میکنید. من سؤال ترا با طرح سؤال دیگری پاسخ میگویم. یک بچهٔ تازه تولد چه میکند؟ به دنبال غذا میگردد.
نگاهی به نور لرزندهٔ چراغها کرد و در حالی که گفتی فکری تازه به مغزش رسیده است گفت:
- خدای من، این نوزاد فقط به یک نوع غذا نیاز دارد - برق.
اسمیت گفت:
- این مزخرفات خیلی طول کشید، پس این ناهار ما چه شد؟ بیست دقیقه پیش سفارش دادیم.
کسی محلی به او نگذاشت، رینر، دنباله حرف ویلیامز را گرفت:
- بعد به اطراف نگاه میکند و دست و پایش را تکان میدهد. در واقع، مانند هر بچۀ در حال رشد دیگری، شروع به بازی خواهد کرد.
کسی آرام گفت:
- و بچهها علاقهای به شکستن اشیاء دارند.
- و خدا می داند که این نوزاد چقدر اسباب بازی دارد. این هواپیمای کنکوردی که چند دقیقه پیش از بالای سر ما گذشت. ابزارهای اتوماتیک. چراغهای راهنمای خیابانهای شهر.
اسمال به میان حرف او پرید:
- چه اشارهٔ جالبی کردی. انگار رفت و آمد در خیابانها دچار اشکالی شده - ده دقیقهای میشود که اتومبیلها متوقف شدهاند، مثل اینکه راهبندان است.
- فکر میکنم آتشسوزی رخ داده باشد. صدای آژیر شنیدیم.
- من دو بار شنیدم، و صدائی هم از طرف بخش صنعتی شهر به گوشم رسید که به انفجار میماند. امیدوارم چیز مهمی نباشد.
- اوه!!! چندتا شمع پیدا کنید، چشمچشم را نمیبیند.
- یک چیزی یادم آمد - آشپزخانهٔ اینجا تمام برقی است. اگر ناهاری گیرمان بیاید، با رفتن برق حتماً ناهار سرد خواهد بود.
- مدتی را که منتظر ناهار هستیم اقلا میتوانیم روزنامه بخوانیم. جیم، آن روزنامهای که داری تازه است؟
- بله، هنوز فرصت نکردهام که نگاهش کنم. هوم... معلوم میشود که امروز صبح حوادث عجیب و غریبی اتفاق افتاده است. چراغهای راهنمای راهآهن قطع شده - لولههای آب ترکیده و به مرکز شهر زیان زده - دربارهٔ تلفنهای اشتباهی دیشب شکایتهای زیادی شده است...
روزنامه را ورق زد و ناگهان خاموش شد.
- موضوع چیست؟
اسمال، بدون اینکه حرفی بزند، روزنامه را به دیگران داد. فقط صفحهٔ اول منظم بود. صفحات داخلی، تمام ستونها پر از حروف در هم و بیمعنی چاپی بود و گهگاه آگهیهای متناقضی نیز به چشم میخورد که به صورت جزیرههائی در دریای حروف بیمعنی دیده میشد.
آندروز گفت:
- اینهم نتیجهٔ حروفچینی و صفحهبندی اتوماتیک است. میترسم دستگاههای الکترونیک بلاهای بزرگتری به سر ما بیاورند.
ویلیامز ترس از سنگینی مصیبت را بیشتر کرد:
- من هم میترسم، من هم میترسم.
اسمیت با صدائی خشک و خشن گفت:
- موضوع دیگری برای گفتگوی پیدا کنید، اگر این مزخرفات ادامه پیدا کند مجلس دوستانهمان خراب میشود. من اعتقاد دارم که هیچ مسئلهٔ ناراحتکنندهای وجود ندارد - حتی اگر فانتزی استادانه جان هم درست باشد. فقط کافی است که کلید ماهواره را بزنیم و از کار بازش داریم - آنوقت همه چیز به جای دیروز بر میگردد.
ویلیامز چیز تازهای مطرح کرد:
- Prefrontal lobotomy. فکر آن را هم کردهام.
- چه؟ آهان، بله - منظورت برش لایههای مغزی است. بدون شک چارهٔ کار همین است. البته گران تمام میشود، و ما ناچاریم به زمان ارسال تلگرام برگردیم. اما تمدن زنده میماند.
از نقطهای، نه چندان دور، صدای انفجار کوتاه و تندی به گوش رسید.
آندروز با حالتی عصبی گفت:
- این وضع را نمیتوانم تحمل کنم. بگذارید ببینیم بیبیسی چه میگوید. الان اخبار ساعت یک شروع شده است.
کیف دستی خود را باز کرد و یک رادیوی ترانزیستوری از آن بیرون آورد.
«... افزایش بیسابقهٔ حوادث صنعتی، انفجار مشکوک سه توپ در تأسیسات نظامی ایالات متحده. بسیاری از فرودگاهها به علت نامنظم شدن کار رادارهایشان موقتاً باند را بستهاند، بانکها و بورسها و صرافیها به علت غیرقابل اعتماد بودن کامپیوترها و ماشینهای حسابشان تعطیل شدهاند (اسمال گفت: «مال مرا میگوید.» و بقیه با هیسهیس ساکتش کردند.) لطفاً یک لحظه تأمل بفرمائید - گویا خبر تازهای است... بله، آخرین خبر حاکی است که کنترل ماهوارهها بکلی از دست انسان خارج شده است. ماهوارهها دیگر به دستور زمین کار نمیکنند. با توجه به...»
صدائی بیبیسی قطع شد و حتی صدای خاص امواج نیز فرو مرد. آندروز فوراً رادیو را برداشت و عقربه را روی صفحهٔ رادیو گرداند. اما از هیچ موجی صدائی بر نخاست.
رینر، با صدائی که از تشنج میلرزید گفت:
- جان، آن برش لایههای مغزی چارهٔ خوبی بود. بد شد که نوزاد خیلی زودتر از ما به فکر آن افتاد.
ویلیامز به آرامی روی پاهایش برخاست و گفت:
- بهتر است به آزمایشگاه برگردیم. حتماً راه چارهای پیدا خواهد شد.
اما خوب میدانست که بسیار بسیار دیر شده است. زیرا زنگ خطر مدتها بود که به صدا در آمده بود.
֎
▼ برای کسانی که مایلند اصل داستان چاپ شده در مجلهٔ تماشا را ببینند یا بخوانند. ▼
