مسافرها - رابرت سیلوربرگ - مهدی مرعشی

مسافرها

الان، از من فقط تکه‌پاره‌هایی بجا مانده. پاره‌هایی از خاطرات، مثل کوههای یخ جدا شده از یخچال، خودشان را رها کرده‌ و راهشان را گرفته‌اند و رفته‌اند. هر وقت یکی از مسافرها ولمان می‌کند، همینطور می‌شود. بدنهایمان را قرض می‌گیرند و هیچ وقت درست نمی‌فهمیم با آن چه کرده‌اند. تنها چیزی که برای ما می‌ماند اثری‌ست، یا ردپایی.

مثل ماسه‌ای که به بطری‌ای از دریا گرفته چسبیده باشد. مثل زق‌زق پایی که قطعش کرده باشند.

پا می‌شوم. خودم را جمع و جور می‌کنم. موهایم به هم ریخته است؛ شانه‌اش می‌کنم. صورتم از بیخوابی چروک افتاده. دهانم به ترشی می‌زند. آیا مسافرم با دهانم پِهِن می‌خورده؟ ازشان بعید نیست. همه کار می‌کنند.

صبح است.

صبحی خاکستری و بلاتکلیف. مدتی به صبح چشم می دوزم، و بعد لرزلرزان پنجره را مات می‌کنم و به جایش به سطح خاکستری و بلاتکلیف پنجره خیره می‌شوم. اتاقم بهم ریخته است. آیا زنی را اینجا آورده‌ام؟ توی زیرسیگاری‌ها خاکستر هست. دنبال ته‌سیگارها می‌گردم و چندتایی پیدا می‌کنم که رویشان رد رژ لب هست. آری، زنی اینجا بوده.

به ملافه‌ها دست می‌زنم. هنوز از گرمای بدن‌ها گرمند. هر دو بالش مچاله و بهم ریخته‌اند. زن رفته است، و مسافر هم رفته است، و من تنهایم.

یعنی این بار چقدر طول کشیده؟

گوشی را بر می‌دارم و به مرکز زنگ می‌زنم. می‌پرسم «امروز چه روزیه؟»

صدای زنانهٔ بی‌احساس کامپیوتری می‌گوید: «جمعه، چهارم دسامبر ۱۹۸۷.»

«ساعت؟»

«نه و چهل و یک دقیقه به وقت استاندارد شرق.»

«وضع هوا؟»

«دمای پیش‌بینی شدهٔ امروز بین سی تا سی و هشت درجهٔ فارنهایت. دمای فعلی سی و یک درجه. وزش باد از شمال، شانزده مایل بر ساعت. احتمال بارش: اندک.»

«برای خماری الکل چی پیشنهاد می‌کنی؟»

«غذا یا دارو؟»

می‌گویم: «هر چی تو بگی.»

کامپیوتر این بار کمی معطل می‌کند، بعد تصمیم‌ می‌گیرد هر دو را انتخاب کند و آشپزخانه‌ام را فعال می‌کند. آبِ گوجه‌فرنگی سرد از شیر می‌آید. تخم‌مرغها سرخ می‌شوند. از دریچهٔ داروها مایعی بنفش می‌آید. کامپیوتر مرکزی همیشه هوای آدم را دارد. یعنی آیا مسافرها سوار کامپیوتر هم می‌شوند؟ اگر بشوند، چه حظی می‌برند؟ لابد قرض گرفتن میلیون‌ها ذهن مرکز جالبتر است از سواری موقت بر روان معیوب و اتصالی‌کردهٔ آدمی رو به زوال.

مرکز گفت جمعه چهارم دسامبر. پس مسافر سه شب سوار من بوده است.

مایع بنفش را می‌نوشم و محتاطانه شروع می‌کنم به کاوش در خاطراتم، مثل کسی که آماسی چرکین را وارسی می‌کند.

صبح سه‌شنبه را یادم می‌آید. سرِ کارم و صبح مزخرفیست. هیچکدام از نمودارها درست در نمی‌آید. مدیر بخش را کارد بزنی خونش در نمی‌آید؛ چون در پنج هفته‌ٔ اخیر مسافرها سه بار گرفته‌اندش و به همین خاطر کل بخش ریخته است به هم و پاداش سال نوی او هم روی هواست. هر چند طبق سیستم رسم است که کسی بابت زمان‌های از دست رفته بخاطر مسافرها جریمه نمی‌شود. مدیر بخش انگار خیال می‌کند که قرار است در مورد او انصاف رعایت نشود، برای همین هم با ما بی‌انصافی می‌کند. کلافه شده‌ایم. نمودارها را بازنگری می‌کنیم، برنامه را انگولک می‌کنیم، ده بار از اول همهٔ اطلاعات پایه را چک می‌کنیم، و بالاخره خروجی‌ها در می‌آیند: پیش‌بینی تفصیلی تغییرات قیمت در سهام خدمات عمومی برای بازهٔ فوریه تا آوریل ۱۹۸۸. قرار است بعد از ظهر جلسه بگذاریم و در مورد نمودارها و چیزی که از آن‌ها دستگیرمان می‌شود صحبت کنیم.

عصر سه‌شنبه را یادم نمی‌آید.

حتماً همان موقع مسافر من را گرفته است. شاید سرِ کار؛ شاید حتی سر همان جلسهٔ کذایی توی اتاق جلساتِ چوب ماهون کوبی شدهٔ هیأت مدیره. صورت‌های رنگ‌پریدهٔ همه‌شان برمی‌گردد طرف من؛ سرفه می‌کنم، عق می‌زنم، و سرِ پا شدن از صندلی سکندری می‌خورم. سرهایشان را با اندوه تکان می‌دهند. هیچ کدامشان دستی طرفم دراز نمی‌کند. هیچ کدامشان راهم را سد نمی‌کند. دخالت در کار کسی که مسافر دارد کار خیلی خطرناکی‌ست. خیلی احتمال دارد که مسافر دیگری همان اطراف در وضع بی‌بدنی در کمین باشد و دنبال مرکبی بگردد که سوارش شود. همین است که کسی طرف من نمی‌آید. از ساختمان بیرون می‌روم.

بعدش چه؟

صبح دلگیر جمعه نشسته‌ام در اتاقم، دارم تخم‌مرغ سرخ کرده می‌خورم و سعی می‌کنم سه شبِ گم‌شده‌ام را بازسازی کنم.

که خب، محال است. در طول دورهٔ اسارت ذهن خودآگاه فعال می‌ماند، ولی وقتی مسافر پا پس می‌کشد، تقریباً همهٔ خاطرات هم با او می‌رود. فقط پس‌ماندهٔ اندکی به جا می‌ماند، لایه‌ای برفکی از خاطراتی کمرنگ و مبهم. پس از رفتن مسافر، مرکب دیگر هرگز خودش نمی‌شود؛ هر چند نمی‌تواند جزئیات تجربه‌ای را که از سر گذرانده به یاد بیاورد، جوهر آن تجربه او را اندکی تغییر می‌دهد.

سعی می‌کنم به یاد بیاورم.

زنی در خانه بوده؟ آری: ته سیگارها رژلبی شده‌اند. پس لابد سکس هم کرده، همینجا، توی همین اتاق من. جوان بوده یا پیر؟ بلوند؟ سبزه؟ انگار همه چیز زیر لایه‌ای از مه و غبار پنهان است. بدن من که به عاریه گرفته شده بود چطور رفتار کرده؟ عشق‌باز خوبی بوده‌ام؟ وقتی خودم هستم که سعی می‌کنم خوب باشم. بدنم را روی فرم نگه می‌دارم. در همین سن سی و هشت سالگی می‌توانم سه ست تنیس را در یک بعد از ظهر تابستانی دوام بیاورم و از حال نروم. می‌توانم کاری کنم که زن به عرش اعلی برود، جوری که شایستهٔ او باشد. لاف نمی‌زنم؛ توانایی‌ام را توصیف می‌کنم. هر کدام از ما مهارتی داریم، و مهارت من هم این است.

ولی این طور که می‌گویند، مسافرها بدشان نمی‌آید مهارت‌های ما را به چالش بکشند و از این کار لذتی معوج می‌برند. یعنی می‌شود که لذتِ سوار من در این باشد که برای من زنی بیابد و من را مجبور کند که جلوی او بارها و بارها کم بیاورم؟

از این فکر خوشم نمی‌آید. می‌گذارمش کنار.

حالا دیگر مه دارد از ذهنم می‌رود. دارویی که مرکز برایم تجویز کرد سریع اثر می‌کند. غذا می‌خورم، صورتم را اصلاح می‌کنم، و زیر ویبراتور می‌ایستم تا پوستم تمیز بشود. ورزش‌هایم را می‌کنم. آیا مسافر چهارشنبه و پنجشنبه صبح با بدنم ورزش کرده است؟ احتمالاً نکرده باشد. باید این دو روز را جبران کنم. تا میانسالی چیزی نمانده؛ عضلات از دست رفته راحت بر نمی‌گردند.

بیست بار با زانوی قفل شده، نوک انگشتان پایم را لمس می‌کنم.

پاهایم را بالا می‌آورم و توی هوا لگد می‌زنم.

تخت دراز می‌کشم و با بازوهایم خودم را بالا می‌کشم.

بدنم، هر چند که با آن بدرفتاری شده است، جواب می‌دهد. اولین لحظهٔ خوب بیداری‌ام است: آن حس مورمور درونی، که به من می‌گوید که هنوز بنیه دارم. ننگ مرکوب بودن دارد از تنم می‌رود.

بعدش چیزی که لازم دارم هوای تازه است. تند خودم را در لباسهایم فرو می‌کنم و می‌زنم بیرون. امروز لازم نیست سر کار حاضری بزنم. خبر دارند که از سه‌شنبه عصر مسافر داشته‌ام، و دلیلی ندارد بدانند که پیش از طلوع جمعه مسافر رفته است. یک جورهایی مصیبتی که بر سر دنیای ما آمده مزایایی هم دارد. یک روز را مرخصم. خیابانهای شهر را قدم خواهم زد و دست و پایم را کش خواهم داد و تلافی بدرفتاری‌ای را که با بدنم شده در خواهم آورد. سوار آسانسور می‌شوم. پنجاه طبقه پایین می‌آیم تا طبقهٔ همکف، و به ملال دسامبر پا می‌گذارم.

آسمانخراش‌های نیویورک دور و ورم قد می‌کشند.

ماشینها در خیابان جاری‌اند. راننده‌ها مضطرب روی صندلی‌هایشان نشسته‌اند. آدم نمی‌داند کی و کجا رانندهٔ ماشین بغلی را مسافرها می‌گیرند، و موقعی که مسافر دارد می‌نشیند، همیشه لحظه‌ای از ناهماهنگی هست. خیلی جانشان را اینطوری در جاده‌ها و خیابانها از دست داده‌اند، و هیچکدام از این خیل از مسافرها نبوده‌اند.

راه می‌افتم و بی‌هدف قدم می‌زنم. از عرض خیابان چهاردهم رد می‌شوم، و همین طور که به همهمهٔ بنفش و ملایم موتورهای برقی گوش می‌کنم، راهم را می‌گیرم به سمت شمال. پسری را می‌بینم که کف خیابان مثل ماهی پرپر می‌زند؛ و می‌دانم که سوارش شده‌اند. سر تقاطع پنجم با بیست و دوم مردی سمتم می‌آید با شکمی برجسته و ظاهری به آب و نان رسیده. کراواتش کج است و روزنامهٔ وال استریت ژورنال امروز از یکی از جیبهای اوورکتش بیرون زده. هرهر می‌خندد و زبانش را برایم در می‌آورد. او را هم سوارش شده‌اند. قطعاً سوارش شده‌اند. از سر راهش کنار می‌کشم. قدم تند می‌کنم و می‌رسم به زیر گذری که ترافیک را می‌برد زیر خیابان سی و چهارم به سمت کویینز، و یک لحظه می‌ایستم و دعوای دو دختر نوجوان را لب پل عابر پیاده تماشا می‌کنم. یکیشان سیاهپوست است. چشمهایش از وحشت دو دو می‌زند. دومی هلش می‌دهد توی نرده‌ها. او را هم سوار شده‌اند. ولی مسافر دنبال آدمکشی نیست، فقط می‌خواهد تفریح کند. دختر سیاه‌پوست را رها می‌کند و او هم لرزان و بی‌حال ولو می‌شود روی زمین. بعد پا می‌شود و پا می‌گذارد به فرار. دختر دیگر دسته‌ای از موهای بلوند بلند درخشانش را به دهان می‌برد و شروع می‌کند به جویدن، و انگار که بیدار می‌شود. به نظر هاج و واج می‌آید.

چشمانم را می‌دزدم. درست نیست به بیچارهٔ دیگری که دارد بیدار می‌شود زل بزنی. این هم یکی است از اخلاقیات سوار شدگان؛ در این ایام ظلمت، خیلی از این نکات اخلاق جمعی ساخته‌ایم.

قدم تند می‌کنم.

کجا می‌روم با این همه عجله؟ به همین سرعت یک مایل راه رفته‌ام. انگار دارم جایی می‌روم که بر من مقدر شده است؛ انگار هنوز هم مسافرم در جمجمه‌ام چمباتمه زده و دارد به این ور و آن ور سیخونکم می‌زند. ولی می‌دانم که چنین نیست. الآن، حداقل در این لحظه، آزادم.

آیا می‌شود به یقین بدانم که آزادم؟

استدلالِ «من فکر می‌کنم پس هستم» اینجا کار نمی‌کند. حتی وقتی سوارمان هستند هم داریم فکر می‌کنیم و در استیصالی خاموش به زندگی‌مان ادامه می‌دهیم، بی آن که بتوانیم مسیرمان را، هر چند که فجیع باشد، هر چند که منجر به نابودی‌مان شود، ذره‌ای تغییر دهیم. شک ندارم که می‌توانم فرق بین حالتی که سوارم شده‌اند و حالتی که آزادم را تشخیص بدهم. ولی شاید هم نتوانم. شاید مسافری چنان شریر سوارم بوده باشد که هرگز رهایم نکرده باشد، بلکه فقط به مخچه‌ام عقب نشسته باشد و در توهم آزادی تنهایم گذاشته باشد، در حالی که در تمام مدت پنهانی مرا به سوی هدف خودش پیش می‌برد.

آیا هرگز بیش از توهمی از آزادی چیزی داشته‌ایم؟

ولی این که شاید بی آن که بدانم سوارم باشند فکری بس آزارنده است. یکهو خیس عرق می‌شوم، نه فقط بابت زحمت پیاده‌روی. بایست! همینجا بایست. کجا می‌روی مگر؟ رسیده‌ای به خیابان چهل و دوم. کتابخانه اینجاست. هیچ چیز نیست که به پیشتر رفتن وادارت کند. اندکی بایست و روی پله‌های کتابخانه کمی استراحت کن.

روی پله‌های سرد می‌نشینم و به خودم می‌گویم که خودم این تصمیم را برای خودم گرفته‌ام.

امّا آیا خودم تصمیم گرفته‌ام؟ این همان مسألهٔ قدیمی جبر و اختیار است، اما در مشمئزکننده‌ترین قالب ممکن. جبر دیگر یک تجرید فلسفی نیست؛ بلکه بازوهای پیچان و سرد و بیگانه‌ایست که از لای درز ملاج به داخل جمجمه می‌خزد. مسافرها سه سال پیش آمدند. از آن وقت پنج بار سوارم شده‌اند. دنیای ما کاملاً با آنچه که از آن به یاد می‌آورم فرق کرده است. امّا حتی به این هم خو گرفته‌ایم. عادت کرده‌ایم. اخلاقیات جدیدی ساخته‌ایم. زندگی ادامه دارد. دولت‌هایمان هنوز دارند حکومت می‌کنند، مجلس‌هایمان هنوز تشکیل جلسه می‌دهند، بازار سهاممان هنوز مطابق معمول در کار داد و ستد است، و ما هم روش‌هایی یافته‌ایم تا اثرات این بلبشوی تصادفی را جبران کنیم. راه دیگری ندارد. بجز این چه می‌شود بکنیم؟ در عزای شکستی که خورده‌ایم بپژمریم؟ دشمنی بر سرمان نازل شده که نمی‌توانیم با او بجنگیم؛ پس بهتر است تاب بیاوریم و با تاب‌آوری در مقابل شکست بایستیم. پس تاب می‌آوریم.

پله‌هایی که بر آنها نشسته‌ام سردند. اندک کسانی در ماه دسامبر اینجا می‌نشینند.

به خودم می‌گویم که این راه دراز را به ارادهٔ خودم آمدم، به ارادهٔ خودم ایستادم، و هیچ مسافری از مغزم کولی نمی‌گیرد. امّا… شاید… نمی‌توانم به خودم اجازه بدهم که باور کنم ممکن است آزاد نباشم. بین دوره‌های اسارت، باید بازه‌هایی از آزادی باشد.

یعنی آیا می‌شود که مسافر دستوری در من به جا گذاشته باشد که با رفتن او هم باقی بماند؟ که برو تا آنجا، و آنجا بایست؟ امکانش هست. فکر دلپذیری نیست، اما از قبلی که بهتر است.

دور و برم و آدم‌های روی پله‌ها را نگاه می‌کنم.

مردی پیر، با چشمانی تهی، نشسته بر یک روزنامه. پسری سیزده چهارده ساله با منخرین گشاد. زنی فربه. یعنی همه‌شان سوار دارند؟ انگار امروز مسافرها همه دور من جمعند. هر چه بیشتر به سوارشده‌ها نگاه می‌کنم، بیشتر متقاعد می‌شوم که –حداقل در این لحظه– آزادم. بار آخر بین دو سواری سه ماه آزاد بودم. می‌گویند بعضی‌ها تقریباً هیچ وقت آزاد نیستند. بدن‌هایشان خواهان زیاد دارد و بجز جرقه‌هایی گذرا، نصیبی از آزادی نمی‌بینند؛ یک روز اینجا، یک هفته آنجا، بلکه گاهی حتی یک ساعت. هیچ وقت نتوانسته‌ایم بفهمیم چند مسافر دنیای ما را آلوده‌اند. شاید چند میلیونی باشند. شاید هم فقط پنج‌تا. که می‌داند؟

برف سبکی پیچان از آسمان خاکستری می‌بارد. به گفتهٔ مرکز احتمال بارش اندک است. یعنی می‌شود که امروز سوار مرکز هم شده باشند؟

دختر را می‌بینم.

با زاویه جلوی من نشسته است، پنج پله بالاتر و صد فوت دورتر. پیراهن سیاهش تا بالای زانو پس رفته و پاهایی شکیل را نمایان کرده است، و از این زاویه هم کمی بیش از ساق‌ها و زانوهایش دیده می‌شود. جوان است. موهایش قهوه‌ای‌ حنایی‌ای تیره و عمیقی است. رنگ چشمانش روشن است؛ ولی از این فاصله نمی‌توانم درست بگویم چه رنگی. لباسش ساده است. کمتر از سی سالش است. کتش سبز تیره است و رژ لبش به بنفش می‌زند. لبهایش پر است و بینی‌اش باریک و قلمی، و ابروهایش را به دقت پیراسته.

می‌شناسمش.

سه شب گذشته را در اتاقم با او گذرانده‌ام. خودش است. سوارش بودند که پیشم آمد، و سوارم بودند و با او خوابیدم. مطمئنم. پردهٔ حافظه کنار می‌رود؛ بدن ظریفش را روی تختم می‌بینم، پستانهای نوک‌صورتی‌اش را که بالا و پایین می‌روند، بازوانش را که گشوده می‌شوند، و ماه گرفتگی بالای دنده‌هایش را.

چطور ممکن است اینها را یادم باشد؟

خاطره‌اش قویتر از آن است که توهم باشد. به وضوح، به دلایلی که نمی‌توانم بفهممشان، گذاشته‌اند اینها را یادم بیاید. و از این هم بیشتر یادم می‌آید. آه آه ملایم لذتش را یادم می‌آید. لمس پوستش را یادم می‌آید. تپش بدنش را در میان بازوانم یادم می‌آید. حالا می‌دانم که در آن سه شب بدنم به من خیانت نکرده است، و می‌دانم که در برآوردن نیاز او شکست نخورده‌ام.

و باز هم هست. خاطرهٔ موسیقی‌ای پر پیچ و تاب؛ بوی جوانی در عمق موهایش؛ خش‌خش درختان زمستانی. یک جورهایی دوران پیش از نزول این نکبت را به یادم می‌آورد، وقتی که من جوان بودم و دخترها رازگونه، دوران مهمانی گرفتن‌ها و رقص و گرما و پنهان‌کاری‌ها، زمانی که کلماتی چون امید و عشق هنوز سیاه و زنگار‌گرفته و فرسوده نشده بودند. چرایش را نمی‌دانم، تصورش هم نمی‌توانم بکنم.

و حالا به سوی او کشیده می‌شوم.

این جور چیزها آداب خودش را دارد. نزدیک شدن به کسی که در زمان سواری دیده‌ای بی‌ادبی است. دیدار قبلی مزیتی برایت ایجاد نمی‌کند، چون غریبه‌ها غریبه می‌مانند؛ فارغ از هر چه که طی دوره‌ای که به جبر با هم گذرانده‌اند به هم گفته‌باشند و با هم کرده‌باشند. هر قول و قراری که تحت تأثیر مسافری گذاشته شده باشد، با رفتن مسافر ملغی می‌شود. بجز این نمی‌شود. نمی‌شود کسی را برای کارهای مسافرش مسئول دانست.

ولی با این حال به سوی او کشیده می‌شوم.

چرا دارم تابو را می‌شکنم؟ چنین تخطی فاحشی از آداب و رسوم را چرا روا داشته‌ام؟ به عمرم چنین نکرده‌ام. همیشه مبادی آداب اجتماعی بوده‌ام.

ولی این بار پا می‌شوم و روی همان ردیف پله‌ای که بر آن نشسته بودم، می‌روم تا درست زیر پای او، و سرم را بلند می‌کنم، و او خودبه‌خود پاهایش را جمع و زانوهایش را خم می‌کند، انگار که بداند این طور نشستن از حیا به دور است. از واکنشش می‌فهمم که حالا دیگر سوارش نیستند. چشم تو چشم می‌شویم. چشم‌هایش سبزی است مه‌آلود. زیباست، و من خاطراتم را می‌کاوم تا جزئیات بیشتری از معاشقه‌مان پیدا کنم. چیزی دستم را نمی‌گیرد.

پله پله بالا می‌روم تا می‌رسم روبروی او.

می‌گویم: «سلام.»

نگاهی که به من می‌کند عادی و طبیعی است. انگار نمی‌شناسدم. رگ‌های چشمش پیداست، درست مثل همهٔ آدمهای دیگری که مسافرشان تازه رفته. لبهایش را ورمی‌چیند و انگار که از دور، براندازم می‌کند.

آیا الان وقتش است که بیافتم دنبالش؟

به خودم می‌گویم که می‌شود از صفر شروع کنیم؛ اما لوح حسابمان پیش من پاک نیست. پیشتر او را از آن خود کرده‌ام، و این را یادم هست. اینطور که سراغش آمده‌ام، مزیتی نامنصفانه دارم. با استانداردهای اخلاقی جدیدمان، دارم مرتکب کار شنیعی می‌شوم.

با خونسردی می‌گوید: «سلام. فکر نکنم بشناسمت.»

«نه، نمی‌شناسی. ولی خیال می‌کنم الان دلت نخواد تنها باشی، من هم که می‌دونم دلم نمی‌خواد.» و سعی می‌کنم با چشمهایم متقاعدش کنم که قصد بدی ندارم. «هوا برفیه. بریم یه جای گرمتری پیدا کنیم. دلم می‌خواد باهات حرف بزنم.»

«حرف چی؟»

«بریم یه جایی، میگم بهت. من چارلزم، چارلز راث.»

«هلن مارتین.»

پا می‌شود. هنوز سردی محافظه‌کارانه‌اش با اوست، تردید دارد و این پا و آن پا می‌کند. ولی بی‌میل به آمدن نیست. نشانهٔ خوبی است.

می‌پرسم: «به قدر کافی غروب شده که بریم یه چیزی بزنیم، یا زوده هنوز؟»

«نمی‌دونم. راستش حتی درست نمی‌دونم ساعت چنده.»

«ظهر نشده هنوز.»

می‌گوید: «هر چی. بریم یه چیزی بزنیم.» و هر دو لبخند می‌زنیم.

می‌رویم توی کوکتل‌باری آن طرف خیابان. نشسته روبروی هم، مشروب‌هایمان را مزمزه می‌کنیم. مال او داکیری است، مال من بلادی‌مری. کمی آرام می‌شود. از خودم می‌پرسم از او چه می‌خواهم. لذت با او بودن که بله. با او بودن در تختخواب؟ این را که چشیده‌ام، سه شبش را، گرچه او نمی‌داند. بیش از این می‌خواهم. بیش از این. ولی چه؟

چشمهایش کاسهٔ خون است. این سه شب خواب چندانی نداشته.

می‌پرسم: «خیلی بهت بد گذشت؟»

«چی؟»

«مسافره.»

واکنشی صاعقه‌وار از چهره‌اش می‌گذرد. «از کجا می‌دونی مسافر داشته‌م؟»

«می‌دونم.»

«خجالت نمی‌کشی این چیزا رو می‌پرسی؟»

می‌گویم: «سخت نمی‌گیرم من. مسافر من حول و حوش نصفه‌شب ولم کرد. از سه‌شنبه عصر سوارم بود.»

«مال من گمونم دو ساعتی بشه که رفته.» گونه‌اش گل انداخت. این جور حرف زدن جرأت می‌خواهد. «از شب دوشنبه سوارم بود. بار پنجمم بود.»

«من هم.»

با مشروب‌هایمان بازی‌بازی می‌کنیم. حس نزدیکی‌مان کمابیش بدون نیاز به حرف زدن بیشتر و بیشتر می‌شود. تجربهٔ اخیرمان با مسافرها نقطهٔ اشتراکمان شده است، هر چند هلن نمی‌داند چقدر تنگِ یکدیگر این تجربه را شریک شده‌ایم. با این دختر، به گمانم، هر نوع معاشقه‌ای را که به عقل کسی رسیده باشد کرده‌ام، و چه بسا کارهایی کرده باشم که به عقل کسی هم نرسیده؛ منتها تمامش از یادم رفته، الا این که می‌دانم که کرده‌ام. حالا باید از نو شروع کنم. پا پیش بگذارم یا نه؟

حرف می‌زنیم. طراح ویترین است. آپارتمان کوچکی دارد چند چهارراه آن ورتر. تنها زندگی می‌کند. از شغلم می‌پرسد. می‌گویم: «تحلیلگر سهامم.» لبخند می‌زند. دندانهایش بی‌نقصند. از سهامی که مدتی پیش خریده بود می‌گوید. می‌گوید که ارزان شده. یک مشروب دیگر سفارش می‌دهیم. الان دیگر مطمئنم که این همان دختری است که در طول سواری‌دادنم در اتاق من بوده است.

بذر امید در دلم جوانه می‌زند. اقبالی خوش درست بعد از جداشدنمان در رؤیا ما را دوباره به هم رسانده است، و همینطور، خوش‌ اقبالیست که اثری از آن رؤیا در ذهنم بجا مانده.

می‌خواهم دست به سویش دراز کنم، می‌خواهم به آغوش بکشمش.

با هم چیزی را شریک شده‌ایم، خدا می‌داند چه چیزی را، و لابد چیز خوبی بوده که چنین اثر آشکاری در ذهنم به جا گذاشته است، و حالا می‌خواهم در هوشیاری، در آگاهی، و مسلط بر ارادهٔ خود پیشش بروم و رابطه‌مان را از نو بسازم، و این بار واقعیتی از آن بنا کنم. کاری که می‌کنم صحیح نیست، چون دارم از مزیتی سوء استفاده می‌کنم که از آن من نیست، بلکه از حضور موقت مسافرهایمان حاصل شده است. با این وجود طلبش می‌کنم. می‌خواهمش.

او هم انگار مرا می‌خواهد، بی آن که بداند من که‌ام. امّا دست و دلش می‌لرزد. می‌ترسم بترسانمش و چندان سعی نمی‌کنم به این سرعت روی مزیتی که دارم پافشاری کنم. شاید همین الان هم من را به خانه‌اش ببرد و شاید هم نبرد، ولی من از او نخواهم خواست. مشروبمان را تمام می‌کنیم. قرار می‌گذاریم باز هم فردا صبح همدیگر را روی پله‌های کتابخانه ببینیم. دستم لحظه‌ای دستش را نوازش می‌کند، و لحظه‌ای بعد او رفته است.

آن شب سه زیرسیگاری پر می‌کنم. بارها و بارها  با خودم کلنجار می‌روم که آیا کاری که می‌کنم عاقلانه است یا نه. چرا بیخیالش نمی‌شوم؟ حق ندارم پی او بیافتم. با وضعی که دنیایمان که به آن در آمده، شرط عقل آن است که دور از هم بمانیم.

ولی— به او که فکر می‌کنم، حس نیم‌خاطرهٔ کذایی مثل دشنه در قلبم فرو می‌رود. خاطرهٔ تلألؤ مات‌شدهٔ فرصتهای از دست رفته پشت راه پله، یا خاطرهٔ هرهر خندهٔ دخترانه در راهرو طبقهٔ دوم، یا خاطرهٔ بوسه‌های دزدکی، یا خاطرهٔ کیک و چای. دختر را به یاد می‌آورم با ارکیده‌ای در موهایش، و باری دیگر که لباسی منجوق‌دوزی شده پوشیده، و باری دیگر که صورتش صورت کودکی است و چشمانش چشمان زنی، همه از گذشته‌هایی دور، گذشته‌هایی رفته و گم گشته، و پیش خودم می‌گویم این را گمش نخواهم کرد، نخواهم گذاشت از من بگیرندش.

صبح می‌شود، صبح شنبه‌ای ساکت. برمی‌گردم به کتابخانه، و چندان امیدی ندارم که آنجا پیدایش کنم، ولی آنجاست، روی پله‌ها، و دیدنش به یک آن تسکینم می‌دهد. به نظر خسته است، آشفته است؛ معلوم است که شب گذشته خیلی فکر کرده و چندان نخوابیده است. با هم خیابان پنجم را قدم می‌زنیم. تقریباً به من چسبیده است، اما بازویم را نمی‌گیرد. قدم‌هایش تندند و کوتاه و عصبی.

می‌خواهم پیشنهاد کنم بجای کوکتل‌بار برویم خانهٔ او. این روزها، وقتهای آزادی، فرصتها را باید دو دستی چسبید. ولی می‌دانم اشتباه است اگر این رابطه را یک مسألهٔ تاکتیکی و لجستیکی ببینم. تعجیل زمخت کار را خراب می‌کند؛ شاید برایم پیروزی ساده‌ای به ارمغان بیاورد، امّا شکستی کرخ کننده در آن پیروزی نهفته است. به هر حال، حالا که خلقش تنگ است گمان نمی‌کنم وقتش باشد. به او زل می‌زنم و در خیالم موسیقی سازهای زهی و دانه‌های برف نو می‌رقصند، و او به آسمان خاکستری نگاه می‌کند.

می‌گوید: «حسشون می‌کنم. انگار تمام مدت چشمشون به منه. مثل کرکس دور سرم می‌چرخن و می‌چرخن، آماده که شیرجه بیان روم.»

«ولی می‌شه شکستشون داد. می‌شه وقتی حواسشون نیست ریز ریز زندگی کنیم.»

«همیشه حواسشون هست.»

می‌گویم: «نه، امکان نداره تعدادشون اینقدر زیاد باشه که همیشه حواسشون به ما باشه. یه وقتایی حواسشون جای دیگه است. میشه این جور وقتا دو نفر آدم با هم باشند و گرما رو با هم شریک بشن.»

«که چی بشه؟»

«خیلی بدبینی، هلن. بعضی وقتا ماه تا ماه پیداشون نمی‌شه. یه کارایی می‌شه کرد. می‌شه.»

ولی نمی‌توانم پوستهٔ ترسش را سوراخ کنم. نزدیکی مسافرها فلجش کرده، متقاعد شده که هر کاری بخواهد بکند، شکنجه‌گرهایمان سر می‌رسند و همه چیز را از او می‌گیرند، و برای همین هم حاضر نیست آغازگر چیزی باشد. می‌رسیم به ساختمانی که او در آن زندگی می‌کند، و من هنوز امیدوارم که کوتاه بیاید و دعوتم کند تو. لحظه‌ای این پا و آن پا می‌کند، ولی فقط برای همان یک لحظه: دستم را دو دستی می‌گیرد، لبخند می‌زند، و لبخندش محو می شود، و او می‌رود، و مرا با جمله‌اش تنها می‌گذارد: «همدیگه رو باز فردا جلوی کتابخونه ببینیم. سر ظهر.»

راه سرد آنجا تا خانه را پیاده می‌روم.

آن شب، چیزی از بدبینی او در من هم رسوخ می‌کند. بیفایده است اگر بخواهیم از ویرانه‌های وجودمان چیزی بسازیم. از این بدتر، چه آدم پستی‌ام من که دنبال او راه افتاده‌ام، و چه بی‌شرم و حقیرم که بزدلانه عشقی تردیدآمیز را به او پیشکش می‌کنم، حال آن که خودم آزاد نیستم. به خودم می‌گویم که در این دنیا باید همه از هم کناره بگیریم، مبادا آنگاه که می‌گیرند و تسخیرمان می‌کنند و سوارمان می‌شوند، دلی را بشکنیم.

آری، بهترین کار همین است. به اصرار تکرار می‌کنم که بهترین کار همین است. حق ندارم پاپیچ او بشوم. می‌بینمش که جلوی کتابخانه در فکر است که چرا من پیدایم نشده، بی‌حوصله و نگران و آزرده خاطر می‌شود، و دست آخر می‌رود. از من عصبانی خواهد شد که سر قرار حاضر نشده‌ام، ولی عصبانیتش فرو خواهد نشست، و به زودی زود فراموشم خواهد کرد. و من هم سعی خواهم کرد فراموشش کنم.

دوشنبه می‌شود و من می‌روم سر کار.

طبیعی است که کسی از غیبتم چیزی نمی‌پرسد. انگار هرگز غایب نبوده‌ام. زود از هر چه پشت سرم گذشته خبر می‌گیرم، و بعد پایانه‌های کامپیوتر را روشن می‌کنم و به حساب کردن آن چه حساب‌کردنی است مشغول می‌شوم. امروز بازار قوی شروع کرده است. کارم پیچیده است؛ و تا هیچ به فکر هلن بیافتم از نیمهٔ هم صبح گذشته‌ایم. اما تا به فکرش می‌افتم، به هیچ چیز دیگری نمی‌توانم فکر کنم. چه بزدلانه قالش گذاشتم. افکار تیره و تار شنبه‌ام چه بچگانه بود. چطور می‌شود چنین منفعلانه تقدیر را پذیرفته باشم؟ چرا تسلیم بشوم؟ الان می‌خواهم بجنگم. می‌خواهم تیشه‌ای بردارم و به رغم تمام احتمالات، مغاره‌ای از امنیت برای خودم حفر کنم. اعتقادی راسخ دارم که موفق خواهم شد. از کجا معلوم که مسافرها دیگر هرگز به سراغ ما دو بیایند؟  و آن لبخند گذرایش جلوی در خانه، شنبه شب، آن لحظهٔ روشن، باید به من می‌فهماند که پشت دیوار ترسش، او هم مثل من امیدوار است. از من انتظار داشت که پا پیش بگذارم. عوضش من ماندم خانه.

ساعت ناهار، می‌روم کتابخانه، و مطمئنم که رفتنم بیهوده است.

اما آنجاست. ردیف پله‌ها را چپ و راست گز می‌کند؛ و باد سرد به پیکر ظریفش تازیانه می‌زند. می‌روم پیشش. سلام می‌کنم.

لحظه‌ای ساکت می‌ماند، بعد می‌گوید: «سلام.»

«معذرت می‌خوام بابت دیروز.»

«خیلی منتظرت موندم.»

شانه‌ام را می‌برم بالا. «به این نتیجه رسیدم که اومدنم فایده‌ای نداره. ولی بعدش پشیمون شدم.»

سعی می‌کند خودش را عصبانی نشان بدهد. اما خشمش قلابی و توخالی است. می‌دانم که از دوباره دیدن من خوشحال است. وگرنه چه معنی داشت امروز باز بیاید اینجا؟ نمی‌تواند خرسندی‌اش را پنهان کند. من هم همین طور. به کوکتل‌بار آن طرف خیابان اشاره می‌کنم. می‌گویم: «یه داکیری مهمونت کنم؟ برای آشتی؟»

«باشه.»

کوکتل‌بار امروز شلوغ است، ولی می‌زند و میزی پیدا می‌کنیم. در چشمانش درخششی است که پیشترها ندیده‌ام. حس می‌کنم دیواری درون او فرو می‌ریزد. می‌گویم: «هلن، دیگه کمتر می‌ترسی ازم.»

«از تو نمی‌ترسیدم که. نگرانم اگه ریسک کنیم چی پیش میاد.»

«نگران نباش. نباش.»

«سعی می‌کنم نگران نباشم. ولی یه وقتایی حس می‌کنم هیچ امیدی نیست. از وقتی اینا اومده‌ن—»

«هنوز می‌شه سعی کنیم زندگی خودمون رو بکنیم.»

«شاید بشه.»

«باید بشه. هلن، بیا یه قراری بذاریم. غم و غصه تعطیل. نگرانی بابت چیزای وحشتناکی که شاید بلکه یه وقتی پیش بیاد، تعطیل. باشه؟»

لحظه‌ای درنگ می‌کند. بعد دست سردش را روی دستم حس می‌کنم.

«باشه.»

کوکتل‌هایمان را تمام می‌کنیم، و من اعتبار مرکزی‌ام را می‌دهم و حساب می‌کنم، و می‌رویم بیرون. دلم می‌خواهد بگوید کار عصرم را بیخیال بشوم و با هم برویم خانه‌. حالا دیگر حتمی است که دعوتم می‌کند، و هر چه زودتر بهتر.

یک چهارراه با هم قدم می‌زنیم. دعوتم نمی‌کند. کشمکش درونش را حس می‌کنم، و صبر می‌کنم، می‌گذارم بدون دخالت من خودش به نتیجه برسد. یک چهارراه دیگر هم با هم می‌رویم. بازو در بازوی هم راه می‌رویم، ولی او فقط از کارش و از آب و هوا حرف می‌زند، و گفتگویمان دور است، گفتگویی است با حفظ یک طول بازو فاصله. سر نبش بعدی می‌چرخد و به طرف کوکتل‌بار بر می‌گردد. سعی می‌کنم صبور بمانم.

فکر می‌کنم که حالا دیگر دلیلی ندارد که بخواهم بیخود عجله کنم. بدنش رازی نیست که از من پنهان باشد. رابطه‌مان را سر و ته شروع کرده‌ایم، از سر جسمانی‌اش؛ و حالا کمی وقت می‌برد که دنده عقب برویم و قسمت سخت‌تر مسأله را که برخی عشق می‌نامند از سر بگذرانیم.

ولی البته او نمی‌داند که از آن لحاظ ما پیشتر همدیگر را شناخته‌ایم. باد برفدانه‌های پیچان را به صورتمان می‌وزد، و به دلیلی، سرما صداقتم را بیدار می‌کند. می‌دانم چه باید بگویم. باید مزیت نامنصفانه‌ام را واگذار کنم. می‌گویم: «هلن، هفتهٔ پیش که تسخیر شده بودم، یه دختری توی اتاقم بود.»

«الان چه وقت این حرفهاست؟»

«باید بهت بگم، هلن. اون دختره تو بودی.»

خشکش می‌زند. بر می‌گردد طرف من. مردم توی خیابان از کنارمان رد می‌شوند. رنگ از صورتش می‌رود و لکه‌های سرخ پررنگ روی گونه‌هایش پدیدار می‌شود.

«خیلی بی‌مزه‌ای، چارلز.»

«شوخی نمی‌کنم. از شب سه‌شنبه تا صبح زود جمعه با من بودی.»

«بعد تو این رو  از کجا می‌دونی؟»

«می‌دونم. می‌دونم! خاطره‌اش واضحه. نمی‌دونم چرا، ولی باقی مونده، هلن. تمام بدنت رو توی خاطره‌م می‌بینم.»

«بس کن، چارلز.»

می‌گویم: «خیلی با هم جور بودیم. حتماً مسافرهامون خیلی خوششون اومده اینقدر که با هم خوب بودیم. دوباره که دیدمت— انگار از خواب بیدار شده بودم و یهو رؤیام واقعی از آب در اومده بود و دختر توی رؤیام صاف جلوی چشمم بود— بیا بریم خونه و از اول شروع کنیم.»

می‌گوید: «از قصد داری چندش‌بازی در میاری دیگه، چرا آخه؟ چرا داری گند می‌زنی تو همه چی؟ چه با هم بوده باشیم چه نه، تو محاله که بدونی، و اگر هم می‌دونستی، باید ادب می‌داشتی و دهنت رو باز نمی‌کردی هر چی از دهنت در میاد بگی، بعدشم—»

می‌گویم: «یه ماه گرفتگی داری اندازهٔ یه سکهٔ ده سنتی، حدود سه اینچ زیر پستان چپت.»

بغضش می‌ترکد و همانجا وسط خیابان به من می‌پرد. ناخن‌های بلند نقره‌ای‌اش صورتم را می‌خراشد و حس می‌کنم که پوستم کنده می‌شود. می‌گیردم زیر مشت و لگد. می‌گیرمش. با زانوهایش به من حمله می‌کند. هیچ کس توجه نمی‌کند؛ آن‌ها که رد می‌شوند فرض می‌کنند که تسخیر شده‌ایم و رویشان را بر می‌گردانند. تمام وجودش خشم شده است، اما بازوهایم را مثل تسمه‌هایی فولادی دورش پیچیده‌ام و او فقط می‌تواند خشمگینانه خرناس بکشد و پا بکوبد، و بدنش به من چسبیده است. سراسر سفت و مضطرب است. پاشنه‌هایش پاهایم را می‌آزارد.

بی آن که صدایم را بلند کنم، با تحکم می‌گویم: «شکستشون می‌دیم هلن. اونا شروعش کردن، ما تمومش می‌کنیم. دعوا نکن با من. چرا دعوا می‌کنی؟ می‌دونم، تصادف محضه که من تو رو یادم میاد، ولی بیا با هم بریم و من بهت ثابت می‌کنم که من و تو مال همیم.»

«ولم— کن—»

«خواهش می‌کنم هلن، ببین، دلیلی نداره دشمن هم باشیم. من نمی‌خوام اذیتت کنم. عاشقتم، هلن. یادت میاد بچه که بودیم عاشق شدن رو بازی می‌کردیم؟ من که می‌کردم؛ تو هم لابد می‌کردی. شونزده هفده ساله که بودیم. همهٔ اون پچ‌پچ‌ها، نقشه‌کشیدن‌ها و زیر آبی رفتن‌ها— همه‌اش بازی بود، بازی گنده‌ای بود، ما هم می‌دونستیم بازیه. ولی دیگه بازی نیست. وقت نداریم تیکه بندازیم و فرار کنیم—  وقت نداریم. مگه چقدر آزادیم؟ باید به هم اعتماد کنیم و همدیگه رو به خودمون راه بدیم.»

«کارت حال بهم زنه.»

«نه، این چه رسم مسخره‌ایه که دو نفر که مسافرهاشون به هم رسونده‌انشون باید از هم دور بمونن؟ چرا ما باید این رسم رو رعایت کنیم؟ هلن— هلن—»

چیزی در لحن من هست که می‌فهمدش. دست از تقلا بر می‌دارد. بدن سفتش آرام می‌شود. سرش را بالا می‌کند و نگاهم می‌کند، یخِ چهرهٔ اشکالودش باز می‌شود، چشمانش محوند.

می‌گویم: «بهم اعتماد کن، هلن. بهم اعتماد کن.»

تردید می‌کند. بعد با حرکت سر قبول می‌کند.

لبخند می‌زند.

و درست همان وقت پس سرم یخ می‌زند، با همان حس فرو رفتن سوزنی فولادی در عمق استخوان جمجمه. دست و پایم صلب می‌شود. بازوهایم از دور بدن او باز می‌شود و می‌افتد. برای یک آن هیچ چیز نمی‌فهمم، و وقتی مه بر طرف می‌شود، دیگر همه چیز عوض شده است.

می‌گوید: «چارلز؟ چارلز؟»

بند انگشتهای مشت شده‌اش را به دندانهایش فشار می‌دهد. بر می‌گردم و او را نادیده می‌گیرم و می‌روم توی کوکتل‌بار. مرد جوانی پشت یکی از میزهای جلویی نشسته است. موهای تیره‌اش از روغن مو برق می‌زند؛ گونه‌هایش را پاک تراشیده است. چشم در چشم می‌شویم. می‌نشینم. سفارش مشروب می‌دهد. با هم حرف نمی‌زنیم.

دستم روی مچش می‌افتد، و همانجا می‌ماند. متصدی بار که نوشیدنی‌ها را می‌آورد اخم می‌کند، ولی چیزی نمی‌گوید. می‌نوشیم و جامهای خالی را می‌گذاریم روی میز.

جوان می‌گوید: «بریم.»

دنبالش می‌روم بیرون.

֎


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.