
این داستان یک فصل از یک کتاب است.
جادوگر و شیطان لاپلاس و داستانهای دیگر
تام کراسهیل، تیم پرت، کن لیو، امل المختار و دیگر نویسندگان
مترجم: امیر سپهرام
۱۴۰۱
سه ثانیه قبل
آخرین دانه شلیل، مثل کره ناکاملی با بویی از تابستان، در کف دست رایلی میدرخشد. زن میان سرخسهای آبیفام ایکارا سی جا خوش کرده و شلیل را مثل خورشیدی در دست گرفته است. اولین گاز اصلیترین است، دهانش را آب میوه پر و آن را از چانهاش سرازیر و او را در لذت غوطهور میکند. میافتد به جان شلیل و اهمیتی نمیدهد که باقی خدمه از توی فضاپیما او را تماشا و این لحظه تاریخی را برای بایگانیشان ضبط میکنند. احساسش مثل فضانوردی نیست که چندین سالهای نوری از خانه دور است، بلکه مثل چیزی وحشی است که در این آخرین طعم خانه گم شده است.
در همین وضع با موجودات شعورمند ایکارا سی ملاقات خواهد کرد، با آبمیوهای که از چانهاش روان است و با این شلوار مندرس ورزشیاش. اگر قرار است بمیرد، بهتر است در وضعیت راحتی باشد.
این خطرناکترین بخش ماموریت است. این انتظار. چه کسی میداند موجودات شعورمند اینجا چه میخواهند؟
این نفرین بشریت است؛ این کنجکاوی. رایلی، که باید نگران مرگ قریبالوقوع احتمالیاش باشد، احساسی جز حیرت و هراسی لطیف ندارد، جز این سکوت حقشناسانه شلیل روی زبانش.
حشراتی دیده است، با سه پا و به سردی جواهر. بیشههایی دیده است با برگهایی دورنگ که با هر تماسی در خود جمع میشوند. گُردانهایی از پروانه بالهاشان را به او مالیدهاند و غباری چسبناک روی مویش به جا گذاشتهاند. ولی هیچیک اعداد اول را نشمردهاند. هیچکدام تلاشی برای سخن گفتن نکردهاند.
انسان گونههای دیگری از شعورمندها را پیدا کرده است (مخلوقاتی گرگسان و بالش کپکی و اسکوییدگونه در آندرومدای سفلی، درختان موجسان در بازوی شکارچی، خرچنگهای ظریف در ابرهای ماژلان) ولی تعداد کمیشان علاقهای به ارتباط با انسان نشان دادهاند. پیام ایکارا سی روی سیاره نشانگذاری شده بود و از فضا قابل رویت بود؛ ردیفی از گرههای درهمتنیده از کوهها و گیاهان.
رایلی، در سه ثانیه آخر، فکر میکند «کجایی؟»
دو ثانیه قبل
بدن ییفال کوهستانی است که از دره پایینی تورلانار تا ساحل دورن بزرگ کشیده شده است. زایدههایش موج بر میدارند و آماده میشوند که شکل بگیرند و بیشکل شوند، آماده میشوند که جذب کنند. صفحات کانی جسم اصلیاش را، که گِرانروی[۱] صمغ درخت را دارد، میپوشاند. برگساقه هر سرخسی و پیچش هر تاکی را که روی جسمش میروید حس میکند. مغزش مجموعهای از گرههایی است که در سراسر تنش گسترده شدهاند؛ افکارش مثل امواج اقیانوس متصل و تلفیق و پراکنده میشوند، مثل کرباسهای بینقش.
ییفال جسمی کوچک و تابیده درون سرخسها را نشان میکند؛ ظریف و ناشناخته همچون گلی نشکفته. مایعی که از کرهای تقلیلیافته تراویده تن جسم را پوشانده است. شاید این کره جسمی ضروری برای زیست باشد. شاید طلسمی برای بخت یا یادگاری از سیارهای خانگی در دوردستها. یک اسلحه؟ دعای خیر؟ شاید فرآوردهای درکناشدنی برای ییفال، چیزی که شاید او هیچگاه درک نکند.
اصلیترین فکری که حبابوار از مناجاتش بر میآید و بالا میزند و بیرون میریزد این است: آیا این جسم میتواند یک گره مغزی داشته باشد؟
اشتیاقش به برقراری ارتباط به ناگاه در گرههای مغزیاش اوج میگیرد. ییفال باید از این بیگانه تقاضای لطفی بکند. ییفال نمیتواند سیاره را ترک کند، ولی یک گرهاش میتواند. میخواهد دنیا را ببیند. آیا بیگانه میتواند این گره را تا گستره فراسو ببرد و به او بازگرداند؟
یک ثانیه قبل
دنیا میلرزد. زمین شکَن (موج کوچک) برمیدارد. سرخسها خود را به رایلی میمالند و ساقهها جمع میشوند و تنش را دندانهدار میکنند.
در برابرش، یک کوه به پا میخیزد. پایه کوه جابهجا میشود تا شکلی انسانواره بگیرد؛ تقلیدی از اندامهای رایلی، قلبی که بیرون از سینهای تورفته میتپد و مویی چون سرخس.
کوه یک گوی را پیش میآورد، رشدکرده و گیرکرده در دستی چنگال شده.
۰۰:۰۰
رایلی از این ادا جا میخورد. همه پروتکلها فراموش میشود. رایلی، به جای سلامی رسمی، هسته شلیل را پیش میبرد؛ تقلیدی از ادای کوه.
کوه هسته شلیل را میگیرد و جذبش میکند.
رایلی در این سکوت آرامیده میگوید «نمیدانم اینجا رشد میکند یا نه.» رایلی، با وجود تفاوت زیستبوم و خاک و هوا (که دانشمندان بهدقت نگاشتهاند)، امیدوار است هسته جوانه بزند.
این هم یک نفرین دیگر بشریت است؛ امید به محال.
با این که بیگانه احتمالاً نمیفهمد، ولی رایلی میگوید «هسته تنها به چند چیز برای رشد نیاز دارد. نور.» به خورشید اشاره میکند. «این که زیر خاک دفن شود.» با دست زمین را میکند. «و آب.» دستش را کاسه میکند و ادای فرو کردن در نهر را درمیآورد.
کوه میغرد. صفحات جابهجا میشوند و صدا میدهند. کوه به خورشید اشاره میکند و دوباره همان صدا را درمیآورد. و دوباره. آیا این یک کلمه است؟
رایلی تکرار میکند «نور.»
کوه دوباره با همان صدای غریب به غرش درمیآید.
رایلی دست دراز میکند و گوی معلق مانده در دست تقلیدی کوه را برمیدارد.
گوی به نرمی رنگی آبی میتاباند و پوست رایلی را گرم میکند.
پنج دقیقه بعد
افکار ییفال اوج میگیرند و مثل وقتی که وقتی سراسیمه میشود برای برتری بر هم میجنگند. مجتمعهای گرههای مغزی فرقه فرقه میشوند و همان طور که جسم اصلیاش شکن برمیدارد، فرقهها بیشتر میشوند.
بیگانه گره مغزی او را به دست گرفته است.
برای ییفال، این یک راهبرد جدید است. همین حالا هم نبود آن یک گره خاص را حس میکند. گرههای دیگر جابهجا میشوند تا تعادل را برقرار کنند. دوباره و دوباره شکن برمیدارد؛ افکارش جزر و مد میکنند و برای برتری کِیفی میجنگند.
فکر میکند «نمیتوانم گذشته را برگردانم،» تا گرههایی را که گیر دادهاند به راهبردهای دیگر متقاعدش کنند ساکت کند. برای لحظاتی زیر انبوهی از آشوب درمیماند.
دیوانهوار فکر میکند «حد نصاب.» تنش از شکن برداشتن از پا افتاده است. نمیدانست که گرهی که بخشیده برای گرفتن چنین تصمیمهای خاصی محوری بوده؛ تصمیمات مربوط به اکتشاف و خطرپذیری و کنجکاوی. خوشبینی. امید.
بیگانه سخن میگوید، ولی ییفال نمیتواند روی چیزی بیرونی تمرکز کند.
ییفال افکار را مالک میشود و وا مینهد تا وقتی که اجماعی شکننده حاصل میشود. این راهبرد خطرپذیری و جدایی را تحمل خواهد کرد. اهداف و سنجههایی وسواسی شکل خواهد گرفت. ارتباط با بیگانه هدف اصلی است.
تا آن موقع، بیگانه رفته و گره مغزی را هم برده است.
آفتاب بر سرخسهایی که بر جسم ییفال میرویند میتابد. گرما آرامشبخش است، تقریباً ملموس.
ییفال، از نفسافتاده، به وضعیت غیرشعورمندی فرو میرود و میگذارد افکار، بی هدف و بی تحکم، در طول تنش سفر کنند.
یک روز بعد
رایلی میگوید «نور.»
ییفال، به زبانی که مال او است میغرد «نور.» اقیانوس تنش در سطح سیاره، چون خیزآبی از گرانیت، موج برمیدارد و اندکی رایلی را لمس میکند.
رایلی کلمه را با صدای شبیهسازی شده کامپیوتری تکرار میکند و به زبان ییفال میگوید «نور.»
بعد میگویند سرخس. بعد فضاپیما. (برای ییفال، کلمه فضاپیما بیشتر به «بدن مسافر» ترجمه میشود.) ماه، خورشید، سیاره، تاریکی، عدد، عدد اول، پروانه، حشره، دست، ریخت بندبند بدن، انسان، شکل کوه، رودخانه، درخت.
پنج روز بعد
رایلی در فضاپیما روی گوی تعمق میکند. داغ است، به رنگ آبی میدرخشد و درون گلخانه شفافی محفوظ شده است. بنا بوده گیاهان ایکارا سی را در این گلخانه بگذارند، ولی الان ضدعفونی شده و غیر از گوی چیزی دیگری درونش گذاشته نشده است. رایلی مشتاق است در گلخانه به اندازه یک شهر سرخس بکارد. عمیقاً حس میکند گوی تنها است. یک فانتزی غیرعلمی است که نمیتواند با همقطارانش در میان بگذارد.
جِیسون وارد آزمایشگاه میشود و رایلی، که نمیخواهد کسی مزاحمش شود، آه میکشد. جیسون روی طبقهبندی گونههای سرخس وسواس دارد. گلخانههای دیگر مرکز دانش به پرورش سرخسها در خاک غنی از قارچی که از خود ایکارا سی برداشتهاند وقف شده است. (رایلی از ییفال اجازه میگیرد تا جیسون بتواند نمونهبرداری کند و ییفال با تاییدی رمزگونه در مورد انجام یک ماموریت موافقت میکند.)
جیسون میپرسد «ناتالیا رو ندیدی؟»
رایلی سری به نفی تکان میدهد ولی چشم از گوی برنمیدارد. «احتمالاً پیش پروانهها است.» (در واقع، اصلاً پروانه نیستند، بلکه حشرهای خاص ایکارا سی هستند.) دیروز، وقتی ناتالی از یک گردش علمی چهارده ساعته برگشت، بوی غباری را پروانهها متصاعد میکنند گرفته بود؛ بویی کم و بیش شبیه به سنبل، ولی با تهبویی از فلز.
جیسون و ناتالیا ییفال را ملاقات کردهاند، ولی خیلی زود از زبان ییفال و از جوابهای رمزیاش به سوالهای ساده خسته میشوند. همقطارهای رایلی به وظایف خودشان میچسبند. تا جایی که رایلی فهمیده، ییفال جیسون و ناتالیا را زایدههای فضاپیما و نوعی خودکاره[۲] به حساب میآورد؛ حتی با این که چندین بار برایش توضیح داده که آنها هم شعورمندند. «انسان. مثل من.»
رایلی روی ایکارا سی موجود شعورمند دیگری ندیده است. فقط ییفال. وقتی هم که میپرسد، جواب ییفال در مورد حد نصاب و گرهها و دوره مختصر غیرشعورمند را نمیفهمد.
رایلی دستش را روی شیشه گلخانه فشار میدهد. کار این گوی چیست؟ با آن چه باید بکند؟
«نوبت ناتالیا است که شیشهجات رو تمیز کنه.» جیسون با گفتنش رایلی را از جا میپراند.
رایلی اسفنج ظرفشویی را برمیدارد و میگوید «من میکنم.» از روی تجربه میداند که جیسون میخواهد گپ بزند، حتی اگر به او بگوید که وسط یک فکر است. برای همین آن قدر آب را با صدای بلند باز میگذارد تا بگذارد برود. صحبت کردن با جیسون نفسگیر است. آن همه کلمات بیمعنی. کلماتی زیاد برای گفتن چیزهای کم.
فکرش به ییفال برمیگردد. اولین باری که دیدار کردند، ییفال بدنش را به شکل انسانواره در آورد. رایلی آرزو کرد کاش میتوانست خودش هم همان کار را بکند، که کوه بشود، که اشتیاقش به ارتباط را از راه شکل فیزیکی بدنش به ییفال نشان دهد.
رایلی شیر آب را میبندد و ظروف شیشهای را کنار میگذارد.
گوی میدرخشد، درست مثل جواهری درون گلخانه؛ همان قدر نفوذناپذیر که تصویر مغز انسان، که تنها شکل فیزیکیاش را نشان میدهد، نه افکار درونش را.
پانزده رو بعد
ییفال بخش سخت ارتباط را انجام داده است. همه این کلمات، همه این صداها. مشکل کلمات نیست، مشکل مفاهیم است.
این بیگانه، رایلی، هر روز پیش ییفال میآید و آماده یاد دادن و یاد گرفتن است. این به ییفال امید میدهد.
ییفال گره مغزی رایلی، هسته سخت، را گرفته و دفن کرده است. رایلی این را واضح بیان کرده بود. این گره مغزی به نور، آب و خاک نیاز دارد.
گره هنوز حرف نزده و رایلی هم گره دیگری در اختیارش نمیگذارد.
ییفال با ساختار انسانوارهاش به محل دفن گره اشاره میکند و میگوید «یکی دیگر.»
رایلی میگوید «درخت،» و عکس یک درخت با گرههایی نارنجی را نشان و توضیح میدهد. این «درخت شلیل» یک جاندار است. رایلی میتواند لایه بیرونی این گرهها را جذب کند، ولی هسته سخت وسطش را نه. ییفال هیچکدام از این توضیحات را درک نمیکند. درختان سیارهاش گره تولید نمیکنند. هیچوقت سعی نکردهاند با او ارتباط برقرار کنند. وقتی درختی بر جسمش میروید، میتواند برگها و شاخهها و قارچهای دور و بر ریشهاش را حس کند، ولی هیچوقت درختی را که صاحب فکر باشد نشناخته است.
ییفال دوباره در مورد شکن زدن میپرسد. رایلی چه طور افکارش را شکن میدهد؟ چه طور موجودات زنده میکروسکوپی درون بدنش را طبقهبندی میکند؟ ییفال دوباره سعی میکند رنگبَری و دسترسی را توضیح دهد، دروازههای فضای ساختیافته را. مفاهیم سادهایاند، اما پرسشهای رایلی نشان میدهد آنها را نمیفهمد.
بیست و دو روز بعد
تنها چیزی که هر دوشان، کامل و بدون شک، میفهمند زمان است.
رایلی ساعتی آنالوگی را از جیب شلوار ورزشیاش بیرون میکشد.
بازی این طور است که رایلی صفحه ساعت را پنهان میکند، منتظر میماند و بعد از ییفال میپرسد چه قدر گذشته است.
رایلی میپرسد «چه قدر؟»
ییفال به واحد رایلی ترجمه میکند «سی و شش ثانیه.»
ییفال هیچگاه اشتباه نمیکند. حس زمانسنجیاش عالی است.
بازی سادهای، ولی هر دو از آن لذت میبرند. شاید به خاطر این است که، از طریق درکشان از زمان، دیدگاه مشترکی از واقعیت دارند. سی و شش ثانیه گذشته است. این چیزی است که هر دو رویش توافق دارند.
رایلی میپرسد «از وقتی همدیگر را دیدهایم چه قدر میگذرد؟» گرچه به زور جای کلمات به زبان ییفال را پیدا میکند، ولی آن قدر روان هست که بتواند مقصودش را بیان کند.
ییفال بدون مکث پاسخ میدهد. «۱،۹۰۰،۸۰۰ ثانیه از انتقالمان.»
رایلی معنای کلمه «انتقال» را نمیفهمد. دوباره مرور میکنند. رایل کلمات «ملاقات»، «اولین» و «معارفه» را امتحان میکند. این واژهها را به بهترین وجهی که میتواند توضیح میدهد. برای توضیحشان، باید کلمات دیگری را تعریف کند. ییفال «تبادل» را امتحان میکند، ولی نمیتواند به رایلی بفهماند که معنای ضمنی این کلمه در زبانش «خطرپذیری» است.
نه رایلی و نه ییفال نمیتوانند بر اساس مفروضات متفاوت زبانیشان کمکی به درک هم بکنند.
سی روز بعد
ایکارا سی باران فرو میریزد. سرخسها فر میخورند و به جامهای فشردهای بدل میشوند. پروانهها زیر درختان پناه میگیرند و بالهایشان را به پهلوهای موزاییکیشان میکوبند.
رایلی کل روز را به صحبت کردن با ییفال گذرانده، ولی ییفال دیگر باید «در افکارش اقیانوسگونه شود،» که تا جایی که رایلی میتواند تجزیه کند، یعنی این که نیاز دارد بخوابد.
رایلی، که هنوز آماده نیست به فضاپیما برگردد، کنار یک یک سرخس ضخیم ارغوانی چمباتمه میزند. در چنین لحظات آرامی است که با خود فکر میکند که شاید اشتباه کرده است. که شاید انسانها با آمدن به اینجا اشتباه کردهانجیسون، با جعبه سرخسهایش، سلانه سلانه سمتش میآید. یه جور کارآیی در حرکاتش هست که همیشه او را از جا میپراند. همیشه با این قضیه که رایلی بیشتر خوشش میآید با ییفال صحبت کند تا همقطارهای خودش شوخی میکند. راستش، بیراه هم نمیگوید. صحبت کردن با دیگران همیشه برای رایلی کار سختی بوده است. دست کم، ارتباط با ییفال فرضش بر سخت بودن است.
جیسون میپرسد «نمیخواهی از زیر بارون بیایی بیرون؟»
رایلی میخواهد بیرون بماند. از صدای بارانی که کنارش برکه میشود خوشش میآید، ولی چون نمیتواند این را طوری بگوید که جیسون بفهمد، خندهای زورکی میکند و با جیسون به فضاپیما بر میگردد.
شگردی را که طی این سالها آموخته به کار میبندد و میپرسد «کار تو چه طور پیش میره؟» (مردم خوششان میآید ازشان سوال کنی.) جیسون از سرخسها میگوید؛ از گونههای متنوعشان و از هاگهایشان.
جیسون جعبه نمونهها را جابهجا میکند. دانههای کوچکی از باران از بینیاش آویزان است. لحنش جدیتر میشود. «وقت زیادی صرف این بیگانههه میکنی.»«اسمش ییفاله.» رایلی کلمه را به بهترین نحوی که میتواند بدون کمک رایانه تلفظ کند به زبان میآورد؛ هر چند گلویش نمیتواند از عهده صداهای حلقی بر آید.
جیسون میپرسد «این چهلمین گونه شعورمندیه که انسان باهاش مواجه شده، درسته؟» در واقع، این یک سوال نیست. هر دو جوابش را میدانند. وقتی سوالی میکند که در واقع یک اظهار نظر است، کفر رایلی را درمیآورد. «چرا این قدر کار میکنی؟»
حس میکند جیسون منظور دیگری دارد، ولی مطمئن نیست چه منظوری. او نمیخواهد کمتر کار کند. کاری که میکند مهم است. انسان چه طور میخواهد، بدون درک سایر موجودات زنده هوشمند، خود و جایگاهش در جهان را درک کند؟ چه افکاری که او و ییفال میتوانستند در اختیار هم بگذارند، اگر تنها میتوانستند به وضوح با هم ارتباط برقرار کنند.
وقتی او چیزی نمیگوید، جیسون اصرار میکند. «این بیگانههه اصلاً میفهمه چی میگی؟»
رایلی میپرسد «تو خودت میفهمی؟»
فکر میکند شاید قضیه صبحانه است. جیسون همیشه میخواهد گپ بزند، ولی رایلی همیشه بهش بیاعتنایی میکند، چون برایش سخت است حین مطالعه یک مقاله علمی گفتگو کند. (اصلاً هم فرقی نمیکند چند بار توضیح دهد که وقت صبحانه سکوت را ترجیح میدهد.) شاید هم موضوع کلاً چیز دیگری است. شاید اگر به اندازه کافی بهش فکر کند، ازش سر دربیاورد.
بعد متوجه میشود که نظر جیسون اصلاً برایش مهم نیست. از راه رفتن باز میایستد. «تو ادامه بده.» نیازی نمیبیند توضیح بدهد که چرا میخواهد بیرون بماند؛ عشقش به باران.
خلق جیسون تنگ میشود. «باشه.»
آن قدر بیرون میماند تا ییفال بیدار شود و با غرش سراغش بیاید.
رایلی میگوید «باران را دوست دارم.»
ییفال میگوید «همچنین.»
سه هزار و ششصد و نود ثانیه در سکوت مینشینند و باران را تماشا میکنند که خاک را تر میکند.
سی و یک روز بعد
ییفال میپرسد «تا کی به برداشتن ادامه خواهی داد؟» قبلاً هم مشابه این سوال را از او پرسیده بود. فرقی نمیکند چه طور بیانش کند؛ همچنان روی همان سوء تفاهم بنیادین گیر کردهاند. کدام بخشش مربوط به رایلی است؟ کدام بخشش مربوط به ییفال است؟
ییفال میگوید «میخواهم همه چیز را ببینم.»
چندین روز است که رایلی گره مغزی ییفال را به آن چیز مرموزی که فضاپیما مینامد برده است. گره هنوز روی سیاره است. موفقیتی به دست نیامده است.
ییفال میگوید «میخواهم،» کلمات باز میمانند. فقط تمنایش میماند، بیان نشدنی.
رایلی یک اندامش را بالا میآورد. بازو/دستی که دوتایش را دارد. میگوید «من هم میخواهم.» ولی چیزی که رایلی میخواهد فرق میکند. «میخواهم بدانم.»
کلمات نمیتوانند از فضای بینشان بگذرند. در سکوت، زمان مثل همیشه میگذرد، سنگدلانه به پیش.
سی و دو روز بعد
رایلی جلوی گوی نشسته است و به نوری که با ظرافت میتپد نگاه میکند. حس میکند بخش دورافتادهای از جهان است، یک موجودیت ناهمخوان با دیگران بسیار. او ناچیز است و کثرت را در خود جای داده است. با خودش فکر میکند آیا آگاهی همین طور است؟ یک موج که بر موج دیگری میکوبد؟ سکوت اتاق را بیش از اندازه دوست دارد. در سکوت هیچ توقعی نیست. گوی چیزی از او نمیخواهد که بشود تعریفش کرد. شاید گوی هم از این که ساکت بنشیند و در کار جهان تعمق کند راضی است.
در چنین لحظاتی است، در تنهایی، که رایلی بهراستی خودش است.
سی و سه روز بعد
ییفال یک شکن را پس میزند و این باعث احساس ناراحتی در محور پیشپسینی[۳] جسم اصلیاش میشود.
اندیشهای که به سختی تلاش میکند بهش فکر نکند این است: تنها راه پیش رو این است که یکی از گرههای مغزی رایلی را بدزدد.
ییفال درک میکند که رایلی فیزیک بدنی متفاوتی دارد، با محدودیت در شکل و ساختار زیربنایی فریبنده. به نظر میرسد گرههای رایلی جدا و متفاوت از بدن خودش هستند. گره «جیسون» و گره «ناتالیا» هر کدام وظایف خودشان را دارند، بر خلاف گره «شلیل» که رایلی به او اطمینان داده بود اگر با خورشید و آب و خاک شرایط خاصی فراهم شود میتواند تغییر شکل بدهد.
رایلی گره مغزی ییفال را به فضاپیما برده است، که خانه رایلی و منبع بزرگ انرژی او است. شاید حتی فضاپیما هم بخشی از شبکه بدن رایلی باشد.
ییفال لبههای بیرونیاش را میغراند؛ لبههایی که چنان با ایکارا سی یکپارچهاند که او نمیتواند مفهوم «خانه» و «بدن» را از هم تفکیک کند. هر دو از خود اویند.
فکر میکند این تبادل نامنصفانه است. گره مغزی او فعال بود، ولی گرهی که رایلی به او داده (گره «هسته شلیل») راکد است.
شاید ییفال، برای درست فهمیدن رایلی و برقراری ارتباط حقیقی، به یک گره فعال نیاز دارد. از چه راه دیگری میتواند خواستهاش را بیان کند؟ این که رایلی گره مغزیاش را در جهان بچرخاند و به ماجراجویی میان ستارهها ببرد.
در نهایت، با آسودگی ناشی از رهایی، ییفال خودش را به شکن وا میدارد و بعد نقشهاش تثبیت میشود.
چهل روز و سه ساعت بعد
به نظر رایلی میرسد که دارد با ییفال به نتیجه میرسد. امروز صبح، پانصد کلمه به واژگانشان افزودهاند.
کنار اقیانوس نشستهاند؛ رایلی روی یک تلماسه و ییفال با هیئت انسانوارهاش که از صدف و قلوهسنگ و کهربا ساخته شده است. در اقیانوس، موجودی شبیه به نهنگ سر از آب بر میآورد. پوست بنفشش در آفتاب برق میزند.
رایلی، با اشاره به او، میگوید «ما هم یک حیوان مثل این داریم. بهش میگوییم نهنگ. در زمین، وقتی یک نهنگ میمیرد، بدنش سقوط میکند ته اقیانوس. این به درد باقی حیوانات میخورد. ما بهش میگوییم نهنگشار[۴].» مبحث نهنگشار بالای لیست اولویتها نیست. ولی گاهی جالبترین حقایق وقتی پیش کشیده میشوند که گفتگوشان منحرف میشود.
ییفال میگوید «اینجا هم همین طور.» با غرش کلمه نهنگشار را ادا میکند. رایلی آن را به واژهنامه اضافه میکند. کلمات اضافه شده امروز: پانصد و یک.
ییفال میگوید «میخواهم بفهمم.»
رایلی میگوید «نهنگشار موضوع مطالعه من نیست. ناتالیا بیشتر در موردش میداند.»
ییفال میگوید «نهنگشار نه، تو.»
رایلی میگوید «من هم میخوام تو را بفهمم.» واقعاً میخواهد. بیش از هر چیزی.
ییفال میپرسد «ناتالیا گره مهمی است؟»
رایلی هر قدر تلاش میکند، ییفال دیگر اعضای گروه را چیزی جز گره نمیداند. رایلی میگوید «مهم است.»
ییفال میگوید «تو از سیاره برداشتهای تا من را بفهمی. سرخس. پروانه. جسم من. من هم میتوانم بردارم تا تو را بفهمم؟»
رایلی میگوید «هر چیزی بخواهی میتوانم به تو بدهم.» به او غذا و کتاب از آزمایشگاه و لباس پیشنهاد میکند.
ییفال میگوید «باید شکن بزنم.»
رایلی هنوز معنای شکن را نمیداند. هر بار میخواهند کلماتی در رابطه با آن تعریف کنند، رایلی گیج میشود.
رایلی میگوید «از صحبت در مورد نهنگشار لذت بردم.»
ییفال میگوید «بله، همچنین.»
چهل روز و چهار ساعت بعد
ییفال اجازه ندارد گره ناتالیا را بردارد. آن گره برای رایلی خیلی مهم است. وقتی گره جیسون برای جمعآوری سرخس بیرون میآید، ییفال او را به نرمی در آن اندامهایی که از ظریفترین بخش جسمش ساخته شده لفاف میکند.
میپرسد «تو هم خاک نیاز داری؟ و آب؟» ولی گره جیسون صدای بلند بزغالهواری از خود در میآورد که ییفال تا آن موقع نشنیده است و نمیتواند ترجمهاش کند.
چهل روز و سیزده ساعت بعد
رایلی قبل از این که به محوطه بازی که هسته شلیل در آن کاشته شده بیاید، حدس میزند یک جای کار میلنگد. سطح زیر پایش میلرزد، ولی چنان نرم که او به وجودش شک میکند.
در محوطه باز، جیسون وسط قفسی که از بدن ییفال ساخته شده روی زمین پهن شده است و تقریباً نفس نمیکشد. پاهایش در خاک فرو رفته است. پیراهنش از وسط پاره شده و چاکی در عرض سینهاش را عریان کرده است. مویش لچ است. وقتی رایلی را میبیند، تلاش میکند صدایش کند، ولی صدایش قبل از این که به او برسد گم میشود.
رایلی سمتش میدود و دستش را به زور از میان لایههای قفسش رد میکند.
با این که واضح است حال جیسون خوب نیست، میپرسد «حالت خوبه؟»
جیسون به زور نفس میکشد و نمیتواند جوابی بدهد.
رایلی، وحشتزده و ناتوان از پنهان کردن هراسش، از ییفال میپرسد «چه کار کردی؟» کلمهای برای خشم ندارد، برای اندوه. چندین بار میگوید «نه.» بعد، کلمهای را میگوید که اغلب استفاده میکند. «چرا؟»
ییفال میگوید «میخواستم بفهمم.»
«تو نمیفهمی.» رایلی به نرمی انگشتش را روی گردن جیسون میگذارد و نبضش را میگیرد.
ییفال میگوید «من یک گره دیگر از تو خواستم. چند بار خواستم.»
«پسش بده.» رایلی نگران است که ییفال پسش ندهد، ولی سنگها جابهجا و از هم باز میشوند تا این که جیسون روی سرخسهای نرم دراز میکشد، تا وقتی که ییفال در سطح سیاره ناپدید میشود.
رایلی به ناتالیا پیام میدهد و او، که روپوش آزمایشگاهش به غبار ارغوانی پروانهها آغشته است، دواندوان از فضاپیما خودش را میرساند. با هم نانووصلههایی روی سینه و اندامهای جیسون میگذارند. بعد، به آرامی او را روی برانکار پُلیگلاس میگذارند و میبرند.
چهل روز و چهارده ساعت بعد
ییفال روی اقیانوس خیز بر میدارد و به شکل موج فرو میریزد. آب چاکهای تنش را میپوشاند. نمک به پوشش درونی جسم اصلیاش میچسبد. هر مورد نهنگشار به کف اقیانوس را حس میکند. درون آب، مالش نهنگهای زنده به تنش را حس میکند، ولی آنها متوجهاش نمیشوند. هیچگاه متوجهاش نشدهاند. در مورد پروانهها هم همین طور است. در مورد کپورهای چمنی و مارمولکهای شکوفان هم همین طور است. هیچ وقت نتوانسته با ساختار متفکر عظیمی که باید گرههای نهنگ را به هم متصل کند ارتباط برقرار کند. وقتی کپورهای چمنی آواز میخوانند و آن همه گرهی که یکجا صدا میدهند، هیچگاه نتوانسته به آوازشان بپیوندد. چه قدر جنبش و زندگی احاطهاش کرده است، و با این حال، چه قدر تنها بوده است.
رایلی چه حقی داشت که ناراحت شود؟ ییفال اجازه داشته که هر چه میخواهد بردارد. رایلی آوردن گره «جیسون» را ۳۲،۰۰۹ ثانیه طول داده بود و با این حال، بلافاصله برای از دست دادنش و چیده شدنش از ماتریسش دلتنگی کرده بود. اگر واقعاً آن قدر برایش دلتنگ بوده، چرا زودتر نیامده بود؟
نیروی خشم ییفال افکارش را آلوده میکند. چند بار در برابر آب شور شکن میزند تا بالاخره به حد نصاب میرسد.
واژهای برای نومیدی، سرسختی یا حماقت به رایلی نیاموخته است. در مورد مفاهیم کنجکاوی، امید یا ایمان بحث نکردهاند.
آسمان تیره و پر از ستاره میشود. تعریف کردن یک ستاره، بر اساس خصوصیات فیزیکیاش، خیلی آسانتر است. ییفال چه طور میتواند انتظار داشته باشد رایلی کلمه اعتماد را بفهمد، وقتی چیزی در دنیای فیزیکی نیست که به آن اشاره کند؟
آن دو کلمهای برای عذرخواهی ندارند. اصلاً به اندازه کافی کلمه ندارند.
چهل روز و شانزده ساعت بعد
جیسون میگوید «میخواست دفنم کنه.» لرزان و در لباس نو، در کوپه بهداری نشسته است. تهمانده چسبناک نانووصلهها روی تنش را پوشانده و بوی ضدعفونی کننده میدهد. «داشت غرقم میکرد.»
رایلی میگوید «گمون نکنم قصد آزارت رو داشته.» معدهاش در خود جمع میشود، طوری که حس میکند اندازه یک هسته شلیل شده است. واقعاً چه طور میتواند بفهمد ییفال چه قصدی داشته است؟
جیسون میگوید «مهم نیست قصدش چی بوده. داشت من رو میکشت.» دهانش حالت عبوسی به خود میگیرد. خشم میسوزاندش و جای هراسش را میگیرد. «دیگه باید این سیاره رو ترک کنیم. همین الآن.»
رایلی میگوید «ولی هنوز که نفهمیدیم چی به چیه!»
ناتالیا نگاهی ترحمآمیز به رایلی میاندازد و این حتی از خشم جیسون هم بدتر است. ناتالیا میگوید «خودت که پروتکلها رو میدونی. واضحه که این یه عمل تهاجمی بوده.»
رایلی میگوید «بگذارید باهاش حرف بزنم.»
جیسون سری به موافقت تکان میدهد ولی مشخص است که نظرش را عوض نخواهد کرد.
ناتالیا میگوید «اگه تا یه ساعت دیگه بر نگردی، خودم میام دنبالت.» عواقب کار مشخص است. اگر ییفال بخواهد رایلی را هم بدزدد، باید بروند و پیدایش کنند.
میگذارند برود.
واژگانش ناکافی است. واژهنامهاش اصلاً کامل نیست. رایلی این فکرها را کنار میگذارد. فرصتی برای نومیدی ندارد، فقط کاری که در پیش دارد، ارتباط.
چهل و یک روز و هفده ساعت بعد
رایلی از میان فضای باز به سمت زمین تیرهای که هسته شلیل در آن دفن شده بود میدود و سرخسهای نرم به بازویش میمالند. آفتاب با خنکی پوستش تضاد دارد. کلمات در ذهنش میجهند، خودشان را باز میچینند و میافتند. نمیداند میخواهد به ییفال چه بگوید و در شکاف بین واژهها و معانی تنها اشتیاق هست. رایلی شک میکند که آیا واژهها اصلاً معنیای هم دارند. اصلاً دو نفر چه طور میتوانند به تعریف دقیقی از چیزی برسند؟ چه طور یک هجا میتواند مفاهیم پیچیدهای را درون خود بگنجاند؟ جایی که صدایی نیست، تنها سکوت هست، و شاید این ارتباط حقیقیتری باشد تا صدا.
رایلی، همچنان که ییفال میغرد و جابهجا میشود و کنارش میآید، به خود میگوید که نترسیده است. اما نمیتواند تپش تند قلبش را کنترل کند.
رایلی میگوید «من نمیفهمم.»
ییفال میگوید «فکر میکنی خوب نبود. گفتی بردار، ولی الان برداشتن بد است.»
«او یک انسان است، مثل خود من.» یک مشت سرخس بر میدارد و برگشاخههایش را یکی یکی میکند. «نباید او را بر میداشتی.»
ییفال میگوید «ولی تو سرخس بر میداری.» با سازه انسانوارهاش به دست رایلی اشاره میکند. «تو نابود میکنی.»
«ولی سرخس که شعورمند نیست.» رایلی، بعد از این که میگوید، متوجه میشود اصلاً کلمه «شعورمند» را تعریف نکردهاند. دوباره تلاش میکند. «سرخس کلمه ندارد.» ولی این اصلاً درست نیست. سکوت هم میتواند حاوی شعور باشد. چیزی که رایلی میخواهد بگوید این است که سرخس نمیتواند فکر کند.
ییفال میگوید «سرخس از من است. بدن/خانه من. گره جیسون هم از تو است.»
رایلی میگوید «جیسون بخشی از من نیست. ما جدا هستیم.»
ییفال میگوید «نمیفهمم. او گره تو است. از تو است.»
رایلی میپرسد «قصد داشتی بهش صدمه بزنی؟» ولی متوجه میشود صدمه را برای ییفال تعریف نکرده است. رایلی فرصت ندارد که در هزارتوی تعاریف سرگردان شود. میپرسد «نهنگشار؟» این نزدیکترین مفهومی است که میتواند برای مرگ پیدا کند.
ییفال میگوید «فقط برای این که بفهمم.»
رایلی میگوید «ما دیگر باید برویم.» میداند که جیسون الان در فضاپیما مشغول تهیه پیشنویس گزارشش در مورد مهاجم بودن سیاره ایکارا سی است تا هشداری باشد برای کاشفان دیگر. ناتالیا هم مشغول وارسی چکلیست پرش است.
ییفال میپرسد «میروید؟» تنش میلرزد و تغییر شکل میدهد. برای لحظهای به شکل یک نهنگ است، بعد فضاپیما، بعد شکلی بینام. تن ییفال به آرامی در خاک ذوب میشود، ولی همچنان دورتادور رایلی است. در همان لحظه، رایلی میفهمد که ییفال همه جای این سیاره هست.
رایلی میپرسد «باید گوی رو بهت پس بدهم؟»
ییفال میگوید «نگهش دار.»
چهل و یک روز و بیست و سه ساعت بعد
گره مغزی ییفال توی گلخانه نشسته، همه چیز را میبیند و میشنود، بی آن که بتواند حرف بزند.
گره مغزی دیگر نمیترسد. افکارش به خاطر جداییاش محدود شده، و با وجود این، روشنتر از زمانی است که به کلیت متصل بود. به جای این که دچار بحران هویت شود، به این نتیجه رسیده است که هم ییفال هست و هم نیست.
بیش از هر چیز دیگری، میخواهد اکتشاف کند.
چهل و دو روز و دو ساعت بعد
همچنان که ایکارا سی در صفحه نمایش به نقطهای دور به اندازه یک هسته شلیل تبدیل میشود، رایلی به سکوت آن سیاره فکر میکند. پژواکی درون سینهاش میچرخد. شکست خورده است.
ییفال از او چه میخواست؟ رایلی تنها به شهودش متکی بود. ییفال را تجسم میکند که در اطرافش بر میخیزد. به همه راههایی فکر میکند که جهان موجودات شعورمند میآفریند.
گوی ساکت درون گلخانه نشسته است.
رایلی به زبان غرنده ییفال با گوی حرف میزند. میگوید «ستارگان.» نمیداند کاری که میکند درست است یا نه. تنها یک کنجکاوی فطری و امیدی ناممکن است که به حرف زدن وا میداردش. «داریم میریم.»
سه سال بعد
رایلی گلخانه را تغییر داده و آن را، مثل یک چرخدستی، روی چند چرخ سوار کرده است. گوی در همه ماموریتهای رایلی همراهش میآید. با همدیگر صخرههای اقیانوسی اتوبول ئی را دیدهاند، جایی که ستارگان دریایی زیر سطح شنا میکنند، و سکوت نرم و تاریک ماههای مشتری را. از میان بیابانهای گُلبیز و پیکرههای شنی اولتمی بی گذشتهاند، که همچون بندی، تا کیلومترها چنان به بالا کشیده شدهاند که به نظر میرسید حتماً باد میبردشان. آواز خرچنگهای ابرهای ماژلانی کوچک و پژواکهای ساکت غارهای شعورمند تول بیرونی را شنیدهاند.
رایلی با گوی هم به زبان ییفال حرف میزند و هم به زبان خودش، با این که گوی نمیتواند جواب بدهد. اگر رایلی تنها یک چیز در سفرهایش آموخته باشد، این است که راههای بسیار متفاوتی برای فکر کردن و ارتباط برقرار کردن هست. سکوت به معنی نبود آگاهی نیست. موجودات شعورمند خیلی زیادی در جهان هستند که تکلم نمیکنند.
اغلب به ییفال فکر میکند و به همه کلماتی که ای کاش هر دو میدانستند چه طور بگویند. نمیداند کار درستی میکند که گوی را با خود به ماموریتهایش میبرد یا نه. وقتی یاد ییفال میافتد، اغلب به آن لحظاتی فکر میکند که مدتها زیر باران مینشستند، بی آن که کلامی حرف بزنند.
چهار سال بعد
پنج ماه در اوتوبول ئی میمانند تا ناتالیا بتواند روی زنجرههای تابناکی که خودشان را زیر سنگریزهها دفن میکنند مطالعه کند. فضاپیما بدون جیسون (که چند سال پیش روی مشتری پیادهاش کردند) خیلی ساکتتر است و همه از این وضع راضیاند.
وقتی ناتالیا دنبال زنجرهها است، رایلی و گوی چندین ساعت امواج اقیانوس را تماشا میکنند که با هیاهو به ساحل میمالند.
پنج سال بعد
گره زندگی ساکتی را میگذراند. با شگفتی مشاهده میکند. وقتی تنها میماند در بحر تفکر معانی فلسفی فرو میرود. برای همین هیچ وقت کسل نمیشود.
جهان پهناورتر از آنی است که فکرش را میکرده است. با لذت ستارهها و سیارهها و گوناگونی عظیم حیاتی را که در بر دارند میکاود. به ندرت غم غربت میگیردش.
رایلی هم یک گره خویشاوند است (احتمالاً خود رایلی از واژه «دوست» استفاده میکند،) و هم راهی برای اکتشاف. گره طی این سالها زبان رایلی را فرا گرفته است و به درکی از جسمیت ذهن او و جدا بودنش از دیگران رسیده است. تشابهات زیادی با هم دارند.
گره حس میکند وقتی دوباره بخشی از ییفال و در کلیت او جذب شود، این اطلاعات مفید خواهند بود.
هشت سال و ده روز و سه دقیقه بعد
رایلی، با استفاده از سوابق و نقشه بسیار دقیقش، میتواند فضاپیما را درست در همان محوطه باز ایکارا سی که بار اول ییفال را ملاقات کرده بود فرود بیاورد. به هشدار روی صفحه نمایش که میگوید «سیاره مهاجم» اعتنایی نمیکند.
همراه با گوی از فضاپیما بیرون میآید، مثل چندین و چند بار قبل.
رایلی میترسد کار درستی انجام نداده باشد. نمیداند آیا اصلاً بنا بوده گوی را بر گرداند یا نه، ولی مصمم است با ییفال ارتباط برقرار کند. این بار، قصد ندارد بی آن که به درک درستی از همدیگر برسند سیاره را ترک کند.
یک درخت شلیل در محوطه ایستاده است و برگهایش به آرامی در باد پیچ و تاب میخورد. میوههایش، مثل دنیاهای محصور کوچکی، از شاخهها آویزان است. رایلی به یک شاخه دست میکشد؛ پوست زمخت درخت روی پوستش.
با بعضی در صدایش به گوی میگوید «نمیتواند امکان داشته باشد. چه طور ممکن است چیزی این قدر بیگانه با این سیاره اینجا رشد کند؟»
پروانهها با بالهای موزاییکیشان از کنارش هواسُر میخورند و بوی فلز در هوا میپراکنند. سرخسها خود را به قوزک پاهایش میمالند. آسمان بالای سرش گسترده است. رایلی، به مدت سه ثانیه قبل از این که ییفال خود را نشان بدهد، شلیلی را در دست میگیرد و با حیرت به آن خیره میشود.
֎
[۱] viscosity
[۲] automaton
[۳] Anteroposterior
[۴] Whalefall