رباتی که قصد عزیمت به سفری دراز و خطرناک داشت، از دستگاهی مفید خبر یافت که مخترعش آن را دوست الکتریکی میخواند. به خود گفت اگر همدمی داشته باشد، ولو یک ماشین، سفر خوشتر میگذرد. پس سراغ مخترع رفت و از او خواست یک دوست مصنوعی نشانش دهد.
مخترع گفت «حتماً.» (همان طور که میدانید، در قصهها کسی مخاطبش را، حتی اگر اژدها باشد، «سرورم» یا «بانویم» خطاب نمیکند و تنها در برابر پادشاه باید چنین رسمی را به جا آورد.) این را گفت و از جیبش مشتی جودانهٔ فلزی درآورد که شبیه گلولههای گِرد اسلحه بود.
ربات با شگفتی پرسید «این دیگر چیست؟»
مخترع گفت «نامت را به من بگو، چون فراموش کردم آن را در جای درست این قصه بپرسم.»
«نامم اتومَتیوست[1].»
آن دیگر گفت «اتوم از اتوماتوم میآید، اما هر طور مایلی. خوب، رفیق اتومی، چیزی که میبینی مشتی دوست الکتریکی است. باید بگویم که به لحاظ حرفه و تخصص یک مینیاتوریساز هستم. به عبارت بهتر، ادوات بزرگ و سنگین را کوچک و قابل حمل میکنم. هر کدام از این جودانهها عصارهٔ افکاری الکتریکی است و به شدت منعطف و هوشمند. نمیگویم نابغه، چون اغراق و تبلیغ فریبکارانه محسوب میشود. ولی به واقع، قصدم دقیقاً این است نوابغی الکتریکی بیافرینم و تا زمانی که طوری نسازمشان که امکان حمل هزاران عددشان را جیب جلیقهتان داشته باشید، از پای نمینشینم. آن روز، زمانی که در کیسه بریزم و مثل شن بر اساس وزن بفروشمشان، روزی است که هدفم برآورده شده است. حالا دیگر از برنامههای آتی من بگذریم. فعلاً آنها را دانهای ولی ارزان میفروشم: بهای هر کدامشان معادل الماس هموزنشان است. وقتی بفهمی که میتوانی یک دوست الکتریکی را در گوشت فرو کنی و بگذاری پندهای سودمند و اطلاعات ارزشمند دیگری را به نجوا در اختیارت بگذارد، میفهمی که این بها کاملاً معقول است. این هم یک تکه پنبه که در گوشت بگذاری تا وقتی سرت را کج میکنی دوستت از گوشت نیفتد. یکی میخواهی؟ البته اگر یک دوجین ببری، میتوانیم تخفیفی قائل...»
اتومتیو گفت «نه، فعلاً همان یک دانه کافی است. ولی باید بدانم چه انتظاری باید از آن داشته باشم. مثلاً آیا میتواند در شرایط دشوار کمکم کند؟»
مخترع با خوشخلقی پاسخ داد «البته، البته. اتفاقاً درست برای همین کار است.» چند جودانه را، که از فلزی نادر ساخته شده و برقی فلزی داشتند، در کف دستش انداخت و گفت «واضح است که روی کمک فیزیکی نمیتوانید حساب کنید، اما فکر نمیکنم حرف از چنین کمکی هم در میان باشد. پند، پیشنهاد، نظر واضح، توصیهٔ معقول، مشاهدات مفید، تذکر، اخطار، حرفهای محتاطانه، همین طور هم تسلی، تسکین خاطر، تشویق، شعارهایی برای تقویت روحیه و بصیرت عمیقی که به تو کمک کند که، صرف نظر از درجهٔ وخامت، از عهدهٔ شرایط نامساعد بر آیی. این تنها بخشی از سیاههٔ قابلیتهای دوست الکتریکی است. سرسپرده و وفادار و حقیقی و همیشههشیار است (چون هرگز نمیخوابد)، ضمن این که بادوام و ظریف هم هست و خودت هم میبینی که چقدر بهدردبخور است. هنوز هم فقط یکی میخواهی؟»
اتومتیو گفت «بله. اما یک مسئلهٔ دیگر هم هست: بگو ببینم اگر کسی آن را از من بدزدد چه میشود؟ خودش برمیگردد؟ یا مسبب تخریب دزد میشود؟»
مخترع پاسخ داد «در این مورد، خیر. همان طور ساعیانه و وفادارانه به او خدمت میکند که به تو کرده. اتوم عزیزم، زیادهخواه نباش. اگر در زمان نیاز ترکش نکنی، او ترکت نخواهد کرد. ولی به حال احتمالش هست. اما اگر آن را در گوشت بگذاری و گوشت را هم با یک تکه پنبه پر کنی...»
اتومتیو گفت «بسیار خوب. موافقم. حالا چطور قرار است با او حرف بزنم؟»
«ابداً لازم نیست بلند حرف بزنی. زیر لب نجوا هم کنی، به وضوح صدایت را خواهد شنید. اسمش را هم اگر بخواهی، آلفرد صدایش میکنم. آلف و آلفی هم کفایت میکند.»
اتومتیو گفت «باشد.»
آلفرد را وزن کردند و مخترع یک الماس دلفریب کوچک در ازایش گرفت و ربات، راضی از این که همدمی برای سفر دور و درازش دارد، به راه خود رفت.
سفر با آلفرد بسیار فرحبخش بود، چرا که بنا به دلخواهش، صبحها با سوت بیدارباشِ نرم و دلنشینی در گوشش بیدارش میکرد و همچنین برایش حکایتهای سرگرمکنندهای میگفت. هر چند اتومتیو خیلی زود قدغن کرد که وقتی در حضور دیگران است مورد اخیر را انجام دهد، چرا که وقتی دیگران میدیدند هر از گاهی بی هیچ دلیل آشکاری قهقهه میزند، گمان میکردند مجنون است. بدین منوال، اتومتیو ابتدا در خشکی سفر کرد تا به ساحلی رسید که کشتی سفید زیبایی منتظرش بود. از آنجا که متعلقات چندانی نداشت، به سرعت در کابین راحتی جای گرفت و با رضایت خاطر به های و هویی که کشیده شدن لنگر و آغاز سفر دریایی بزرگی را اعلام میکرد گوش فرا داد. کشتی سفید، تا چندین روز، طی روز زیر آفتاب سرخوشانه موجها را درمینوردید و در مهتاب سیمین با تکانهایش او را خواب میکرد، تا این که صبح یک روز توفان دهشتناکی درگرفت. موجهایی سه برابر بلندتر از دکلها کشتی را میکوفت و همهٔ درزهایش را به غژغژ و ناله میانداخت. هیاهو چنان بلند بود که اتومتیو حتی یک کلمه از گفتههای تسکینبخش آلفرد را که بیشک در آن لحظات ناخوشایند در گوشش میگفت نمیشنید. ناگهان صدای شکست مهیبی به گوش رسید و شورابه درون کابین ریخت و کشتی پیش چشم اتومتیو غرق شدن آغازید.
به بیرون کابین دوید و به زحمت خود را درون قایق نجاتی انداخت و درست در همان زمان موج غولآسایی سربرآورد و بر قایق فرود آمد و آن را به اعماق اقیانوس خروشان کشاند و اتومتیو از خدمهٔ کشتی احد الناسی را ندید و در میان دریای خشمگین در قایق تنها بود و میلرزید و اطمینان داشت که موج بعدی هم قایق و هم او را غرق میکند. باد زوزه میکشید و از ابرهای فرودست باران سیلآسا بر سطح دریا فرو میریخت و او از آنچه آلفرد در گوشش میگفت کلامی نمیشنید. سپس، در میانهٔ سردرگمی، اشکالی محو دید که با سفیدی انبوهی پوشیده بود؛ خط ساحلی سرزمین ناشناختهای بود که موجها بر آن میشکست. با صدای بلندِ خراشیدن کف قایق بر زمین صخرهای ساحل، اتومتیو، سرتاپا خیس و شورابهچکان، با پاهای لرزان و با آخرین توش و توان، در پی پناهی بر خشکی به راه افتاد و تا جایی که میشد از موجهای اقیانوس فاصله گرفت. در پای صخرهای بر زمین افتاد و از فرط خستگی به خوابی بیرؤیا فرو رفت.
با صدای سوت محتاطانهای بیدار شد. آلفرد بود که او را از حضور دوستانهاش مطلع میکرد.
اتومتیو، که کمکم به هوش میآمد، بلند گفت «آه، چه عالی که اینجایی آلفرد. تازه میفهمم چقدر خوب است که تو با من، یا به عبارت بهتر، درون منی!» نگاهی به دور و بر انداخت. خورشید میتابید و دریا هنوز متلاطم بود، گرچه دیگر از موجهای مهیب و ابرهای تندربار و باران خبری نبود. شوربختانه قایق هم ناپدید شده بود. گویا توفان تمام شب با توان توفیده و قایقی را که اتومتیو را نجات داده بود روفته و به دریا برده بود. به پا پرید و پا به دویدن گذاشت و ده دقیقه بعد درست به همان نقطه بازگشت. در یک جزیرهٔ دورافتاده گیر افتاده بود؛ جزیرهای واقعاً کوچک. اوضاع دلگرم کنندهای نبود. ولی اهمیتی نداشت. آلفردش کنارش بود. به سرعت وضعیت را برایش تشریح کرد و توصیهاش را جویا شد.
آلفرد گفت «ها! هوف! عجب وضعیتی! اندکی تفکر لازم دارد. دقیقاً چه نیازی داری؟»
«چه نیازی؟ خوب همه چیز: کمک، نجات، لباس، لوازم اساسی. اینجا که جز شن و سنگ چیز دیگری نیست.»
«آها. واقعاً این طور است؟ کاملاً مطمئنی؟ مثلاً جایی از ساحل صندوقی نیفتاده که پر از ابزار و ظروف و خواندنیهای جالب و لباس برای موقعیتهای مختلف و همین طور باروت باشد؟»
اتومتیو عرض و طول ساحل را کاوید و چیزی نیافت. حتی تکهچوبی از کشتی هم، که به وضوح مثل یک تکه سنگ ته دریا رفته بود، به چشم نمیآمد.
«میگویی مطلقاً هیچ؟ خیلی غریب است. بیشک عمدهٔ ادبیاتی که در باب زندگی در جزیرههای متروک نوشته شده به این اشاره دارند که شخص کشتیشکسته همیشه تبر و میخ و آب تازه و روغن و کتاب مقدس و اره و انبر و سلاح و انبوهی اقلام مفید دم دستشان پیدا میکنند. ولی اگر نیست، خوب نیست دیگر. دست کم غاری درون صخرهها نیست که سرپناهی باشد؟»
«نه، غاری نیست.»
«چه؟ غاری هم نیست؟ هوووف. خیلی غریب است. اشکالی ندارد که به بالاترین نقطهٔ صخره بروی و نگاهی به دور و بر بیندازی؟»
متیو بلند گفت «همین الان میروم،» و از تختهسنگی در وسط جزیره بالا رفت و خشکش زد: در جزیرهٔ آتشفشانی کوچکی بود احاطه شده با اقیانوس بیانتها.
خبر را با صدایی مرتعش به آلفرد رساند و با انگشتانی لرزان پنبه را در گوشش سفت کرد تا دوستش را گم نکند. با خود گفت «عجب شانسی آوردم که وقتی کشتی غرق شد، از گوشم نیفتاد،» و احساس خستگی بر او مستولی شد و بر روی تخته سنگی نشست و بیصبرانه منتظر یاری دوستش ماند.
بالاخره صدای آلفرد، که آن قدر منتظرش بود، آمد. «حواست را جمع کن، رفیق. این نصیحتی است که عجله دارم در باب این معضل دشوار به تو بدهم. بر اساس محاسباتی که کردهام، به این نتیجه رسیدهام که از جزیرهٔ ناشناختهای سر درآوردهایم که به نظر نوعی صخرهٔ مرجانی است. به عبارت دقیقتر، نوک یک رشتهکوه زیرآبی است که به مرور از آب سر بر خواهد آورد و طی سه الی چهار میلیون سال بعد به خشکی اصلی متصل خواهد شد.»
اتومتیو داد زد «چند میلیون سال را فراموش کن. بگو الان چه کنم.»
«این جزیره با همهٔ خطوط کشتیرانی فاصله زیادی دارد. احتمال این که یک کشتی از این نزدیکها رد شود یک در چهارصد هزار است.»
مرد کشتیشکسته با نومیدی داد زد «یا خدا! عجب افتضاحی! پس توصیه میکنی چه کنم؟»
«اگر حرفم را قطع نکنی، یک دقیقهٔ دیگر میگویم. به سمت لبهٔ دریا برو و وارد دریا شو، تا جایی که سطح آب تا سینهات برسد. در این صورت دیگر لازم نمیشود که بیخودی خم شوی، که وضعیت ناجوری است. بعد سرت را میکنی زیر آب و تا جایی که میتوانی آب میخوری. میدانم تلخ است، ولی چندان طول نمیکشد. به خصوص اگر همزمان با این کار همچنان به پیشروی در آب ادامه بدهی. طولی نمیکشد که سنگین میشوی و شورابه اندرونهات را پر میکند و در چشم به هم زدنی همهٔ فرایندهای زیستیات متوقف میشود و در جا زندگیات خاتمه مییابد. به لطف این تمهید، از شکنجهٔ زندگی طولانی در این جزیره، همچنین اضطراب نهایی مرگی تدریجی رها میشوی. بماند احتمال زائل شدن عقل پیش از آن. همچنین، میتوانی سنگی سنگین در هر یک از دستهایت بگیری، که البته چندان ضرورتی...»
اتومتیو از جا جست و فریاد زد «دیوانه شدهای؟ بروم خودم را غرق کنم؟ به خودکشی ترغیبم میکنی؟ عجب توصیه سودمندی! اسم خودت را هم میگذاری دوست؟»
آلفرد جواب داد «همین طور است. دیوانه هم نشدهام. اصلاً دیوانگی جزو قابلیتهایم نیست و هیچ وقت تعادل فکریام را از دست نمیدهم. دوست عزیز، برایم خیلی نامطلوبتر است که اینجا بشینم و ببینم که عقلت را از دست میدهی و زیر این آفتاب سوزان هلاک میشوی. اطمینان میدهم که وضعیت را به طور کامل تحلیل و تمام احتمالات نجات را یک به یک بررسی کردهام. نمیتوانی یک قایق یا کلک بسازی، چون مصالحش را نداری. همان طور که قبلاً هم گفتم، هیچ کشتیای برای نجاتت نمیآید، هیچ هواپیمایی هم از بالای جزیره رد نمیشود و البته خودت هم نمیتوانی یک ماشین پرنده بسازی. البته میتوانی به جای یک مرگ سریع و آسان مرگی بطئی را انتخاب کنی، ولی به عنوان دوستت اکیداً ترا از چنین تصمیم ابلهانهای برحذر میدارم. فقط اگر یک نفس خوب و عمیق از آب...»
اتومتیو، لرزان از خشم، داد زد «لعنت به این نفس خوب و عمیق آب! و لعنت به آن فکری که باعث شد الماسی به آن خوشتراشی را با دوستی مثل تو تاخت بزنم! میدانی مخترعت چیست؟ دزد بیسروپا، کلاهبردار، متقلب!»
آلفرد به آرامی گفت «اگر حرفم را درست گوش میکردی، حرفت را پس میگرفتی.»
«یعنی باز هم هست؟ دیگر چه؟ قصد داری با داستانهایی از زندگی پس از مرگ که در چنته داری سرگرمم کنی؟ همین را کم داشتم!»
آلفرد گفت «زندگی پس از مرگ وجود ندارد. تلاش هم نمیکنم فریبت بدهم، چون نه قصدش را دارم و نه قابلیتش را. این دیدگاه من از وظایف یک دوست است. فقط کافی است به حرفم گوش کنی اتومتیوی عزیز. خودت آگاهی – هر چند عموماً کسی به آن فکر نمیکند – که دنیا جای تنوع و غنای بیپایان است. در دنیا شهرهای شکوهمندی هست آمیخته با صداها و گنجینههای افسانهای، قصرهای سلطنتی و کلبههای رعیتی دارید، کوهستانهای افسونگر و کسل کننده، بیشههای نجواگر و دریاچههای آرام، صحراهای سوزان و برف بیپایان شمال. اما به خاطر آنچه هستی، نمیتوانی بیش از یک مکان منفردِ مجزا از مکانهایی را که گفتم و میلیونها موردی را که نگفتم تجربه کنی. پس میتوان بیاغراق گفت که در مکانهایی که حضور نداری به مثابه کسی هستی که مرده است. چرا که نه از لذت ثروت قصر بهرهمندی، نه در مراسم رقص کشورهای جنوبی شرکت میکنی و نه چشمت بر سور رنگینکمان یخهای شمالی نشستهای. برایت وجود خارجی ندارند، دقیقاً همان طور که در مرگ وجود ندارد. بدین لحاظ، اگر فکرت را به کار بیندازی و در آنچه میگویم تعمق کنی، میفهمی که با نبودن در همه جا، یعنی همان جاهای شگفتانگیزی که گفتم، تقریباً هیچ جا نیستی. چون، همان طور که گفتم، میلیونها میلیون جا هست، ولی تو فقط قادر به تجربهٔ همین یک جا هستی؛ همین مکان بیخود و حتی ناخوشایند و یکنواخت، عَه؛ این جزیرهٔ کوچک و نفرتانگیز. پس بین همه جا و تقریباً هیچ جا تفاوت از زمین تا آسمان است و همین است که کل زندگی عادیات را شکل میدهد، چرا که در هر لحظه از زمان تنها و تنها در یک مکان واحدِ مجزا بودهای. از طرف دیگر، صادقانه بگویم که تفاوت بین تقریباً هیچ جا و هیج جا میکروسکوپی است. بنابراین، بر اساس ریاضیات احساسات اثبات میشود که حتی همین الان هم چندان زنده محسوب نمیشوی، چرا که نبودت، مثل فردی سفر کرده، همه جا هست. این از مورد اول. ثانیاً: خوب به این شن آمیخته به سنگریزه که به کف نرم پایت فرو میرود نگاه کن. چیز ارزشمندی در آن میبینی؟ قطعاً نه! این حجم عظیم آب شور و این وفور تهوعآورش را مشاهده کن. به کارت میآید؟ بعید است! این پایین فقط سنگ است و آن بالا آسمان کباب کنندهای که بندبندت را خشک میکند. آیا به این گرمای تحملناپذیر و این صخرههای بیجان و سوزان نیاز داری؟ معلوم است که نداری! بنابراین، هیچ نیازی به چیزهای دور و برت نداری، نه آنچه رویش ایستادهای و نه آنچه از کران تا کران دور تا دورت گسترده است. اگر همهٔ اینها را کنار بگذاری، چه میماند؟ اندکی وزوز توی سر، فشاری در شقیقهها، کوبش توی سینه، لرزشی در زانوها و دیگر تزاحمات آشوبناکی از این دست. واقعاً به وزوز و فشار و کوبش و لرزش نیازی داری؟ حتی یک ذره هم نه، اتومتیوز عزیزم! حالا اگر اینها هم رها شوند، چه میماند؟ چند فکر تند و تیز و آن اصطلاحات – همان ناسزاها – که الان داری در دلت نثار من – دوست خودت – میکنی و علاوه بر آن خشمی گلوگیر و هراسی بیمارگون. دوستانه از تو میپرسم، آیا به این وحشت بیارزش و این خشم بیثمر نیازی داری؟ قطعاً لازمشان نداری. اکنون اگر این احساسات نامفید را هم بگیریم، چیزی که میماند هیچ است، هیچ، یعنی صفر، و دقیقاً همین صفر، همین وضعیت صبوری نامتناهی، این سکوت ناشکستنی و آرامش کامل است که برای تو، دوست عزیزم، میخواهم.»
اتومتیو غرید «ولی من میخواهم زنده بمانم! زنده بمانم! زنده بمانم! میشنوی؟»
آلفرد به آرامی پاسخ داد «آه، پس الان از احساسات تو صبحت نمیکنیم، بلکه حرف از خواستههای توست. میخواهی زنده بمانی و به عبارت بهتر، مالک آیندهای بشوی که بدل به حال تو بشود. به هر صورت، کل زندگی کردن همین است و چیزی بیش از این نیست. ولی البته، همان طور که پیشتر اثبات کردیم، نمیتوانی زنده بمانی. تنها پرسش مطرح این است که به چه روشی میخواهی زندگی را رها کنی؛ در عذابی کشدار یا به سهولت و با سر کشیدن جرعهای آب...»
اتومتیو با مشتی گره کرده بالا و پایین میپرید و با تمام توانش جیغ میزد «کافی است! بس کن! برو! گم شو!»
آلفرد در آمد که «این دیگر چه کاری است؟ فقط برای یک لحظه این شکل توهینآمیز سخن گفتن را، که نوع رابطهٔ دوستیمان را زیر سوال میبرد، کنار بگذار و فکر کن چطور میتوانی چنین حرفهایی بزنی؟ به من میگویی «گم شو»؟ مگر من پا دارم که بتوانم بروم و گم شوم؟ یا دستی که بتوانم با آن بخزم؟ خودت هم میدانی که چنین چیزی امکان ندارد. اگر واقعاً میخواهی از دستم خلاص شوی، لطفاً مرا از گوشت در بیاور – که بهت اطمینان میدهم راحتترین جای جهان نیست – و به کناری پرتم کن!»
اتومتیو با خشم فریاد زد «بسیار خوب! همین الان این کار را میکنم،» و بیهوده انگشت در گوشش کرد و آن را کاوید. دوستش به دقت درون گوشش جا خوش کرده بود و او نمیتوانست بیرون بکشدش. برای همین سرش را دیوانهوار به اطراف تکان میداد.
آلفرد بعد از مدتی بیاعتنایی گفت «مشخصاً این کار جواب نمیدهد. به نظر میرسد که از هم جدا نخواهیم شد، هر چند که نه خوشایند من است نه تو. اگر چنین باشد، باید این حقیقت را بپذیریم، چون این خاصیت حقیقت است که همیشه حق را به جانب خود دارد. اشارهای هم به این بکنم که این موضوع در بارهٔ وضعیت تو هم صادق است. تو میخواهی آیندهای داشته باشی، به هر قیمتی. به نظر من این بالاترین درجهٔ حماقت است، اما ایرادی ندارد، حرف حرف تو باشد. پس اجازه بده طرحی تقریبی از این آینده را برایت ترسیم کنم، چرا که به هر حال دانسته بر نادانسته ارجح است. خشمی که در حال حاضر متشنجت کرده به زودی جایش را به احساس استیصال ناگزیری میدهد که خود، پس از تلاشهای پی در پی – همان قدر خشونتبار که بیثمر – در پی یک گریزگاه، جایش را به نوعی بهتزدگی میدهد. در همین اثنا، گرمای خورشید، که حتی به این جای سایهسار از تن تو هم میرسد، در تبعیت از قوانین بیرحم فیزیک و شیمی، به مرور تمام وجودت را خشک میکند. اول روغن مفاصلت بخار میشود و با کوچکترین حرکتی به غژغژ و جیرجیر میافتی. طلفکی! بعد، کمکم که مغزت شروع به پختن میکند، دایرههای رنگی چرخانی میبینی، که البته هیچ شباهتی به رنگینکمان ندارد، چون که...»
اتومتیو داد زد «ساکت باش، آفت غیرقابل تحمل! نمیخواهم بشنوم که چه به سرم خواهد آمد. ساکت! حتی یک کلمه هم نگو! فهمیدی؟»
«لازم نیست داد بزنی. خوب میدانی که آهستهترین نجوایت هم به من میرسد. با این حساب، نمیخواهی بدانی که آیندهات حامل چه عذابی است؟ ولی از طرف دیگر، همچنان میخواهی آینده را داشته باشی؟ چقدر بیمنطق! بسیار خوب، من ساکت خواهم ماند. فقط این را بگویم که متمرکز کردن خشمت روی من صحیح نیست، انگار من را مسبب وضعیت تأسفباری میدانی که در آن هستی. علت این بدبیاری قطعاً توفان است، در حالی که من دوستت هستم و مشارکتم در عذابی که منتظر توست، همان چشمانداز کاملی که به تفصیل از رنج و مرگ تدریجیات توصیف کردم، دلم را به درد میآورد؛ بله، منظرهٔ دهشتناکی که وقتی روغن مفاصلت...»
«پس نمیخواهی بس نمیکنی؟ یا نمیتوانی، هیولای فسقلی؟» اتومتیو این را گفت و ضربهای به آن گوش خود که دوستش در آن بود زد. «فقط اگر تکه چوبی یا شاخهای دم دستم بود، بیرون میکشیدمت و بیتأمل زیر پا خردت میکردم.»
آلفرد غمگنانه گفت «رویای نابودیام را در سر میپرورانی؟ الحق و الانصاف که لیاقت هیچ دوست الکتریکی یا هیچ رفیق شفیق دیگری را نداری!»
اتومتیو از این گفته برافروخته شد و بحث و مرافعهشان بالا گرفت و آن قدر طول کشید که روز به پایان رسید و ربات بیچاره، خسته از آن همه داد زدن و پریدن و مشت نشان دادن، احساس ضعف کرد و روی سنگی نشست و از سر نومیدی به نفسنفس افتاد و به اقیانوس چشم دوخت. چند بار ابرکهایی را به جای دود کشتی بخار گرفت، ولی آلفرد بلافاصله تصحیحش کرد و احتمال یک در چهارصد هزار را یادش آورد و دوباره او را دچار حملهٔ عصبی خشم و نومیدی کرد؛ چون هر بار اثبات میشد که حق با آلفرد بوده است. بالاخره سکوتی طولانی بینشان برقرار شد. ربات کشتیشکسته به سایههای دراز سنگها که روی شن سفید ساحل کشیده میشد خیره شده بود، که آلفرد گفت:
«چرا چیزی نمیگویی؟ نکند همان دایرههایی که گفتم همین الان هم جلوی چشمت رژه میروند؟»
اتومتیو زحمت پاسخ دادن را به خود نداد.
آلفرد تکگوییاش را ادامه داد. «آها! پس به احتمال زیاد فقط قضیهٔ دایرهها نیست، بلکه آن بیحالی و ناهشیاریای هم که دقیقاً پیشبینی کرده بودم هست. واقعاً دیدنی است؛ این نمایش فقدان عقلانیت از سوی موجودی هوشمند، به خصوص زمانی که از شرایط به ستوه آمده است. کافی است او را در یک جزیره که باعث نابودیاش خواهد شد به دام بیندازی، به او اثبات کنی که دو دو تا لامحاله چهار تا میشود، راه فرار از آن شرایط را نشانش دهی – که تنها راهی است که با انتخابش میتواند اراده و عقلانیتش را به کار بگیرد – آن وقت قَدرت را میداند؟ ابداً. چون امید میخواهد، و وقتی امیدی نیست، به امید واهی چنگ میزند و ترجیح میدهد در جنون غرقه شود تا در آبی که...»
اتومتیو غرید «دیگر از آب حرف نزن!»
آلفرد گفت «فقط داشتم غیر عقلانی بودن انگیزههایت را نشانت میدادم. دیگر هیچ بحثی با تو ندارم. یعنی، هر عملی – اگر بخواهی آهسته بمیری یا به واقع کلاً هیچ کاری نکنی – انجام دهی که آن نوع مرگ را محقق کند، باید فکر همه جایش را بکنی. ببین ترس از مرگ چقدر نادرست و نابخردانه است، در صورتی که وضعیتی است شایستهٔ دفاع. مگر چه چیزی هست که بتواند با کمال ناموجودیت برابری کند؟ درست است که نزَع منجر به مرگ فی نفسه پدیدهٔ چندان جذابی نیست، اما از سوی دیگر، تا کنون هم شخص یا تَن کمخردی نبوده که آن را تا به انتها تاب بیاورد و اثبات شده باشد که قادر به مرگی کامل نبوده است. پس اگر هر آدم ابله یا ضعیف النفس یا بهدردنخوری بتواند انجامش دهد، لابد حائز اهمیت چندانی هم نیست. و اگر هر کسی بتواند از عهدهاش بر آید (تو هم باید همین فکر را بکنی، چون نشنیدهام کسی از پس این کار بر نیاید) بهتر است به پوچی سراسر بخشندهای که ورای آستانهاش خوابیده با شوق بیشتری بیندیشیم. چون که وقتی کسی میمیرد، دیگر قادر به اندیشیدن نیست، چرا که مرگ و اندیشه مانعه الجمعند، پس چه زمانی مناسبتر از حیات است – هم به لحاظ عقلی و هم به طور خاص – برای اندیشیدن به امتیازها و راحتیها و لذتهایی که مرگ گشادهدستانه به پایت خواهد ریخت؟ تصور کن: نه تقلایی، نه دلهرهای، نه رنجی در روح و تن، نه تصادف ناشادی، و همهٔ اینها آن هم در چه مقیاسی! حتی اگر تمام نیروهای شرّ دنیا بر علیهت دست به دست بدهند، باز هم دستشان بهت نمیرسد. به راستی، هیچ چیزی به پای امنیت شیرین کسی که دیگر نیست نمیرسد! علاوه بر این، اگر در نظر داشته باشی که این امنیت گذرا و موقت و ناپاینده نیست، که هیچ چیز نمیتواند آن را براند یا در آن تداخل کند، آنگاه با چه لذت بی انتهایی...»
صدای ضعیف اتومتیو، همراه با واژههای جنونآمیز، حامل ناسزایی کوتاه و گزنده بود. «برو بمیر!»
آلفرد پاسخ داد «حیف که نمیتوانم! نه تنها احساسات خودپرستانه (همان طور که گفتم، هیچ چیز با مرگ برابری نمیکند) بلکه خالصترین حس نوعدوستی هم ترغیبم میکند در این گمنامی همراهت شوم. اما افسوس که مقدورم نیست، چرا که مخترعم، بیشک به خاطر غرور خودش، مرا تخریبناپذیر ساخته است. صادقانه بگویم، وقتی فکر میکنم که قرار است درون جسد شورابهپوشیده و خشکیدهات، که مطمئنم به کندی تجزیه خواهد شد، بمانم و با خودم حرف بزنم، غرق اندوه میشوم. و همهٔ مدت انتظار بعد از آن هم، پیش از آن که به احتمال یک در چهارصد هزار با گذر یک کشتی، طبق قوانین احتمال، از این جزیرهٔ کوچک بخت با من ...»
اتومتیو با این حرف آلفرد از رخوت درآمد و داد زد «چه؟ یعنی تو از بین نخواهی رفت؟ یعنی تو همچنان زنده خواهی ماند، در حال که من، در حالی که من... وای، نه! حرفش را هم نزن! هرگز! هرگز! هرگز!!!»
بعد با غرشی ترسناک از جا جست و شروع کرد به جهیدن و کاویدن درون گوش و پیچ و تاب دادن به تن به خارق العادهترین اشکال ممکن؛ و همگی بیثمر. آلفرد، حین این کارها، با بلندترین صدایش میگفت:
«چه میکنی؟ بس کن! نکند همین الان هم عقلت را از دست دادهای؟ خیلی زود است! مراقب باش، به خودت آسیب میزنی. ممکن است عضوی را بشکنی یا زخمی کنی. مواظب گردنت باش! ببین، این کارت واقعاً بیمعنی است. اگر میتوانستی یکجا کار خودت را بسازی قضیه فرق میکرد،... اما با این کارها فقط به خودت صدمه میزنی. بهت گفتم که من تخریبناپذیرم و همین است که هست و تمام این زحمتی که میکشی بیفایده است. حتی اگر بتوانی مرا از گوشت هم بیرون بیندازی، باز هم نمیتوانی صدمهای به من بزنی؛ منظورم این است که نمیتوانی خدمتی به من بکنی، چون مطابق آنچه که به تفصیل برایت شرح دادم، مرگ رشکانگیز است. اوف، لطفاً بس کن. چطور میتوانی این قدر بپری؟»
اما اتومتیو بیاعتنا به این حرفها به این سو و آن سو پریدنش ادامه داد و در نهایت سرش را به سنگی که پیشتر رویش نشسته بود کوبید. با برقی در چشم و ابری از پودر برون جسته از بینیاش، در حالی که از شدت ضربات کر شده بود، آن قدر سرش را کوبید و کوبید تا آن که بالاخره آلفرد ناگهان از گوشش بیرون افتاد و با فریادی از رهایی و پایان شدن ماجرا غلت خورد و بین سنگها افتاد. اتومتیو در بدو امر متوجه نشد که تلاشش به موفقت انجامیده است. روی یک سنگ آفتابخورده فرو نشست و اندکی آسود و بعد، در حالی که قادر نبود دست و پایش را تکان بدهد، گفت:
«نگران نباش، تنها یک ضعف موقتی است. بالاخره بیرون میکشمت و آن وقت زیر پا میاندازمت دوست عزیز، میشنوی؟ میشنوی؟ هوی، چه شده؟»
باخبر از خلاء درون گوشش، تند راست نشست. به دور و بر نگاهی انداخت و با این که هنوز حالش کاملاً جا نیامده بود، تبآلود و چهار دست و پا در میان سنگریزهها در پی آلفرد گشت.
مدام داد میزد که «آلفرد! آلفر.....د! کجایی؟ جواب بده!» ولی آلفرد از روی احتیاط یا به دلیلی دیگر ندایی در نمیداد. پس اتومتیو سعی کرد با مهربانانهترین کلمات فریبش دهد و مطمئنش کند که نظرش را عوض کرده و تنها خواستهاش این است به پند دوست الکتریکیاش عمل و خود را غرق کند، که میخواهد دوباره صدای او را که میگفت مرگ چه چیز فوق العادهای است بشنود. اما این هم اثر نکرد و آلفرد باز چیزی نگفت. پس ربات کشتیشکسته، چپ و راست ناسزا گفت و همهٔ اطراف را به طور نظاممند اینچ به اینچ گشت. ناگهان، پیش از آن که مشتی سنگریزه را پرت کند، از نزدیک آن را نگاه کرد و با لرزشی ناشی از خوشی شرورانه، آلفرد را میان سنگریزهها دید؛ جودانهای فلزی و کوچک که با تلألوی کدر بامتانت میدرخشید.
آلفرد را، که کوچکترین صدایی از او برنمیخاست، محتاطانه بین انگشتانش فشرد و هیسهیسکنان گفت «آها! پس اینجایی، رفیق کوچولوی من! اینجایی ذرهٔ پیر! گیرت آوردم دوست خوب و همیشهزندهٔ من! حالا ببینیم آن تخریبناپذیریات چطور است. بله، همین الان میآزمایمش. بگیر!»
این کلمات با یک ضربهٔ شدید همراه بود؛ اتومتیو دوست الکتریکیش را روی یک سنگ گذاشت و به هوا پرید و با تمام وزنش روی آن فرود آمد و برای اطمینان خاطر، پاشنهٔ فلزیاش را چنان چرخاند تا صدای غرچش درآمد. آلفرد چیزی نگفت و گویا فقط صدای نالهٔ سنگ بود که درآمده بود. اتومتیو خم شد و جودانهٔ ریز را دید که هیچ صدمهای ندیده است. تنها سنگ زیرش کمی تو رفته و آلفرد درون آن تورفتگی جا گرفته بود.
زیر لب غرید که «قوی هستی، ها؟ حالا سختترین سنگ را پیدا میکنم،» و در پی یافتن سختترین سنگ چخماق یا بازالت یا آذرین اطراف جزیره را گشت تا آلفرد را رویش خرد کند. همان طور که آلفرد را زیر پاشنه له میکرد، با تظاهر به آرامش سخن میگفت و گاهی هم ناسزایی چاشنی میکرد؛ گویی انتظار داشت آلفرد پاسخی بدهد یا شاید حتی به عجز و لابه بیفتد. ولی صدایی از آلفرد در نمیآمد. هر چه بود پژواک صدای ضربههای سنگین و پا کوفتنها و خرد شدن سنگ بود و نفس زدن و ناسزا گفتن اتومتیو. پس از مدتی طولانی، به این نتیجه رسید که سهمگینترین ضربهها هم خدشهای به آلفرد وارد نمیکند، پس خسته و تبآلود، دوست الکتریکی بر کف، دوباره روی سنگی کنار ساحل نشست.
گرچه به زحمت خشمش را کنترل میکرد، ولی با آرامشی ظاهری گفت «حتی اگر نتوانم خردت کنم، خاطرت جمع، بالاخره حسابت را میرسم. باید خیلی برای آن کشتیای که گفتی انتظار بکشی، دوست عزیز، چون میخواهم به قعر دریا پرتت کنم که تا ابد همانجا بمانی. در آن کنج عزلت وقت فراوانی برای مراقبهای دلپذیر خواهی داشت. ترتیبی میدهم که هیچ دوستی پیدا نکنی!»
آلفرد بهناگاه گفت «ای یار شفیق! زندگی بر خشکی یا کف دریا چه فرقی برایم میکند؟ تو در طبقهٔ موجودات ناپایدار میاندیشی، پس به خطا میروی. در نظر داشته باش که یا دریا روزی خشک میشود یا تمام کفَش مثل کوه بالا میآید و به خشکی بدل میشود. این که این اتفاق صد هزار سال دیگر بیفتد یا صد میلیون سال دیگر توفیری به حال من نمیکند. من نه تنها تخریبناپذیرم، بلکه بیاندازه صبور هم هستم. خودت شاهد بودی که چگونه در برابر تظاهرات خشم کورت تاب آوردم. بگذار این را هم بگویم: اگر به فراخوانت پاسخ ندادم و گذاشتم دنبالم بگردی، قصدم این بود که از هیجان بیهوده احتراز کنم. یا وقتی رویم میپریدی ساکت ماندم تا با کلامی سهوی خشمت را دامن نزنم، مبادا بیشتر به خود صدمه بزنی.»
اتومتیو از شنیدن این سخنان گهربار از خشمی نو شده به لرزه افتاد.
نعره زد «خردت میکنم! چنان آسیابت میکنم که غبار شوی، حرامزاده!» و آن رقص دیوانهوار بین صخرهها و جهیدن و حمله و پا کوفتن را از سر گرفت. این بار اما، جیغهای آلفرد هم به آن افزوده شده بود:
«گمان نمیکنم بتوانی، ولی امتحانش ضرری ندارد! ادامه بده! دوباره! نه آن طوری، آن طوری زود خسته میشوی. جفتپا بپر. درست است؛ یک–دو، و–یک ، و–دو! بپر بالاتر، بالاتر، ضربهاش سنگینتر است. چه؟ نمیتوانی؟ واقعاً؟ توانش را نداری؟ آها، خُب فکری به سرم زد. از بالا یک سنگ رویم بینداز! همین است، خوب است! میخواهی یکی دیگر را امتحان کنی؟ بزرگترش را پیدا نکردی؟ یک بار دیگر، الان! تق! توق! بزن رفیق! شرمنده که نمیتوانم کمکدستت باشم. چرا دست نگه داشتی؟ به این زودی از نفس افتادی؟ حیف شد... خوب، اشکالی ندارد... میتوانم صبر کنم. تو کمی استراحت کن! بگذار نسیم کمی خنکت کند...»
اتومتیو با صدا روی سنگ فرو افتاد و با نفرتی سوزان به جودانهٔ فلزیای که کف دستش بود چشم دوخت و به حرفش گوش داد، چون کاری جز گوش دادن ازش بر نمیآمد:
«اگر دوست الکتریکیات نبودم میگفتم رفتارت خارج از نزاکت است. وقتی کشتی به خاطر توفان غرق شد، تو هم خودت و هم مرا نجات دادی، من هم پندی را که میتوانستم به تو دادم، ولی وقتی نتوانستم راه نجاتی پیدا کنم، چرا که ناممکن بود، تصمیم گرفتی – به خاطر حرفهایم که حقیقتی ساده و مشورتی صادقانه بود – نابودم کنی؛ مرا که تنها همدمت هستم. درست است که از این راه دست کم میتوانی معنایی به زندگیات بدهی، که البته به خاطرش یک تشکر بهم بدهکاری. با این حال، عجیب است که بقای من تا این حد نفرتت را برمیانگیزد...»
اتومتیو ریشخندزنان گفت «بقا؟ حالا میبینیم.»
«واقعاً قابل تحمل نیستی. اما فکری به سرم زد. چرا مرا زیر سگک کمربندت خرد نمیکنی؟ از فولاد است و به گمانم فولاد از سنگ سختتر است. به امتحانش میارزد. هر چند شخصاً متقاعد شدهام که فایدهای ندارد، ولی خوش دارم کمکت کنم...»
اتومتیو بالاخره با بیمیلی پیشنهادش را پذیرفت، ولی تنها کاری که توانست بکند این بود که با ضرباتی دیوانهوار فرورفتگیهایی روی سطح سگگ بیندازد. وقتی حتی نومیدانهترین ضربههایش هم بیاثر از کار درآمد، در استیصالی سیاه فرو رفت و عاری از توش و توان، بیحوصله به دانهٔ فلزی خیره شد. آلفرد با صدای زیرش شروع به سخن گفتن کرد:
«این هم از موجود ذیشعورمان! چون نمیتواند تنها رفیقی را که در این پهنهٔ مرده دارد از صحنهٔ روزگار محو کند، زانوی غم بغل میگیرد. بگو ببینم، اتومتیوی عزیز، حتی ذرهای از خود شرم نمیکنی؟»
کشتیشکسته هیسکنان گفت «خفه شد، رودهدراز بیمصرف!»
«چرا باید خفه شوم؟ میدانی که اگر میخواستم، خیلی پیشتر خفه شده بودم، ولی رفیق شفیقت باقی ماندم. الان هم، هر چه بکنی، در نزع مرگ مثل یک یار وفادار در کنارت میمانم. البته تو هم مرا به دریا نمیافکنی، چون همیشه یک سنگ صبور داشتن بهتر نداشتنش است. پس در لحظات جان کندن سنگ صبورت میمانم، که قطعاً بهتر از مردن در تنهایی مطلق است. مهم داشتنِ احساس است، نوعش مهم نیست. دوست عزیزم، نفرتت به من سر پا نگهت میدارد، به تو جرئت و روحیه میدهد، به نالههایت زنگی حقیقی میبخشد و مضاف بر آن، تقلایت را نظاممند میکند و به آخرین لحظاتت نظم میبخشد، که کار اندکی نیست... در مورد خودم اما، قول میدهم کم حرف بزنم و از توضیح بپرهیزم، چرا که در غیر این صورت، ممکن است – بی آن که قصدش را داشته باشم – رفاقتی با تو به هم بزنم که تحملش را نداری. صادقانه بگویم، شخصیت ناپسندی داری. به هر روی، این را هم تحمل میکنم و نامهربانیات را با مهربانی پاسخ میدهم و تسخیرت میکنم و از این راه ترا از دست خودت نجات میدهم – تأکید میکنم، از روی رفاقت، ولی نه رفاقتی کور، چرا که عاطفه چشمانم را بر خباثت طبعت نمیبندد...»
غریوی ناگهانی، برآمده از سینهٔ اتومتیو، رشتهٔ سخن آلفرد را برید.
«کشتی! کشتی! کشتی!!!» دیوانهوار نعرهای زد و به پا خاست و بر کرانهٔ دریا پا به دویدن به چپ و راست گذاشت و سنگ به آب انداخت و دستانش را با تمام توان تکان داد و در همان حال همچنان از ته دل فریاد میزد تا جایی که صدایش گرفت. هرچند که نیازی به این کارها نبود، چون کشتی که به وضوح به سمت جزیره میآمد یک قایق نجات به آب انداخت.
کاشف به عمل آمد که ناخدای کشتی حامل اتومتیو، درست قبل از غرق شد توانسته بود رادیوتلگرامی برای درخواست کمک ارسال کند و به لطف همین کار کشتیهای متعددی توانسته بودند آن ناحیه را بکاوند و یکی از همانها بود که جزیره را یافته بود. به محض رسیدن قایق پارویی به قسمت کمعمق ساحل، اولین کاری که اتومتیو کردن پریدن درون قایق بود، اما بعد از اندکی تأمل، از ترس این که نکند آلفرد فریادی بزند که دیگران بشنوند، که بعداً به پرسشهای خجالتآوری منجر شود و شاید حتی به اتهاماتی از طرف دوست الکتریکیاش بیانجامد، برای آوردنش به ساحل برگشت. برای پیشگیری از اینها، آلفرد را قاپید و چون نمیدانست کجا و چطور پنهانش کند، دوباره درون گوشش چپاند. بعدش صحنههای خوشامدگویی و تشکر پرهیاهویی بود که از سوی اتومتیو اجرا شد تا قایقرانان تصادفاً صدای کوتاه آلفرد را نشنوند. چرا که دوست الکتریکیاش در تمام این مدت پشت سر هم میگفت: «خوب، این یکی دیگر واقعاً نامنتظر بود! احتمال یک در چهارصد هزار... عجب شانسی! امیدوارم که دیگر روابطمان بهتر شود و خیلی راحتتر با هم کنار بیاییم، به خصوص که در لحظات بدبیاری هیچ کمکی را از تو دریغ نکردم. مضاف بر این که خوب میدانم چگونه رازداری کنم و گذشتهها را به فراموشی بسپارم.»
پس از سفری طولانی و زمانی که کشتی به بندر رسید، اتومتیو با تمایل به بازدید از یک آهنگری محلی که به داشتن یک پتک بخار بزرگ شهره بود – و کسی هم دلیل این تمایل را نمیدانست – همه را شگفتزده کرد. میگویند در طول این بازدید، رفتار اتومتیو کمی غریب بوده، چرا که سراغ سندان فولادی کارگاه رفته و انگار که بخواهد مغزش را کف دستش بریزد، سرش را به شدت تکان داده و حتی روی یک پا جهیده بود. حاضرینی که از این حرکات سر در نمیآوردند، قضاوتشان چنین بوده که از کسی که به تازگی از چنان مصیبتی نجات پیدا کرده باشد چنین رفتار غریبی، که محصول یک ذهن نامتعادل است، بعید نیست. در واقع، از آن پس اتومتیو شیوهٔ پیشین زندگیاش را تغییر داد و مدام از یک شیدایی به شیدایی دیگری در میغلتید. یک بار که نوعی مواد منفجره گرد آورده بود و حتی در صدد بود که آن را در اتاقش منفجر کند، همسایگان ممانعت و مورد را به مقامات گزارش کرده بودند. بار دیگر، به دلیلی نامشخص، به جمعآوری پتک و سوهان سیلیسیم کاربیدی اقدام کرد و به آشنایانش گفت که در صدد ساخت نوعی ماشین ذهنخوان است. زمانی دیگر، خلوتنشین شد و سخن گفتن با خویش را پیشه کرد و حتی گاهی شنیده میشد که دور خانه میدود و به صدای بلند تکگویی میکند و حتی کلماتی بر زبان میراند که بیشتر به ناسزا میماند.
نهایتاً، پس از سالها، به وسواس جدیدی روی آورد و اقدام به خرید چندین و چند کیسه سیمان کرد. با این همه سیمان کرهای عظیم بنا کرد و وقتی کاملاً خشک شد، آن را با گاری به مقصد نامعلومی برد. گفته میشود که از آن پس خود را به کار مراقبت از معدنی متروک گماشت و در ظلمات شب بلوک سیمانی عظیم را در چاه ورودی آن انداخت و تا به امروز هم همچنان در همان حوالی پرسه میزند و زبالهای نیست که گرد نیاورد و در آن چاه فرو نریزد. براستی رفتارش غریب بوده است. اما به ظن من بسیاری از این شایعهها اعتبار چندانی ندارند. سخت بتوان باور کرد که در تمام آن سالها چنان کینهای نسبت به دوست الکتریکیاش به دل گرفته باشد؛ کسی که آن همه مدیونش بود.
֎
[1] Automatthew
