شرکت سهامی عشق - رابرت شکلی - منوچهر محجوبی

شرکت سهامی عشق

بازنشر از بایگانی هفته‌نامهٔ «تماشا» با تلاش برای حفظ قالب و رسم الخط. توضیح در بایگانی تماشا.

سال اول – شمارهٔ چهل و ششم – ۱۴ بهمن ۱۳۵۰


اصل این داستان با دو نام چاپ شده است. اولی از بایگانی «مجلهٔ تماشا» پیش روی شماست و عنوان دوم هم پیشتر به ترجمهٔ مهدی بنواری و با عنوان زیارت زمین در فضای استعاره منتشر شده است.


آلفرد سیمون در کازانگا ۴، سیارهٔ کشاورزی کوچکی در نزدیکی صورت فلکی عوّا[1] زاده شده بود. در آنجا روی تراکتوری در مزارع گندم کار می‌کرد، و از مدت‌ها پیش، شبها برای رفع خستگی به آوازهای عاشقانهٔ زمینی که صفحه شده بود گوش می‌داد. زندگی در کازانگا به حد کافی لذت‌بخش بود. دخترها رام، شوخ، صمیمی و راضی بودند و همراهان عالی برای راه‌پیمایی در کوه یا شنا در رودخانه و نیز یارانی وفادار برای زندگی. اما احساسات – هرگز! زندگی در کازانگا شوخ و شاد بود، اما جز شوخی و شادی چیز دیگری نداشت. سیمون فکر می‌کرد که در این دنیای آرام، چیزی گم شده است. یک روز عاقبت آن چیز را کشف کرد. فروشندهٔ دوره‌گردی با یک کشتی فضایی تندرو در کازانگا فرود آمد و یک بار کتاب خالی کرد. مردی بود لاغر، سپیدموی و کمی خل. مراسمی به خاطر او برپا شد، زیرا پدیده‌های تازه در جهان‌های خارج مورد تشویق قرار می‌گرفت. فروشنده آخرین شایعات را در اختیارشان گذاشت: از جنگ قیمت‌ها بین دیترویت دو و دیترویت سه گفت؛ از وضع ماهی‌گیری در آلانا، از طرز لباس پوشیدن خانم رئیس‌جمهور موراسیا، و از زبان عجیب و غریب مردم دوران پنج، و بالاخره یکی گفت:

- از زمین چه چیزی بگو.

فروشنده ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

- آه! می‌خواهین از سیارهٔ مادر براتون بگم؛ خب، دوستان، هیچ‌جا مثل زمین پیر نیس، هیچ‌جا. دوستان، در زمین همه چیز ممکن و هیچ چیزی ممنوع نیس.

سیمون گفت:

- هیچ چی؟

فروشنده خنده‌کنان توضیح داد:

- اون یه قانون دارن که هر نوع ممنوعیتی رو ممنوع کرده. تا حالا دیده نشده که کسی این قانون شکسته باشه. دوستان، زمین چیز دیگه‌ایه. مگه نه اینکه تخصص شما کشاورزیه؟ خب، زمینی‌ها تخصصشون در چیزهای غیر عملی‌ای نظیر دیوانگی، زیبایی، جنگ، مستی، عفاف، وحشت، و چیزهایی از این قبیله، و مردم از سال‌های نوری می‌گذرند که به زمین برن و نمونهٔ این اجناس را با خودشون ببرن.

زنی پرسید:

- عشق چطور؟

فروشنده با ادب گفت:

- آها دختر جون، زمین در تمام کهکشان تنها جاییه که هنوز عشق درش هست. دیترویت دو و دیترویت سه در این راه خیلی پیش رفتن، اما دیدن گرون تموم می‌شه، آلانا! ترجیح داد که اصلاً به طرف عشق نره، فرصتی هم نبود که اونو به موراسیا یا دوران پنج صادر کنن. ولی همانطور که گفتم، زمین تخصصش در چیزهای غیر عملیه و از این جور چیزا پول درمیاره.

کشاورز تنومندی پرسید:

- پول در میاره؟

فروشنده خندید:

- البته! زمین پیر شده و معدناش ته کشیده و مزارعش غیرقابل کشته. حالا دیگه مستعمراتش آزاد شده‌اند و توشون مردم هشیاری مثل خودتون سکوت دارن و به ازای اجناسشون پول حسابی می‌خوان. بنابراین زمین دیگه چکار می‌تونه بکنه؟ ناچاره به چیزهای غیر ضروری بپردازه تا به زندگیش ادامه بده.

سیمون پرسید:

- تو وقتی زمین بودی عاشق هم شدی؟

فروشنده که اخمی در چهره‌اش ظاهر شده بود، جواب داد:

- بله، شدم، عاشق شده‌ام، حالا هر سفر می‌کنم. دوستان، این کتابا...

سیمون با پرداخت بهایی گزاف یک دیوان شعر قدیمی خرید، و با خواندن آن، به رؤیای گذرگاهی در سوی ماه دیوانه فرو رفت و نور چشمک‌زن سفیدی که جای لب‌های سوختهٔ عاشقان بود و پیکرهای به‌هم پیوسته در کناره‌های تاریک دریا، که چنان غرقه عشقند که صدای امواج را نمی‌شنوند. و این تنها بر روی زمین بود که امکان داشت! زیرا همانطور که فروشنده دوره‌گرد گفت، بچه‌های آوارهٔ زمین آنقدر درگیر کار کردن بودند که فرصت پرداختن به این مسائل را نداشتند. گندم و ذرت در کازانگا می‌روئید و کارخانه‌ها در دیترویت دو و دیترویت سه جمع شده بود. ماهیگیران در آلانا نقل محافل ساکنان ستارگان منطقهٔ جنوب بودند، و وحشی‌های خطرناکی در موراسیا بودند و بیابانی وسیع در دوران پنج، و این موقعیت بسیار مناسب بود و آنچنان بود که باید باشد. آیا جهان‌های تازه ابتدائی بود و برنامه‌ریزی شده و ضدعفونی شدهٔ دقیق، در بخش‌های مردهٔ فضا یک چیز گم شده بود، و تنها زمین بود که عشق را می‌فهمید. بدین جهت، سیمون کار کرد، پس‌انداز کرد و رؤیا ساخت. در بیست و نه سالگی، مزرعه‌اش را فروخت، پیراهن‌های تمیزش را در چمدانش گذاشت، بهترین لباسهایش را پوشید، کفش‌های محکم مخصوص پیاده‌روی را به پا کرد، و به سوی فرودگاه مرکزی کازانگا رفت. عاقبت به زمین آمد، به جایی که باید رؤیاهایش واقعیت می‌یافت، زیرا در اینجا قانونی بود که با همهٔ ناکامی‌ها مبارزه می‌کرد.


به سرعت از گمرک ایستگاه فضایی نیویورک گذشت و پس از عبور از یک راهروی زیر زمینی به میدان تایمز رسید. در اینجا بود که چشمش به نور روز خورد، چمدانش را محکم در دست گرفت، زیرا او را از جیب‌برها، دزدها، و سایر اشرار شهر ترسانده بودند.

نفسی زنان و سرگردان به اطراف نگاه کرد.

نخستین چیزی که تحملش را برانگیخت صف طویل سینماها بود با فیلم‌های دو بعدی، سه بعدی و چهار بعدی که به اختیار تماشاگر بود  و چه برنامه‌هایی!

دست راستش یک آگهی بزرگ بود با این مضمون: شهوت در زهره! فیلمی مستند از عملیات جنسی در جهنم سبز! تکان دهنده! بی پروا!

می‌خواست داخل شود، اما آن سوی خیابان یک فیلم جنگی بود. مردی جلو سینما داد می‌زد: منفجر شدن خورشید! قابل توجه رانندگان پرجرئت کشتی‌های فضایی! و کمی پایین‌تر فیلمی بود به نام: نبرد تارزان با غول‌های زحل!

در کتاب‌ها خوانده بود که تارزان یک قهرمان بومی و باستانی زمین است.

این عجیب بود، اما چیزهای عجیب‌تر هم وجود داشت!

مغازه‌های کوچکی دید که هر کسی می‌توانست غذای جهان‌های مختلف را در آنجا بیابد، به خصوص غذاهای بومی تران نظیر پیتزا، هات‌داگ و اسپاگتی؛ و فروشگاه‌هایی بود که لباس‌های فضایی در آنجا بود و مغازه‌هایی که فقط نوشیدنی می‌فروختند.

سیمون نمی‌فهمید که اول باید چکار کند. ناگهان از پشت سر صدای منقطع شلیک تیر شنید و سر برگرداند.

سالن دراز و باریکی بود مخصوص تیراندازی که با رنگ‌های روشن نقاشی شده بود و پیشخوانی بلند داشت. مدیر سالن، که مردی گندم‌گون و چاق بود و خالی روی چانه‌اش داشت، روی صندلی بلندی نشسته بود و لبخندی به سیمون زد.

- شانستو امتحان نمی‌کنی؟

سیمون جلوتر رفت و دید که، به جای هدف‌های معمولی، چهار زن نیمه لخت در انتهای سالن، روی صندلی‌هایی در جلو یک صفحهٔ گرد و سیاه و سفید نشسته‌اند. دایره‌هایی نیز روی پیشانی و بالای سینه‌هایشان کشیده شده بود.

سیمون پرسید:

- گلوله درست و حسابی شلیک می‌کنین؟

مدیر گفت:

- البته! روی زمین قانونی علیه تقلب در کسب وجود داره. هم گلوله‌هامون درسته و هم دخترامون! بیا جلو و یه دونه‌شو بنداز

یکی از زنها صدا زد:

- بیا جلو، ورزشکار! شرط می‌بندم که نمی‌تونی منو بزنی!

یکی دیگر جیغ کشید:

- اینی که من می‌بینم بدنهٔ یه کشتی فضایی ‌رو هم نمی‌تونه بزنه.

دیگری داد زد:

- خیلی خوب می‌تونه! بیا جلو ورزشکار!

سیمون دستی به پیشانی خود کشید و کوشید که دچار تعجب نشود. از همۀ حرف‌ها گذشته، اینجا زمین بود و از قدیم‌ترین ایام، همه‌چیزی آزاد بود و از نظر بازرگانی عملی تلقی می‌شد. پرسید:

- سالن‌هایی هم هست که به مردها تیر بندازن؟

مدیر گفت:

- البته! ولی شما قاعدتاً نباید آدم منحرفی باشین.

- البته که نیستم.

- شما خارجی هستین؟

- بله، از کجا فهمیدین؟

- لباس‌تون، لباس آدم همه‌چیزو میگه. بیا بالا و یه زن بکش! اینقدر دودل نباش! ماشه رو فشار بده و بزار اون خشم کهنه ازت بیرون بزنه! این کار از ماساژ عالی‌تره! از پناه بردن به الکل بهتره! بیا بالا، بیا بالا و یه زن بکش!

سیمون از یکی از دخترها پرسید:

- وقتی تورو می‌کشن، برای ابد می‌میری؟

دختر گفت:

- احمق نباش.

- ولی دلهره‌اش

دختر شانه‌هایش را بالا انداخت:

- از اون بدترشو دیده‌م.

سیمون می‌خواست بپرسد که از آن بدتر چیست، که مدیر سالن سرش را جلو آورد و در گوش او گفت:

- ببین رفیق، ببین اینجا چی دارم.

سیمون از بالای پیشخوان سرک کشید و یک تفنگ اتوماتیک دید.

مدیر گفت:

- با یه پول خیلی مختصر، اجازه میدم از این ابزار استفاده کنی. می‌تونی تموم اینجارو به گلوله ببندی، همۀ وسایلو رو داغون کنی، دیوارها رو عین غربال کنی. رفیق، این ۴۵ تا گلوله شلیک می‌کنه. وقتی با این تیراندازی کنی، لذت تیراندازی رو درست و حسابی می‌فهمی.

سیمون چهره درهم کشید و گفت:

- هیچ علاقه‌ای ندارم.

مدیر گفت:

- یکی دو تا نارنجک هم دارم. البته از اونهایی که قطعاتش پخش میشه. می‌تونی...

- نه!

مدیر گفت:

- اگه پول بدی، حتی به منم می‌تونی شلیک کنی، هیچ رودروایسی نکن، خب، چی می‌گی؟

- نه! هرگز! وحشتناکه!

مدیر با بی‌تفاوتی نگاهش کرد و گفت:

- حالا حوصله‌شو نداری؟ خیلی خب، ما بیست و چهار ساعته بازیم. به امید دیدار، ورزشکار!

سیمون، ضمن خارج شدن، گفت:

- هرگز!

یکی از زنها پشت سرش داد زد:

- منتظرتم عشقی!


سیمون به یک کافهٔ سرپائی رفت و یک لیوان کوچک کوکاکولا سفارش داد. حس کرد که دست‌هایش می‌لرزد. با کوشش تمام دستش را نگهداشت و نوشابه‌اش را سر کشید. به خود تلقین کرد که نباید زمین را با معیارهای خود بسنجد. اگر ساکنان زمین از کشتن مردم لذت می‌برند، و قربانی‌ها از کشته شدن نمی‌هراسند، چرا باید دیگری ناراحت باشد؟

و آیا باید ناراحت باشد؟

در این فکر بود که صدائی از پشت سرش گفت:

- هی آقا.

سر برگرداند و مرد کوچک‌‌اندامی دید با چهره‌ای شکسته و پرچروک که یک بارانی بزرگ‌تر از اندازه‌اش پوشیده بود. مردک گفت:

- مال بیرون از شهرکی؟

سیمون گفت:

- آره، از کجا فهمیدی؟

- از کفشات... من همیشه به کفشا نگاه می‌کنم. از سیارهٔ ما خوشت میاد؟

 سیمون با احتیاط گفت:

- یه خرده قاطی پاطیه، منظورم اینه که نمیشه ازش سردرآورد. خب...

مردک گفت:

- همینطوره، تو حتماً ایده‌آلیستی، دوست عزیز. از نگاه اول که به صورت مهربونت کردم اینو فهمیدم. تو واسهٔ یه منظور خاصی به زمین اومدی، درست میگم؟

سیمون تصدیق کرد.

مردک گفت:

- دوست عزیز، میدونم منظورت چیه. تو به دنبال جنگی هستی که دنیا رو نجات بده، و به جای درستی اومدی. ما اینجا همیشه شش تا جنگ عمده رو در جریان داریم، و در هیچ کدومش هیچوقت وقفه‌ای ایجاد نمیشه.

- مایهٔ تأسفه، ولی...

مردک با لحنی مؤثر گفت:

- درست در این لحظه، کارگران ستمدیده پرو با یه حکومت فاسد و ارتجاعی یک جنگ نومیدانه رو ادامه میدن، فقط یه نفر اضافه می‌تونست این نهضت رو پیروز کنه. تو، دوست عزیز، تو میتونستی اون فرد باشی! تو میتونستی پیروزی سوسیالیسم رو تضمین کنی!

مردک، پس از دیدن تأثیر حرف‌هایش در چهره سیمون، گفت:

- اما دربارهٔ آریستوکراسی روشنفکر خیلی چیزا میشه گفت. حکمران پیر و با هوش پرو (که فیلسوفی است به شدت تحت تأثیر فلسفهٔ افلاطون) به شدت به کمک تو احتیاج داره. تعداد اندک دانشمندان، بشردوستان، نگهبانان و دلاوران کشور و کشاورزان حکمران سخت تحت تأثیر توطئه‌های سوسیالیست‌های خارج‌اند. حالا یک مرد تنها...

سیمون گفت:

- هیچ علاقه‌ای ندارم.

- در چین، آنارشیست‌ها...

- نه.

- شاید فعالیت‌های کمونیستی ویلز برات جالبه! یا کاپیتالیست‌های ژاپن! یا گروه‌های خرده‌پایی مثل زن‌دوستان، طرفداران ممنوعیت، و شاید گروهی که من و تو میتونیم تشکیل بدیم...

سیمون گفت:

- از جنگ خوشم نمیاد.

مردک که با سر تصدیقش می‌کرد، به سرعت گفت:

- هیچکس جرأت نداره سرزنشت کنه. جنگ جهنمه. در این صورت، تو فقط برای عشق به زمین اومدی.

سیمون پرسید:

- از کجا فهمیدی؟

مردک مؤدبانه خندید و گفت:

- عشق و جنگ، دو کالای معروف زمینه.ما از اول تاریخ تا حالا این دو تا رو داشته‌ایم.

سیمون گفت:

- پیدا کردن عشق خیلی مشکله؟

مردک آرام گفت:

- از دو تا چهارراه به طرف بالای شهر رد شو. کاملاً پیداست. فقط بگو «جو» فرستادت.

- ولی این غیر ممکنه! نمیشه فقط با راه رفتن و...

جو پرسید:

- تو از عشق چی میدونی؟

- هیچی.

- خب، ما کارشناس این کاریم.

سیمون گفت:

- من اونچه تو کتابا نوشته میدونم، گذرگاهی آن سوی ماه دیوانه.

- آره، و نور چشمک‌زن سفیدی که جای لبهای سوختهٔ عاشقان بود، و پیکرهای به‌هم‌ پیوسته در کناره‌های تاریک دریا که چنان غرقهٔ عشقند که صدای امواج را نمیشنوند.

- مگه تو هم اون کتابو خوندی؟

- این جزوهٔ تبلیغاتی مشهوریه.من باید برم. دو چهارراه بالاتر، کاملاً پیداست. و جو پس از چشمکی مطبوع، به میان جمعیت رفت.

سیمون کوکاکولایش را تمام کرد و به قدم زدن به سوی برادوی پرداخت. پیشانی‌اش را تفکر چین انداخته بود. اما می‌کوشید که هیچگونه پیش‌داوری نداشته باشد. هنگامی که به خیابان چهل و چهارم رسید، تابلو نئونی غول‌آسا دید که خاموش و روشن می‌شد. تابلو می‌گفت: شرکت سهامی عشق. حروف کوچک‌تر نئون ذکر می‌کرد: شبانه‌روزی. زیر این حروف خوانده می‌شد: یک‌ بار پرواز کنید. سیمون نفس را در سینه زندانی کرد، زیرا دچار تصوری وحشتناک شد. آرام از پله‌ها بالا رفت و وارد اتاق انتظاری کوچک و مبله شد. وی را از آنجا به راهرویی دراز راهنمایی کردند که به اتاقی شماره‌گذاری شده ختم می‌شد. در این اتاق مردی خوش‌قامت و خاکستری‌مو بود که از پشت میزش برخاست، با او دست داد و گفت:

- خب، اوضاع در کازانگا چه جوره؟

- از کجا فهمیدین که من اهل کازانگام؟

مرد لبخندی زد و گفت:

- از پیرهنت، من همیشه به پیرهن نگاه می‌کنم. منو تیت صدا می‌زنن. من اینجا با تمام امکاناتم در خدمت شمام. شما آقای ...

- سیمون. آلفرد سیمون.

- خواهش می‌کنم بشینین آقای سیمون. سیگار؟ مشروب؟ شما از مراجعه به ما پشیمون نمیشین. ما قدیمی‌ترین مؤسسه عشقی اینجا هستیم، و مؤسسه‌مون بسیار مجهزتر از مؤسسات همسایه‌اس. علاوه بر این، قیمتامون هم خیلی معقولتره. ممکنه بپرسم که شما مؤسسهٔ مارو از کجا شناختین؟ آگهی یک صفحه‌ای ما رو در تایمز دیدین؟ یا ...

سیمون گفت:

- جو منو فرستاده.

آقای تیت سری را تکان داد و گفت:

- ها، اون آدم فعالیه. خوب قربان، دلیلی نداره که معطلتون کنم. شما راه درازی رو برای عشق طی کردین و ما بهتون عشق میدیم.

به سوی دکمهٔ فشاری که روی میزش بود رفت، اما سیمون متوقفش کرد و گفت:

- من نمی‌خوام آدم بی‌ادبی باشم، ولی...

آقای تیت با لبخندی اطمینان‌بخش گفت:

- ولی چی؟

سیمون که دانه‌ای عرق بر روی پیشانی‌اش راه افتاده بود با ناراحتی گفت:

- من نمی‌فهمم موضوع چیه. فکر می‌کنم عوضی اومده باشم. من این فاصله تا زمین رو نیومده‌ام که... منظورم اینه که شما واقعاً عشق نمی‌فروشین. این طور نیست! یعنی می‌خوام بگم که اسمش عشق نیست. یعنی واقعاً عشق نیست. این طوره؟

آقای تیت که ناراحت از روی صندلی خود نیم‌خیز شده بود گفت:

- البته که عشقه. نکتهٔ مهم همینه. هر کسی می‌تونه سکس بخره. خدایا، اون بعد از زندگی بشر ارزون‌ترین چیز دنیا. اما عشق کمیابه، عشق مخصوصه، عشق فقط روی زمین پیدا میشه. شما جزوهٔ تبلیغاتی ما رو خونده‌این؟

سیمون پرسید:

- پیکرهائی بر کنارهٔ تاریک دریا!

- بله، همون. من اونو نوشته‌ام. یه خرده احساسو تحریک میکنه. این طور نیست؟ آقای سیمون، شما اون احساسو در هر جای دیگه‌ای نمیتونین داشته باشین. شما فقط میتونین این احساسو از کسی که به شما عشق می‌ورزه بگیرین.

سیمون با تردید گفت:

- اما این عشق اصیل نیس، نه؟

- مگه ممکنه نباشه؟ اگه قرار بود ما عشق ساختگی بفروشیم، اعلام می‌کردیم. من به شما اطمینان میدم که قوانین تبلیغ در زمین بسیار خشن و قاطعه، همه چیز در زمین فروخته میشه، اما باید باید موقع ارائه عین حقیقت گفته بشه. آقای سیمون، این یه تعهد اخلاقیه.

تیت حال خود را با بازیافت و با لحنی آرام‌تر ادامه داد:

- نه، قربان، اشتباه نکنید، کالای ما ساختگی نیس، ما همون احساسی رو می‌فروشیم که هزاران ساله شاعران و نویسندگان در باره‌اش دیوانه‌وار صحبت می‌کنن. ما با استفاده از عجایب علوم جدید میتوانیم این احساس رو در عین هشیاری در شما ایجاد کنیم، او رو به فعالیت در بیاریم، و بابتش یه دستمزد فوق‌العاده کم بگیریم.

سیمون گفت:

- من عشق رو یه چیز خودبه‌خود تصور می‌کردم.

آقای تیت تصدیق کرد:

- خودبه‌خود بودن هم جاذبه داره، آزمایشگاه‌های ما دارن روی این موضوع هم کار می‌کنن. باور کنین که هر چیزی که بازار داشته باشه علم میتونه ایجادش کنه.

سیمون ضمن این که برمیخواست گفت:

- من عشق اینجوری رو نمیخوام. میرم یه فیلم میبینم.

آقای تیت فریاد زد:

- صبر کنین! شما فکر میکنیم که ما میخواهیم یه چیز به شما قالب کنیم؟ فکر می‌کنین که ما یه دختری به شما معرفی می‌کنیم که خودشو عاشق شما نشون میده، در حالی که این جوری نیس! علتش همینه؟

سیمون گفت:

- فکر میکنم همین باشه.

- اما هیچ اینجور نیس. تمام ارزش کار ما هم در همینه. شما دربارهٔ اشکها و التماسهای دختر عاشق چی می‌گین؟ یعنی اون میتونهه بدون علت روانی با صمیمیت گریه کنه؟

- پس شما چه جوری عاشقش میکنین؟

- با استفاده از دانش بشر و مغز انسان.

سیمون که حس میکرد حرفها تکراری است، به طرف در حرکت کرد.

آقای تیت گفت:

- یه چیزو به من بگین. شما جوان باهوشی هستین. یعنی نمی‌تونین عشق حقیقی رو از عشق تقلبی تشخیص بدین؟

- چرا.

- پس ما به وجدان خودتون واگذار می‌کنیم، اگه دیدین عشق حقیقی نیس، یک شاهی به ما ندین.

سیمون گفت:

- در باره‌اش فکر می‌کنم.

- معطل چی هستین؟ روانشناسان میگن که عشق حقیقی بسیار پیشروتر از عقل است، مرهمی است برای روان‌های ویران، تأمین کنندهٔ تعادل هورمونی و برطرف کنندهٔ عقده‌هاست. عشقی که ما به شما ارائه می‌دهیم، همه چیز را در بر دارد، تأثیر عمیق و پایدار، هیجان بی‌حد، اعتماد کامل، تأثیری نامرئی بر تقوا، لذت بی‌منتها و ایده‌آل و به عنوان ضمیمه‌ای که فقط «شرکت سهامی عشق» قادر به ارائهٔ آن است، چرخهٔ غیرقابل کنترل در نخستین برخورد و ایجاد عشق با اولین نگاه.

آقای تیت یک دکمه را فشار داد، سیمون ایستاد، در باز شد و دختری به اتاق پا گذاشت و سیمون افکارش را متوقف کرد.

دختر بلندقد و ظریف بود، و موهایی قهوه‌ای داشت با رگه‌هایی از قرمز. سیمون دربارهٔ چهره‌اش چیزی نمی‌توانست گفت. زیرا اشک را در چشم‌هایش جاری ساخت و اگر در بارهٔ پیکرش چیزی از او میپرسیدی، ممکن بود شما را بکشد.

تیت گفت:

- دوشیزه پنی برایت، آقای آلفرد سیمون، آشنا شو.

دختر کوشید حرف بزند، اما زبانش بند آمد و سیمون نیز دچار گنگ خاصی شده بود. یک نگاه به دختر کرد و عشق را فهمید. دیگر چیزی برایش مطرح نبود. در اعماق قلبش حس می‌کرد که صمیمانه و به حد کمال عاشق شده است. آن دو، پس از لحظه‌ای دست در دست از اتاق خارج شدند و با یک هواپیمای جت به کلبهٔ کوچک سفیدی در میان یک باغ سیب در کنارهٔ دریا منتقل شدند و در آنجا به گفتگو، خنده و عشق‌بازی پرداختند. آنگاه سیمون دید که معشوقش چون خدای آتش در حریری از غروب پیچیده شده، آنگاه در نوری آبی‌رنگ، به نظارهٔ پیکر رازآمیز او نشست. ماه برخاست، با نوری درخشان و دیوانه، بازی سایه‌روشن درگرفت، دختر گریست و سینهٔ او را اشکهایش خیس کرد. سیمون نیز گریست. اما ندانست که چرا می‌گرید. آنگاه ماه پایین رفت و آنان ماندند و پیکرهای به هم پیوسته و لبهای به هم دوخته.


نزدیک ظهر به ادارهٔ شرکت سهامی عشق برگشتند. پنی لحظه‌ای دست‌های او را فشرد، آنگاه دری را باز کرد و ناپدید شد.

آقای تیت پرسید:

- عشق حقیقی بود؟

سیمون گفت:

- بله!

- همچنین رضایت‌بخش بود؟

- بله! عشق بود، یه چیز حقیقی بود! اما چرا برنمی‌گرده!

آقای تیت گفت:

- مرکز هیپنوتیزم دستور داد.

- چی؟

- دیگه چه انتظاری دارین؟ هر کسی عشقو می‌خواد، اما عدهٔ کمی حاضرند به خاطرش پول خرج کنن، قربان این صورتحسابتونه.

سیمون پرداخت و رنجیده‌خاطر گفت:

- این حرف‌ها لازم نبود زده بشه، البته من باید بابت اینکه شما ما رو به همدیگه رسونده بودین یه پولی بدم. حالا کجاس؟ چکارش کردین؟

آقای تیت که می‌کوشید او را آرام کند، گفت:

- خواهش می‌کنم، سعی کنین آروم باشین.

سیمون داد زد:

- من نمی‌خوام آروم باشم. من پنی رو می‌خوام.

آقای تیت با لحنی سرد گفت:

- این غیرممکنه. لطفاً نذارین مسخرهٔ مردم بشین.

سیمون فریاد زد:

- می‌خواهی پول بیشتری از من دربیاری؟ خیلی میدم. چقدر دیگه باید بدم که اونو از چنگ شما دربیارم؟

و کیف پولش را از جیب در آورد و آن را به روی میز او پرتاب کرد.

آقای تیت کیف را با سرانگشت برداشت و گفت:

- اینو بذارین توی جیبتون. من توی کارمون ورزیده و کهنه‌کارم. اگه دوباره صداتو بلند کن، مجبور می‌شم که بگم بیرونت بندازن.

سیمون خود را آرام کرد، کیف را در جیبش گذاشت و نشست. نفسی عمیق کشید و خیلی زود گفت:

- متأسفم.

آقای تیت:

- اینجور بهتره، من دوست ندارم که سرم داد بزنن. به هر حال، اگه تو آدم معقولی باشی، من هم سعی می‌کنم معقول باشم. خب حالا ناراحتی‌تون چیه؟

- ناراحتی؟

صدای سیمون داشت اوج می‌گرفت، اما جلو خودش را گرفت و ادامه داد:

- اون عاشق منه.

- البته.

- پس چرا مارو از هم جدا می‌کنین؟

آقای تیت پرسید:

- اینها چه ربطی به هم داره؟ عشق چیز باشکوهیه، تمدد اعصابه، واسه مغز خوبه، واسه خون خوبه، واسه تعادل هورمونی خوبه، واسه رنگ پوست هم خوبه، اما مشکل کسی بتونه عشق رو ادامه بده. اینطور نیس؟

سیمون گفت:

- من باید ادامه بدم، این عشق یه چیز خاصی بود، بی‌نظیر بود...

آقای تیت گفت:

- همهٔ اینهایی که میگین هس، اما همون‌طور که می‌دونین، طرز کار ما همینه که هس.

- چی؟

- حتماً شما دربارهٔ مکانیسم تولید عشق یه چیزهایی میدونین

سیمون گفت:

- نه، من فکر میکردم عشق یه چیز طبیعیه.

آقای تیت سری تکان داد و گفت:

- ما عصر طبیعی رو قرن‌ها پیش، مدت کوتاهی بعد از انقلاب صنعتی، پشت سر گذاشتیم. طبیعت خیلی کند عمل میکرد و روی هم رفته غیرعملی بود. موقعی که ما میتونیم به وسیله مغزهای الکترونیک، هرچی می‌خواهیم رو در کوتاه‌ترین مدت ایجاد کنیم چرا نگران چیزهای طبیعی باشیم؟ فایده‌اش چیه؟ پنی کاملاً عاشق توئه! ما این تمایل رو در تو ایجاد کردیم و با بهرهٔ جسمی از او بهش‌ تکامل دادیم. شما رو به کنارهٔ تاریک دریا فرستادیم، نور دیوانهٔ ماه و ...

سیمون آرام گفت:

- پس لابد پیش از این هم عاشق خیلی‌های دیگه هم بوده.

آقای تیت حرف او را تصحیح کرد:

- عاشق خیلیهای دیگه‌اش کرده بودیم.

سیمون گفت:

- خدایا، این چطور به همچین شغل وحشتناکی رضایت داده؟

تیت گفت:

- اون به اینجا اومد و مثل بقیه یه قرارداد معمولی امضا کرد. درآمدش خیلی خوبه و ما در پایان هر عشق دوباره اونو بدون دست‌خوردگی به حال اولش برمی‌گردونیم. ولی چرا این شغل رو وحشتناک میدونی؟ عشق چیزی نیس که سزاوار سرزنش باشه.

سیمون فریاد کشید:

- اون عشق نبود.

- ولی بود! طبق حقیقی هم بود. در آزمایش‌های علمی ثابت شده که هیچ ایرادی نداره و از نوع طبیعی خیلی بهتره. در هر موردی ثابت شده که عشق ما عمیق‌تر و واقعی‌تر و ماندگارتر از عشق طبیعیه.

سیمون چشمهایش را محکم بست. آنها را بازکرد و گفت:

- به حرف من گوش بده. آزمایش‌های علمی شما به من مربوط نیس، من عاشق اونم، او عاشق منه، اصل موضوع اینه، بذار باهاش حرف بزنم، می‌خوام باهاش عروسی کنم.

آقای تیت که از این حرف خوشش نیامده بود گفت:

- جوان، توجه داشته باش، تو نباید بخواهی با همچون دختری ازدواج کنی! اما اگه هدفت ازدواجه، ما واسه اون هم یه فکرهایی کرده‌یم. من میتونیم ترتیب ازدواج تو رو با دختر خوشگلی که گواهینامهٔ دولتی بکارت داشته باشه بدم!

- نه! من عاشق پنی‌ام! اقلاً بذار باهاش حرف بزنم!

آقای تیت گفت:

- این غیرممکنه.

- چرا؟

آقای تیت یکی از دکمه‌های روی میزش را فشار داد.

- چی فکر می‌کنی؟ ما اون عشق قبلی رو از ذهنش پاک کردیم. حالا عاشق یکی دیگه شده.

آن وقت سیمون فهمید، حس کرد که پنی حالا دارد با همان چشم‌ها به مرد دیگری نگاه میکند. آن عشق کامل عریانش را به مرد دیگری عرضه کرده است. و این عشق ماشینی مدرن چیزی است قوی‌تر از عشق طبیعی و چنان نیروی ندارد که با آن مقابله کند...

برخاست تا گلوی تیت را بگیرد. دو مأمور، که چند لحظه پیش وارد شده بودند، او را گرفتند و از اتاق بیرون بردند.

تیت گفت:

- یادت باشه! هیچ راهی برای رسیدن به اون عشق ذهنی نداری.

سیمون با نهایت نومیدی حس کرد که تیت درست میگوید. آنگاه خود را در خیابان یافت.

ابتدا تمام آرزویش این بود که از زمین فرار کند، زیرا زمین را جایی می‌دید که تجارتهای آن برای مغز یک انسان معمولی غیرقابل درک بود. بسیار تند قدم میزد و حس میکرد که پنی در کنار او قدم میزند و با عشق به او و او و تو و تو نگاه میکند. و این زمان بود که به سالن تیراندازی رفت.

مدیر پرسید

- شانستو امتحان میکنی؟

آلفرد سیمون گفت:

- بذارشون بالا.

֎


[1] Boötis

▼ کسانی که مایلند اصل داستان چاپ شده در مجلهٔ تماشا را ببینند، از نسخهٔ ورق بهره ببرند.▼


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.