روزی، شاید

در آغاز روشنی عظیمی بود. درخششی کور کننده. همه چیز پس از آن روی داد.

هلن وحشت کرد. در خانه تنها بود. وقتی اتفاق افتاد والدینش به مأموریتی اکتشافی به ماه رفته بودند و مادربزرگش در آزمایشگاه مشغول تحقیق بود.

دیگر بزرگ شده بود. در واقع هفت و نیم ساله‌بود و با این حال وحشت برش داشته بود.

به محضی که کمی آرام شد سراغ رایانه رفت. اینترنت تنها جایی بود که می‌توانست بفهمد چه اتفاقی افتاده است.

ولی رایانه کار نمی‌کرد.

در واقع، در خانه همه چیز از کار افتاده بود. حتی اعضای ربات‌های پاک‌ساز روی زمین رها شده بود و خودشان هم در وضعیتی ترسناک یخ زده بودند. نوری نبود و همهٔ قفل‌ها باید با دست باز می‌شد، چون خودشان باز نمی‌شدند.

هلن، گیج و منگ، از آپارتمان رفت بیرون.

همسایه‌ها هم آپارتمانشان را ترک کرده بودند. البته فقط بزرگ‌سالان، چون او تنها هفت‌سالهٔ موجود بود. هفت و نیم. به واقع، تنها کسی بود که کودک محسوب می‌شد. غیر از او همهٔ کسانی که اینجا زندگی می‌کردند بزرگ‌سال بودند.

اولش احساس خیلی عجیبی داشت. فقط خودشان بودند، و هم سن و سال‌هایش...

خوب، حضور والدین و مامان‌بزرگ و بونگوس – میمون عروسکی‌اش – خوب بود، ولی گاهی نبودِ دوست و هم‌بازی آزارش می‌داد.

خوشبختانه، کافی بود شبکه را راه بیندازد تا سروکله‌شان پیدا شود.

می‌توانست با آن‌ها حرف بزند، مسخره‌بازی در بیاورد یا بازی کند.

هر روز عکس‌هایشان را می‌دید. یعنی نشانش می‌دادند که چه می‌کردند، کجا بوده‌اند، چه می‌خورده‌اند. در کل، هر اتفاق بامزه‌ای را که در آن سن ممکن بیفتد به هم نشان می‌دادند.

نمی‌شد پز این چیزها را بدهد. اینجا همه چیز همسان بود... همسون...

تلاش می‌کرد کلمه‌اش را به یاد بیاورد.

تمرکز کرد، ولی چیزی دستگیرش نشد.

به هر حال، مسئله این بود که اینجا همه چیز برای همه یکسان بود و چیزی را نمی‌شد به رخ دیگران کشید.

ولی این چیزها دوستانش را آزار نمی‌داد. برعکس، به گفتهٔ خودشان، فکر می‌کردند این چیزها باحال و گوگولی است. می‌گفتند همین جا را به هر جای دیگری ترجیح می‌دهند.

واقعاً می‌خواستند از بدو تولد تنها بچهٔ محله‌شان باشند؟

می‌خواستند فقط دوستان اینترنتی داشته باشند و هیچ کدامشان را رودررو نبینند؟ یا بدون واسطهٔ نمایشگر و وب‌کم با دوستانشان ول بچرخند؟

ولی مگر دست او بود؟

باز جای شکرش باقی بود بود که او بونگوس‌‌آقا را داشت و می‌توانست بغلش کند و با آن بازی کند.

اما الان اتفاق عجیب و ترسناکی افتاده بود و همه را به هول انداخته بود. پیش از آن بزرگسالان را هراسان ندیده بود. بدتر این که همه‌شان هراسان بودند.

بعضی‌ها گریه می‌کردند.

مگر چه شده بود؟

مامان‌بزرگ گنجینه‌اش را داشت؛ همان‌های چیزهای باحالی که در آن جعبهٔ فلزیِ طرح‌دار نگه می‌داشت. گاهی نگاهشان می‌کرد و لبخند می‌زد.

یک بار، نوک پا ایستاده و آستین مادربزرگ را کشید و پرسید «مامان بزرگ، تو اون جعبه چی داری؟»

مادربزرگ او را روی پایش نشاند و گفت «بیا تا گنجینه‌ام رو نشونت بدم.»

گنجینه‌اش فوق العاده بود. مثلاً عکس‌هایی در آن بود که دیگر نیستند. یعنی هستند، فقط باید رایانه را روشن کنی و برخط بشوی. ولی عکس‌هایی که مادربزرگ داشت کاغذی بودند.

الان ما عکس‌های هولوگرافی داریم. می‌توانی از هر طرف نگاهشان کنی، چون روی یک نمایشگر هولوگرافی نمایش داده می‌شوند. ولی با عکس‌های مادربزرگ از این کارها نمی‌شد کرد. حتی سه‌بعدی هم نبودند. کاملاً تخت بودند و با این حال... خوب، یک چیز خاصی در آن‌ها بود. یک چیز باحال. شاید مال این بود که می‌توانستی دستت بگیری و لازم هم نبود رایانه را روشن کنی تا بتوانی ببینی‌شان.

مادربزرگ دوست داشت با این عکس‌های کارهای عجیبی بکند. مثلاً صورت بعضی آدم‌های توی عکس‌ها را نوازش می‌کرد. حین این کار لبخند می‌زد.

«چی کار می‌کنی مامان‌بزرگ؟»

«دارم نازشون می‌کنم.»

«ولی چطوری داری نازشون می‌کنی؟»
«همین طوری دیگه، فسقلی.»

هلن گفت «آها.» کمی فکر کرد. بعد یکی از مردهایی را که در عکس بود نوازش کرد. با ریزخند‌ گفت «چه بامزه.»

مادربزرگ هم خندید.

«اون کیه مامان‌بزرگ؟»

«بابابزرگه. بابابزرگ توئه.»

«الان کجاست؟»

مادربزرگ کمی غمگین شد.

«بابابزرگ بال درآورد و پر کشید رفت جایی که آدم‌ها توش منتظر می‌مونند تا دوباره به دنیا بیاند.»

هلن ابروهایش را بالا برد و پرسید «خوب چه کاری که دوباره بخواهی به دنیا بیایی؟ بهتر نیست همین طوری مثل تو بمونند؟»

«خوب این جوریه دیگه. آدم‌ها وقتی پیر می‌شند، بال درمی‌آرند و پر می‌زنند می‌رند جایی که بتونند دوباره جوون شند.»

«الان بابابزرگ کجا به دنیا اومده؟ یعنی الان بچه است دیگه، درسته؟»

مادربزرگ گفت «بله. ولی نمی‌شه گفت کدومشونه. واسه همین هم هست که باید با همه مهربون باشی. چون نمی‌دونی کدومشون بابابزرگته.»

«یعنی می‌گی باید فکر کنم الان دنیا پر از بابابزرگ‌های کوچولوئه؟»

«بله.»

«حالا وقتی عاشق شدم و خواستم ازدواج کنم، مثل مامان و بابا، اون وقت بهتره بابابزرگم نباشه. بابابزرگه خیلی مامان‌بزرگیه.»

«نگران نباش فسقلی. طرف بابابزرگت نمی‌شه.»

«از کجا می‌دونی؟»

مادربزرگ خندید و گفت «می‌دونم دیگه. همین.»

«حالا خیالم راحت شد. دیگه می‌تونم یه روز ازدواج کنم.»

پس نشستند و به گپ زدن ادامه دادند. در واقع، مادربزرگ آن چه را که در عکس‌ها بود توضیح می‌داد و هلن هم گاهی سوال می‌کرد.

«ئه، این پشمالو کوچولوئه چیه؟»

«بچه‌گربه.»

«برای چیه؟»

«برای بغل کردن.»

هلن دست زد و از ذوق جیغ کشید.

«چه باحال! اون وقت این یکی چی؟»

«اون هم یه توله‌سگه.»

«اون هم واسه بغل کردنه؟»

«بله.»

هلن پاهایش را تندتند تکان داد. همیشه وقتی هیجان‌زده می‌شد همین کار را می‌کرد.

هلن از این که همهٔ بزرگ‌سالان عجیب و غریب شده بودند وحشت کرده بود. برای همین به آپارتمان برگشت، به اتاقش رفت، روی زمین نشست و بونگوس‌‌آقا را بغل کرد.

خورشید پشت پنجرهٔ آپارتمان را کم‌کم توپ بزرگ و خاکستری ماه می‌پوشاند.

همه جا تاریک می‌شد.

هلن سعی می‌کرد با بغل کردن خز نرم میمون عروسکی به خودش دل و جرئت بدهد.

بعد از مدتی صدای باز شدن دریچهٔ هوابند آمد. صدای خش‌خش، تق‌تق و هیس‌هیس آمد و بعد نوری کم‌رمق و ناپایدار در عمق آپارتمان به چشم رسید.

هلن، که کنجکاوی‌اش تحریک شده بود، بونگوس را زمین گذاشت و از اتاق بیرون رفت تا سری به هوابند بزند.

بیرون آپارتمان مادربزرگ را دید که شیٔ عجیبی در دستش بود. از یک سرش نور می‌تابید. الان نور بیشتر از وقتی که ابتدا به چشمش آمده بود ناپایدار بود. انگار با نیروی ناشناخته‌ای هدایت می‌شد.

«این دیگه چی، مامان‌بزرگ؟»

«شمعه، عزیزم.»

«با برق کار می‌کنه؟ چه شکل عجیبی داره.»

«نه عزیزم، آتشه.»

هلن دستش را محتاطانه دراز کرد. «اوه! مثل وقتی که یه موشک پرواز می‌کنه؟»

مادربزرگ شیٔ عجیب را با احتیاط روی قفسه گذاشت و گفت «یه همچه چیزی.» بعد دست برد توی گنجه.

شیٔ نور گرمی می‌تاباند که از نور همیشگی مجموعه لطیف‌تر بود. آن یکی سرد و این یکی دلپذیر بود. احتمالاً تنها اتفاق خوب در میان این هیاهو بود.

مادربزرگ کمی بیسکویت از کشو بیرون کشید و توی بشقابی گذاشت.

«بیا، یه کم بخور.»

«ممنون مامان‌بزرگ. خیلی مازنینی.»

مادربزرگ خندید.

« نازنینم؟»

«به پدر و مادرت گفتم بذارند روی زمین بمونی. همون جا می‌رفتی مدرسه و بونای پیر هم این قدر تصحیحت نمی‌کرد. اونجا هنوز آدم‌هایی هستند که بهشون می‌گند معلم.»

«خودم می‌دونم. دوست‌هام از این آدم‌ها دارند.»

«این آدم‌ها بهشون یاد می‌دهند چه کلماتی استفاده کنند، و کی و چطور استفاده کنند.»

«ولی من بهترین معلم دنیا رو دارم. تو! تو هم که مازنینی.»

«نازنین، فسقلی. باید بگی نازنین.»

«نازنین.» هلن سعی کرد کارکرد این کلمه را در این مفهوم به خاطر بسپارد.

دخترک بعد از مدتی غمگین شد. دست مادربزرگش را گرفت و کشیدش سمت اتاقش.

به رایانه اشاره کرد.

«کار نمی‌کنه. می‌تونی درستش کنی؟»

«نمی‌تونم، گلم.»

«ای وای. کامپیوتر مامان چطور؟»

مادربزرگ آه عمیقی کشید، نشست و دستش را روی زانویش زد. هلن نیازی به توضیح بیشتر نداشت. بلافاصله روی زانوی مادربزرگ پرید.

مادربزرگ با اندوه غریبی گفت «عزیزم، همهٔ کامپیوترها از کار افتاده‌اند.»

«ولی یه روز درست می‌شند دیگه، درسته؟»

مادربزرگ که انگار سوال را نشنیده، ادامه داد «همه‌شون. هم اون‌هایی که اینجاند و هم اون‌هایی که زمینند. همهٔ کامپیوترها خراب شده‌اند. اینترنت و همهٔ سیستم‌های ابری هم همین طور. حتی دیسک‌های سخت هم از کار افتاده‌اند.»

هلن داد زد «ای وای! دوستام... همه‌شون رفتند...»

مادربزرگ موی هلن را نوازش کرد. «نرفتند عزیزکم! نرفته‌اند.»

«ولی من که دیگه نمی‌بینمشون. می‌بینم؟»

مادربزرگ به دروغ گفت «شاید یه روز ببینی. روزی که درستشون کنند.»

هلن با صدای امیدواری گفت «شاید یه روز ببینم.»

مادربزرگ حقیقت تلخ را پیش خود نگه داشت. هلن را سخت در آغوش گرفت و روی خود را به سمت پنجره‌ای برگرداند که سیاهی یخین جهان را نشان می‌داد. تهی بی‌کران.

زمین آن پایین و ماه کنارشان بود و آن‌ها سوار بر ایستگاه فضایی معظمی بودند که بی‌جان شناور بود. ایستگاهی که الان به تابوت فلزی بزرگی مبدل شده بود.

֎


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.