زیربرچسب: طنز سیاه
آیا خونهات کوچک شده، یا خودت بزرگتر شدهای؟
در درهای که از زمان «واقعهٔ انزوا» از جهان جدا شده، روزنامهای محلی روزی ششبار چاپ میشود و هر نامهای که به سردبیر میرسد گرهی بر گره در واقعیت میافکند.
در آیندهای یکدست و بیمرز، زنی از دولت متحد به شهری سرد فرستاده میشود تا پروندهٔ قتلی را بررسی کند، اما در پشت دیوارهای زندان حقیقتی مییابد که پایههای «عدالت جهانی» را میلرزاند.
«بو کن این عطر جدیدمه، اودو دو-گَزان، اسانس چمنه.»
بوی چمن توی خیالش پیچید…
پایش را که توی کوچه گذاشت نور بیرمق آفتاب و بوی همیشگی دود و فاضلاب به استقبالش آمدند.
باد از کوهها برخاست و آسمان را مملو از بلورهای یخی ریز کرد. هوا سردتر از آن بود که برف ببارد. در چنین هوایی گرگها به روستاها میآمدند و درختان در اعماق جنگل چنان یخ میزدند که میترکیدند.
از آنجایی که دیگر طاقتم طاق شده، تصمیم گرفتهام تا کاری کنم و اوضاع را تغییر بدهم. برای همین از انواع گوشت، مو، ناخن، و غیره و غیرهٔ پلاستیکی ژاپنی آدمک بدلیای ساختهام.
پیترسون گفت «یه وابه. از یه بومی پنجاه سنت خریدمش. گفت حیوان خیلی غیرعادیایه. بین اهالی خیلی محترمه.»
«این؟» فرانکو سیخونکی به پهلوی بزرگ واب زد. «این که یه خوکه! یه خوک گندهٔ کثیف!»
ساعتی گویا در اتاق نشیمن آواز خواند، تیک تاک، هفت صبح، وقت بیداری، وقت بیداری، هفت صبح! انگار بترسد که کسی خواب بماند.. خانه، صبحگاه خالی مانده است.
گرستون بنا داشت خودش را به اسناگلداون وصل کند، که یک برنامهٔ «خواب آبی عمیق» بود که شرکت «ماجراجوییهای ناخودآگاه» فراهم کرده بود.
چارلی به شدت بال میزند، برای همین پایینتر از او میپرم که نشانش دهم چطور میتواند در هوا سُر بخورد.
او یک پرنده بانمک کوچک است. به گمانم خودم هم هستم، چون در شبیهساز پرنده فقط یک پرنده هست که میتوانی باشی.
راهت به محل کار از مخزن آبکِشت میانبر میزنی و متوجه میشوی بوتههای گوجهفرنگی پر از حشرات خزندهایاند شبیه سوسکهای مینیاتوری. یکی از حشرات جَلدی از پایت میکشد بالا. با دست میزنی میاندازیاش.









