زیربرچسب: مرگ

خشت‌های گلجک - متیو کرسل - امیر سپهرام

خشت‌های گلجک

آدم‌های شهری نبودیم. پسِ پشت مرزها زندگی‌ می‌کردیم، جایی که شن‌های عقیق سلیمانی با آسمان پَرکلاغی در هم می‌آمیخت و جانوران بیابانی برای مردن می‌آمدند و حتی عفریت‌های فینتاس مییِل زهرهٔ گام گذاشتن در آن را نداشتند.

سولفور - دمیتری گلوخوفسکی

سولفور

در دل شهری صنعتی و دورافتاده در شمال روسیه، یک افسر تازه‌وارد از زنی مظنون بازجویی می‌کند. در این گفت‌وگوی نفس‌گیر و تدریجی، لایه‌هایی از زندگی او، محیط پرتنش و مرموز اطرافش، و شرایطی که ساکنان این شهر با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند، آشکار می‌شود.

قرار است بمیرم منصوره صادقی

قرار است بمیرم

کارمند شرکتی که خدمت اصلی‌اش پاک‌سازی خاطرات بازماندگان مرگ‌های ناگوار است، پس از سال‌ها درگیری با خاطرات سوژه‌هایش، تصمیم به کناره‌گیری می‌گیرد. اما آخرین مأموریتش او را در نقش مردی از گذشتهٔ یک زن قرار می‌دهد، به طوری که مرز هویت و واقعیت برایش محو می‌شود.

پشت پردهٔ تردستی - ای.سی. وایز - امیر سپهرام

پشت پردهٔ تردستی

رمز کار، خیلی ساده، این است: مردن آسان است. کافی است شعبده‌باز با دندان‌های به هم فشرده و عضلات منقبض و تنفس آهسته بایستد و منتظر بماند. کار واقعی به دوش دوست دخترش، اَنجی، است.

پاکسازی تز قاتل - ضحی کاظمی - فصل اول

پاکسازی تز قاتل

بدن بی‌جان هستی را با خود می‌بردند، عماد را به مرکز روانبانی منتقل می‌کردند و با شوک‌درمانی و تزهای جورواجور اتفاق دردناک آن شب را از روانش پاک می‌کردند. به یک هفته نمی‌‌کشید که تمام خاطراتش از هستی را فراموش می‌کرد.

یار درد آشام من - کیمیا بابایی

یار دردآشام من

دردی عمیق در چشمان سیاهش نهفته بود. دردی که صد سالی بود که با آن هیکل نحیف و تکیده حملش می‌کرد.
نور مستقیم خورشید سنگ سیاه قبر را داغ و سوزان کرده بود.

در محل اشتراک - دیوید اریک نلسون - امیر سپهرام

در محل اشتراک

همیشه باید از زمان ماضی نقلی یا وجه مجهول استفاده کنید: «عزیزی مرده است.» نه «عزیزی مرد.» و هرگز «فلانی عزیزی را کشت.» یا مثلاً «عزیزی توسط فلانی کشته شد.» یا حتی «عزیزی به خاطر بهمان چیز مرد.» را به کار نبرید.

ایستگاه - بهزاد قدیمی

ایستگاه

سکوتِ شبی را که تاریکی‌اش گسترده‌تر از اقیانوس بود، صدای قژقژ چرخ‌های یک گاری آهنی می‌خراشید. به جز آن تپهٔ کمینِ چهار سیاه‌پوش نقاب‌صورت، دشت بود، صاف و پهناور، بی‌هیچ جنبنده‌ای و روینده‌ای. اما دشت زنده بود، چون در آن گاری آهنی می‌رفت.

Mr Death - Alix E Harrow - Amir Sepahram

آقای مرگ

لارنس سی ماهه از نارسایی قلبی تشخیص داده نشده‌ای در حال مرگی نامنتظر است.
آقای مرگ، با ظاهری انسان‌وار، اعزام شده تا ساعات پیش از مرگ را بالای سرش باشد.

خود نبض ماشین - مایکل سوان‌ویک

خودِ نبض ماشین

مارتا نگاهش را به روبرو دوخت و تمرکزش را روی راه رفتن نگاه داشت. مشتری یک طرفش بود و تنوره دایدالوس طرف دیگرش. چیز خاصی نبود؛ تنها راه رفتن و کشیدنِ پرزحمت، راه رفتن، کشیدن. مثل آب خوردن.

آهن پرآب – بهزاد قدیمی

آهن پرآب

بدترین قسمت مرده بودن این است که هیچ کاری نمی‌توانی بکنی. نمی‌توانی راه بروی یا غذا بخوری. می‌توانی نقل مکان کنی، یا نقل زمان، اما کاری نمی‌توانی بکنی. نمی‌توانی راه بروی یا غذا بخوری. می‌توانی نقل مکان کنی، ورق نمی‌توانی بزنی…

سقوط غریب

مادر کنار تن له‌شده پسرش ایستاده بود و بی آن که پلک بزند تماشایش کرده بود. جسد بین نگهبان‌ها و خدمت‌کارهای شیفت صبح ساختمان روی زمین افتاده بود. ظاهرش مثل همیشه تپل، سالم و گرم اما رنگ‌پریده‌تر بود.