ده نگاه به آینده، یا مراقبت از روان در آخر الزمان - سامانتا میلز – مهدی مرعشی

ده نگاه به آینده، یا مراقبت از روان در آخر الزمان

این داستان فینالیست جایزهٔ هوگو سال ۲۰۲۶ شده است.


 ۱

آینده‌ای هست که در آن دروازه‌ای به جهنم کنار ساحل کالیفرنیا باز می‌شود؛ سر نیمه شب اولین روز سال نو، که خیلی زودتر از آن است که همه انتظار دارند. آب بالا می‌آید و مجبور می‌شویم از خانه بزنیم بیرون، ولی یکی از همسایه‌ها یک قایق بادی اضافه دارد که می‌شود تا وقتی قایق‌های امداد و نجات سر می‌رسند، قرضش بگیریم؛ خب، اینش حل شد.

موقعی سر می‌رسد که دارم روی قایق گریه می‌کنم. خیس خالی شده‌ام و چنگ زده‌ام به کولهٔ لوازم ضروری‌ای که به صورت خنده‌داری ناکافی به نظر می‌رسد و در گرداب خیالِ همهٔ چیزهایی که از دست داده‌ایم و قرار است از دست بدهیم فرو می‌روم و فرو می‌روم، و به تو نگاه می‌‌کنم که داری لیوان تاس‌های یاتزی را از کیفت در می‌آوری. در جواب نگاه ناباور من می‌گویی: «خب یه کاری باید بکنیم دیگه.»

برای اولین بار از وقتی خبردار شده‌ایم، می‌خندم.

۲

آینده‌ای هست که در آن دیرزیندگان به دنیای فانی ما فراخوانده می‌شوند و می‌آیند و بر سر مردم دهشت‌هایی نازل می‌کنند که در اوهام هم نمی‌گنجد: عنکبوتی پیل‌پیکر که بجای هر چشم، دهانی دارد، یا خون‌آشام‌مانندی ساخته از دود و خون، یا لشکری از توده‌های ژله‌ای که به مجرد کوچکترین لمسی، توهم‌های مرگبار می‌آفرینند، و بسیاری جز اینها.

آن شب، وسط اتاق پذیرایی، داخل حلقهٔ محافظی که کشیدنش را از یوتیوب یادگرفته‌ایم تنگ هم نشسته‌ایم که از پنجرهٔ جلوی خانه صدایمان می‌کنند. زن و شوهر پیر همسایهٔ دیوار به دیوارمان هستند، مریلین و تد. آخرین باری را که کشور چنین وحشت لاوکرفتی‌ای را تجربه کرد یادشان هست. یادشان هست که چطور فرقه‌ای آخرالزمانی نقاب از چهره برداشت و اعلام کرد که یک قرن است دنبال باز کردن دروازه‌ای است به جهنم— و نقشه‌‌ای دارند برای دفاع از محله‌مان.

مریلین می‌گوید: «تقسیم کار می‌کنیم.» آنقدر با صلابت حرف می‌زند که در آرامش ذوب می‌شوم. برای بستن دروازه‌ای که فرقهٔ آخرالزمانی به جهنم گشوده، جادوی ژرفی لازم است که در توان ما نیست، اما کارهایی هست که از دستمان بر می‌آید. می‌توانیم یاد بگیریم چگونه شمع بسازیم و چگونه دور همسایه‌هایمان با نمک مرز بکشیم.

تو و تد می‌روید در به در سراغ همسایه‌ها ببینید می‌توانید چند نفر داوطلب دیگر پیدا کنید یا نه. یکی‌شان پدر مجردی است با سه بچهٔ وحشت‌زده. یک خانه‌ٔ اجاره‌ای هم هست که تا خرخره پرش کرده‌اند از دانشجوهای غریب بی‌پول. در یکی‌ دیگر دو خواهر میانسالند که از مادر پیرشان نگهداری می‌کنند.

من مانده‌ام و مریلین. می‌پرسم: «اون دفعه چه کار کردین؟ چطوری خودتون رو نجات دادین؟»

مریلین سیاستمدارانه جواب می‌دهد: «خب… همه‌مون که زنده نموندیم. از من بپرسی، میگم با مخلوط خوش‌شانسی و شرایطی که پیش اومد.»

بعدتر قلاب‌بافی یادم می‌دهد. قلاب بافی باعث می‌شود دستهایم را به کاری مشغول کنم و مدام با گوشی‌ام ور نروم.

اینها چیزهاییست که آن زمستان برای همهٔ دوستانمان می‌بافم، به ترتیب از کج‌و‌کوله‌ترین:

  • یک زنبور شکم‌گنده
  • یک کیک تولد
  • یک کاکتوس توی گلدان، که با دکمه برایش چشم گذاشته‌ام
  • یک بچه سمندر آکسولوتل
  • سِلِست، جغد کارتون انیمال کراسینگ
  • چند تا پوکیمون، از جمله اسنورلکس
  • حدود نیم دوجین سطل آشغال مشتعل
  • و یک عدد کلاه بافتنی کتولهو برای مریلین. (کمی تردید دارم که مبادا شوخی بی‌مزه‌ای باشد، ولی به نظر مریلین که معرکه است.)

کاموا گیر نمی‌آید و برای همین رنگ بافتنی‌ها خیلی جور نیست، ولی همه می‌گویند که همین لطفش را بیشتر می‌کند.

جدی می‌گویم، مریلین حرف ندارد.

۳

آینده‌ای هست که در آن ویروس جدیدی می‌آید و قبل از آن که ویروس قبلی فیتیله‌اش را پایین بکشد، تمام زمین را در می‌نوردد. اگر به آن مبتلا شوی، از چشمهایت خون می‌آید و اشتهای سیری‌ناپذیری به خوردن مغز پیدا می‌کنی. در اخبار داستانهایی هست از آدم‌هایی که گاز‌گازپارتی گرفته‌اند تا قال قضیه را بکنند. بچه‌دانشجوها همه مبتلا شده‌اند و ما مجبور شده‌ایم هر دو کمدمان را بشکنیم تا با تخته‌هایشان، تا وقتی که دارو به محلهٔ ما برسد، پنجره‌ها را کور کنیم. تو رفته‌ای و عضو یک جمعیت داوطلبی شده‌ای و برای آن‌هایی که به قدر کافی چابک نیستند غذا می‌بری، و من هم برای همین بیشتر عاشقت می‌شوم؛ ولی هر بار که می‌روی بیرون دیگ دلهره‌ام به جوش می‌آید. به دیوارها زل می‌زنم، در این فکر که اگر دیر کنی چقدر باید صبر کنم پیش از این که وحشت برم دارد، و اگر بر نگردی چه خاکی به سرم کنم، و اگر برگردی اما درست برنگردی چه، و اگر این وضع هیچ وقت تمام نشود چه، و اگر…

دو تا گربه می‌آوریم و اسمشان را می‌گذاریم شان و لیز.

مسخره‌بازیهایشان چنان آدم را درگیر می‌کند که هر روز ده‌ها دقیقه یادم می‌رود نگران باشم.

۴

آینده‌ای هست که در آن اسکاریوت، یکی از جنگ‌سالاران شیاطین، بر محلهٔ ما دست می‌گذارد و جزیه‌ای مقرر می‌کند از جنس شیرین‌ترین خاطراتمان. ما علاوه بر سهم خودمان، خاطره‌ای اضافه پیشنهاد می‌کنیم (خاطرات ماه‌عسل‌مان، بدرود!) تا سه کودک خردسال همسایه معاف باشند، چون آن‌ها خاطرات کافی ندارند تا بپردازند.

یاد می‌گیریم چطور نان بپزیم!

۵

آیندهٔ دیگری هم هست که در آن کولاک غریبی راهش را می‌گیرد و می‌آید جنوب، انگار که تمام دنیا را رنگ سفید زده‌اند. هرگز در عمرمان چنین سرمایی ندیده‌ایم. کارهایی که باید بکنیم تا گرم بمانیم هم وحشتناکند و در عین حال مطلقاً مضحک.

یاد می‌گیریم چطور آبجوی خانگی بندازیم!

۶

آینده‌ای هست که در آن شیطانکی نوزاد داریم، و من حتی نمی‌دانم که چطور رفته آن تو. در تمام مراحل دردناک رشد جنین کنارم هستی، بین جلسه‌های آنلاین با رئیست برایم پشتم را می‌مالی، وقتی گر می‌گیرم پاشویه‌ام می‌کنی، شام هر شب را تو می‌پزی و خاک گربه‌ها را هم هر روز خودت تمیز می‌کنی. مجبور می‌شویم کتابی بخریم به اسم تربیت گام به گام فرزند شیطانی، چون هر بار که بدخلقی می‌کند، یک جای دیگر خانه را به آتش می‌کشد، و حتی اگر همین فردا دروازهٔ جهنم بسته بشود، این یکی را نمی‌شود درستش کرد.

بین وقت‌هایی که داریم به جادوگرهای ایالتی ایمیل‌های پرخشم می‌زنیم و شیطان‌بچه به بغل از این تجمع ضد دروازهٔ جهنم به آن یکی می‌رویم، مشغول می‌شویم به باغبانی. توی فرو رفتن خاکْ زیر زانوهایم و بوی سبزِ شفافی که موقع وجین کردن علفهای هرز می‌شنوم، چیزی هست که ضربان قلبم را آرام‌تر و قابل تحمل می‌کند. گل‌کاغذیهایم تمام طول سال گل می‌دهند و تا وقتی که نگذارم فکرم درگیر هوای گرم همیشگی‌ای بشود که گل دادن مداوم گل‌کاغذی‌ها را ممکن کرده، می‌توانم مشعوف باغچهٔ زندهٔ صورتیم بشوم و تظاهر کنم که این یکی از نتایج خوب این وضع است.

زیر لب می‌گویم: «اینش خوبه،» و ریشه‌ای ظریف در برابر بیرون کشیده شدن از خاک مقاومت می‌کند.

زیر لب می‌گویم: «اینش خوبه،» و تو رو به جهنم تازهٔ توی خانه از ترس و تعجب فریاد می‌کشی.

اینش خوبه.

۷

آینده‌ای هست که در آن جلوی تمام این اتفاقات را گرفته‌ایم.

فرقهٔ آخرالزمانی به دروازه رسید، اما قبل از آن که بتوانند مهر دروازه را بشکنند، شکست خوردند و به عقب رانده شدند. جادوگرهای ایالتی ما هشدارهای غیبگویان ارشد را جدی گرفتند و یک سال تمام وقت گذاشتند و برای ضد حمله برنامه ریختند. ما تمام جریان را کنار دوستانمان از استریمِ پخش مستقیم تماشا کردیم و شادی کردیم و جشن گرفتیم و تو مرا طوری بوسیدی انگار هیچ کس دیگر در اتاق نیست.

از این لحظهٔ گسست به بعد را دیگر نمی‌توانم ببینم. این گوی جادویی‌ای که از آمازون خریده‌ای واقعاً به قیمت ۲۷ دلار و ۹۹ سنت و تحویل رایگانش می‌ارزد، ولی آن همه فجایع قریب‌الوقوعْ تمام احتمالات دیگر را در خود غرق می‌کنند. آیا این گوی جادویی خراب است یا جدی قرار است اوضاع اینقدر خراب بشود؟

در تمام آینده‌های دیگر، تمام مدت دارم این یکی آینده را تصور می‌کنم، آینده‌ای که همه چیز در آن به خوبی و خوشی تمام می‌شود. یعنی، آینده‌ای که در آن می‌شود حواسمان فقط به شغلمان و دوستانمان و پس‌انداز کردن برای سفرهای تفریحی‌مان باشد چه شکلی است؟ و چه می‌شود اگر مجبور نمی‌بودیم نگران باشیم که نکند حین خرید و وسط فروشگاه به مرض لاعلاجی مبتلا بشویم و چه می‌شود اگر خبرهای شرح مدام فجایع جاری در تمام دنیا نباشد و هر تابستان گرم‌ترین تابستان تاریخ نباشد و خواهرم هر روز صبح که بچه‌ها را به مدرسه می‌فرستد، دلواپس نباشد که آیا به خانه برمی‌گردند یا نه؟

به این جا که می‌رسم، ناچار می‌شوم اعتراف کنم که پیشترها هم اوضاع خیلی چنگی به دل نمی‌زده، اما اگر نتوانیم دروازهٔ جهنم را ببندیم، هرگز نخواهیم توانست فکری به حال آن مشکلات دیگر بکنیم!

۸

آینده‌ای هست که در آن تمام وقت در حال مرافعه‌ایم. خانه‌مان شده کاروانسرای مردمی که از یک محلهٔ اشغال شده به محلهٔ دیگر می‌گریزند. روزهایمان شده پر از تلفن‌ها و گل‌ریزان‌ها و تجمع‌های اعتراضی و بازداشت‌های شبانه و وثیقه‌ گذاشتن‌هایمان برای همدیگر و شخم زدن کتابهای ممنوعه به دنبال جادو یا طلسمی که شب‌هایمان را کمی هم که شده امن‌تر کند، و همهٔ اینها هیچ وقت کافی نیست، و تمام وقت بر سر هم فریاد می‌کشیم، چون هر چه کرده‌ایم کافی نبوده.

۹

آینده‌ای هست که در آن هیچ دعوایی  نکرده‌ایم و در بستر مرگ، بزرگترین حسرتمان همین است.

۱۰

آینده‌ای هست که در آن کمابیش همهٔ اینها دارد همزمان اتفاق می‌افتد و ما داریم له می‌شویم. در میان غوغای آخرالزمان، جان می‌کنیم و می‌جنگیم و از روانمان مراقبت می‌کنیم، و در هر روز فاجعه‌ای هست، اما چیزی دلشاد کننده هم هست، و ما شده‌ایم توپ پینگ‌پنگ بازی تمام نشدنی این دو.

در این آینده نه سیلاب، بلکه آتشی جهنمی است که خانه‌مان را با خود می‌برد و بیمهٔ سوانح خسارت آتش جهنم را پوشش نمی‌دهد. می‌دویم و کوله‌های اضطراری‌مان را – که حتی پیش از این بلبشو یکی از عناصر دائمی زندگی در کالیفرنیا شده بود – و بچه را و گربه‌ها را و گوشی‌ها و شارژرها را می‌قاپیم و همین‌طور اسناد ضروری را و جعبهٔ کمک‌های اولیه را و هر چیز دیگری را که در آخرین موسم حریق سر هم کرده‌ام.

از آسمان خاکستر می‌بارد، خاکستری با بوی گند گوگرد و بر هر جا که می‌نشیند ردی از خون بر جا می‌گذارد. همه دارند ماشین‌هایشان را بار می‌زنند، بجز دانشجوها، که هنوز دارند دوران نقاهتشان را در یک پایگاه دولتی کنار بیمارستان می‌گذرانند. به خواهرهای همسایه روبرویی که از مادرشان مراقبت می‌کنند چند ماسک ان۹۵ می‌دهیم. از تد و مریلین می‌پرسیم آیا می‌دانند کجا قرار است بروند. پدر مجرد با بچه‌هایش گازش را می‌گیرد و می‌رود.

خروج از دره هجرتی است خفه‌کننده و مملو از وحشت، ولی موفق می‌شویم و بیرون می‌رویم.

برادرت در آپارتمانی در شهر زندگی می کند. جای تنگ و گرانیست، ولی امنیتِ بتن دور تا دورش را گرفته و او از بابت این که باید لوازم بدنسازی‌اش را در گوشه‌ای بتپاند تا برای حصار بچه جا باز کند، فقط کمی بد اخمی می‌کند.

شب اول، تشکچه‌ای را کف زمین با هم شریک می‌شویم. به پهلو دراز کشیده‌ایم، روبروی هم، و هر چند استخوان لگنم درد گرفته، هنوز حاضر نیستم پهلو به پهلو بشوم. با انگشتم استخوان گونه‌ات را دنبال می‌کنم و در این فکرم که چه می‌شد اگر خواب مانده بودیم و آژیر اخطار تخلیه را نمی‌شنیدیم.

تمام لوازم کاردستی‌سازی‌ام از دست رفته. جعبهٔ چرمسازی‌ات رفته. همهٔ بازی‌های رومیزی‌مان، تاسْ خوب‌هایمان، باغچه، خمیرمایه، کمد ادویه‌ها، شراب نابی که نگه داشته بودیم، لباسهای راحتی و دمپایی‌هایمان، کلکسیون فانکوپاپ، همهٔ کتابها و فیلم‌ها و بازیهای کامپیوتری، همهٔ آسایش اندک و دلخوشی‌های کوچکی که در روزهایمان گنجانده بودیم تا سدی باشد در برابر هجوم اخبار بد و زبونی تحقیرآمیز زندگی تحت تأثیر فرقه‌ای آخرالزمانی… همه‌اش رفته است.

گوی جادویی هم رفته است؛ از گرما ترکید. ولی من مدام در فکر همهٔ آن آینده‌های دیگری هستم که در گوی دیدم و اینجا فهرست نکرده‌ام. اینها خوبهایش است. اینها خوبهایش است. اینها آنهایی است که تویشان تا آخر با همیم، و بدترین حسی که تجربه می‌کنیم حس گناه است از این که ما زنده‌ مانده‌ایم و دیگران نه.

ولی آینده‌های دیگری هم محتملند. آینده‌هایی هست که در آن‌ها تو می‌میری (از بیماری یا در اغتشاش یا قعر حلقوم هیولایی که مدت‌های مدید همه خیال می‌کردند دیگر جایی در دنیای مردمان ندارد)، آینده‌هایی هست که من می‌میرم، و آن‌هایی که تویشان بابت نشر تبلیغات ضد دروازه به زندان می‌افتم، و آن‌هایی که تویشان از غصهٔ از دست دادن آن همه دوستان و خویشان مبهوت مانده‌ایم در عزایی همواره و تمام ناشدنی.

صورتت را ناز می‌کنم و باز صورتت را ناز می‌کنم و باز نازش می‌کنم، و تو زمزمه می‌کنی: «حتی فکرش رو هم نمی‌تونم بکنم که با کسی جز تو از عهده‌اش برمی‌اومدم» و بالاخره این هق‌هقم را در می‌آورد.

توی یکی دو سال آینده خیلی چیزها ممکن است بشود، و هیچ گویِ جادوییِ چوبِ حراج خورده‌ای نیست که به من بگوید کدام آینده رخ خواهد داد. نمی‌دانم کی جان در می‌برد و کی نه. نمی‌دانم تبعات باز شدن دروازه چگونه دنیا را در می‌نوردد و چه بر سر آن می‌آورد، یا چقدر طول می‌کشد تا ببندندش.

فقط می‌دانم که اینجا و در این آن، در این لحظهٔ آرامش بین دو توفان:

چقدر خوشحالم که تو با منی.

֎


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.