سه الکتروشوالیه استانیسلاو لم امیر سپهرام

سه الکتروشوالیه

روزگاری مخترع-سازنده‌ای می‌زیست که هرگز سستی نمی‌گرفت و دستگاه‌هایی نامتعارف در ذهن می‌پرورد و سازوکارهایی شگرف می‌ساخت. روزی ابزارک کوتولهٔ دیجیتالی برای خود ساخت که نغمه‌های خوش می‌نواخت و «پرنده» نامش کرد. قلبی برجسته نشان سازنده بود و هر اتمی که از دست او می‌گذشت آن نشان بر خود می‌گرفت تا از آن پس دانشمندان از یافتن دل‌نوشته‌هایی لرزان در طیف‌های اتمی بیابند و در شگفت شوند. ماشین‌های سودمند متعددی ساخت، هم خرد و هم کلان، تا آن که اندیشه‌ای هوس‌آلود بر خاطرش گذشت که زندگی و مرگ را در پیکری به هم بپیوندد و بدین سان محال ممکن گرداند. پس آهنگ آن کرد که از آب موجودی هوشمند بیافریند، اما نه بدان شیوهٔ دهشتناکی که بی‌گمان نخست به خاطرتان می‌رسد. نه، اندیشهٔ بدن نرم و خیس برایش غریب بود و چنان از آن بیزار که ما خود از آن بیزاریم. مرادش آن بود که موجوداتی از آب بسازد بسی زیبا و خردمند، و از این رو بلورین. پس سیاره‌ای برگزید بسی دور از هر خورشیدی، کوه‌هایی یخین از اقیانوس‌های یخ ‌زده‌اش برآورد و سرمازادگان[1] را از آن‌ کوه‌ها تراشید. بدین نامشان خواند، چرا که تنها در سرمای سخت و خلأ بی‌خورشید می‌توانستند زیست. دیری نپایید که شهرها و کاخ‌هایی از  یخ بنا کردند و چون هر گرمایی می‌توانست نسلشان را براندازد، شفق قطبی را در ظروف شفاف عظیمی گرد می‌آوردند و با آن کاشانه‌شان را روشن می‌کردند. از میانشان آن که بزرگ‌مرتبه‌تر بود شفق قطبی بیشتری از آن خود می‌کرد، زرد لیمویی و سیمین‌فام. به شادمانی می‌زیستند و نه تنها نور، که گوهران را نیز دوست می‌داشتند، چندان که به گوهرانشان شهره شدند. گوهران، بریده و صیقل‌خورده از گازهای یخ‌زده، به شب جاودانه‌شان رنگ می‌بخشید؛ شبی که در آن این شفق‌های قطبی باریک، چون ارواحی در بند، شبیه سحابی‌هایی درون قطعات یخ، می‌سوختند. چندین جهان‌گشای کیهانی آرزوی تصاحب این ثروت را در دل می‌پروراند، چرا که سرماگَرد از فواصل دور قابل رؤیت بود و وجوهش چون گوهری که به آرامی بر مخملی سیاه بگردد تلألؤ می‌کرد. پس ماجراجویان به سرماگرد می‌آمدند تا بخت خویش به رزم بیازمایند. نخستین ایشان شوالیه برنز بود که گام‌هایش طنین ناقوسی عظیم داشت. هنوز پا بر پهنهٔ یخ نگذاشته بود که یخ زیر پایش ذوب شد و او را به اعماق یخین برد و آب یخین فراگرفتش و تا به امروز، چون حشره‌ای که در کهربا به دام افتد، در کوهی از یخ در قعر دریای سرماگرداب گرفتار است.

سرنوشت برنز دلاوران دیگر را از ماجراجویی باز نداشت. پس از او الکتروشوالیه آهن از راه رسید، که چندان هلیوم مایع نوشید تا امعاء و احشای پولادینش به قار و قور افتاد و آن‌چنان برفک بر زره‌اش نشست که از او غولی برفی ساخت. اما چنان به تندی بر سطح سیاره فرود می‌آمد که از سایش جوّی گرم شد و هیلوم مایعش بخارش گشت و به پفی از او برون شد و هیکلش، سرخ و گداخته، بر صخره‌ای یخین فرود آمد که در دم دهان گشود. شوالیه خود را بیرون کشید. چون آب‌فشانی جوشان بخار آروغ می‌زد و بر هر چه دست می‌یازید بخاری سفید از آن برمی‌خواست و برف می‌باراند. پس بنشست و صبوری کرد تا سرد گردد. پس آن زمان که دیگر هیچ ستاره‌ای برفی بر شانه‌هایش ذوب نشد، برخاست و آهنگ کارزار کرد. اما روغن در مفاصلش بسته بود و حتی نتوانست قد راست کند. هنوز همانجا نشسته و از برفی که بر او می‌بارد چونان کوهی برفی شده است، چندان که جز نوک ‌خودش از آن بیرون نیست. کوه آهن می‌خوانندش و کاسهٔ چشمانش به نگاهی یخین و خیره می‌درخشد.

 خبر سرنوشت پیشینیان به الکتروشوالیه کوارتز رسید، که در روز چون عدسی‌ای صیقلی می‌نمود و در شب چون آینه‌ای پرستاره. هراسی نداشت که روغن در اعضایش ببند، چون روغنی در اندام نداشت، یا یخ زیر پایش بشکافد، چون هر اندازه می‌خواست سرد می‌شد. تنها یک چیز بود که می‌بایست از آن پرهیز می‌کرد و آن اندیشیدن طولانی بود، چون کوارتز مغزش را گرم می‌کرد و می‌توانست نابودش کند. با این همه، دل قوی داشت که از خود محافظت کند و بر سرمازادگان چیره گرد، آن هم به تدبیر سادهٔ بس نیندیشیدن. پس به سوی سیاره رهسپار شد و در طول سفر درازش از میان شب جاودانهٔ کهکشانی چنان سرد شد که شهاب‌های آهنینی که در گذر به سینه‌اش می‌ساییدند می‌لرزیدند و به صدای جرنگی می‌پاشیدند. چون رسید، بر برف سفید سرماگرد و زیر آسمان سیاهِ چون کوزه‌ای پرستاره‌اش نشست و چونان شیشه‌ای شفاف در حرکت بعدی خویش تعمق کرد. همان دم برف پیرامونش تیره شد و بخار کرد.

کوارتز به خود گفت «ای داد! بد شد. اما باکی نیست. نیندیش، که فرجام به کام است.»

پس عزم کرد هر چه پیش آید، همین یک جمله را با خود تکرار کند، چون مستلزم تلاشی ذهنی نبود و گرمی‌اش نمی‌افزود. پس کوارتز در بیشهٔ برفی بی‌فکر و از سر تصادف پیش می‌رفت تا خنکی خویش نگه دارد. رفت و رفت تا به پای دیوارهای یخین پایتخت سرمازادگان، یخ‌دژ، رسید. هجوم آورد و با سر به باروها کوبید، چندان که شرر برآمد، اما کارگر نیفتاد.

با خود گفت «بگذار راه دیگر بیازمایم!» و اندیشه کرد که دو ضرب در دو چند می‌شود. از این اندیشه اندکی سرش گرم شد. پس دوباره به باروها کوفت و اندکی فرورفتگی پدید آورد.

به خود گفت «کفایت نمی‌کند! بگذار چیزی سخت‌تر بیازمایم. سه ضرب در پنج نتیجه‌اش چه می‌شود؟»

اکنون دیگر ابری چرخان گرداگرد سرش بود، چرا که برف در اثر چنین تفکر عمیقی به فوریت تبخیر می‌شد. پس کوارتز پس رفت و بار دیگر یورش برد و به ضربتی هم از دیوار گذشت و هم از دو قصر پس آن و از سه خانهٔ پشت آن دو که از آن کُنت‌های فرودست‌تر هُوار بودند، تا آن که بر پلکانی عظیم فرود افتاد. دست به نرده‌ای از گلفهشهنگ انداخت، که پله‌ها چون صحن یخ‌بازی لغزنده بود. بی‌درنگ از جا جست، چرا که هر آنچه گرداگردش بود ذوب می‌شد و بیم آن می‌رفت که از کف شهر بگذرد و به قعر مغاک یخین زیرینش فرو رود و تا ابدالآباد یخ‌زده همانجا بماند.

با خود گفت «باکی نیست. نیندیش، که فرجام به کام است،» و همانا در دم سرد شد.

پس از دالانی که خود گداخته و ساخته بود بیرون شد و خود را در میدانی عظیم یافت، هر سویش روشن از شفق قطبی که درون ستون‌های بلورین به رنگ زبرجد و سیم در تلألؤ بود.

آنگاه شوالیه‌ای دید عظیم‌الجثه، سوسوزن و پرستاره، که از آن سوی میدان آهنگ او کرده بود. و او شفقی، فرماندهٔ سرماگَرد بود. کواترز مهیا شد و جست و یورش آورد و آن دیگری نیز چنان کرد. پس چونان دو کوه یخ در میانهٔ دریای شمال به هم کوفته شدند. بازوی راست شفقی از کتف کنده شد، لیک او بی‌هراس برگشت و سینهٔ سترگ چون یخچالش را (که به واقع از یخچالی طبیعی نیز بود) رو به دشمن کرد. دشمن نیز بار دیگر شتاب گرفت و سبعانه بر او کوفت. از آنجا که کوارتز سخت‌تر و متراکم‌تر از یخ است، شفقی دو نیم شد و چون بهمنی غران که در سراشیبی کوهی بغلتد، فرو افتاد و زیر نور شفق قطبی که شاهد شکستش بودند فرو پاشید.

کوارتز گفت «فرجام به کام است! همین راه پی بگیر!» و گوهران بی‌مثال را از تن جنگاور فرو افتاده برکند: حلقه‌های برساخته از هیدروژن و سنجاق‌ها و نشان‌هایی درخشان و الماس‌گون اما تراشیده از گازهای نجیب سه‌گانه: آرگون و کریپتون و زنون. چندان به دیدهٔ تحسین درد گوهران نگریست که از گرمای احساس خود گرم شد و بدین سان الماس‌ها و یاقوت‌ها در دستش بخار گشت، پس دگر هیچ در دست نداشت، جز قطراتی شبنم، که آن نیز به شتاب بخار شد.

کوارتز با خود گفت «ای داد! تحسین نیز نمی‌توانم بکنم. باکی نیست. فکر نکن!» و آهنگ شهر تسخیر شده کرد. پیکری تنومند دید که از دور می‌آمد. سفیدینه بود، وزیر معدن، که رج‌رج نشان‌های قندیلی و تک‌ستارهٔ بزرگ یخبندان با نواری یخین بر سینهٔ ستبرش نشسته بود. آن نگه‌دار خزانهٔ شاهی راه بر کوارتز بست و شوالیه چون توفان بر او تاخت و چون آذرخشی از یخ بر او کوفت. پس شاهزاده ستاره‌زاد، لُرد تگرگ سیاه، به یاری سفیدینه شتافت. این بار الکتروشوالیه با جنگاوری همتا رخ‌به‌رخ شده بود، چرا که شاهزاده زره شاهوار و گران‌قیمت نیتروژنی بر تن داشت که، آب داده با هلیوم. چنان سهمگین بود سرما، که کوارتز پس نشست، حرکتش کند شد و توانش سستی گرفت، حتی نور شفق‌های قطبی هم رنگ باخت. چنین بود نفس سرمای صفر مطلقی که می‌گسترد. کوارتز قامت راست کرد و اندیشید «ای بیداد! این دیگر چیست؟» از آن شگفتی عظیم مغز کوارتز گرم شد، چندان که صفر مطلق صیف شد و ستاره‌زاد در پیش دیدگانش، با غریوی توأم با نَزَع، شکست و فرو ریخت، چندان که جز تلّی از یخ سیاه و قطراتی چون سرشک به گودالی میان آوردگاه نماند.

کوارتز اندیشید «فرجام به کام است. فقط نیندیش. ولی اگر اندیشیدن بایسته شد، بیندیش. به هر روی پیروز میدانی،» و پیش تاخت. چنان گام می‌زد که گویی هر به گامش پتک بر بلور می‌کوبد. همچنان که در کوی و برزن یخ‌دژ گام می‌کوفت و می‌رفت، ساکنان شهر، با دلی آکنده از نومیدی، از شیروانی‌های سپیدشان دزدانه نظر می‌کردند. چون شهابی مجنون بر پهنهٔ راه شیری به پیش می‌تاخت که هیئتی کوچک و تنها به چشمش خورد. او کسی نبود جز باریون، ملقب به هوووف، برترینِ فرزانگان سرماگَرد. کوارتز شتاب گرفت تا به ضربتی کار او را بسازد، اما هماورد به کناری رفت و دو انگشت برافراشت. کوارتز معنی این کار در نمی‌یافت، پس برگشت و با تمام نیرو بر حریف تاخت، اما باز هماورد در واپسین لحظه به کناری رفت و این بار یک انگشت برافراشت. کوارتز در شگفت شد، اما باز چرخید و مهیای یورشی دیگر شد. در اندیشه فرو رفت و از خانه‌های پیرامونش اندک‌اندک آب می‌چکید و او  نمی‌دید، چرا که باریون این بار حلقه‌ای به انگشتان یک دست نشان می‌داد و شست دست دیگر از میانش می‌گذارند. کوارتز سخت در معنای آن اشارات خاموش در اندیشه شد. در همین اثناء ورطه‌ای زیر پایش گشوده شد و آب سیاهی از آن فوران کرد و او چون سنگی فرو رفت و پیش از آن که بتواند بگوید «باکی نیست. نیندیش!» دیگر در میان زندگان نبود. پس از آن، سرمازادگان باریون را به سبب رهایی‌شان سپاس گزاردند و از او پرسیدند نیتش از اشاراتی که به آن الکتروشوالیهٔ یاغی و سهمگین نشان می‌داد چه بود.

فرزانه پاسخ داد «به واقع، بسیار آسان است. دو انگشت بدین معنی بود که فقط ما دو تنیم، من و او. یک انگشت، یعنی که به زودی تنها یک نفرمان بر جا خواهد ماند. حلقه نیز بدین معنی بود که یخ زیر پایش دهان می‌گشاید و آب سیاه ژرفنای اقیانوس او را خواهد بلعید. اما او از درک معنای هر سه عاجز بود.»

سرمازادگان شفگت‌زده فریاد برآوردند که «ای فرزانه بزرگ! چگونه توانستی چنین اشاراتی را به آن مهاجم هولناک نشان دهی؟ بیندیش که اگر به فریبت پی می‌برد و از شگفتی سر باز می‌زد چه می‌شد. بی‌گمان مغزش گرم نمی‌شد و در ورطهٔ بی‌انتها فرو نمی‌افتاد...»

باریون هوووف به لبخندی یخین گفت «هه، مرا هراسی از آن نبود. از پیش می‌دانستم که معنایش را درنمی‌یابد. اگر جویی عقل می‌داشت، هرگز پا بر این سیاره نمی‌نهاد. کسی را که زیر خورشید می‌زید گوهرانی از گاز و ستاره‌های سیمینی از یخ به چه کار آید؟» و آنان از درایت فرزانه در شگفت شدند و خوشنود به سرمای دلپذیر خانه‌هاشان بازگشتند. از آن پس، کسی عزم تسخیر سرماگَرد نکرد، چرا که در سراسر کیهان چنین ابلهانی نمانده بود. گرچه عده‌ای را باور بر این است که چنین ابلهانی هنوز بسیارند، لیک راه را نمی‌دانند.

֎


[1] نام اشخاص و مکان‌های سیارهٔ یخین همه برساخته از یخ و سرماست. ولی برای انتقال بهتر حس و حال داستان، تصمیم بر آن شد که آن‌ها نیز به فارسی برگردانده شود. مترجم.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.