بازنشر از بایگانی هفتهنامهٔ «تماشا» با تلاش برای حفظ قالب و رسم الخط. توضیح در بایگانی تماشا.
سال اول – شمارهٔ بیست و هشتم – ۸ مهرماه ۱۳۵۰
در ساعت هشت یک شامگاه مهآلود ماه نوامبر به سکوت شهر گام نهادن، پا روی آن پیادهروی ساروجی موجدار گذاشتن، از روی شکافهای پرعلف عبور کدرن، و با دستهائی در جیب، از میانهی سکوت، راه را برگزیدن، برای آقای لئونارد مید گرامیترین کارها بود. او در گوشهی یک چهارراه میایستاد و در حال انتخاب راه، به خیابانهای مهتابگرفته که به چهارسسو میرفتند خیره میشد. با این حال تمام راهها برای او یکسان بود. او در جهان ۲۰۵۲ میلادی تنهای تنها بود. بعد با آخرین تصمیم جهتی را انتخاب میکرد، شلنگ برمیداشت، و ذرات یخ زدهی هوا را مثل دود سیگار از دهان بیرون میداد.
پارهای وقتها ساعتها و فرسنگها راه میرفت و نیمهشب به خانهاش بازمیگشت. در سر راهش کلبهها و خانههائی را با پنجرههای تاریکشان میدید که گاه کورسوی چراغی در آنها سرک میکشید. گردش او مثل گذر از گورستانی بود که در آن فقط ضعیفترین سوسوهای روشنائی شبتابها دیده میشد. اینجا و آنجا تصویرهای وهمآلود خاکستری بر دیوارها میرقصید، و یا از میان پنجرهای که هنوز در یک بنای گنبدوار گشوده مانده بود، زمزمه و پچپچ میآمد.
آقای لئونارد مید درنگ میکرد، سرش را کج میکرد، گوش میداد، مینگریست، پیش میرفت و از برخورد پایش با پیادهروی ناهموار صدایئی برنمیخواست. خیلی وقت بود که برای پرسههای شبانهاش، زیرکانه، کفشی تختلاستیکی تهیه کرده بود، یرا اگر پاشنهاش صدا میکرد، سگهایی که به تناوب سروکلهشان پیدا میشد، سیاحت او را با پارس همراهی میکردند و ممکن بود چراغها روشن شود، چهرهها پیدا شود و تمام خیابانها از سیاحت تنهای او در اوائل شامگاه ماه نوابر، هراسان شود.
در آن شامگاه بخصوص او سیاحت خود را به سوی غرب، به سوی دریای پنهان آغاز کرد. سرمائی پرسوز در هوا بود که بینی را نیش میزد و ریهها را از درون، مثل درخت کریسمس، شعلهور میساخت. در هر سو روشنائی سردی احساس میشد. تمام شاخهها انباشته از برفی نامرئی بود. با رضایت به صدای ضعیف پیشروی کفشهای نرمش در میان برگهای پاییزی گوش فرا میداد، و از میان دندانهایش سوت سرد آرامی بیرون میآمد. همچنانکه راه میرفت گاهگاهی برگی برمیداشت، طرح اسکلتی آنرا در پرتو لامپهای پراکنده میآزمود و آنرا میبوئید.
همچنانکه حرکت میکرد با هر خانهای که میدید پچپچ میکرد: «سلام. امشب کانال چهار؟ کانال هفت؟ کانال نه چی نشون میده؟ کابوها به کجا حمله میبرند؟ میتونم سوارهنظام ایالات متحده رو که روی [...][۱] بعدی به کمک میاد ببینم؟»
خیابان ساکت و بلند و تهی بود و تنها سایهی جنبان او مثل سایهی یک قوش بر زمینی نیمهبایر دیده میشد. اگر چشمانش را میبست و یخزده و خاموش بر جای خود میماند، میتوانست خود را در وسط دشتی تصویر کند: یک دشت زمستانی و بیباد آریزونائی با بسرتهای خشک روخانهاش، که همچون خیابانها بودند و تا هزار فرسنگ اطراف این بیابان خانهای دیده نمیشد.
به ساعت مچیاش نگاه میکرد و از خانهها میپرسید: «چه وقته؟ هشت و سی دققه بعد از ظهر؟ موقع دوازده تا قتل جورواجور؟ یک تست امتحانی؟ یک کمدین که از صحنه پرت میشود پائین؟»
درنگ کرد: «این صدای کرکر خندهای از توی یک خانهی مهتابرنگ بود؟» و چون دیگر صدائی نیامد به راهش ادامه داد. تصادفا به قسمت ناهمواری از پیادهرو برخورد. [...] داشت زیر گلها و گیاهان پنهان میشد. در طول ده سال گردن شبانه و روزانه، و طی هزاران فرسنگ راه، هیچگاه آدم دیگری را در حال قدم زدن ندیده بود.
در جائیکه دو شاهراه عمده شهر را قطع میکردند به چهارراه خاموشی رسید که شکل برگ شبدر بود. در خلال روز اتوموبیلها چون موج خروشانی حرکت میکردند، پمپهای بنزین باز بود، حشرهی بزرگی جیرجیر راه میانداخت و هنگامیکه اتوموبیلها مثل سوسک، [...] کمرنگ اگوزسهاشان، مسیرهای طویل را برای رفتن به خانه طی میکردند، با هم مسابقه میگذاشتند. اما حالا، در شب، این شاهراهها همچون بسترهای سنگلاخ مهتابگرفتهی نهرهائی در یک فصل خشک بودند.
در خیابانی فرعی چرخید و بسوی خانهاش بازگشت. به مقصدش یک «بلوک» مانده بود که ناگهان اتوموبیلی در گوشهای دور زد و مخروط سفید نور آزاردهندهاش را روی او انداخت. در حالتی جذبهآلود، خاموش ایستاد – مثل شبپرهای که مجذوب چراغانی شده باشد. بعد به سوی اتوموبیل کشانده شد. صدائی فلزی سرش داد کشید:
«ساکت بایست. همانجا که هستی بمان. تکان نخور!»
او درنگ کرد.
«دستها بالا!»
گفت: «ولی...»
«دستها بالا! و الا شلیک میکنیم!»
البته آنها پلیس بودند ولی چه چیز باورنکردنی نادری! در شهری با سه میلیون جمعیت، فقط یک ماشین پلیس باقی مانده بود. سال پیش، ۲۰۵۱، که سال انتخابات بود، قدرت از سه اتوموبیل به یک اتوموبیل انتقال یافته بود. جنایت داشت کاستی میگرفت و دیگر نیازی به پلیس نبود، جز این یک اتوموبیل که در خیابانهای خلوت مدام گشت میزد.
اتوموبیل با نجوایی فلزی گفت: «اسمت؟» به علت نور شدیدی که توی چشمهاش افتاده بود نمیتوانست مرد توی آنرا ببیند.
گفت «لئونارد مید.»
«بلندتر حرف بزن!»
«لئونارد مید.»
«کسب و کار یا حرفه؟»
«فکر میکنم نویسنده صدام کنی.»
اتوموبیل پلیس، گوئی با خودش حرف میزد، گفت «این حرفه نیست.» نور میخکوبش کرده بود – مثل پروانهای خشک شدهی یک موزه که سوزنی در سینهاش فرو رفته. آقای مید گفت «اینم میشه گفت.» سالها بود که چیزی ننوشته بود. مجلات و کتابها دیگر به فروش نمیرفتند. به تخیلاتش ادامه داد و فکر کرد که: حالا هر چیز در خانههای گنبدشکل روبراه بود. مردم تو گنبدها، که پرتو تلویزیون روشنائی لرزانی به آنها بخشیده بود، همچون مردگان نشسته بودند. شعاعهای خاکستری یا رنگارنگ چهرهشان را لمس میکرد، ولی هیچگاه واقعا لمسشان نمیکرد.
صدای ضبط صوت با خشم گفت: «بیرون چکار میکنی؟»
لئونارد جواب داد: «گردش.»
«گردش؟»
به سادگی گفت «آره فقط گردش» اما صورتش را ترسی فرا گرفت.
«گردش، فقط گردش. گردش؟»
«بله، قربان.»
«گردش در کجا، به چه قصدی؟ نشانیت کجاست؟»
«خیابان یازدهم جنوبی سنتجیمز.»
«در خانهی شما هوا هست و شما دستگاه تنظیم هوا هم دارید. درست است آقای مید؟»
«بله.»
«و شما یک تلویزیون هم برای تماشا کردن در خانهتان دارید؟»
«نه» و بدنبال آن وقفهای آمیخته به خرخری که تهمتآمیز مینمود، در صدای اتوموبیل پیدا شد.
«متاهل هستید آقای مید؟»
«نه.»
صدای پلیس از پشت ستون آتشین نور گفت: «ازدواج نکرده.» ماه در میان ستارگان بلند و روشن بود و خانهها تیره و ساکت بودند.
لئونارد با لبخندی گفت: «کسی مرا نمیخواست.»
«تا وقتی که از تو سئوال نشده حرف نزن!»
لئونارد مید در شب سر منتظر ایستاد.
«فقط گردش آقای مید؟»
«بله.»
«ولی شما هدفتان را روشن نکردهاید!»
«روشن کردم: برای هوا، برای سیاحت، برای گردش بیرون آمدهام.»
«اینکار را خیلی کردهاید؟»
«سالهاست که هر شب گردش میروم.»
اتوموبیل پلیس با وزوز ضعیف دستگاه رایوش وسط خیابان ایستاد و گفت: خوب آقای مید.»
او مودبانه پرسید: «تموم شد؟»
صدا گفت: «بله. آنجا.» صدای خفیفی برخاست و در عقبی اتوموبیل گشوده شد. «برو تو!»
«یک دقیقه صبر کنید. من کاری نکردهام!»
«برو تو!»
دستهایش را روی در گذاشت و به صندلی عقب نگریست که سلول کوچکی بود: زندانی سیاه و کوچک با میلههای آهنی. بوی فولاد پرچ شده میداد. بوی تند داروی گندزدائی را میداد. بوی آن واضح، زننده و فلزی بود. چیز مطبوعی در آن وجود نداشت.
صدا گفت: «حالا اگر زنی داشتی بهانهای به دست میداد. ولی...»
«مرا کجا میبرید؟»
ماشین درنگ کرد. صدای کشیده شدن چرخهایش برخاست. گوئی پاسخ او، از جای نامعلومی، در زیر چشمان برقی، بطور یکنواخت چکهچکه پائین میریخت: «به مرکز روانپزشکی برای پژوهش تمایلات قهقرائی.»
تو رفت. در با صدای خفهای بسته شد.
ماشین پلیس در میان خیابانهای شب به غرش درآمد و نور چراغهاش را به جلو تاباند.
لحظهای بعد از خانهای در خیابانی گذشتند – خانهای در میان تمام خانههای تاریک شهر، که تمام چراغهای درخشان برقیاش روشن بود و در تاریکی سرد، تمام پنجرههاش آراسته، گرم و مزین به چراغانی زرد پرجلوهای بود.
لئونارد مید گفت: «این خانهی منه.»
کسی جوابش را نداد.
اتوموبیل از بستر خیابانهای خلوت گذشت، خیابانهای خلوت را با پیادهروهای خلوت ترک گفت، و در باقی شب پرسوز نوامبر نه صدائی برخاست و نه جنبشی دیده شد.
֎
[۱] به دلیل کیفیت پایین فایل اسکن شده، امکان تشخیص متن بخشهایی که با [...] مشخص شده نبود.
▼ برای کسانی که مایلند اصل داستان چاپ شده در مجلهٔ تماشا را ببینند یا بخوانند. ▼