کوکهایم مثل نردبانی از دو سوی درز بالا میرود، تو و بیرون از یک سو، گذر از عرض و بعد تو و بیرون از سوی دیگر. نخ کوک را که بکشی، اگر کارت را درست انجام داده باشی، درز چنان هم میآید که انگار از اول پاره نبوده است.
حین کار کردنم چشمان فروشنده بین من و جاده در رفت و آمد بود. داشتم کتش را تعمیر میکردم، همانی را که وقتی بهم میداد گفت کت خوبهاش است. سنگین روی دامنم افتاده بود و آن آستینی که رویش کار نمیکردم آویزان شده بود و به ساق پایم میخورد.
فروشنده ناگهان گفت «چینی هستی!»
«بله.»
با اعتماد به نفس بیشتری گفت «چینی هستی. فهمیدم ژاپنی نیستی. اونها از شما کوچولوترند.»
«خیلی از زنها از من کوچولوترند.»
خورشید داشت به پایین سر میخورد و فروشنده به حرفم فکر میکرد. مدتی پیش از بیشهٔ درهٔ رودخانه در آمده بودیم و به سمت مزارع میرفتیم. تابستان سال ۳۱ آتش و غبار میدمید روی ایالات دشتزار[1] و غروب سایهای بس دراز روی مزارع میانداخت. ایالت ایلینوی آن سال مثل نفس حبس کردهای بود، چشمانتظار این که زمستان و تاریکی چه در چنته دارد.
آخرین گره را زدم و نخ را قیچی کردم و کت را تکاندم. پوشاک درست و حسابیای بود، کهنهتر از آنی که صاحبش میخواست، اما اگر خوب مراقبش میبود سالها کار میکرد. مختصری عطر شوینده و آهار داشت و زیرش، حتی کمجانتر، بویی از آسفالت داغ و ساندویچهای خورده شده روی پیشخان غذاخوریهای شریوپورت تا شیکاگو.
بیاختیار، سرم را خم کردم که بهتر بشنوم و چشمانم را لحظهای بستم تا پژواک بیرمق را بشنوم:
خانم، یه لحظه بیشتر مزاحتمون نمیشم. قلم دارید؟ ئه، نه من خودم لازم ندارم. راستش، ندید میگم قلم خودم صد و ده درصد بهتر از مال شماست. حالا که توجهتون رو جلب کردم، بذارید قلم خودنویس واکر رو بهتون معرفی...
احتمالاً از این حرفها لبخند به لبم نشسته بوده، چون فروشنده، بی آن که به من نگاه کند و با چشمانی که به جاده دوخته بود، دوباره شروع کرد به حرف زدن.
«ببین، تو خانم جوون و خوشگلی هستی. یه دخترک چینی درست شکل خودت هم تو سینماست. هفتهٔ پیش دیدمش. شرط میبندم فیلمهای ناطق راست کار خودته. تا حالا کسی این رو بهت نگفته؟ ندید میگم...»
«قلم لازم ندارم.»
«چی؟»
عمداً گفتم «همسرتون،» و لایی ساتن کت را با دست صافت کردم. «دکمهها رو خیلی خوب میدوزه. اینهایی که جای دکمههای قبلی روی سرآستین دوخته حالاحالاها کنده نمیشند. باید ازش بخواهید که هر وقت وقت کرد همهشون رو دوباره همون جوری بدوزه.»
غرولندکنان گفت «کسی چیزی به زنم نمیگه،» و رویش را رو به جاده کرد و آستینها کت دوباره سرید و به ساق پایم خورد.
کشیدمش بالا و کت را پشت و رو و سرشانههایش را صاف کردم و به شکل یک بستهٔ چهارگوش درش آوردم.
من آدم بدی نیستم، نه که نیستم. فقط آدم تو این جادههای بلند احساس تنهایی میکنه. تو احساس تنهایی نمیکنی، دُخی؟
آرنجم را کمی محکمتر روی کت تکیه دادم. میتوانست چند چروکشدگی را تاب بیاورد.
چمدانم، یک تابوت کوچک، با صداهایی از مدتها پیش مرده، خندید و ما به راه عصرگاهیمان ادامه دادیم.
فروشنده کمی بعد مرا سر چهارراهی پیاده و مؤدبانه خداحافظی کرد و روحش خبر نداشت که وقتی چمدانم را برمیداشتم ساندویچی از بقچهٔ غذایش کش رفتهام. خود چمدان چیز خصی نبود، فقط جعبهای مقوایی با قفل و دستهای پلاستیکی بود، اما محتویاتش، پشم و ابریشم و کتان، همزمان با دور شدن خودرو فروشنده توی ابری از غبار، در گوشم نجوا میکردند. از آن سر کشور با خودم آورده بودمشان، صاف و مرتب تا شده، با صدایشان که کوتاه اما مصرّ بود.
آخ از غذای این مملکت! تو شهرمون تایشان یه همچه آشغالی رو جلوی سگ هم نمیانداختیم.
خواهرکم، یعنی میخواهی همهشو بخوری؟ نمیخواهی چیزی هم به من بدی؟
بجنب، بجنب! یارو داره دوزاریاش میافته. تا بفهمه تو خوردیش، تا بفهمه نفس میکشی، تا بفهمه زندهای، چه جرئتی داری؟
هنوز لفاف دور ساندویچ را باز نکرده بودم که غرش کامیونی را شنیدم که مثل جانوری زخمی سلانهسلانه پیش میآمد. به چهارراه نرسیده خلاص کرد و من چمدانم را قاپیدم و به سمت شاگرد راننده شتافتم.
وقتی زن سیاهپوستی را پشت فرمان دیدم نفس راحتی کشیدم. یک روپوش کارگری مرتب و یک پیراهن خاکستری تمیز با یک ردیف دکمهٔ مسی برش بود و در این لباس چنان اعتماد به نفسی داشت که هر پرسشی مشکل تو بود نه او. همین طور که نقادانه سرتاپایم را میپایید سوار شدم.
گفت «از خونهات خیلی دور شدهی.»
گفتم «چندین مایل و چندین ماه،» که باعث شد پوزخند بزند.
گفت «من دارم میرم خونه تو کلوویس. کجا پیادهات کنم؟»
نامهٔ چروک شدهٔ توی جیبم را درآوردم و نشانی فرستنده را که با دستخط شکستهٔ یانگجون نوشته شده بود نشانش دادم. نامه را همراه با نامههای دیگری توی چمدانم روبانبند کرده بودم، ولی همهشان یک چیز میگفتند: حالم خوبه. آدمهای اینجا مهربونند. خبری از کار نیست، ولی امیدوارم شهر بعدی اوضاع بهتر باشه.
راننده چشمهایش را تنگ کرد تا نگاه دقیقتری به نوشته بیندازد. آستین پیراهن خاکستریاش به بازوی برهنهام خورد و صدای قهقههٔ خنده شنیدم و پشتهای لباس، پیراهنش و یک لباس شب بلند قرمز با دور یقهای نازنین، را دیدم که مثل دست و پا روی زمین روی هم افتاده بودند. به ناگاه آهی از نهادم برآمد، طوری که برگشت و مظنونانه نگاهم کرد، اما گویا چهرهام آن قدر معصوم بود که فقط سری تکان داد.
«پلاک خونه رو نمیشناسم، ولی جادهٔ ناین مایلز سر مسیرمه. سر چهارراهش پیادهات میکنم.»
«ممنونم.»
ساندویچ رُستبیف با خردل دانهدانه آلمانی از آب درآمد که با رانندهای که نه اسمم را میپرسید و نه سعی میکرد از هویتم سردر بیاورد، نصفش کردم. او از ساکت ماندن خرسند بود و من از زل زدن به بیرون از پنجره و بیحواس پیچاندن دامنم دور انگشتم. دامنی کتانی قهوهای و گلدوزی شدهای بود که مامان پارچهاش را از سبد خیریه برداشته بود. درست پیش از مردنش برشش را زده بود و خودم دوختش را زده بودم. این روزها به زور چیزی بیش از اندکی موم آرد تخم کتان ازش عایدم میشد یا چند نُت از آهنگ به ظاهر محبوب الهنور عزیز که با سوت زده میشد.
طبق قرار سر چهارراه جادهٔ ناین مایلز پیادهام کرد ولی پیش از آن که در را باز کنم نگهم داشت. به راه بلند و تاریک پیش رویم نگاهی انداخت، مکثی کرد و شانهای بالا انداخت.
«فردا صبح از همین مسیر برمیگردم. احتمالاً یه یکی دو ساعت بعد سحر. شاید خواستی برگردی.»
جا خورده ازش تشکر کردم و بعد نگاهش کردم تا راهش را کشید و رفت. فکرش را بکن. یکی از آدمهای مهربانی که یانگجون گفته بود.
با چمدانی که در دستم تاب میدادم در جادهٔ ناین مایلز به راه افتادم. از جلوی چند خانهٔ خالی که احتمالاً ساکنینش به کالیفورنیا رفته بودند گذشتم. از مقابل صندوقهای پستی لانهزنبوری رد شدم و یانگجون را تصور کردم که امیدوارانه نامهاش را توی یکی از آنها میسراند، شرمنده از این که یکی از صندوقهای خالی را که مال خودش نیست اشغال میکند. همیشه برایم جادویی بود که چطور نامهاش، در جدال با فاصلهٔ بینمان، به دستم میرسید. اما وقتی نامهٔ دیگری نیامد احساس متفاوتی داشتم.
یک ساعتی راه رفتم، آن قدری که بالاخره حس کردم شاید پیچ جادهای را ندیده رد کردهام، اما بعد به راه شنریزی رسیدم که سرش تابلویی کوبیده و رویش نوشته بود: مهمانپذیر گرین، با شمارهٔ پلاکی که در نامهٔ یانگجون نوشته شده بود. مهمانپذیر یک ساختمان یکطبقه بود با آخور و نردهٔ اسببندی جلوی ساختمان. همهٔ پنجرهها و در ورودی را باز گذاشته بودند تا باد جریان پیدا کند. طوری تمیز و مرتب بود گویی آمادهٔ مهمانپذیری است. طوری دلتنگ و خالی بود گویی آن مهمانها همگی مردهاند و فقط گاهی روحشان سری به آنجا میزند.
رفتم پشت ساختمان و کاملاً مؤدبانه در زدم. طوری که خوش داشتم مشت به در نکوفتم. یانگجین را صدا نزدم. ازشان نخواستم، مثل خرگوشی که از کلاه شعبدهبازی درآورند، بیارند به من تحویلش بدهند، فقط چون برادر من بود، مال من بود،...
دختر سفیدپوستی که در را باز کرد همان قدر نجیب و کمرو بود که میخواستم دیگران مرا آن طور ببینند. داشت سرش را به نشانهٔ جواب منفی تکان میداد.
«اگه کمک لازم داری، یه کلیسا بالای جاده هست. ما قبلاً...»
تا جایی که میشد فروتنانه گفتم «کمک که نه، کار.»
از پشت پشهبند در نگاهم کرد. تنها خط روی صورتش شیاری عمیق بین ابروهای قهوهای روشنش بود. با این که دو هفته میشد که در راه بودم، اما به زحمت چشم از صورتش برداشتم. یانگجون نوشته بود هیچ چیز سریعتر از این جواب نمیدهد که خودت را بیاعتنا نشان بدهی.
«چه جور کاری؟»
«دوخت. هر جور دوخت و دوزی که بگی. لباس، چادر. یا اگه دارید حتی بادبان.»
همان طور که انتظار داشتم از این حرف لبخند زد. ساعتها با دریاچههای بزرگ[2] یا حتی میسیسیپی فاصله داشتیم.
«این ورها کسی بادبان لازم نداره.»
«دوخت و دوز هم نشد، زمینشویی، پخت و پز. اگه شده واسه یه شب.»
نگاهی به پشت سرش انداخت، فکری کرد و بعد سری به تأیید تکان داد.
«یه کم کار رفوی لباس واسهات هست. شام رو دیر میخوریم. اگه تا وقتی بساط شام رو میچینیم کارت تموم شده بود، میتونی بیایی سر میز.»
پشهبند در را باز کرد و تو راهم داد و پشت میزی نشاندم و یک سبد لباس رفویی جلویم گذاشت.
آمد با بستهای نخود کنارم نشست و توضیح داد «در جلو فقط برای کساییه که واسه غذا یا شب موندن میآند.» غلاف نخودها را با ناخنش باز میکرد و نخودهایش را با صدایی مثل قطرات باران توی کاسهٔ نیمپری میریخت. بوی خوشی از اجاق میآمد و آبگوشتی که استخوان تویش میجوشید روی آتش بود.
اولین پیراهن را تکاندم. پیراهن سفیدی بود با یقهٔ شق و رق و آن قدر دراز که تا زانویم میرسید. درز شانهاش وا داده بود و وقتی لمسش کردم صدایی در گوشم پیچید که بیفت زمین و تکون نخور لعنتی.
نخی را که کرموار از درز شکافته بیرون زده بود درآوردم و گفتم «فکر نکنم خیلی مهمون شببخواب داشته باشید.»
«نه، زیاد نداریم.»
«فکر کنم من تنها چینیای هستم که راننده کامیونه تا حالا دیده بود.»
«من هم، اولین چینیای هستی که دیدهام. چیه، چی شد؟»
لبخند زدم و سرم را تکان دادم.
«چیزی نیست. سوزن رفت تو دستم.»
انگشت خونیام را کردم توی دهانم و وقتی مطمئن شدم که دیگر خون نمیآید، دوباره پیراهنم را برداشتم و مشغول شدم.
بشین زمین، تکون نخور حرومزاته. بابا، این که سرتاپاش خونی شده.
پیش زن که اسمش گرین بود نشستم و او از مهمانپذیر گفت و از این که چطور با پدر و برادرش پُل میچرخانندش.
«قبل از این که جاده گندههه رو بکشند وضعمون بهتر بود. جادهٔ قدیمی درست از بغل خونه رد میشد و کلی آدم میاومد اینجا. اما الآن فقط کسایی میآند که ما رو میشناسند. یا کسایی که به پیسی میخورند. به گمونم این روزها اوضاع هر چه پیش آید خوش آیده.»
لبهایم را به هم فشردم و روی رفو کردن سرآستین بین انگشتانم تمرکز کردم. چیزی، شاید ترس خود من، شاید هم آن طور که سفت گرفته بودمش، باعث شد توی دستم بلرزد.
پارچه روی پوستم پچپچه کرد به تخمم هم نیست. فقط چالش کن. داره یخبندون میشه.
کنار هم در سکوت کار میکردیم و من ته لباسهای توی سبد را که درمیآوردم، با انگشتانم به داستانهایی که پارچهها میگفتند گوش میکردم. پارچه مثل پوست است و رفو و کوک هم چندان فرقی با زخم ندارند. از زخمهایی که خوب میشوند کلی چیز میشود یاد گرفت، همین طور از آنهایی که نمیشوند.
وقتی سوزن را زمین گذاشتم و دکمهٔ تازه دوخته شده را با انگشت صاف کردم و شلوار را مرتب تا زدم، سالی متعجب نگاهم کرد. یا خدا، یا خدا چیزی بود که مدتها پیش کسی داد زده بود.
«تموم شد؟ دمت گرم، خیلی دسته تنده!»
سرم را تکان میدادم که صدای پاهایی از در جلوی خانه آمد.
«شانس آوردی. وقت شامه.»
گرینها، پدر و پسر، به طرز غریبی عین هم بودند و هر دوشان فضا را با سکوت عبوسشان پر کردند. با سر به سالی سلام دادند و با بدگمانی به من خیره شدند و پشت میز نشستند و من و سلی غذا را سر میز آوردیم: نان ذرت توی یک دیگچه و برشهای باریکی از گوشت که آزادانه توی آبگوشت غوطه میخوردند. حین دعا خواندن سرم را پایین انداختم و وقتی سهمم را جلویم گذاشتند، متوجه شدم مرغ آبپزی است که از فرط کهنگی مزهٔ تراشهٔ چوب میداد.
شام در خانوادهٔ گرین به سکوت برگزار شد، به جز سلی که کنارم نشسته بود و با صدایی نرم و واضح از هوا و قیمت تخم مرغ میگفت و از این که چند روز پیش که کشیش روی قاطرش آمده بود چه چیزهایی گفته بود. اگر یانگجون بود به این نتیجه میرسید که آدم مهربانی است و شاید حتی برادر و پدرش هم همین طورند. همه، تا قبل از این که حرف یا ضربه بزنند، مهربانند.
سالی ازم خواست از خودم بگویم. پرسید که آیا تنها سفر میکنم یا کسی منتظرم است. میکردم و نبود. با این که در و پنجره باز بود تا گرمای تابستان دفع شود، حس میکردم چیزی بسته است.
بابا گرین مثل سنگ بالای میز نشسته بود، لاغر و خاکستری، توی کتی که زیادی برایش تنگ بود. پل هم کنارش نشسته بود و تقریباً از هر بابت عین پدرش بود، جز این که صورتش کمی صافتر بود. فقط چشمهای پدر و پسر کاملاً سرزنده بود و مثل پرندهای بین من و سالی و همدیگر میرفت و میآمد.
منتظر نشستن خیلی سخت شده بود، ولی وقتی بلند شدم که ظرفها را جمع کنم سالی جلویم را گرفت.
با صدایی لرزان گفت «نمیدونم دوست داری واسهات بخونم یا نه.»
یانگجون اگر بود موافقت میکرد. چقدر مهربان بود که میخواست برایم بخواند. پس دوباره روی صندلی نشستم.
از سر آسودگی لبخندی زد و سمت چپ پدرش جا گرفت و با صدایی آلتو که انگار از کف پایش بالا میآمد خواند در پی نشانهٔ راه باش، نشانهٔ پیشگوییِ بزرگ. کنار سالی، پدرش سر تکان میداد و دستش ساطوروار کنترپوان نگه میداشت، یک-دو-سه-چهار، سفر به پایان میرسد.
گوش تیز کردم، ولی نمیشد چیزی شنید، چون آشکارا آوازشان بنا بود هر صدای دیگری را بپوشاند. در عوض، سایهها را پاییدم و وقتی یکیشان تکان خورد، خودم را به جلو پرت کردم و چنان تیز و بز زیر میز خزیدم که پل چکشی را که دستش بود درست روی صندلیام فرود آورد. یک چکش معمولی بود، نه چیز خاصی که برای مناسبت خاصی نگهش داشته باشند، و البته این هم برای خانوادهٔ گرین، مناسبت خاصی نبود.
سالی جیغ کشید و پدرش از روی صندلی بلند شد و من با چاقوی آشپزی که از آشپزخانه برداشته بودم حمله کردم. از روی پارچهٔ ارزانقیمت شلوار پل به شدت زردپی پشت پاشنهاش را که بیحفاظ مانده بود بریدم. نمیتوانستم کاملاً ببرمش ولی نیازی هم به این کار نبود. همین قدر کافی بود که زانویش را خم کند و محکم به زمین کوفته شود تا بتوانم کف دستم را به آستین پیراهنش برسانم. پیراهن سبز بود با خطهای صورتی و دکمههای صدفی مرتب. یک دکمهٔ اضافی به تویی چاک جلو پیراهن دوخته شده بود، چون دکمههای مرغوبی بودند و خواسته بودم اگر یکی کنده شد، یدکیاش دم دستم باشد.
به محض این که پیراهن را لمس کردم، شروع کرد به چلانده شدن و چلاندن بدن پل، انگار که پیراهن نفسش را بیرون پف کرده و بدن پل وسطش گیر افتاده باشد. سرم از جیغ تیزی تیر کشید، اما نه، نه از هراس، که آنچه لازم داشتم خشم بود.
غضبناک و هیسکنان گفتم «منو میکشند. همان طور که تو رو کشتند...»
تصویری در ذهنم سر برآورد؛ در اتاق باز بود، انگار که همین الآن باشد، و آفتاب طلایی از پشتش میتابید و دستهایی دکمهها را باز میکرد، چون هر چه نباشد پیراهن خیلی مرغوبی بود. یانگجون با شگفتی و هراس مرده بود، اما درونش همان خشمی بود که الآن روی پوست من بود، حتی اگر زیر خرواری خاک مدفون بود.
پارچه دور تن پل سفتتر میشد و او فریاد میزد. خونی که جذب پیراهنش میشد چندین نقطه را سرخ کرد. لحظهای بعد که نقطهها گستردهتر میشدند، زمانی را تصور کردم که سوزنم در آن پارچهٔ خطدار زیبا تو میرفت و در میآمد، چون برادرم شایستهٔ پیراهنی مرغوب بود.
وقتی دو دست توانا مچ پاهایم را گرفت و چنان عقب کشید که صورتم به زمین کوفته شد از درد فریاد زدم. صورتم روی کف تراشهدار کشیده و آنچنان دریده شد که برق از چشمانم پرید، طوری که ضربهای که به پشتم خورد و نفسم را بند آورد در برابرش دردی فرعی به حساب میآمد. روی زمین میخزیدم و سعی میکردم به تنم فرمان دهم که کاری صورت دهد، هر کاری غیر از این که همانجا منتظر ضربهٔ بعدی بماند؛ که فرود نیامد.
در عوض، گرین ارشد سیلی محکمی به صورت سالی کوبید و سرش داد زد که نزدیک بود صندلی را روی سرش بکوبد. فریاد زیر سالی به من فرصت داد تا روی زانو بنشینم و بچرخم و بتوانم به شلوار گرین بیاویزم و خودم را بالا بکشم. شلوار مال خودش بود و چیزی نبود جز سرودهای ستایش و آگاهی حیوانی و بیاعتنایی از آنچه خود او بود. اما من با شلوارش کاری نداشتم. دنبال کتش بودم و وقتی لمسش کردم از سر اندوهی چون زخم خنجر فریاد کشیدم.
گوش کن.
کت از پشم سبک گرمسیری بود، بی هیچ نیمرشتهٔ گلولهشدهای، سیاه تیره با برقی از آبی شیک. درزهای بلندش با چرخ خیاطی آپارتمانمان در نیویورک دوخته شده اما ظریفکاریاش دستدوز خودم بود؛ از یقهاش که طوری خوابانده بودم که درست روی گردن برادرم بنشیند تا آستینهایش که برای دستهای بلندش اندازه شده بود تا چاک پشتش که درست متناسب با باسنش درآمده بود. پارچه به خاطر داشت که مال او بود و زیر دستان خودم برای او دوخته شده بود، نه هیچ کس دیگر.
گرین با تنگتر شدن پارچه بر تنش نالهای کرد، اما هوشمندتر از پسرش بود که بیصدا زیر میز افتاده بود. سریع دستش را برد به سجاف کتش که آن را از تنش بکند. چنان زور زد که صدای جر خوردن پارچهٔ پشمی درآمد. برگشتم سمت میز غذاخوری تا چنگال دستهبلند دوشاخه را بردارم. تصویری هذیانی در ذهن داشتم از این که چنگال را توی چشمش فرو کنم، اما وقتی برگشتم طرفش و چنگال را تهدیدآمیز تکان دادم از تعجب خشکم زد.
برای لحظهای فکر کردم صورتش را کنده تا عفریتی را که زیرش بوده نمایان کند. این تنها توضیحی بود که برای چشمهای از حدقه درآمده و زبان سیاه آویخته از چانهاش میشد داشت.
بعد چشمم به باریکهٔ پارچهای افتاد که از کتش کنده و الان بین دندانهایش بود و مثل مار پیچ و تاب میخورد و دمبهدم عمیقتر در گلویش فرو میرفت. چنگ به صورتش انداخت تا ته باریکهٔ پارچه را پیش از این که کاملاً فرو برود بگیرد، اما بازوهایش خشک شد و دکمههای سردست لوسیتی سیاه مثل چشم برق زد. به زانو درآمد و با ناپدید شدن پارچه پشت لبهایش، پهلوهایش باد کرد، فکش کش آمد و گلویش پف کرد.
برگشتم سمت سالی که پشت به دیوار ایستاده و دستانش را روی صورتش گذاشته بود.
پشت سر هم میگفت «من نمیخواستم این طوری بشه. ببخشید!»
یانگجون لباس زنانه نمیپوشید، با این حال، دست انداختم تا چین دامن سالی را بگیرم. قطعهای از سرود ستایش را حس کردم و پاشیدن خون و بعد، از ضربهای که با دستهٔ چاقوی گوشتبری به سرم زده بود، درد شدیدی در سرم پیچید. افتادم روی زمین و سالی با لگدی کار را تمام کرد. دیدم تار و همه چیز از پشت پردهای اشک حس میشد، کلمات سالی و نالههای ممتد گرین پشت سرم. به ذهنم خطور کرد که اندازهام با سالی یکی است. پس احتمالاً بعد از مرگم لباس گلدوزی شدهام را میپوشید و من سالهای سال خشمم را در گوشش زمزمه میکردم.
تنها چیزی که نجاتم داد این بود که دست انداختم به شکلهای سیاهی که پیش چشمم تکان میخورد؛ کفشهای چرمی مارکدارش.
ضربهٔ خشم از بازویم بالا کشید، جوان بودم و زیبا، دوستم داشتند و چه خوب میرقصیدم!
سالی پایش را پس کشید که لگد دیگری حوالهام کند، اما جیغی زد و پایش به شدت به عقب و یک طرف کشیده شد. اگر پای دیگر به چالاکی دنبال آن پا نرفته و با صدا روی زمین فرود نیامده بود، سالی با صورت زمین میخورد. یک و دو، یک و دو. خودم را روی آرنج بلند کردم که رقصیدن سالی را تماشا کنم. بازوهایش به بالا پرت میشد تا تعادلش را حفظ کند و بدنش مثل عروسک خیمهشببازی کشیده میشد. کفشهایش مثل دو پرنده به پرواز درآمدند، یک و دو، و او را به سمت در بردند. تلاش میکرد به جلو خم شود و کفشهایی را که رقصیدن را به خاطر داشتند از پایش دربیاورد، اما کفشها هر چه تندتر حرکت و تعادل سالی را حفظ میکردند، وزنش را روی خودشان متعادل میکردند تا سر پا نگهش دارند و در همان حال به سمت مزرعه میبردندش.
کت و پیراهن یانگجون را برداشتم و باریکهٔ پارچهای را که سفت توی گلوی گرین جا خوش کرده بود بیرون کشیدم. بعد تخته و لگن لباسشویی سالی را توی آشپزخانه پیدا کردم. گذاشتم لباسهای یانگجون خیس بخورد و خودم خانه را گشتم و توی اتاق زیر شیروانی چندین چمدان پیدا کردم که بعضیشان مثل چمدان خودم حقیر بودند و بعضی دیگر چرمی بودند با برچسبهایی که میتوانست فرجام کار را برای کسانی که منتظر بازگشت عزیزانشان بودند روشن کند.
چمدانها را توی اتاق نشیمن که گرین و پسرش افتاده بودند گذاشتم و به آشپزخانه رفتم که لباسهای یانگجون را بشویم. چمدان او را هم پیدا کرده بودم که چند شلوار و یک پیراهن دیگر و همین طور نامههایم به او تویش بود. همهشان را نگه داشته بود. دمی چند حزنی که مدتها ازش سر باز زده بودم به چشم و گوشم کوبید و مرا در خود غرقه کرد. بعد آن را به کناری زدم و دست به کار شدم؛ تکهای صابون را به لباسهای یانگجون کشیدم و آنها را با ضرباهنگی آرامشبخش به تختهٔ لباسشویی مالیدم: تو با منی، تو با منی، دیگه حالت خوبه. نبود و هیچ وقت هم نمیشد، ولی خودم را روی پشم و کتان و دکمهها و درزهای لباسهایش متمرکز کردم.
یک رختآویز روی در آبدارخانه بود که لباسها را رویش انداختم و بعد اجاق چوبی را روشن کردم. گذاشتم لباسهایش جلوی آتش خشک شوند و رفتم که آشپزخانه را بجورم. توی یک قوطی با برچسب «چربی خوک» یک پیچه اسکناس پیدا کردم که احتمالاً پول روز مبادای سالی بود. گذاشتمش توی جیبم. پشت قوطیهای باریک شکر و نمک هم یک جعبهٔ چوبی پر از طلا و جواهر پیدا کردم. بعضیهاشان ممکن بود مال سالی باشد، اما یک حلقهٔ مردانه با یک الماس ریز نامتقارن رویش و یک حلقهٔ نوزاد هم تویش بود. حتی اگر پول هم بهم میدادند دست بهشان نمیزدم. جعبه را به آرامی جلوی اتاق کنار چمدانها گذاشتم.
لباسهای یانگجون دیگر خشک شده بود و وقتی تکاندمشان، با صدای او شروع به پچپچه کردند: سلام جی، دلم برات تنگ شده بود، دلم برات تنگ شده بود، بالاخره بیرون زدی ببینی دنیا چقدر مهروبونه؟
لباسها را به ایوان پشتی بردم. ماه برآمده بود و دنیا را در مهتاب سیمین نامطمئنش غرقه کرده بود. چمدانم را روی ایوان گذاشتم و درش را باز کردم و لباسهای خودم را به کناری گذاشتم تا بار گرانبهایی را که از نیویورک با خودم آورده بودم بردارم. پارچهها را یک به یک درآوردم؛ تونیک ساتن مادرم که دکمههایش از سکههای چینی بود، چئونگسام[3] خواهر کوچکترم با تولهسگهای قرمز سوزندوزی شدهاش و کت و شلوار قهوهای شق و رق پدرم. کسانی که آنها را میپوشیدند مرده بودند، پس به جایش گذاشتم با مهتاب پر شوند. با عشقی دردمند تماشایشان میکردم که آستینها و پاچههای شلوارها و تنهٔ لباسها و پیراهنها باز میشوند و به شکلی درمیآیند که برایم عزیزترین شکلهای دنیا بودند.
بالاخره لباسهای یانگجون را هم برداشتم و اشکم سرازیر شد از این که چقدر خوشبرش بودند، که چطور اندام لاغرش را میپوشاندند و به استخوانبندی لندوکش شکلی برازنده میبخشیدند. یکی از آستینها بلند شد، گویی میخواست اشکم را پاک کند، و وقتی فهمید نمیتواند، فرو افتاد. میان اشکم لبخند زدم.
به او گفتم «اشکالی نداره. من خوبم. همینجا پیشتم.»
پیراهن یانگجون صاف توی کتش جا گرفت و رفت به چئونگسام خواهرم بپیوندد. نمیتوانستم بایستم و ببینم خواهرم را توی آن لباس میسوزانند، چون لباس محبوبش بود. پشت سر آن دو تونیک مادرم بود که توسط مادرش از آن سوی آبها آورده بود. هنوز گاهی میتوانم نجوای مادربزرگ مادریام را بشنوم که صدایش خیلی شبیه مادرم بود که صدایش خیلی شبیه من است. کت و شلوار پدرم، که سنش از من هم بیشتر بود، صبر کرد تا لباس یانگجون برود پیشش و بعد آستینهایش بلند شد تا آن را در آغوش بگیرد. دهانم را با دستم پوشاندم. به شدت میلرزیدم. پدرم خیلی به یانگجون افتخار میکرد. همهمان میکردیم.
اندکی بعد، یک نگاه آخر به خانه میانداختم ببینم چه چیزی هست که با خود ببرم. بعد در برکه تن میشستم و لباس اضافهام را که تا آن موقع بین لباسهای والدینم جا خوش کرده بود میپوشم. به سمت جادهٔ اصلی میرفتم و شاید همان زن کامیوندار سوارم میکرد. شاید آن موقع تصمیم میگرفت کدام سو بروم و چه کنم.
اما در این لحظه تنها از ایوان بیرون رفتم و شکلهای خانوادهام دورهام کردند و عشق سفت و محکم به پارچههای پشمی و ابریشمی و کتانی کوک شد.
֎
[1] گروهی از ایالتهای مرکزی آمریکا. ویکیپدیا
[2] پنج دریاچهٔ بزرگ بین آمریکا و کانادا. ویکیپدیا
[3] لباس طرحدار زنانهٔ بلند چینی، که کیپائو هم خوانده میشود. ویکیپدیا
