مضمون: خانواده
آثار در فضای استعاره (16)
احساس انحطاط و کثافت میکنم، متورم از ظالمانهترین رویاهایی که تا کنون چشیدهام. به زحمت میتوانم جان کندن جزیی هاروی را حس کنم. چرا که در این وضعیت، که تیرهترین بخشهای وجودش از دهانش به دهانم مکیده میشود،
مادر کنار تن لهشده پسرش ایستاده بود و بی آن که پلک بزند تماشایش کرده بود. جسد بین نگهبانها و خدمتکارهای شیفت صبح ساختمان روی زمین افتاده بود. ظاهرش مثل همیشه تپل، سالم و گرم اما رنگپریدهتر بود.
چیز ققنوسواری در خودسوزی خواهرم نبود. تنها بوی پوست جزغاله، ... ، وقتی تبخیر میشد و ردی شیشهای بر شنهای صحرا داغ میزد.
گر چه صبح بهاری سرد نویدی جز زیبایی نداشت، اما وقتی فررجونز به جاده خاکی کنار خانه نگاه کرد، دانههای بدنش از اندوهش لرزیدند. روزگَردها در جاده مشغول جمع و جور کردن کاروانشان بودند. واضح بود که قولی که برای ایمنیشان داده بود،...




