زیربرچسب: خاطره
عکس در نسیم تکان میخورد. انگشتی کثیف آن را در جایش ثابت نگه داشته است. ناخنی ترکخورده و تیز، زمانی لاکخورده و اکنون لبپر شده، روی عکس نشسته. لبهٔ دندانهدندانه شدهٔ ناخن با لبهٔ مضرّس عکس هماهنگ است.
آدمهای شهری نبودیم. پسِ پشت مرزها زندگی میکردیم، جایی که شنهای عقیق سلیمانی با آسمان پَرکلاغی در هم میآمیخت و جانوران بیابانی برای مردن میآمدند و حتی عفریتهای فینتاس مییِل زهرهٔ گام گذاشتن در آن را نداشتند.
کارمند شرکتی که خدمت اصلیاش پاکسازی خاطرات بازماندگان مرگهای ناگوار است، پس از سالها درگیری با خاطرات سوژههایش، تصمیم به کنارهگیری میگیرد. اما آخرین مأموریتش او را در نقش مردی از گذشتهٔ یک زن قرار میدهد، به طوری که مرز هویت و واقعیت برایش محو میشود.
داستانی خیالانگیز دربارهٔ کودکی، گذر زمان و مواجهه با ناشناختهها. پسری ماجراجو در دل طبیعت به مسیری برمیخورد که او را به دیداری سرنوشتساز میکشاند و پلی وهمآلود بین کودکی و بزرگسالیاش میزند.
یک گروه مخفی لحظات بیهدف زندگی افراد را میدزدد و آنها را برای هدفی بزرگ ذخیره میکند. اما آیا آنها با بازگرداندن لحظات تلف شده به ما خدمت میکنند یا هر ثانیه زندگیمان، حتی آنهایی که تلف میکنیم، حق ماست؟
بدن بیجان هستی را با خود میبردند، عماد را به مرکز روانبانی منتقل میکردند و با شوکدرمانی و تزهای جورواجور اتفاق دردناک آن شب را از روانش پاک میکردند. به یک هفته نمیکشید که تمام خاطراتش از هستی را فراموش میکرد.
روی تصویر تمرکز کردی. پیرزن پوستی سفید و شفاف داشت و کوتاه قد بود و لباسی محلی به تن داشت. نفهمیدی لباس مال کجا بود، فقط این قدر فهمیدی که لباس محلی جایی است و سرتاپا سیاه.
داشتم میز را میچیدم که یک رومیزی دستدوز از روی کابینت روی سرم افتاد. خاطرهٔ کودکی بوی مایع نرمکننده اشک به چشمانم آورد و به خودم گفتم ایرادی ندارد میز را همان طور بچینم که مامانبزرگ میچید.
چند بشقاب دیگر از چینهٔ بشقابها سر خورد و به در کابینت فشار آورد.
همیشه باید از زمان ماضی نقلی یا وجه مجهول استفاده کنید: «عزیزی مرده است.» نه «عزیزی مرد.» و هرگز «فلانی عزیزی را کشت.» یا مثلاً «عزیزی توسط فلانی کشته شد.» یا حتی «عزیزی به خاطر بهمان چیز مرد.» را به کار نبرید.
اگر تمدنهای باشکوه گذشته در کنار نهرها و رودها یا در جلگهها و مرغزارها با هدف رفاه و فراوانی ایجاد میشدند، ما یک روز اولین قاب شیشهای این گنبد را جلوی آفتاب گذاشتیم، چون چارهٔ دیگری نداشتیم.
ما بالانشینانیم. بالانشینانیم ما. آویزان از اِمپایر استِیتی که سیمان و سنگ آهکش فرومیریزد. به پایین به طنابها و قرقرههایی نگاه میکنیم که بین ساختمانها کشیده شدهاند. گیاهان سبز و باغچههایی را میپاییم که روی پشت بامهای بلندِ بلند میرویند.
گر چه صبح بهاری سرد نویدی جز زیبایی نداشت، اما وقتی فررجونز به جاده خاکی کنار خانه نگاه کرد، دانههای بدنش از اندوهش لرزیدند. روزگَردها در جاده مشغول جمع و جور کردن کاروانشان بودند. واضح بود که قولی که برای ایمنیشان داده بود،…











