گفتگو با یک حشره جک شارکی منوچهر محجوبی

گفتگو با یک حشره

بازنشر از بایگانی هفته‌نامهٔ «تماشا» با تلاش برای حفظ قالب و رسم الخط. توضیح در بایگانی تماشا.

سال اول – شمارهٔ چهل و چهارم – ۳۰ دیماه ۱۳۵۰


وقتی که فریاد جیرجیر مانندی چندین بار تکرار کرد که: «کمکم کن! کمکم کن!» چیزی نمانده بود که هنری قالب تهی کند. تازه از دیدن فیلم «مگس» در سینمای نزدیک محله‌شان به آپارتمانش برگشته بود، و نخستین چیزی که در یادش زنده شد، صحنهٔ اوج فیلم بود در آن تارعنکبوت وحشتناک. با خود گفت: «غیر ممکنه!» اما شروع به وارسی اطراف اتاق کرد. پرسید:

 - کجایی؟  

صدا گفت:

- این گوشه، نزدیک سقف. عجله کن!  

صدا هیجان‌زده می‌نمود.

در جایی که نشانی داده بود چیزی دیده نمی‌شد. اما اتاقش را با یک حباب ۱۵ وات رومیزی روشن می‌کرد. بنابراین تعجبی نکرد. یک صندلی چوبی برداشت کنار دیوار گذاشت، از آن بالا رفت و به گوشه‌ای که دیوار به سقف می‌رسیدند نگاه کرد و دید که زنبور کوچکی در حصار تار عنکبوت افتاده و تقلا می‌کند. حرکت بالهایش سوراخهایی در نسج تار عنکبوت ایجاد کرده اما تارهای پاره شده چون خزه‌ای چسبناک به بدنش چسبیده است. در فاصلهٔ یکی دو سانتیمتری او نیز عنکبوت در کمین نشسته است و در چشمان درخشانش هیجانی دیده می‌شود.

هنری با حالت شگفت‌زده پرسید:

- تو بودی حرف زدی؟  

صدا نازک نالید:

- آره، پیش از اینکه این غول بی شاخ و دم کلک منو بکنه نجاتم بده.

هنری دستی بلند کرد تا عنکبوت را بکند، اما پشیمان شد. مکثی کرد و گفت:

- اگه این کارو بکنم واسه من چی داره؟  

صدا جیرجیر کرد:

- خیلی ممنونم! اول نجاتم بده، بعد واسه پاداش با هم صحبت می‌کنیم.

هنری گفت:

- هیچ همچو کاری نمی‌کنم. ممکنه تو بری یه گوشهٔ سقف و غیبت بزنه، اون‌وقت من با این دست عنکبوتیم این وسط علاف میشم.

جیرجیر غم‌انگیز برخاست که:

- تو مرد خشن هستی.

هنری گفت:

- اتفاقاً برعکس، من خیلی ملایمم. فقط تنها مشکلم اینه که اطمینون ندارم، نه توی زندگی اجتماعی، نه در قیافه و نه در وضع بدنیم یک جو اعتماد‌ نیس. تموم زندگیم صرف خوندن کتابهای مربوط به خوش‌قیافگی و محبوبیت شده ولی ببین چه وضعی دارم.

لحظه‌ای سکوت شد، بعد صدا گفت:

- یه خورده کوتوله به نظر میای.

هنری با علاقه تصدیق کرد:

- درسته. قدم حدود صد و پنجاه سانته، وزنم پنجاه و دو کیلو. صورتم پر از زگیله، چشمام ضعیفه و موهام یک در میون در اومده. فکر نمی‌کنم بتونی کمک زیادی به من بکنی، ولی خیلی دلم میخواد یه جوری بشه که من وضع سروسامون پیدا کنه.

صدا گفت:

- واقعش اینه که می‌تونم کمکت کنم. منو اینجوری نبین، مثلاً می‌بینی که بلدم حرف بزنم. راستش اینه که منو یکی از هم‌کارای جنم طلسم کرده.

هنری با لکنت گفت:

- جن‌ها عین جن‌های هزار و یکشب؟ همون موجودی که آرزوی آدمو برآورده می‌کنه؟  

صدای ریز و مرموز جیغ زد:

- آرههه! حالا عجله کن، این موجود وحشتناکو قبل از اینکه به من برسه له کن، اون‌وقت من یکی از آرزوهاتو برمی‌آرم.

هنری با بدگمانی گفت:

- اگه تو اینقدر سحر و جادو بلدی، چرا این یارو را با یه فوت نابودش نمی‌کنی؟

حشره گفت:

- هیچ جنی حق نداره نیروی خودشو واسه خودش به کار ببره، فقط باید به دستور اربابش رفتار کنه.

هنری گفت:

- یعنی قسمی چیزی خورده بودی؟

- چه جورم. اگه کسی بخواد جادوشو واسه خودش مصرف کنه هیچوقت نمی‌گذارن جن بشه، اما وقتی که شد، می‌تونه دنیارو زیرورو کنه.

- مثلاً اگه قسم خودتو بشکنی چی میشه؟

- تموم جادوهام باطل میشه و یه روح سرگردون میشم که همه چیزو می‌بینه اما هیچ کاری ازش بر نمیاد. خیلی وحشتناکه.

هنری با همدردی گفت:

- می‌تونم بفهمم، ولی چرا یه آرزو؟ من شنیده بودم که قاعده‌اش سه آرزوئه.

زنبور با خشم بیشتری بالهایش را در نسج تار چسبناک تکان داد، و عنکبوت به گوشهٔ دیگری رفت تا هوای او را داشته باشد.

- این روزا مردم خیلی طمع دارن، هوششون هم خیلی زیاد شده. اینه که ما هم تبدیلش کردیم به یه آرزو، همین و بس.

هنری پافشاری کرد:

- یعنی نجات دادن تو به سه تا آرزو نمی‌ارزه؟

- از عهده‌ام بر نمی‌آد. اگه یه آرزو بیشتر بخوام بر بیارم، مثل این می‌مونه که قسم خودمو شکسته باشم، بلافاصله تموم طلسم‌هام باطل میشه.

هنری با افسوس گفت:

- لعنت به این شانس. آخه من چه آرزویی بکنم؟

- اول نجات بده، بعد آرزو بکن.

هنری گفت:

- نه، اجنه کلک می‌زنن. باید اول آرزومو بربیاری تا بعد نجاتت بدم، رده‌خور هم نداره.

جن جیغ کشید:

- باشه، باشه! باشه، پس زودباش!

هنری ضمن اینکه چهارچشمی مواظب صحنه بود که یک وقت برآورندهٔ آرزوهایش نفله نشود، سخت هم در فکر آرزو بود. برایش بسیار مشکل بود که در آن لحظهٔ پرهیجان فکرش را متمرکز کند. بالاخره آهسته گفت:

- فکر می‌کنم که بهتر باشه ثروت بخوام. مهم نیس که آدم چه شکلی باشه، اگه پول داشته باشه همه دور و برش جمع میشن.

جن گفت:

- پول؟ بهترین آرزوئه!

بادی گرم شروع به وزیدن کرد، نوری زرد و خیره کننده تابید، اتاق را دریایی از اشیاء درخشان پر کرد و هنری در میان این اشیاء چشمش به چند تکه زمرد افتاد. همچنین متوجه شد که چند حلقه انگشتر مردانه بر روی میز آشپزخانه افتاد، سنگ‌های قیمتی از یاقوت و عقیق گرفته تا الماس و لعل زیردست و پا ریخته شد و همه جا را طلا پر کرد.

جن فریاد کرد:

- حالا نجاتم بده.

هنری، که زبانش بند آمده بود، از دیدن آن همه ثروت سرش گیج شده بود و تپش قلبش داشت سینه‌اش را می‌کوبید، گفت:

- ولی... می‌دونی چیه، پول که واسه آدم که همه چی نمیشه...

این بار جیغی خشن و نومیدانه برخاست:

- چی؟ اندازهٔ یه سلطان پولدار شدی و هنوز مطمئن نیستی؟

هنری دستی به میان موهای یک خط درمیانش برد، نگاهی به استخوان‌بندی بدن‌نما و شکم برآمدهٔ خود کرد (این شکم بی‌قواره، منظرهٔ آن همه ثروت را خراب کرده بود) چشمان نزدیک‌بینش کورسوئی زد، دماغش را بالا کشید و گفت:

- منظورم اینه که حتی با پول، و قدرتی که پول میاره، و همینطور محبتی که رفقا به آدم می‌کنن، هنوز وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم باید قیافهٔ نحس خودمو ببینم، با خودم زندگی کنم، و...

جن دیگر داشت گریه‌اش می‌گرفت:

- خیلی خب، پس بیا.

دوباره باد گرم برخاست، نور زرد درخشید و در حالی که همه ثروت را گردبادی می‌برد - هنری قد کشید، صد و هشتاد و پنج سانت شد، سرش به سقف رسید، پهنای شانه‌اش هفتاد و پنج سانت شد، شکمش صاف و چو ورقهٔ فولاد شد، و دستش، که به سرش رسید، انبوه مو را بر آن حس کرد، و هنگامی که قسمتی از کاکلش را با تقلا از روی پیشانی به جلو چشمش آورده، رنگی سیاه و شفاف چون پر زاغ داشت. مردی سالم شده بود، دندان‌های کرم‌خورده‌اش پر شده بود، حس می‌کرد که بجای دندان‌های نامرتب و شکسته‌اش یک دست دندان سفید و محکم در دهانش قرار گرفته و تمام زگیل‌های و جوش‌هایش محو شده و یک پوست سالم و برنزه سراسر بدنش را فرا گرفته است. لرزان زمزمه کرد:

- چه شکلی شدم؟

جن گفت: - عین راک هودسن. حالا دیگه منو از دست این یارو نجات بده. اه، خفه شی، دیگه چه مرگته؟

هنری گفت:

- من... من تموم اون ثروتو از دست دادم. هیچ راهی نیست که آرزوهارو باهم ترکیب کنی؟ منظورم اینه که نمی‌تونی در آن واحد منو یه میلیونر خوش‌تیپ کنی؟

جن غرغر کرد:

- غیرممکنه. پول جداس، ظاهر جداس. هم خدا و هم خرما نمیشه، کدومشو می‌خوای؟

هنری دستاش را به هم فشرد و صادقانه گفت:

- نمیدونم! چه فایده‌ای داره آدم خوش باشه و نون نداشته باشه بخوره؟

جن مشتاقانه گفت:

- راهشو یادت میدم. از قیافه‌ات استفاده کن، برو تو فیلما بازی کن تا اون ثروتو به دست بیاری.

هنری با افسوس گفت:

- آخه واسه فیلم، یه راک هودسن هس.

صدا، که ناامید شده بود، گفت:

- خیلی خب، پس پول خرج کن تا خوشگل بشی. جراحی پلاستیک کن، هیرپیس بذار، توی یکی از این باشگاه‌های ورزشی و بهداشتی اسم بنویس تا...

هنری جویده جویده گفت:

- با این کلک‌ها نمی‌تونم شکل راک هودسن بشم. محال ممکنه.

جن داد زد:

- نظرت در بارهٔ محبوبیت چیه؟ اگه محبوب باشی، اونوقت هیچ ناراحتی نداری، چون مردم همین‌جور که هستی دوست دارن، در مورد پول هم می‌توانی از محبوبیت خودت استفاده کنی و از مردم قرض بگیری یا...

هنری، که با این فکر مشغول شده بود، گفت:

- راس میگی، فکر می‌کنم که حتی راک هودسن هم با تمام خوش‌تیپیش نمی‌تونه هر شب یه رانده‌وو داشته باشه، اما اگه آدم محبوبیت داشته باشه.

جن گفت:

- پس تموم شد.

بار دیگر همان باد بود و همان نور، هنری چون بادکنکی که سوراخ شود درهم رفت و بار دیگر به شکل اول برگشت. احساس تغییر نکرد. با تردیدی امیدوار پرسید:

- حالا محبوبم؟

در این لحظه تلفن زنگ زد، در اتاق بافشار باز شد و دسته‌ای دختر، هلهله‌کنان، با لبان گرم سرخ و چشمان شاد درخشان، نام او را بر لب داشتند و به درون اتاق دویدند. هنری به سوی آنان دوید، به نزدیک‌ترینشان چنگ زد و...

صدای جیغ جن برخاست که:

- برگرد، بیا اینجا.

تق، توق، فش، جز!

هنری روی کف اتاق افتاد و با آغوشش خالی ماند.

اتاق از دخترها خالی بود. شرمگین، از روی قالی برخاست، سر به زیر به راه افتاد و از صندلی بالا رفت. بار دیگر برابر تار عنکبوت رسید و زمزمه کرد:

- عذر میخوام، اختیار از دستم در رفت.

جن صدا زد:

- بایدم عذر بخوای! من صد برابر این عده رو همین دوروبرها دارم! ولی تو باید هرچه زودتر یه آرزو رو انتخاب کنی، اگه نه قول و قرارمون منتفی میشه.

هنری با تار عنکبوت نزدیک‌تر شد. ماجرا بسیار نومید کننده بود. زنبور مقدار بیشتری از تار عنکبوت را پاره کرده بود، اما با عنکبوت بیش از یک سانت فاصله نداشت. زنبور دیوانه‌وار بر می‌زد و وزوز می‌کرد.

هنری گفت:

- خب... فکر می‌کنم که می‌تونم به تو اطمینون کنم و اول نجاتت بدم، بعد آرزومو بر می‌میاری.

فاصلهٔ میان دو حشره، هر لحظه کمتر می‌شد و جن نالید:

- باشه، باشه! هرچی بخوای میدم! ولی عجله کن!

هنری تصمیمی را گرفت. گفت:

- الان به دادت می‌رسم.

و از صندلی پایین پرید. یک چکش از کشو میز آشپزخانه برداشت، به سرعت برگشت و یک بار دیگر ناظر صحنهٔ جنگ دو دلاور شد. گفت:

- تکون نخور که عوضی نفله نشی.

جن با گریه گفت:

- باشه.

هنری با تمام نیرویش چکش را فرود آورد...

هنری با تمام نیرویش چکش را فرود آورد...

کشتهٔ عنکبوت بر کاغذ دیواری پهن شد و نقطه‌ای کریه به‌وجود آورد. هنری مشمئز شد و چکش را به کف اتاق انداخت. نفسی راحت کشید و گفت:

- حالا آزادی.

سکوت.

انگشتش را جلو برد زنبور را تکانی داد و گفت:

- گفتم آزادی.

سوزشی جگر خراش در سر انگشت خود حس کرد و به پشت کف اتاق افتاد. حسابی گیج شده بود، به زخم سر انگشتش نگاه کرد که جلو چشمش هر لحظه بیشتر ورم می‌کرد.

ناگهان با خشم تمام برخاست، بار دیگر از صندلی بالا رفت و با اعتراض گفت:

- این حرکت‌های زشت چیه از خودت نشون میدی؟ تخم جن! مگه من نبودم که از چنگال اون عنکبوت نجاتت دادم؟ ها؟

باز هم سکوت.

سپس فکری آزاردهنده برای هنری پیش آمد. به سوی تلفن دوید، گوشی را با عجله برداشت و شماره موزهٔ تاریخ طبیعی را گرفت.

از مردی که جواب تلفن را می‌داد پرسید:

- عنکبوت‌ها در طبیعت هیچ دشمنی هم دارن؟

مرد گفت:

- البته. پرنده‌ها، وزغ‌ها، موش‌های صحرائی، و البته زنبورهای معمولی.

هنری گفت:

- آه، خدای من...

و گوشی را گذاشت.

اشکال گفتگو با یک جفت حشره اینست که آدم نمی‌داند لب کدام‌یک از آنها دارد تکان می‌خورد. هنری از آن پس به یک آپارتمان تازه رفته است. آن لکه‌ای که روی دیوار بود داشت کم‌کم دیوانه‌اش می‌کرد.

֎


▼ کسانی که مایلند اصل داستان چاپ شده در مجلهٔ تماشا را ببینند، از نسخهٔ ورق بهره ببرند.▼


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site is protected by reCAPTCHA and the Google Privacy Policy and Terms of Service apply.