تمامش تقصیر دندانپزشکم بود که دندانم را با فلز پر کرد. دختر دکهدار روزنامهفروشی که بهش لبخند زدم گمان کرد رباتم. وقتی توی مترو لای روزنامه را باز کردم متوجه قضیه شدم. نسخهای از «پیک خودکارسازی» بود. مشکلی با این نشریه ندارم، یعنی اصلاً احساسات ضد الکتریک ندارم، ولی خوب مناسب ذائقهٔ خوانندگانش است، نه من. کل صفحهٔ اولش به داستان احساساتی ریاضیدانی که عاشق رایانهاش شده بود اختصاص داشت. البته هنوز طرف از عهدهٔ جدول ضرب برمیآمد، ولی وقتی پای حل معادلات غیر خطی درجهٔ nام در میان بود، با شوری آتشین سوییچهایش را میچسبید و مدام میگفت «عزیز دلم! هیچ وقت رهایت نمیکنم،» و فلان و بهمان. با بیزاری نگاهی به صفحهٔ اجتماعی انداختم، ولی تنها چیزی که در آن بود سیاههٔ کسلکنندهای بود از این که کی، کِی با کی اولاد ساخته است. در ستون ادبیاش هم شعری نوشته شده بود با این مطلع:
کوزهای در دست میرود
رباتبانو بر سر چاه
دوشاخهای در دست آنجاست
نورسته رباتی چون ماه
سرخرو شد ز آزرم
از آن مقصود بیپروا
پس به دستش داد
پنتودی[1] زیبا
این قطعه به طرز غریبی مرا یاد شعری انداخت که میدانم بلدم، اما هر چه کردم شاعرش یادم نیامد. لطیفههای بیمزهای هم بود در بارهٔ افراد؛ مثلاً نومشناسانی با تخصص ترول یا گرملینهایی که از امپدانس الکتریکی تولید میشوند، یا مطالب سخیفی از این دست. به خاطر این که هنوز سفری یک ساعته در پیش داشتم، سراغ صفحهٔ آگهیها رفتم. میدانید که، حتی در ارزانترین روزنامهها هم مطالبی خواندنی در این بخش پیدا میشود. اما اینجا هم محکوم به نومیدی بودم. در این آگهی یکی میخواست برادرمستخدمش را بفروشد و در آن یکی کسی آموزش مکاتبهای فضانوردی ارائه میکرد و در یکی دیگر کسی شکافت اتم حین-انتظار آگهی کرده بود. همچنان که داشتم روزنامه را تا میزدم تا دور بیندازم، چشمم به یک آگهی بزرگ درون یک کادر افتاد: « دار المجانین دکتر ولیپردیوس -- درمان بیماریهای عصبی و امراض روانی.»
باید اعتراف کنم که مسئلهٔ زوال عقل الکتریکی همیشه برایم کنجکاویبرانگیز بوده است. پس گمان کردم دیداری از این دار المجانین باید مفید باشد. گرچه شخصاً ولیپردیوس را نمیشناختم، ولی نامش چندان ناشناخته هم نبود: پروفسور تارانتوگا در بارهاش بهم گفته بود. اخلاقم این است که وقتی فکری به ذهنم میرسد، بلافاصله دست به کار میشوم.
به محض این که به خانه رسیدم به دار المجانین تلفن کردم. در ابتدا زمانهای ملاقات دکتر ولیپردیوس پر بود، اما وقتی به دوست مشترکمان، تارانتوگا، اشاره کردم، راه آمدند. برای روز بعدش، که یکشنبه بود و صبحش وقت آزاد زیادی داشتم، قرار ملاقاتی گذاشتیم. بعد از صبحانه به سمت شهری در منطقهای که به خاطر دریاچههای کوچکش مشهور بود به راه افتادم و موسسه رواندرمانی را که خوشمنظره در بوستانی قدیمی بنا شده بود پیدا کردم. به من گفتند که ولیپردیوس در دفترش منتظرم است. دیوارها به سبک نوین از شیشه و آلومینیوم بود و آفتاب درونش را آکنده بود. در سقف پنلهای رنگارنگی کار شده بود که رباتهایی را حین بازی نشان میداد. به هیچ وجه نمیشد بیمارستان را دلگیر دانست: از اتاقهای مختلف صدای موسیقی میآمد و حین گذر از راهرو پازلهای چینی و آلبومهای رنگارنگ و مجسمهای که گستاخانه رباتی برهنه را به نمایش میگذاشت به چشمم خورد.
دکتر از پشت میزش بلند نشد ولی به غایت خوشبرخورد بود و دریافتم که چند جلد از کتابهای سفرم را خوانده است. البته قبول دارم که کمی از مد افتاده بود، نه به خاطر رفتارش، بلکه به این خاطر که مثل رایانههای عتیقهٔ اِنیاک به زمین بسته شده بود. احتمالاً تعجبم را از دیدن پاهای فلزیاش نشان نداده بودم، چون با خنده گفت:
«میبینی که آن قدر خودم را وقف کار و بیمارانم کردهام که دیگر نیازی نمیبینم دار المجانین را ترک کنم!»
میدانستم رواندرمانگرها چقدر نسبت به تخصصشان حساسند و چقدر نحوهٔ برخورد افراد عادی، که انحرافات ذهنی را غیر عادی و هیولاوار میبینند، بهشان بر میخورد. به خاطر همین، در ارائه درخواستم کمال احتیاط را به خرج دادم. دکتر اخمآلود سینهای صاف کرد، آنود پتانسیلش را بالا آورد و گفت:
«هر طور میل داری. اما گمان میکنم نومید بشوی. این روزها ربات مجنون پیدا نمیشود، آقای تیخی. دورهاش گذشته. درمان ما نوین است. شیوههای قرن گذشته – لحیمکاری سیمها برای نرم کردن لولهٔ اصلی یا استفاده از چوک یا دیگر ابزارهای شکنجه – دیگر به تاریخنویسی پزشکی تعلق دارد. اِه، چطور میشود این را به بهترین شیوه نشانت داد؟ شاید بد نباشد که خودت به بوستان بروی و مستقیماً با بیمارانمان باب آشنایی را باز کنی. افرادی بیاندازه مهذب و بافرهنگند. مطمئنی که نسبت به اندکی انحراف... اِه... بیزاری یا ترس نامعقول نداری؟»
به او اطمینان خاطر دادم که چنین چیزی نیست و ولیپردیوس هم بابت این که شخصاً نمیتواند مرا همراهی کند اظهار تأسف کرد، راه را نشانم داد و از من خواست که در مسیر برگشت هم سری به دفترش بزنم.
از پلهها رفتم پایین، از ایوان گذشتم و قدم روی مسیر سنگریزه گذاشتم. دور تا دور بوستان باغچهٔ گل بود و نخلهای زینتی. کمی دورتر دستهای قو روی آبگیری به شنا بودند و بیماران برایشان غذا میریختند. گروه دیگری هم روی نیمکتهای رنگارنگِ شاد سرگرم شطرنج یا گپ و گفت دوستانه بودند. آرام قدم میزدم که کسی مرا به نام صدا زد. برگشتم و با شخص کاملاً غریبهای روبهرو شدم.
فرد دوباره گفت «تیخی! خودتی؟» و دستش را پیش آورد. دستش را فشردم و بیهوده تلاش کردم او را به خاطر بیاورم.
«میبینم مرا به یاد نمیآوری. من پرولَپسم... در سالنامهٔ کیهانی کار میکردم...»
من و من کنان گفتم «آه، بله، البته. شرمندهام.» مشخصاً پرولپس بود، همان لینوتایپ[2] صادقی که عملاً همهٔ کتابهایم را چاپ کرده بود. ارزش زیادی برایش قائل بودم؛ کارش واقعاً بینقص بود. خودمانی بازویم را گرفت و به اتفاق مسیر کوچهٔ سایهسار را پیش گرفتیم. وصلههایی از نور و سایه روی چهرهٔ همراهم بازی میکرد. مدتی از کتابهای تازه و نشر صحبت کردیم. نظراتش را، با فراست معمولش، مثل همیشه دقیق بیان میکرد و در مجموع به لحاظ فکری در وضعیتی عالی بود. هیچ رگهای از بیقاعدگی در او ندیدم. ولی وقتی به یک آلاچیق رسیدیم و روی یک نیمکت سنگی نشستیم، صدایش را در حد پچپچهای محرمانه پایین آورد و گفت:
«ببینم، اینجا چه میکنی؟ ترا هم... عوض کردهاند؟»
«راستش را بخواهی... به میل خودم اینجا آمدهام. به خاطر...»
حرفم را قطع کرد. «البته! من هم خودم آمدم. وقتی اتفاق افتاد، خودم یکراست رفتم پیش پلیس، ولی خیلی زود متوجه شدم فایدهای ندارد. رفقا توصیه کردند ولیپردیوس را امتحان کنم. با مورد من کلاً متفاوت برخورد کرد. دارد جستجو میکند و مطمئنم به زودی پیدایش میکند...»
پرسیدم «ببخشید. چه چیزی را؟»
«منظورت چیست؟ بدنم را دیگر.»
«آه... بله...» با سر تأیید کردم و سعی کردم جا خوردنم را نشان ندهم. پرولپس هم ملتفت نشد.
با اندوهی ناگهانی گفت «آن روز را خوب یادم است؛ ۲۶ام ژوئن. نشسته بودم پشت میزم و روزنامه میخواندم که یکهو، ترق! توجهم جلب شد. مگر کسی هم حین نشستن صدای ترق میدهد؟ دست به پاهایم زدم – در کمال تعجب سخت شده بودند – و بازوهایم هم همین طور. با انگشت به همه جایم زدم؛ مرا عوض کرده بودند! یک پستفطرت بدنم را جعل کرده بود. همهٔ آپارتمانم را گشتم، ولی هیچ نشانهای از آن نبود. گویا شبانه برده بودندش...»
«چه چیزی را برده بودند؟»
«گفتم که! بدنم را. بدن طبیعیام را. خودت هم که میبینی این...» روی سینهاش کوبید و صدای ترق ترقش را درآورد. «... مصنوعی است.»
«آه، بله، البته. حواسم نبود. مشخص است...»
با امیدی در صدایش پرسید «یعنی میشود که تو هم...؟» ناگهان دستم را گرفت و کوبید به صفحهٔ سنگی میزی که پشتش نشسته بودیم. نالهام درآمد. نومید دستم را رها کرد.
زیر لب گفت «ببخشید. فکر کردم درخششی به چشمم خورده.»
دیگر کاملاً مطمئن شدم که فکر میکند مردی است که بدنش را دزدیدهاند و با این اوصاف، مثل خیلی از بیمارانی که مشتاقند کسی شریک بدبختیشان باشد، امید داشته که همان بلا سر من هم آمده باشد.
همچنان که دستم را زیر میز میمالیدم سعی کردم موضوع صحبت را عوض کنم، اما او با هیجان و آب و تاب شروع کرد به تعریف کردن از فریبایی کالبد پیشینش و این که قرار بوده صاحب یک کاکل طلایی شود و این که گونههایش مخملی بوده و حتی از آبریزش بینیاش هم گفت. معذب شده بودم و نمیدانستم چطور باید از دست خلاص شوم، که خود پرولپس امکان رهایی از این موقعیت ناجور را برایم فراهم کرد. ناگهان از جا جهید و داد زد «اوه، گمان کنم همان که آنجاست خودش باشد،» و بعد از روی چمن به سمت هیئتی نامشخص روان شد. غرقه در افکار خود نشسته بودم که کسی از پشت سر گفت:
«اشکالی ندارد...؟»
پاسخ دادم «خواهش میکنم، بفرمایید.»
فرد ناشناس نشست و بی آن که پلک بزند چنان به من خیره شد که گویا میخواهد هیپنوتیزمم کند. مدتی طولانی در چهره و دستهایم دقیق شد و به مرور آثار اندوه در صورتش پدیدار گشت. در نهایت، با چنان حس همدردی عمیق و در عین حال رضایت خاطر کاملی چشم در چشمم دوختت که گیج شدم. سر در نمیآوردم. سعی میکردم از سکوت رو به تزاید بینمان بگریزیم، اما هیچ جملهٔ خنثایی که بتوان سر صحبت را با آن باز کرد به ذهنم نمیآمد؛ چرا که نگاه خیرهاش هم حرف بسیار داشت و هم هیچ بروز نمیداد.
با صدایی سرشار از حسی ناگفتنی، به نرمی گفت «طلفک بیچاره! چقدر دلم برایت میسوزد...»
در آمدم که «نه واقعاً... فکر نمیکنم... یعنی...» و دنبال کلماتی میگشتم که در برابر این حجم غریب از ترحمی که بر سرم آوار میکرد از خودم دفاع کنم.
«لازم نیست چیزی بگویی. درک میکنم. بیش از آن که تصورش را بکنی. این را هم میدانم که فکر میکنی مجنونم.»
«اصلاً و ابداً،» میخواستم اعتراض کنم که با حرکتی قاطع حرفم را برید.
با حالتی کم و بیش شاهانه گفت «البته به نوعی مجنونم. مثل گالیله، نیوتون، جوردانو برونو. اگر دیدگاهم منطقی بود که... هوف! چیزی که مهمتر است احساسات است. چقدر دلم برایت میسوزد، ای قربانی جهان! زندگی... چه نکبتی است، چه دام نومیدکنندهای!»
بالاخره مفرّی پیدا کرده بودم، پس تند گفتم «بله، زندگی واقعاً سخت است. علی رغم این، به عنوان یک پدیدهٔ، به عبارتی، طبیعی...»
به آخرین کلمهام چنگ زد «دقیقاً! طبیعی! چیزی پستتر از طبیعت هم داریم؟ دانشمندان و فلاسفه همیشه سعی در فهم طبیعت داشتهاند، در صورتی که کاری که باید کرد ویران کردنش است.»
پرسیدم «کلّیتش را...؟» بر خلاف انتظارم، مجذوب چنین تقریری از موضوع شده بودم.
با قاطعیت گفت «قطعاً. لطفاً به این نگاه کن!»
به نرمی، چنان که گویی هزارپایی درخور مطالعه و در عین حال تهوعآور را بر میدارد، (و تلاش میکرد جلوی تهوعش را بگیرد،) دستم را بلند کرد و مثل نمونهٔ آزمایش عجیبی بینمان نگه داشت و آرام ولی قاطعانه ادامه داد:
«چقدر آبکی است... چقدر پفآلود... لهیده... آلبومین! اَه، آلبومین... مثل کشکی که راه میرود... یک تکه پنیر متفکر... محصول تراژیک یک حادثهٔ لبنی؛ یک آشغال دوپا...»
«ببخشید، ولی...»
به حرفم توجهی نکرد. دستم را کشیدم تا زیر میز ببرم و او هم رهایش کرد، چنان که انگار دیگر قادر به تحمل لمسش نبود. ولی ناگهان کف دستش را روی سرم گذاشت. به طرز غریبی سنگین بود.
مدام میگفت «چطور ممکن است؟ چطور ممکن است بشود چنین چیزی تولید کرد؟» و فشار روی جمجمهام را بیشتر میکرد، تا جایی که دردم گرفت، ولی جرئت دم زدن نداشتم. «این دستهها و سوراخها... گل کلم...» انگشتهای آهنینش را توی گوش و بینیام فرو میکرد. «این موجود بناست هوشمند هم باشد؟ باعث شرمساری است! باعث شرمساری است! طبیعتی که بعد از چهار میلیارد سال چنین تحفهای پس انداخته به چه دردی میخورد؟»
این را که گفت، به ضربهای سرم را چنان پس زد که لق خورد و چشمم سیاهی رفت.
«یک، فقط یک میلیارد سال بهم بده ببین چه خلق میکنم!»
«صحیح است، ناکاملی فرگشت زیستی...» باز هم نگذاشت جملهام را تمام کنم.
پوزخندزنان گفت «ناکاملی!؟ بگو تپاله! زباله! یک گندکاری درست و حسابی! اگر نمیتوانی کاری را درست انجام بدهی، بهتر است اصلاً انجامش ندهی.»
به تندی گفتم «نه این که بخواهم بهانه بیاورم، اما یادت نرود که طبیعت با هر آنچه دم دست داشته کار کرده. در دریای دیرینه...»
«آشغال شناور!» چنان فریاد زد که چهره در هم کشیدم. «مگر همین نیست؟ ستارهای ترکید، سیارههایی شکل گرفتند و از بقایایشان، از آن خرد و ریزها، که به هیچ درد دیگری نمیخورد، زندگی برخاست! بس است دیگر! بس است آن ستارههای خپله و کهکشانهای چرند و این لعابی که روح دارد... بس است!»
«ولی اتمها...» باز هم حرفم را برید. چشمم به خدمتکارانی خورد که از روی چمن به سمتمان میآمدند: از داد و بیداد مصاحبم خبردار شده بودند.
داد زد «مردهشور اتمها را ببرد!» از دو طرف بازوهایش را گرفتند. گذاشت ببرندش ولی همچنان نگاهش روی من ماند، چون مثل خرچنگ پسپس میرفت. فریادش در سراسر بوستان طنین میانداخت:
«باید در خود فرو رویم! میشنوی سوپ کلوئیدی بیرنگ؟ ای ترشح کشیده روی استخوان، به جای کشف باید ناکشف کنیم، باید هر چه بیشتر پنهان کنیم تا وقتی هیچ چیزی نماند. راهش همین است. پیشرفت از راه پسرفت! ابطال! عودت! انهدام! مرگ بر طبیعت! دور باد طبیعت! دووور!»
رفتهرفته فریادهاش خفیفتر و دورتر میشد. سکوت دلپذیر ظهرگاهی دوباره با وزوز زنبورها و عطر گلها آکنده شد. به این فکر افتادم که دکتر ولیپردیوس با گفتن این که دیگر ربات مجنونی وجود ندارد مبالغه کرده است. گویا این روشهای جدید هم همیشه جواب نمیدهد. با این حال، نفس این تجربه، این هجمه به طبیعت که دقایقی پیش شنیدم، به چند کبودی و بادکردگی روی سرم میارزید. بعدتر دریافتم که آن ربات، که پیشتر تحلیلگر سریهای هارمونیک فوریه بوده، فرضیهٔ خاص خودش از هستی را خلق کرده که بنایش بر این است که تجمیع اکتشافات صورت گرفته توسط تمدن به چنان نسبت افراطیای میرسد که تنها راه باقی مانده سرپوش گذاشتن بر تکتک آن اکتشافات است. چرا که با ادامهٔ روند جاری، با کامل شدن کار دانش، دیگر جایی باقی نمیماند، نه تنها برای خود تمدن، بلکه برای جهانی که تمدن از آن برخاسته. در پیاش انحلال کامل فرا میرسد و کل چرخه از سر گرفته میشود. او خود را پیامبر مورد اخیر میدانست؛ ناکشف کردن فاز توسعه. وقتی از قطعهقطعه کردن دوستان و بستگان به انهدام کامل اشخاص ثالث پرداخت، به درخواست خانوادهاش در دار المجانین ولیپردیوس بستریاش کردند.
آلاچیق را ترک کردم و مدتی به تماشای قوها پرداختم. دیوانهٔ دیگری در کنار دستم برایشان تکههای سیم فلزی میریخت. به او گفتم که قوها نمیتوانند سیم فلزی بخورند.
همچنان که به کارش ادامه میداد گفت «مهم نیست که میتوانند یا نه.»
گفتم «ولی ممکن است خفهشان کند، که شرمآور است.»
با لحن قاطعی گفت «خفه نمیشوند، چون سیم تهنشین میشود. سنگینتر از آب است.»
«پس چرا این کار را میکنی؟»
«چون دوست دارم بهشان غذا بدهم.»
این جمله بحث را خاتمه داد. وقتی برکه را ترک میکردیم، گفتگوی دیگری در گرفت. کاشف به عمل آمد که با فیلسوف مشهوری طرفم: خالق مجموعه آثار «هیچی» – که با عنوان «هیچ بودگی» هم شناخته میشد – و ادامه دهندهٔ آثار جورجیاسِ لئونتینویی؛ پروفسور اِرلیپ. پروفسور به تفصیل از پیشرفتهای جدید نظریهاش برایم گفت. طبق نظریهٔ او، هیچ چیزی وجود ندارد، حتی خود او. هیچیِ هستی کامل و بینقص است. حقیقت وجودِ آشکار این یا آن تفاوت مهمی در قضیه ایجاد نمیکند، چرا که بحث، مطابق با قانون تیغ اوکام، بدین ترتیب پیش میرود: به نظر میرسد که واقعیت یا امر مسلّم وجود دارد، همین طور هم رؤیا. اما فرضیهٔ واقعیت غیر ضروری است. بنابراین، تنها رؤیا وجود دارد. ولی رؤیا مستلزم وجود رؤیابین است. در صورتی که پیشفرض گرفتن کسی که رؤیا میبیند هم ضرورتی ندارد، چرا که گاهی حتی درون رؤیایی رؤیای دیگری دیده میشود. پس همه چیز رؤیایی است که در رؤیای دیگری رؤیت میشود و الی بینهایت. پس الان – نکتهٔ بینادین اینجاست – هر رؤیایی از رؤیای قبلیاش غیرواقعیتر است (چون رؤیا هممرز واقعیت است، در صورتی که رؤیای درون رؤیایی دیگر به طور نامستقیم و از طریق اولی با آن هممرز میشود، و رؤیای سوم از طریق دو رؤیای اول و دوم و الخ،) و حد بالای این سری به صفر میل میکند. فلذا، در تحلیل نهایی، نه کسی رؤیاب میبیند و رؤیایی رؤیت میشود. فلذا، تنها چیزی که هست هیچی است یا به عبارت دیگر، هیچ چیز وجود ندارد. از ظرافت و دقت اثبات غرق حیرت شدم. تنها چیزی که نمیفهمیدم این بود که پروفسور ارلیپ در این شفاخانه چه میکرد. کاشف به عمل آمد که پروفسور بیچاره کمی دیوانه شده بود؛ یعنی خودش این را گفت. دیوانگیاش ناشی از این بود که حتی خودش هم به دکترینش باور نداشت و لحظاتی برایش پیش میآمد که فکر کند گویی چیزی وجود دارد. بنا بود دکتر ولیپردیوس توهمش را درمان کند.
سپس از بخشهای داخلی بیمارستان بازدید کردم. ابتدا به رایانه عهد عتیق معرفی شدم که دچار خرفتی شده بود و نمیتوانست ده فرمان را یک به یک بشمارد. بعد به بخش اختلال الکتروروانی، که وسواس را در آن درمان میکردند، رفتم. یکی از بیماران دائماً پیچهای خودش را، با هر وسیلهای که دم دستش بود، باز میکرد و مجبور بودند وسیلههایی را که پنهان میکرد از او بگیرند.
یک مغز الکتریکی، که در رصدخانهٔ نجومی به کار گرفته شده و سی سال به کار مدلسازی ستارهها پرداخته بود، فکر میکرد سیگما ستای است و مدام تهدید میکرد که هر لحظه ممکن است مثل یک ابرنواختر بترکد. البته طبق محاسبات خودش. یکی دیگر بود که التماس میکرد او را بدل به یک آبگیر برقی بکنند، چرا که از ذیشعوری خسته شده بود. اوضاع بین دیوانگان رسمی شادتر بود: گروهی از آنان کنار یک تخت خواب فلزی نشسته بودند، فنرهایش را مثل چنگ مینواختند و همسرایی میکردند: «بابا مامان نداریم. چون ما اتوماتاییم. رو رو رو رباتخونه، با سر رفت تو رودخونه.»
دستیار ولیپردیوس، که بخشها را نشانم میداد، به من گفت که چندی پیش رباتی در دار المجانین بستری بود که میخواست فرقهٔ سایبریتها را بنیانگذاری کند، اما در نتیجهٔ شوکدرمانی به حدی بهبود یافت که به شغل سابقش، که حسابداری در یک بانک بود، برگشت. در راه برگشتمان بود که در راهرو چشمم به بیماری افتاد که گاری پرباری را پشت سرش میکشید. این فرد ظاهر غریبی داشت؛ تنش سراسر پوشیده از ریسمان بود.
پرسید «احیاناً چکش خدمتتان نیست؟»
«نه.»
«حیف! سرم درد میکند.»
به گفتگو با او پرداختم. یک ربات خودبیمارانگار بود. قطعات یدکی گوناگونی در گاریاش یدک میکشید. بعد از ده دقیقه فهمیدم وقتی توفان میشود پشتش تیر میکشد، وقت تماشای تلویزیون تنش سوزنسوزن میشود و وقتی کسی دور و برش گربهای را نوازش میکند چشمش سیاهی میرود. ماجرا داشت کسل کننده میشد، برای همین هم سریع به دفتر مدیر کل رفتم. هر چند مدیر کل گرفتار بود، پس به منشیاش گفتم سلام مرا به او ابلاغ کند و بعد راهی خانه شدم.
֎
[1] قطعهای الکترونیکی با پنج الکترود. ویکیپدیا
[2] نوعی دستگاه چاپ قدیمی. ویکیپدیا
