اخترشناسان به ما میگویند همه چیز – سحابیها و کهکشانها و ستارگان – از هر سو از هم دور میشوند و به سبب این پرواز بیپایان جهان میلیاردها سال در گسترش بوده است.
برخی، گیج از چنین پسرفتی، جهت آن را در ذهنشان بالعکس کرده و به این نتیجه رسیدهاند که در گذشتههای بسی دور تمام کیهان در نقطهای واحد –نوعی قطرهای ستارهای – فشرده بوده و به دلیل و شیوهٔ توصیفناپذیری انفجاری رخ داده که تا به امروز ادامه دارد.
با چنین استدلالی کنجاویشان برانگیخته میشود که پیش از آن چه بوده، و نمیتوانند از حل چنین معمایی برآیند. اما ماجرا از این قرار بوده است.
در جهان پیشین، دو صانع بودند – استادانی بیبدیل در هنر کیهانزایی[1] – و نبود چیزی که نتوانند بسازند. لیکن برای ساختن چیزی، ابتدا باید طرحی شکل گیرد و آن طرح باید ادراک شود و مگر راه دیگری برای حصول آن موجود است؟ پس این دو صانع،میکروکس و جایگَنت، مدام در مسئلهٔ چگونگی کشف آنچه ساختنی است – ورای عجایبی که به ذهنشان خطور میکرد – تعمق میکردند.
میکروکس گفت «من قادرم هر آنچه را که به ذهنم خطور کند سر هم کنم. ولیکن، همه چیز به ذهنم خطور نمیکند. این مرا – و ترا هم – محدود میکند، چرا که نمیتوانیم به هر آنچه که اندیشیدنی است بیندیشیم، و چیزهای دیگری نیز میتوانند باشند – نه تنها چیزهایی که از خود میاندیشیم و میسازیم – که ارزش ساخته شدن را داشته باشند. در این باب چه میگویی؟»
جایگنت «کاملاً درست میگویی. با این حال، چه میتوانیم بکنیم؟»
میکروکس پاسخ داد «هر آنچه میسازیم از ماده است و تمام امکانات نیز در ماده است. اگر به یک خانه بیندیشیم، یک خانه میسازیم و اگر به قصری بلورین، قصری بنا میکنیم و اگر به ستارهای متفکر، آنگاه آنچه میسازیم مغزی آتشین است. اما امکانات ماده بسی بیش از آن چیزی است که در سر ماست. پس آنچه باید بکنیم دهان دادن به ماده است تا خود به ما بگوید که ازو چه میتوان آفرید که به ذهن ما نمیرسد!»
جایگنت موافقت کرد. «دهان ضروری است، اما کفایت نمیکند، چرا که تنها آنچه را بیان میکند که خرد درونش ادراک کند. پس نه تنها باید او را دهانی بدهیم، بلکه باید هوشی نیز درونش بکاریم. پس لامحاله به ما خواهد گفت هر سرّی را که درونش دارد.»
میکروکس گفت «سخن به شایستگی گفتی. بایدش آزمود. آنچه به خاطرم میرسد این است: هر آنچه اکنون هست از انرژی است، پس باید اندیشه را از انرژی بنا کنیم و باید از کوچکترینش، که کوانتوم باشد، بیاغازیم. میبایست این اندیشهٔ کوانتومی را در قفسی برساخته از اتم محبوس سازیم و همواره مینیاتوریسازی را مطمح نظر قرار دهیم. آنگاه که بتوانم صدها میلیون نابغه را درون جیبم بریزم بی آن که پر شود، هدف برآورده شده است: این نوابغ تکثیر خواهند شد و آنگاه مشتی شن هوشمند، چون شورایی متشکل از موجوداتی بیشمار، به تو خواهند گفت چه بسازی و چگونه بسازی.»
جایگنت لب به اعتراض گشود که «نه، این طریقش نیست! باید از آن سر دیگر بیاغازیم، چرا که هر چه هست ماده است. پس باید از تمام مادهٔ جهان، مغز واحدی بسازیم – مغزی با عظمتی به غایت خارقالعاده – سرشار از اندیشه و آنگاه که از او بپرسم، او و تنها او، اسرار خلفت را فاش بگوید. غبار اندیشمند تو چیز غریب بیفایدهای است، چرا که اگر هر کدام از آن جودانههای نابغه چیز متفاوتی بگوید، دانشی کسب نمیکنی، که گم میکنی.»
سخن به درازا کشید، صانعان مرافعه کردند و مرافعه بالا گرفت، تا جایی که امکان مشارکت در کاری واحد از میان رفت. هر یک به راه خود رفت و دیگری را به سخره گرفت و به شیوهٔ خویش دست به کار شد. میکروکس کوانتاها را فراچنگ آورد و در قفسشان کرد و از این رو که میتوانست درون بلور بگنجاندشان، دست به آموزش الماس و عقیق یمانی و یاقوت زد. عملکرد یاقوت برتر از دیگران بود، پس میکروکس به حدی انرژی تعقل در آن گنجاند که درخشیدن گرفت. البته کانیهای فرعی خوداندیش دیگری هم داشت، از جمله زمرد، تیزهوشی سبزفام، و زبرجد هندی، فرزانهای زردفام، و با وجود این، ذهنیت سرخ یاقوت بیش از دیگران خوشنودش میکرد. همچنان که میکروکس با انبوهی از لولههای مصغّر به کار مشغول بود، جایگنت وقتش را صرف برافزایی میکرد؛ با تلاش وافری خورشیدها و کهکشانهای کامل را گرد میآورد و ذوب میکرد و میآمیخت و جوش میداد و ساروج میزد و از جان مایه میگذاشت تا فراابرشهر کیهانپیکری بیافریند، با چنان پهنهای که جز آن شکاف کوچکی که میکروکس و گوهرانش را جای داده بود، چیز دیگری در جهان نماند.
زمانی که کارشان به سرانجام رسید، هیچیک دغدغهٔ این نداشت که کدامیک اسرار بیشتری از آفرینش خویش آموخته، بلکه به فکر این بود که کدام راست گفته و درست انتخاب کرده است. پس یکدیگر را به مسابقه و رقابت فراخواندند. جایگنت، در انتظار میکروکس، در کنار کیهانپیکر خود ایستاده بود، که چندین سال نوری به بالا و پایین و طرفین گسترده میشد و پیکری از ابری اخترگون و تاریک داشت و نفَسی از خوشههای خورشیدی، دستان و پاهایی از کهکشانها (چفت شده با گرانش)، سری از صدها میلیارد کرهٔ آهنین و یالی خورشیدی بر فراز سرپوشی ژولیده و فروزان. زمان انجام تنظیمات آن موجود کیهانپیکر، از گوشش به دهانش سفر میکرد؛ سفری که ماهها به طول میانجامید. در همین اثنا، میکروکس نیز در میدان مبارزه ظاهر شد، تنها و با دستانی خالی. در جیبش یاقوتی خُرد داشت که میخواست به جان آن تایتان بیندازد. جایگنت از دیدن آن منظره خنده سر داد.
پرسید «این ذره چه حرفی برای گفتن دارد؟ چه دانشی میتواند داشته باشد، در قیاس با ژرفای اینن تفکر کهکشانی و این تعقل سحابیواری که درونش اندیشهها را خورشیدها به خورشیدها میرسانند، گرانشی قدرتمند به آن وزن میدهد، انفجار ستارگان به درخشندگیاش میافزاید و ظلمت میانستارهای به عمقش؟»
میکروکس پاسخ داد «به جای خودستایی و تفاخر، بجاست به کارمان بپردازیم. اما نه، صبر کن. چرا باید خود پرسشهایی ابداعی از اینان بپرسیم؟ آنان خود میتوانند به مباحثه بپردازند و رقابت کنند! بگذار نابغهٔ بیاندازه خُرد من به مصاف کیهانپیکر اندازهناپذیر تو برود، در میدانی که در آن اندیشهٔ مستدل تیغ است و خِرد سپر.»
جایگنت موافقت کرد. «ایدون باد!» پس پا پس کشیدند و مصنوعات خود را در میدان تنها گذاشتند. یاقوت سرخ در ظلمات چرخید؛ بر فراز اقیانوسهای فضا با کوههایی شناور از ستاره چرخید، بر فراز عظمت رخشان و سرگردان آن لِویاتان چرخید و گفت:
«اوهوی! احمق آتشین عظیمالجثه که نمیدانم به چه دردی میخوری! اصلاً قادر به فکر کردن هستی!؟»
یک سال طول کشید تا این حرف به مغز موجود کیهانپیکر برسد و گنبد آسمان را به گردش بیندازد و با هماهنگی هنرمندانهای به هم بپیوندد و در این تعمق کند که این چه نخوتی است و تلاش کند بفهمد چه کسی جرئت کرده چنین خطابش کند.
پس سرش را به سمتی چرخاند که پرسش آمده بود، ولی تا وقتی که سرش کاملاً بچرخد دو سال دیگر گذشته بود. با چشمان کهکشانی روشنش به خلئی نگریست که چیزی در آن نبود، چرا که یاقوت مدتها پیش از آنجا رفته بود و اکنون از پشت سر با او سخن میگفت:
«خدایا، عجب تنبل خنگی هست! عجب لولوخورخورهٔ لندهوری! به جای این که آن کلهٔ ژولیدهٔ ستارهای سحابیوارت را بچرخانی، بگو بدانم میتوانی بگویی دو دو تا چند تا میشود، بدون این که نصف غولهای آبی توی آن مغز گندهات زرتشان قمصور شود و از پیری زه بزنند!»
این تمسخر گستاخانه خشم کیهانپیکر را برانگیخت و – به سرعتی که میتوانست – تلاش کرد برگردد و پشت سرش را، که صدا از آنجا میآمد، نگاه کند. سرعت چرخشش به مرور بیشتر میشد و راههای شیری دور تنش میچرخیدند و بازوهای کهکشانهایش – که تا آن موقع صاف بودند – از تکانهٔ حرکتی پیچ و تاب می خوردند و به مارپیچ بدل میشدند و ابرهای ستارهای میتابیدند و خوشههایی کروی میشدند و همهٔ خورشیدها، کرهها و سیارات مثل دراویش دور خود میگردیدند. اما پیش از آن که چشمانش به روی حریفش روشن شود، حریف جابهجا شده بود و داشت از گوشهای دیگر جیغجیغ میکرد.
یاقوت جیغجیغو تندتر و تندتر فرار میکرد و کیهانپیکر نیز تندتر و تندتر میچرخید ولی نمیتوانست به او برسد. با این حال، مثل گردونه میچرخید تا جایی که چرخشش چنان تند شد و گردشش چنان سرعت هراسناکی گرفت که بندهای گرانش از هم گسست و درزهای جذبهای که موجود غولپیکر برساخته بود بیش از حد تحمل کشیده شد و از هم درید و بخیههای نیروی الکترواستاتیک گشوده شد و کیهانپیکر – چون شتابدهندهای خارج از کنترل – از هم گسست و به اطراف و اکناف جهان پاشید و کهکشانها چون مشعلهای چرخانی گردیدند و راههای شیری به این سو و آن سو پراکندند. پس جهان، بر اثر این نیروی گریز از مرکز، گستردن آغازید. پس از آن، میکروکس مدعی پیروزی شد، چرا که غول کیهانپیکر پیش از آن که بتواند حتی کلمهای بگوید ترکیده بود. اما جایگنت پاسخ داد که مقصود از رقابت اندازهگیری هوش بوده نه انسجام موجود؛ یعنی این که کدام مخلوق عاقلتر است، نه این که بیشتر دوام میآورد. و به هر تقدیر، چنین چیزی موضوع مباحثه نبوده و میکروکس او را فریفته و بیشرمانه گمراه کرده است.
پس از آن مرافعهشان تندتر شد. میکروکس در پی یاقوتش که در میانهٔ فاجعه گم شده بود میگشت و نمیتوانست پیدایش کند، چون به هر جا نظر میافکند و درخششی سرخ میدید، وقتی به آنجا میرفت در مییافت که نور سحابیای بوده که پس میکشیده و نورش از فرط قدمت به سرخی میزده است. پس به جستجوی خویش ادامه داد و جستجویش همچنان بیثمر ماند. جاینگت اما تلاش میکرد با سوزنی از سختترین پرتوهای گاما و رشتههای گرانش و ریسههای تابش بافتِ از هم گسستهٔ کیهانپیکر را به هم بدوزد. ولی هر چه میدوخت به طرفهالعینی از هم میگسست، چرا که قدرت آزاد شدهٔ گسترش جهان دهشتناک بود.
نه این و نه آن نتوانست به راز ماده دست یازد، هر چند که توانایی تفکر به آن دادند و به دهانی مجهزش کردند و با این همه، درست پیش از آن که گفتگوی مهمی درگیرد، آن بدبیاری رخ داد؛ بدبیاریای که ابلهان در نادانی خویش آفرینش جهانش میخوانند.
در صورتی که در واقعیت، تنها کیهانپیکر جایگنت بود که، به لطف یاقوت میکروکس، تکهتکه شد؛ تکههایی بس خُرد که تا به امروز به هر سو در پروازند. و هر کس را در این شکی هست، بگذار از دانشمندی بپرسد تا صحتش را بازیابد، که همه چیز در جهان چون گردونهای بر محور خویش میچرخد و همه چیز از همان چرخش دیوانهوار اولیه آغاز شده است.
֎
[1] Cosmogonic - شاخهای از اخترفیزیک است که به بررسی خاستگاه و ساختار کیهان در مقیاس گسترده میپردازد. ویکیپدیا
