سال: ۱۴۰۵
در جهانی که هر روز یک آخرالزمان تازه ممکن است رخ دهد، زنی میان آیندههای هولناک و امیدهای کوچک سرگردان است؛ روایتی از عشق، بقا و انسان ماندن در پایان دنیا.
در شهری خاموش در آینده، مردی شبها تنها قدم میزند. ماشین پلیس نزدیک میشود و سکوت و تاریکی بوی جرمی نامعلوم میگیرد.
رایلی جلوی گوی نشسته است و به نوری که با ظرافت میتپد نگاه میکند. حس میکند بخش دورافتادهای از جهان است، یک موجودیت ناهمخوان با دیگران بسیار.
در روز غضب الهی، آسمان میشکافد و خدا و فرشتگان به زمین بازمیگردند؛ زمینی خالی و متروک و غبارآلود. اما رازی در دل سنگها پنهان است.
شگفتزار رسانهای ادبیات گمانهزن است. هدفی ندارد جز برآوردن عطش خوانندهٔ فارسیزبان به علمیتخیلی، فانتزی و وحشت. شگفتزار مثل یک دوز ماهانه از داروی شفابخش عفونت میماند و حالا شگفتزار مرجع برتر عفونت هم هست.
مادر، بچهها را دو سویش نشانده بود روی زمین. مهتاب پژمردهای از شکاف سقف میگذشت و میریخت روی تودهی آوار.
فرمانده لمیده بود روی پارهی سالمماندهی مبل.
راوی منزوی داستان با رشد قارچهایی شبیه سر انسان در گوشهٔ حمامش روبهرو میشود؛ موجوداتی که خاطراتش را زنده و روانش را تسخیر میکنند و به پیوندی هولناک میان درمان و انگل بدل میشوند.






